پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت هفتم: حرفی که پشت یک عکس پنهان مانده بود

به گزارش گروه روانشناسی رکنا،  سارا وقتی از مطب دکتر نادری بیرون آمد، احساس عجیبی داشت. نه خوشحال بود نه ناراحت. احساسی بین این دو داشت.

مثل کسی که سال ها در یک اتاق تاریک زندگی کرده و ناگهان پنجره ای باز شده است.

نور خوب است اما چشم هایی که مدت ها تاریکی دیده اند، اول درد می گیرند. او فکر می کرد اگر روزی حقیقت را درباره گذشته اش بفهمد، همه چیز ساده می شود.

فکر می کرد یک جواب پیدا می کند و بعد می تواند پرونده کودکی اش را ببندد. اما حالا فهمیده بود گذشته، پرونده ای نیست که بسته شود. بیشتر شبیه گفت و گویی است که سال ها نیمه کاره مانده است.

در ماشین نشست. چند عکس قدیمی هنوز داخل کیفش بود. چند بار خواست آن را بیرون بیاورد اما این کار را نکرد.

برای اولین بار احساس کرد این عکس فقط یک تصویر نیست. یک شاهد است. شاهد روزهایی که خودش فقط بخشی از آنها را به یاد داشت. گوشی اش را برداشت و به شماره مادرش نگاه کرد.

دلش می خواست دوباره تماس بگیرد اما نگرفت. هنوز سوال های زیادی داشت اما عجیب بود. این بار سوال هایش فقط درباره پدرش نبود. درباره خودش هم بود.

چرا اینقدر زود یاد گرفته بود احساساتش را پنهان کند؟ چرا وقتی کسی ناراحت بود، اولین فکرش این بود که خودش را کمتر کند؟ چرا سال ها فکر کرده بود نیاز داشتن، دیگران را خسته می کند؟

وقتی به خانه رسید، پسرش در اتاق نشیمن نشسته بود.

  • مامان؟
  • بله؟
  • امروز بهتر شدی؟

سارا لبخند زد.

  • از کجا فهمیدی؟

پسرش شانه بالا انداخت.

  • نمی دانم. فقط حس کردم.

این جمله ساده، او را متوقف کرد.

چون سال ها فکر کرده بود احساسات چیزی هستند که باید توضیح داده شوند اما شاید بعضی ها قبل از کلمات، تغییر را می بینند.

کنار پسرش نشست.

  • می توانم یک چیزی بپرسم؟
  • آره.
  • وقتی ناراحتی، چرا بعضی وقت ها چیزی نمی گی؟

پسرش خندید.

  • چون تو هم همین کار رو می کنی.

سارا برای چند لحظه چیزی نگفت.

همان لحظه فهمید کودکان فقط حرف های ما را یاد نمی گیرند. سکوت ما را هم یاد می گیرند.

آن شب، وقتی همه خواب بودند، سارا عکس را بیرون آورد. پشت آن را نگاه کرد. تا امروز فقط به تصویر جلو نگاه کرده بود. اما حالا پشت عکس مهم تر شده بود. یک نوشته کوچک. با خودکار قدیمی.

  • برای سارا، تا یادش بماند که حتی روزهای سخت هم می گذرند.

سارا نفسش را حبس کرد. این خط را نمی شناخت.

یا شاید می شناخت و نمی خواست قبول کند.

گوشه پایین عکس فقط یک حرف بود:

  • م.

صبح روز بعد، اولین کاری که کرد این بود که عکس را با خودش برد. وقتی وارد مطب شد، دکتر نادری هنوز پشت میز نبود.

چند دقیقه بعد وارد شد.

  • امروز زود آمدید.

سارا عکس را روی میز گذاشت.

  • این را پیدا کردم.

دکتر نگاه کرد.

  • پشت عکس را دیدید؟
  • بله.

دکتر عکس را برداشت.

  • این حرف را قبلاً ندیده بودید؟

سارا سرش را تکان داد.

  • نه.
  • چرا؟

سارا آرام گفت:

  • چون هیچ وقت فکر نکردم پشت عکس چیزی باشد.

دکتر گفت:

  • خیلی وقت ها ما فقط به چیزی نگاه می کنیم که آماده دیدنش هستیم.

این جمله برای سارا آشنا بود. تمام زندگی اش همین کار را کرده بود. فقط چیزی را دیده بود که توان تحملش را داشت.

دکتر پرسید:

  • فکر می کنید «م» چه کسی است؟

سارا به عکس نگاه کرد.

  • اولین چیزی که به ذهنم رسید، مادرم بود.
  • اما؟
  • اما خطش شبیه خط مادرم نیست.
  • گزینه دیگری دارید؟

سارا سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

  • پدرم.

دکتر چیزی نگفت.

اما سارا ادامه داد:

  • عجیب است.
  • چه چیزی؟
  • چون همیشه فکر می کردم پدرم آدمی نبود که چنین چیزی بنویسد.
  • چرا؟
  • چون احساساتش را نشان نمی داد.

دکتر گفت:

  • نشان ندادن احساسات، همیشه به معنی نداشتن احساسات نیست.

این جمله دوباره چیزی را در ذهن سارا جابه جا کرد. تمام این سال ها یک اشتباه کرده بود.

او فکر کرده بود آدم ها فقط از راهی که خودش نیاز دارد دوستش داشته باشند، می توانند دوستش داشته باشند.

اما شاید پدرش زبان دیگری برای محبت داشت. زبان ناقص. زبان سخت اما واقعی.

دکتر گفت:

  • می خواهم یک تمرین انجام دهیم.

سارا لبخند زد.

  • باز هم تمرین؟
  • بله.
  • این بار چیست؟

دکتر عکس را جلوی او گذاشت.

  • می خواهم دو داستان برای این عکس تعریف کنید.
  • دو داستان؟
  • بله.
  • یکی همان داستانی که سال ها باور داشتید.

سارا گفت:

  • دختری که گریه کرد. پدری که عصبانی شد. دختری که یاد گرفت احساساتش را پنهان کند.
  • و داستان دوم؟

سارا به عکس نگاه کرد. طول کشید. خیلی طول کشید.

بعد گفت:

  • دختری که ترسیده بود.

مکث کرد.

  • پدری که خودش ترسیده بود.
  • ادامه دهید.
  • و دو نفری که بلد نبودند چطور به هم بگویند می ترسند.

دکتر لبخند زد.

  • این داستان دوم چه احساسی در شما ایجاد می کند؟

سارا فکر کرد.

  • غم.
  • چرا؟
  • چون اگر درست باشد...

چشم هایش خیس شد.

  • ما همه آن سال ها همدیگر را دوست داشتیم، اما بلد نبودیم نشان بدهیم.

هنوز یک سوال باقی بود.

اگر پدرش این عکس را گرفته بود و پشت آن چیزی نوشته بود، چرا هیچ وقت آن را به او نداده بود؟

چرا عکس سال ها در جعبه ای پنهان مانده بود؟

و مهم تر از همه: چه اتفاقی افتاده بود که این عکس تبدیل به چیزی شد که هیچ کسی درباره اش حرف نزد؟

آن شب، سارا تصمیم گرفت دوباره به خانه مادرش برود اما این بار نه برای پرسیدن درباره آن روز. برای پرسیدن درباره پدرش.

برای اولین بار می خواست بداند مرد پشت دوربین، قبل از اینکه پدر باشد، چه کسی بوده است.

وقتی به مادرش زنگ زد، فقط یک جمله گفت:

  • مامان، یک سوال دارم.

مادرش از صدایش فهمید موضوع ساده ای نیست.

  • درباره چی؟

سارا مکث کرد.

  • درباره بابا.

آن طرف تلفن سکوت شد. بعد مادرش آهسته گفت:

  • فکر می کردم بالاخره این سوال را می پرسی.

سارا قلبش تندتر زد.

  • یعنی چی؟

مادرش نفس عمیقی کشید.

  • یعنی بعضی چیزها را آدم نمی تواند برای همیشه پنهان کند.

مادر سارا آن طرف تلفن سکوت کرده بود. سکوتی طولانی. از آن سکوت هایی که بیشتر از حرف زدن، حرف دارند.

سارا گوشی را محکم تر گرفت.

  • مامان؟

صدای مادرش آمد.

  • هستم.
  • چرا ساکتی؟

مادر آه کشید.

  • چون نمی دانم از کجا شروع کنم.

این جمله برای سارا آشنا بود. چند بار خودش همین را گفته بود؟ چند بار در برابر احساساتش ایستاده بود و نمی دانست از کجا شروع کند؟

افراد در خانواده ها فقط ویژگی های خوب را منتقل نمی کنند. ترس ها و سکوت ها را هم منتقل می کنند.

مادر گفت:

  • فردا بیا خانه.

سارا پرسید:

  • چرا تلفنی نمی گویی؟

چند ثانیه مکث.

  • چون بعضی حرف ها را آدم باید وقتی روبه روی کسی نشسته بزند.

سارا قبول کرد. اما تمام شب ذهنش آرام نگرفت. این بار برخلاف گذشته، از دانستن نمی ترسید. از ندانستن خسته شده بود.

روز بعد، وقتی وارد خانه مادرش شد، متوجه شد او چیزی آماده کرده است. روی میز چند عکس قدیمی بود. نه فقط یک عکس. یک دسته عکس. سارا نشست.

مادرش یکی از آنها را برداشت.

  • این را یادت هست؟

سارا نگاه کرد. عکس خودش بود. کوچک تر. کنار پدرش اما این بار با دقت بیشتری نگاه کرد. پدرش در عکس لبخند می زد. نه یک لبخند بزرگ. اما لبخند بود.

  • من همیشه فکر می کردم بابا آدم سردی بود.

مادرش گفت:

  • بود.

سارا تعجب کرد.

مادر ادامه داد:

  • اما سرد بودن با بی احساس بودن فرق دارد.

این جمله برای سارا مهم بود.

چون شاید تمام عمر این دو را یکی گرفته بود.

مادر عکس دیگری نشان داد.

  • این را ببین.

سارا نگاه کرد.

پدرش کنار دوچرخه کوچک او ایستاده بود.

  • یادم نیست.

مادر لبخند زد.

  • چون خیلی کوچک بودی.
  • چی شده بود؟
  • سه روز تمام تلاش کرد آن را درست کند.

سارا خندید.

  • بابا که بلد نبود تعمیر کند.
  • بلد نبود.

مادر هم خندید.

  • اما تا وقتی درست نشد، رهایش نکرد.

سارا به عکس نگاه کرد.

این خاطره را نداشت.

اما احساسش را داشت.

گاهی بدن آدم چیزهایی را به یاد می آورد که ذهن فراموش کرده است.

مادر گفت:

  • پدرت خیلی وقت ها نمی توانست حرف بزند.
  • درباره احساسات؟
  • درباره همه چیز.
  • چرا؟

مادر شانه بالا انداخت.

  • چون خودش هم در کودکی یاد گرفته بود.

سارا نگاهش کرد.

  • یعنی او هم؟

مادر سر تکان داد.

  • پدر تو هم پدری داشت که خیلی سختگیر بود.

سارا برای اولین بار به این فکر کرد که پدرش هم روزی یک کودک بوده.

مردی که حالا در ذهن او فقط یک پدر بود، زمانی پسری بوده که خودش ترسیده، ناراحت شده و شاید کسی احساساتش را جدی نگرفته بود.

مادر آرام گفت:

  • می دانی چرا آن عکس را پشتش نوشتم؟

سارا سریع نگاه کرد.

  • تو نوشتی؟

مادر لبخند زد.

  • نه.
  • پس؟

مادر عکس را برگرداند.

  • پدرت.

قلب سارا برای لحظه ای ایستاد.

  • اما گفتی خطش نیست.
  • اشتباه کردم.

مکث کرد.

  • آن زمان فکر نمی کردم این نوشته برای تو مهم شود.

سارا پرسید:

  • چرا نوشته بود؟

مادر چشم هایش را پایین انداخت.

  • چون آن روز بعد از اینکه تو خوابیدی، خیلی ناراحت بود.
  • پدر؟
  • بله.
  • چرا؟

مادر گفت:

  • چون فکر می کرد تو از او ترسیدی.

سارا آرام نشست. این جمله چیزی را درونش شکست. سال ها فکر کرده بود خودش قربانی آن لحظه بوده. اما حالا می فهمید شاید پدرش هم در آن لحظه زخمی شده بود. نه به این معنا که رفتار او درست بوده. نه.

اما انسان ها گاهی همزمان می توانند هم آسیب بزنند و هم آسیب دیده باشند.

مادر ادامه داد:

  • آن شب رفت کنار تختت نشست.

سارا نفسش را حبس کرد.

  • من دیدمش.
  • چی کار کرد؟
  • فقط نگاهت کرد.
  • چیزی گفت؟

مادر لبخند تلخی زد.

  • گفت: من بلد نیستم پدر خوبی باشم.

اشک در چشم سارا جمع شد.

این جمله را هیچ وقت نشنیده بود.

  • بعد؟
  • بعد گفت: اما دوستش دارم.

سارا دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد.

نه فقط برای پدرش. برای کودکی خودش. برای پدری که بلد نبود. برای دختری که نمی دانست. برای خانواده ای که همدیگر را دوست داشتند اما زبان مشترکی برای گفتن آن نداشتند.

مادر دستش را گرفت.

  • سارا...

اما سارا آرام سر تکان داد.

  • نه مامان.

چشم هایش پر بود.

  • بذار گریه کنم.

این جمله ساده بود.

اما برای هر دو زن، معنای بزرگی داشت. مادری که سال ها گریه نکرده بود. دختری که سال ها گریه نکرده بود. حالا روبه روی هم نشسته بودند. دو نسلی که یاد گرفته بودند قوی باشند اما هیچ کس به آنها یاد نداده بود که گاهی قوی بودن یعنی اجازه دادن به خودت برای شکستن.

بعد از آن دیدار، سارا مدت زیادی در خیابان رانندگی کرد. نه مقصدی داشت. نه عجله ای. ذهنش پر از تصویرهای تازه بود.

پدرش دیگر فقط مردی نبود که گفته بود «گریه نکن».

مردی بود که شب بعد از آن، کنار تخت دخترش نشسته بود و نمی دانست چطور باید بگوید:

«دوستت دارم.»

در جلسه بعدی، دکتر نادری از او پرسید:

  • حالا وقتی به پدرتان فکر می کنید، چه احساسی دارید؟

سارا لبخند زد.

  • پیچیده.
  • یعنی؟
  • هم ناراحتم.
  • هم؟
  • هم دلم برایش تنگ شده.

دکتر پرسید:

  • فکر می کنید چرا؟

سارا به عکس نگاه کرد.

  • چون تازه دارم او را می بینم.
  • قبلاً نمی دیدید؟
  • نه.

مکث کرد.

  • قبلاً فقط زخمی را می دیدم که از او مانده بود.

چشم هایش خیس شد.

  • حالا آدمی را می بینم که خودش هم زخم داشت.

اما درست وقتی سارا فکر کرد بالاخره تصویر پدرش را فهمیده، دکتر نادری سوالی پرسید که همه چیز را دوباره پیچیده کرد.

  • سارا، یک چیز هنوز برای من سوال است.
  • چیست؟
  • اگر پدرتان آن شب آنقدر ناراحت بود و شما را دوست داشت...

مکث کرد.

  • چرا هیچ وقت بعد از آن درباره آن اتفاق با شما حرف نزد؟

سارا ساکت شد.

چون جواب را نمی دانست.

و ناگهان فهمید:

شاید راز اصلی فقط آن روز نبود.

شاید راز اصلی، سال های بعد از آن روز بود.

سال هایی که همه سکوت کردند.

و سکوت، گاهی از هر فریادی بلندتر است.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / قسمت ششم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1250805
  • فیلم / نگاهی به عمارت لوکس و اشرافی شیوا خنیاگر/ ترکیبی از شیک‌ پسندی و سبک زندگی خاص