پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت سوم: دختری که یاد گرفته بود دختر خوبی باشد

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سارا بعد از جلسه دوم، وقتی از ساختمان دکتر نادری بیرون آمد، چند دقیقه کنار خیابان ایستاد. نمی دانست چرا عجله ای برای رفتن ندارد. قبلاً همیشه عجله داشت. عجله برای رسیدن. عجله برای انجام دادن. عجله برای تمام کردن.

حتی وقتی کسی از او می پرسید :حالت چطور است؟ معمولاً قبل از اینکه واقعاً فکر کند، جواب آماده داشت:

- خوبم.

کلمه ای کوتاه. بی دردسر.  قابل قبول اما آن روز، برای اولین بار، همین کلمه کمی برایش سنگین شده بود.

-  خوبم.

- واقعاً یعنی چه؟ یعنی ناراحت نیستم؟ یعنی خسته نیستم؟ یعنی هیچ چیزی درونم نمی گذرد؟ یا فقط یعنی یاد گرفته ام طوری رفتار کنم که کسی سوال بیشتری نپرسد؟

باران دوباره شروع شده بود.  سارا چترش را باز کرد و راه افتاد. در مسیر خانه، چند بار خواست به خودش بگوید جلسه درمان اشتباه بوده. خواست به خودش ثابت کند که دکتر نادری زیادی دنبال معنا می گردد. خواست بگوید یک عکس قدیمی فقط یک عکس است اما ذهن آدم گاهی با خودش همکاری نمی کند.

بعضی درها که سال ها بسته مانده اند، وقتی کمی باز شوند، دیگر به راحتی بسته نمی شوند.

وقتی به خانه رسید، پسرش روی مبل نشسته بود و مشغول کار با لپ تاپ بود.

- سلام مامان.

- سلام عزیزم.

سارا کیفش را کنار گذاشت.  پسرش چند ثانیه به او نگاه کرد.

- خوبی؟

سارا همان پاسخ همیشگی را آماده داشت. اما مکث کرد. فقط یک مکث کوتاه.

- آره.

پسرش لبخند زد.

- می خواستم بگم تو همیشه همینو می گی.

سارا نگاهش کرد.

- چی رو؟

-  اینکه خوبی.

بعد دوباره به لپ تاپش برگشت.

- حتی وقتی معلومه نیستی.

این جمله ساده بود اما مثل سنگ کوچکی داخل آب آرام ذهنش افتاد. موج کوچکی ایجاد کرد.

سارا چیزی نگفت. به آشپزخانه رفت. شروع کرد به آماده کردن شام. همیشه وقتی چیزی برای فکر کردن داشت، کاری انجام می داد.  مرتب کردن. شستن.  آماده کردن. برنامه ریزی. انگار اگر دست هایش مشغول بودند، ذهنش فرصت نمی کرد به جاهایی برود که نباید.

آن شب، همسرش وقتی سر میز شام نشست، متوجه سکوت او شد.

- جلسه ات چطور بود؟

سارا قاشق اش را داخل بشقاب گذاشت.

-  معمولی.

-  یعنی؟

- یعنی معمولی.

مرد لبخند کوچکی زد.

-  تو حتی درباره جلسه روانشناسی هم جواب دیپلماتیک می دهی؟

سارا اخم کرد.

- منظورت چیه؟

- منظورم اینه که من سال هاست با تو زندگی می کنم، اما هنوز نمی فهمم کی ناراحتی.

این جمله او را آزرد.

- شاید چون همیشه دنبال ناراحتی می گردی.

- نه سارا.

مرد آرام گفت:

- شاید چون تو همیشه پنهانش می کنی.

سارا خواست جواب بدهد اما چیزی نگفت.

چون ناگهان یاد جمله دکتر افتاد:

- شاید مسئله شما این نیست که احساس ندارید. شاید سال ها تمرین کرده اید احساسات تان دیده نشوند.

آن شب برای اولین بار از خودش پرسید:

- اگر کسی واقعاً مرا ببیند، چه چیزی می بیند؟

جلسه سوم با تأخیر شروع شد. سارا چند دقیقه پشت در اتاق نشست. برای اولین بار دلش نمی خواست وارد شود. نه به خاطر اینکه از دکتر نادری ناراحت بود. به خاطر اینکه احساس می کرد ممکن است چیزی درباره خودش بفهمد که دیگر نتواند نادیده بگیرد.

وقتی وارد شد، دکتر گفت:

- خوش آمدید.

سارا نشست.  این بار فاصله صندلی را کمی کمتر کرد.

دکتر متوجه شد اما چیزی نگفت. گاهی تغییرهای کوچک مهمتر از حرف های بزرگ هستند.-

- این چند روز چطور گذشت؟

سارا لبخند زد.

- سخت تر از چیزی که فکر می کردم.

- چرا؟

- چون احساس می کنم دارم به چیزهایی فکر می کنم که قبلاً فکر نمی کردم.

- مثلاً؟

زن کمی سکوت کرد.

- شاید من آنقدرها که فکر می کردم، قوی نیستم.

دکتر گفت:

- این جمله برای شما ترسناک است؟

سارا سریع گفت:

  •  نه.

بعد خودش خندید.

- ببینید، باز هم سریع جواب دادم.

دکتر لبخند زد.

- متوجه شدید؟

- بله.

همین لحظه کوچک، برای دکتر مهم بود. چون سارا داشت خودش را مشاهده می کرد. نه فقط دفاع می کرد.

دکتر گفت:

- جلسه قبل درباره کودکی صحبت کردیم. امروز دوست دارم کمی بیشتر درباره آن دختر کوچک داخل عکس بدانیم.

سارا نگاهش را پایین انداخت.

- من آن دختر را خیلی خوب یادم نیست.

- چرا؟

- چون فکر کنم خیلی زود بزرگ شد.

- یعنی چه؟

زن نفس عمیقی کشید.

- یعنی از بچگی فهمیدم نباید دردسر درست کنم.

-چه چیزی برای یک کودک دردسر محسوب می شد؟

سارا به آرامی گفت:

- گریه.

سکوتی طولانی در اتاق درمان حکمفرما شد و بعد آرام گفت.

 سوال پرسیدن.

سکوت و مکث  ادامه پیدا کرد. و بعد دوباره سارا گفت :

- ناراحت شدن.

بعد لبخند تلخی زد.

- حتی مریض شدن.

دکتر پرسید:

- چرا؟

- چون مادرم همیشه خسته بود.

- و شما فکر می کردید نباید خسته ترش کنید؟

سارا سر تکان داد.

- بله.

تصویر کوچکی در ذهنش برگشت. دختربچه ای که پشت در اتاق ایستاده بود. زانوهایش درد می کرد. می خواست مادرش را صدا بزند اما صدای پدرش را شنیده بود که با مادر صحبت می کرد. صدای خسته. صدای ناراضی.

آن روز فهمیده بود زمان مناسبی برای گریه کردن نیست. پس برگشته بود. تنها و بعدها این کار را بارها تکرار کرده بود. نه فقط در کودکی. در تمام زندگی.

دکتر آرام پرسید: سارا، آن دختر کوچک اگر الان روبروی شما بنشیند، چه چیزی به او می گویید؟

زن لب هایش را به هم فشار داد. چند ثانیه گذشت.

بعد گفت:  نمی دانم.

- امتحان کنید.

چشم هایش کمی پر شد اما اشکی نریخت.

- شاید می گفتم...

صدایش لرزید.

- لازم نیست همیشه خوب باشی.

اتاق ساکت شد. دکتر چیزی نگفت. چون گاهی یک جمله، بعد از سال ها انتظار، خودش راهش را پیدا می کند.

وقتی جلسه تمام شد، سارا آرام از جا بلند شد. در آستانه در ایستاد.

- دکتر؟

- بله؟

- فکر می کنم آن عکس را مادرم نگرفته بود.

دکتر نگاهش کرد.

- پس چه کسی گرفته؟

سارا مکث کرد.

- پدرم.

اولین بار بود که نام پدرش را با این مکث گفت.

- چرا این مساله را مهم می دانید؟

زن به عکس فکر کرد.

- چون یادم آمد بعد از آن عکس، اتفاقی افتاد.

- چه اتفاقی؟

سارا دستش روی دستگیره در ماند اما جواب نداد.

فقط گفت:

- شاید جلسه بعد تعریف کنم.

و رفت. دکتر پشت میز نشست. عکس را برداشت. حالا دیگر فقط به دختر کوچک داخل عکس نگاه نمی کرد.

به مردی فکر می کرد که پشت دوربین ایستاده بود. مردی که در عکس نبود اما شاید مهمترین شخصیت این داستان بود.

چون بعضی ها در خاطرات ما حضور ندارند اما اثرشان همه جا هست.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

# قسمت اول / #قسمت دوم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1250801
  • «غسل شهادت کرده بودیم و آمدیم برای نجات مردم»؛ روایت بازگشایی تونل زیر آتش / فیلم لحظه‌ ای که موشک‌ ها جاده را بستند و کمتر از ۲۴ ساعت دوباره باز شد + فیلم