پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت دوم: دستمالی که خیس نشد
رکنا: در قسمت قبل «پاورقی اتاق ۷» خواندید؛ سارا امینی به اتاق دکتر نادری آمد تا ثابت کند مشکلی ندارد، اما سوالی درباره احساسات سرکوبشدهاش ذهن او را درگیر کرد. حالا چند روز بعد، سارا دوباره به اتاق درمان برگشته؛ این بار اتفاقی افتاده که باعث شده برای نخستین بار در ادعای همیشگیاش درباره «خوب بودن» تردید کند.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سه روز گذشت. دکتر نادری در این سه روز، چندین مراجع دیگر دید. افرادی که هر کدام با یک داستان وارد اتاق می شدند و با یک سوال از آن بیرون می رفتند اما گاهی بعضی ها حتی بعد از رفتن، در اتاق باقی می مانند. نه با حضورشان. با یک جمله. با یک نگاه. با چیزی که گفته نشده است.
سارا امینی یکی از همان ها بود. نه به خاطر اینکه داستان عجیب و پیچیده ای تعریف کرده بود. اتفاقاً برعکس. آنهایی که دردشان را با صدای بلند تعریف می کنند، گاهی راحت تر دیده می شوند.
سخت ترین افرادها کسانی هستند که همه چیز را مرتب، منطقی و قابل قبول کنار هم چیده اند. کسانی که اگر از بیرون نگاه شان کنی، هیچ چیزی خراب به نظر نمی رسد اما خودشان می دانند سال هاست چیزی درون شان درست کار نمی کند.
روز چهارم، وقتی دکتر نادری وارد اتاق شد، منشی پاکتی روی میزش گذاشت.
- این برای شما آمده.
دکتر نگاه کرد. پاکت سفید بود. بدون نام فرستنده.
- چه کسی آورده؟
- یک پیک. گفت فقط تحویل بدهم.
دکتر پاکت را برداشت. اول فکر کرد شاید مربوط به یکی از پرونده ها باشد اما وقتی باز کرد، فقط یک عکس داخل آن بود. عکسی قدیمی. دختربچه ای کنار زنی ایستاده بود. دختربچه لبخند داشت اما نه آن لبخندهای کودکانه ای که تمام صورت را پر می کنند. لبخندی کوچک، محتاط. انگار حتی در شادی هم مراقب بود زیادی خوشحال نباشد.
پشت عکس، فقط یک جمله نوشته شده بود: این دختر یاد گرفت هیچ وقت گریه نکند.
دکتر چند لحظه به عکس نگاه کرد. لازم نبود کسی نامی بنویسد. او می دانست این عکس از طرف چه کسی آمده است.
اما سوال مهمتر این بود: چرا کسی که برای ثابت کردن نداشتن مشکل آمده بود، حالا یک عکس از گذشته اش فرستاده بود؟
عصر همان روز، سارا دوباره تماس گرفت.
صدایش مثل جلسه قبل محکم نبود.
- دکتر؟
- بله، سارا خانم.
چند ثانیه سکوت شد.
- آن عکس را دیدید؟
- بله.
- نمی دانم چرا فرستادم.
- شاید بخشی از شما می خواست دیده شود.
سارا سریع جواب داد:
- نه.
اما این نه آرام تر از قبل بود.
- یعنی نمی خواهم درباره اش حرف بزنم.
دکتر گفت:
- مجبور نیستید.
این جمله باعث شد سکوت آن طرف تلفن طولانی شود.
بعضی ها سال ها با فشار زندگی کرده اند و وقتی برای اولین بار کسی آنها را مجبور نمی کند، نمی دانند با این آزادی چه کنند.
بعد از چند لحظه سارا گفت:
- می توانم دوباره بیایم؟
جلسه دوم با سارایی متفاوت شروع شد. این بار وقتی وارد اتاق شد، آن آرامش بی نقص جلسه قبل را نداشت.
نه اینکه آشفته باشد. فقط کمی واقعی تر بود. نشست اما این بار کیفش را محکم نگرفت.
دکتر گفت:
- خوش آمدید.
سارا لبخند کم رنگی زد.
- فکر کنم اشتباه کردم که آن عکس را فرستادم.
- چرا؟
- چون الان احساس می کنم دارید فکر می کنید من یک مشکل بزرگ دارم.
دکتر گفت:
- من فکر نمی کنم شما مشکل بزرگی دارید.
- پس چرا آنقدر سوال می پرسید؟
- چون آدم ها فقط با مشکلات شان شناخته نمی شوند. با چیزهایی که سال ها پنهان کرده اند هم شناخته می شوند.
سارا نگاهش را پایین انداخت.
- من آدم سختی هستم؟
- چرا این سوال را پرسیدید؟
- چون خیلی ها این را درباره من گفته اند.
- چه کسانی؟
- همسرم. بعضی دوستانم.
مکث کرد.
- حتی پسرم یک بار گفت: مامان، تو انگار هیچوقت خوشحال نیستی.
این اولین بار بود که نامی از خانواده اش می آورد.
دکتر پرسید:
- این جمله چه حسی به شما داد؟
سارا لبخند زد.
- گفتم اشتباه می کند.
- و در درون تان؟
زن جواب نداد. چشم هایش برای چند ثانیه روی زمین ماند.
بعد گفت:
- نمی دانم.
دکتر یک کاغذ برداشت.
- یک تمرین ساده انجام دهیم؟
سارا کمی محتاط شد.
- چه تمرینی؟
- می خواهم چند جمله بگویم. شما فقط اولین چیزی را که به ذهن تان می رسد بگویید.
- خوب.
- وقتی ناراحت می شوم...
سارا سریع گفت:
- خودم را مشغول می کنم.
دکتر نوشت.
- وقتی عصبانی می شوم...
- سکوت می کنم.
- وقتی می ترسم...
این بار جواب نیامد. سارا به پنجره نگاه کرد. چند ثانیه. چند ثانیه دیگر. بعد آرام گفت:
- وانمود می کنم نمی ترسم.
دکتر چیزی نگفت اما همین جمله برای او مهم بود. چون برای اولین بار سارا نگفت نمی ترسم.
گفت:
- وانمود می کنم نمی ترسم.
یعنی جایی در ذهنش پذیرفته بود که چیزی وجود دارد.
دکتر پرسید:
- سارا، تا حالا کسی به شما گفته گریه کردن اشکالی ندارد؟
زن لبخند تلخی زد.
- نه.
- هیچکس؟
- نه.
- حتی مادرتان؟
سارا ساکت شد. این بار سکوتش شبیه فکر کردن نبود. شبیه برگشتن به جایی دور بود.
- مادرم فرد مهربانی بود.
- اما؟
زن نفس عمیقی کشید.
- اما خودش هم گریه نمی کرد.
اتاق ساکت شد. گاهی کودکان، فقط حرف های والدین شان را یاد نمی گیرند.رفتارهای خاموش آنها را هم یاد می گیرند.
سارا گفت:
- می دانید عجیب چیست؟
- چیست؟
- من همیشه فکر می کردم افراد ضعیف گریه می کنند.
- و حالا؟
زن به دستمال روی میز نگاه کرد. همان دستمالی که شبیه دستمال داخل پاکت بود.
- حالا نمی دانم.
این شاید کوچک ترین جمله آن روز بود اما برای دکتر نادری، بزرگ ترین اتفاق جلسه بود.
چون اولین قدم تغییر، همیشه جواب پیدا کردن نیست. گاهی فقط پذیرفتن این است که شاید سوالی وجود دارد.
وقتی جلسه تمام شد، سارا هنگام خارج شدن دوباره ایستاد اما این بار چیزی نگفت. فقط چند لحظه به اتاق نگاه کرد.
انگار می خواست مطمئن شود چیزی از خودش اینجا جا نگذاشته است. بعد رفت.
دکتر پشت میزش نشست و دوباره عکس را برداشت. دختربچه داخل عکس هنوز لبخند می زد اما حالا او متوجه چیزی شده بود که بار اول ندیده بود. گوشه عکس، پشت سر کودک، یک در نیمه باز دیده می شد و پشت آن در، سایه مردی که ایستاده بود.
کسی که در عکس نبود اما حضورش احساس می شد. دکتر عکس را روی میز گذاشت و برای اولین بار با خودش فکر کرد:
شاید داستان سارا از روزی شروع نشده که دیگر گریه نکرد.
شاید از روزی شروع شده بود که فهمیده بود گریه کردن ممکن است خطرناک باشد.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
# قسمت اول
-
فیلم / روایت تلخ مونا ریگی از انگیزه شوهر اولش برای ازدواج با او / می خواست با مادر عبدالمالک ریگی محرم شود همین !
ارسال نظر