پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت هشتم: نامه ای که هرگز خوانده نشد

به گزارش گروه روانشناسی رکنا،  سارا بعد از آخرین جلسه با دکتر نادری، مدت زیادی در خیابان قدم زد. نه برای اینکه جایی برود.

فقط برای اینکه بتواند افکاری را که در ذهنش می چرخیدند مرتب کند. عجیب بود.

سال ها فکر کرده بود مشکلش این است که گذشته را فراموش نمی کند. اما حالا فهمیده بود مشکل شاید چیز دیگری بوده است. او گذشته را فراموش نکرده بود. فقط یک نسخه ناقص از آن را با خودش حمل کرده بود. نسخه ای که در آن، یک کودک تنها بود. یک پدر خشمگین.

و یک تصمیم:

  • دیگر گریه نمی کنم.

اما حالا تصویر تغییر کرده بود. پدرش هنوز اشتباه کرده بود. هنوز آن جمله را گفته بود. هنوز یک کودک را ترسانده بود.

اما حالا سارا می دید پشت آن لحظه، مردی هم بوده که خودش ترسیده بود و شاید همین سخت ترین بخش پذیرش بود. اینکه آدم ها همیشه فقط یک نقش نیستند.

کسی می تواند هم زخمت بزند و هم خودش زخمی باشد. شب، سارا دوباره سراغ جعبه قدیمی رفت. این بار با ترس کمتر. اما با کنجکاوی بیشتر.

عکس ها را یکی یکی بیرون آورد. تصاویر کودکی اش. جشن تولدها. مسافرت ها. روزهای معمولی. روزهایی که هیچ وقت فکر نمی کرد مهم باشند.

چون زندگی معمولاً در لحظه ای که اتفاق می افتد، معمولی به نظر می رسد. اما سال ها بعد، آدم می فهمد همان لحظه های ساده، بخشی از داستان زندگی اش بوده اند.

در انتهای جعبه، یک پاکت کوچک پیدا کرد. قهوه ای رنگ. قدیمی. اسم خودش روی آن نوشته شده بود.

  • برای سارا

دستش لرزید. چند ثانیه فقط نگاه کرد. نه به خاطر اینکه نمی خواست بازش کند. به خاطر اینکه می دانست این پاکت از طرف کسی است که دیگر نمی تواند درباره اش سوال بپرسد.

صبح روز بعد، پاکت را با خودش به مطب برد.

دکتر نادری وقتی آن را دید، چیزی نپرسید.

فقط گفت:

  • فکر می کنم چیزی پیدا کرده اید.

سارا پاکت را روی میز گذاشت.

  • بله.
  • بازش کردید؟
  • نه.
  • چرا؟

سارا لبخند تلخی زد.

  • چون می ترسم.

دکتر پرسید:

  • از چه چیزی؟

سارا به پاکت نگاه کرد.

  • از اینکه داخلش چیزی باشد که سال ها منتظرش بودم.
  • و اگر باشد؟
  • نمی دانم.

مکث کرد.

  • شاید ناراحت شوم که چرا زودتر نخواندم.

دکتر گفت:

  • گاهی ما فقط از حقیقت نمی ترسیم.
  • پس از چه می ترسیم؟
  • از اینکه بفهمیم چقدر زمان را با یک تصور اشتباه زندگی کرده ایم.

این جمله در ذهن سارا نشست. چقدر از زندگی اش بر اساس همان تصور گذشته بود؟ اینکه نباید نیاز داشته باشد. نباید ناراحت شود. نباید کسی را درگیر احساسات خودش کند.

دکتر گفت:

  • دوست دارید همین جا بازش کنید؟

سارا چند لحظه فکر کرد.

بعد سر تکان داد. پاکت را باز کرد. داخلش چند برگ کاغذ بود. خط روی کاغذها را شناخت. خط پدرش.

اما چیزی که بیشتر از همه او را تکان داد، اولین جمله بود.

  • سارای عزیزم...

چشم هایش پر شد. نه به خاطر متن. فقط به خاطر دیدن نام خودش با خط پدرش. چون بعضی چیزها بعد از سال ها، دوباره احساس زنده بودن را برمی گردانند.

اما سارا ادامه نداد. نامه را بست.

دکتر پرسید:

  • چه شد؟

آرام گفت:

  • نمی توانم.
  • لازم نیست مجبورش کنید.

سارا نفس عمیقی کشید.

  • عجیب است.
  • چه چیزی؟
  • من تمام عمر منتظر بودم پدرم چیزی به من بگوید.

مکث کرد.

  • حالا که نوشته، می ترسم بخوانم.

دکتر گفت:

  • شاید چون خواندنش یعنی پذیرفتن اینکه آن دختر کوچک، چیزی را که نیاز داشت، واقعاً می خواسته.

سارا نگاهش کرد. و فهمید شاید همین سخت ترین بخش باشد. پذیرفتن نیازهای کودکی که سال ها سعی کرده بود فراموشش کند.

آن شب در خانه، نامه را دوباره برداشت. این بار تصمیم گرفت فقط یک جمله بخواند. نه بیشتر. پاکت را باز کرد.

چشمش روی اولین خط افتاد.

  • سارای من، نمی دانم روزی این نامه را می خوانی یا نه...

نفسش بند آمد.

ادامه داد.

  • اما اگر خواندی، می خواهم بدانی آن روز که گریه کردی، من از تو ناراحت نبودم...

سارا دستش را روی دهانش گذاشت.

اشک آرام پایین آمد.

اما این بار اشک، از جنس شکست نبود.

از جنس پیدا کردن چیزی بود که سال ها گمشده بود.

سارا همان جا روی صندلی کنار میز نشست.

نامه هنوز در دستش بود.

چند بار خواست ادامه بدهد. اما نتوانست.

عجیب بود.

او سال ها دنبال همین لحظه بود. سال ها منتظر بود پدرش حرف بزند. اما حالا که صدای او را از میان چند خط روی کاغذ می شنید، احساس می کرد با چیزی بسیار بزرگ تر از یک نامه روبه رو شده است. با یک پدر. نه تصویری که ذهنش ساخته بود. نه مردی که فقط بلد نبود احساساتش را نشان دهد.

بلکه انسانی که اشتباه کرده بود، ترسیده بود، دوست داشته بود و شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکرده بود آن را درست بیان کند.

چند دقیقه بعد دوباره نامه را برداشت. ادامه داد.

  • سارای عزیزم، نمی دانم وقتی این نامه را می خوانی چند ساله هستی. نمی دانم هنوز آن روز را به یاد داری یا نه. اما من هیچ وقت فراموش نکردم.

دست سارا روی کاغذ ثابت ماند.

  • آن روز وقتی گریه کردی، من ناراحت شدم. نه از تو. از خودم.

چشم هایش پر شد. همان چیزی که مادرش گفته بود. اما شنیدن از زبان پدر، چیز دیگری بود.

  • من پدر بودن را بلد نبودم. فکر می کردم پدر خوب کسی است که همیشه جواب داشته باشد. کسی که نترسد. کسی که همه مشکلات را حل کند.

سارا آهسته نفس کشید. چقدر این جمله شبیه خودش بود.

او هم سال ها فکر کرده بود آدم قوی کسی است که همیشه جواب دارد. کسی که نمی شکند. کسی که نیاز ندارد.

نامه ادامه داشت:

  • اما آن روز فهمیدم من هم گاهی می ترسم. وقتی دیدم تو گریه می کنی، احساس کردم شکست خورده ام. فکر کردم پدری که نمی تواند ترس دخترش را از بین ببرد، پدر خوبی نیست.

سارا نامه را پایین آورد. برای اولین بار به این فکر کرد که شاید آن روز، پدرش هم همان احساسی را داشته که خودش سال ها بعد تجربه کرده بود. احساس ناتوانی.

احساس اینکه نمی دانی برای کسی که دوستش داری چه کاری انجام بدهی.

  • سارا، اگر یک روز فکر کردی من تو را دوست نداشتم، بدان که اشتباه می کنی. من فقط بلد نبودم همیشه نشانش بدهم.

اشک سارا روی کاغذ افتاد. اما نامه را نبست.

این بار اجازه داد اشک ها بیایند. نه با عجله نه با شرمندگی. فقط آمدند.

فردای آن روز، وقتی وارد مطب شد، دکتر نادری از چهره اش فهمید چیزی تغییر کرده.

  • نامه را خواندید؟

سارا سر تکان داد.

  • بله.
  • سخت بود؟

لبخند کوچکی زد.

  • خیلی.
  • و؟

سارا فکر کرد.

  • آرامم کرد.

دکتر گفت:

  • گاهی چیزی که سال ها از آن فرار می کنیم، همان چیزی است که بیشتر از همه نیاز داریم.

سارا به عکس روی میز نگاه کرد.

  • من فکر می کردم اگر بفهمم پدرم دوستم داشته، باید همه ناراحتی هایم را فراموش کنم.
  • و حالا؟
  • حالا می فهمم می شود هم دوستش داشت و هم از بعضی چیزها ناراحت بود.

دکتر لبخند زد.

  • این یک تغییر مهم است.

سارا مکث کرد.

  • دکتر؟
  • بله؟
  • یک چیز هنوز ذهنم را مشغول کرده.
  • چیست؟
  • چرا هیچ وقت این نامه را به من نداد؟

این سوال، دوباره فضای اتاق را تغییر داد.

چون حقیقت همیشه فقط در چیزهایی نیست که پیدا می کنیم.

گاهی در چیزهایی است که کسی سال ها پنهان کرده.

دکتر پرسید:

  • از مادرتان پرسیدید؟
  • نه.
  • چرا؟

سارا شانه بالا انداخت.

  • می ترسم.
  • از چه؟
  • از اینکه جوابش چیز دیگری باشد.

دکتر گفت:

  • یعنی هنوز بخشی از شما آماده شنیدن همه حقیقت نیست.

سارا آرام گفت:

  • شاید.

آن شب دوباره به مادرش زنگ زد. این بار صدایش مثل گذشته نبود. نه صدای دختری که دنبال جواب می گردد. صدای زنی بود که می خواهد گذشته را بفهمد.

  • مامان؟
  • بله عزیزم.
  • درباره نامه بابا...

آن طرف تلفن سکوت شد.

سارا فهمید مادرش می داند.

  • تو پیداش کردی؟
  • آره.

صدای مادرش لرزید.

  • فکر نمی کردم هنوز باشد.
  • چرا؟
  • چون فکر می کردم بعد از رفتنش، دیگر چیزی از آن روزها باقی نمانده.

سارا آرام پرسید:

  • چرا نامه را به من نداد؟

مادر نفس عمیقی کشید.

  • چون...

مکث کرد.

  • چون آن نامه را برای تو ننوشته بود.

سارا گیج شد.

  • یعنی چی؟
  • یعنی برای خودش نوشته بود.

این جمله سارا را متوقف کرد.

  • برای خودش؟
  • بله.

مادر ادامه داد:

  • بعد از آن اتفاق، پدرت خیلی عوض شد.
  • من ندیدم.
  • چون جلوی تو نشان نداد.
  • چرا؟

مادر آرام گفت:

  • چون فکر می کرد اگر اعتراف کند اشتباه کرده، تصویرش در ذهن تو خراب می شود.

سارا لبخند تلخی زد.

  • اما تصویرش خراب شده بود.

مادر آه کشید.

  • می دانم.

مادر گفت:

  • پدرت یک بار گفت: «سارا باید بداند من دوستش دارم.»

سارا چشم هایش را بست.

  • پس چرا نگفت؟
  • چون بعضی آدم ها حرف زدن درباره عشق را از خود عشق سخت تر می دانند.

آن شب، سارا مدت زیادی به پنجره نگاه کرد. حالا دیگر فقط درباره پدرش فکر نمی کرد. درباره خودش فکر می کرد. چند بار خودش هم همین کار را کرده بود؟ چند بار محبت کرده بود اما نگفته بود؟ چند بار منتظر مانده بود دیگران از سکوتش معنی را بفهمند؟ روز بعد، اتفاق کوچکی افتاد. پسرش از مدرسه برگشت و ناراحت بود.

قبلاً سارا شاید می گفت:

  • چیزی نیست، درست می شود.

اما این بار کنارش نشست.

  • می خواهی حرف بزنی؟

پسرش گفت:

  • نه.

سارا لبخند زد.

  • باشه.

چند دقیقه بعد خودش شروع کرد. نه به خاطر اصرار. به خاطر اینکه احساس کرده بود جایی امن دارد. و سارا فهمید شاید بزرگ ترین تغییر زندگی اش همین باشد. اینکه به کسی اجازه بدهد احساساتش را داشته باشد. بدون اینکه سریع آنها را خاموش کند.

آن شب، سارا دوباره نامه پدرش را خواند. آخرین خط را هنوز ندیده بود. خطی که پایین صفحه نوشته شده بود.

دست خط کمی لرزان بود.

  • سارا، اگر روزی این نامه را خواندی، فقط یک چیز را بدان...

سارا ادامه داد.

  • تو هیچ وقت برای من بار نبودی.

چشم هایش پر شد. اما این بار اشک ها را پاک نکرد. چون بالاخره فهمیده بود:

گاهی بزرگ ترین زخمی که یک کودک با خود حمل می کند، این نیست که دوست داشته نشده. این است که فکر کرده دوست داشتنی نبوده. اما پایین نامه، زیر امضای پدرش، یک تاریخ نوشته شده بود.

تاریخی که سارا را متوقف کرد. چون نامه مربوط به روزی نبود که آن اتفاق افتاده بود. نامه مربوط به سال ها بعد بود. سه ماه قبل از مرگ پدرش و یعنی... پدرش سال ها بعد هنوز به آن روز فکر می کرده.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / قسمت ششم / قسمت هفتم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1250808
  • فیلم/ نگاهی به دکوراسیون و چیدمان خانه علیرام نورایی و همسر بلاگرش صبا تاجیک/ از فرش چشم نواز تا پذیرایی ساده و مدرن و لوکس