پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت ششم: مادری که سال ها سکوت کرده بود
رکنا: در قسمتهای قبل خواندید؛ سارا در ادامه جلسات روان درمانی با دکتر نادری، بیشتر با الگوی قدیمی پنهان کردن احساسات و نیازهایش روبرو شد. او فهمید از کودکی یاد گرفته برای ناراحت نکردن دیگران، خواسته هایش را کنار بگذارد و خودش مراقب خودش باشد. گفت وگو با همسرش و پسرش نیز به او نشان داد که شاید اجازه دادن به دیگران برای دیدن احساسات واقعیاش، بخشی از صمیمیت باشد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، در جلسه پنجم، سارا با خاطرهای از بیماری دوران کودکی و گریه مادرش روبرو شد و فهمید چگونه از همان سالها آموخته است که وقت من نیست و نباید چیزی بخواهد. اما درست زمانی که تصمیم گرفت احساساتش را بیشتر بشناسد، پیامی از مادرش دریافت کرد؛ پیامی درباره همان روز قدیمی که سارا سالها تصور می کرد دلیل تصمیمش برای دیگر گریه نکردن بوده است... ادامه رمان را بخوانید.
سارا همیشه فکر میکرد آدم ها از خاطرات سخت فرار می کنند. اما بعدها فهمید بعضی خاطرات از آدم فرار نمی کنند.
فقط جایی در گوشهای از ذهن پنهان می شوند و منتظر می مانند. منتظر یک صدا. یک تصویر. یک جمله تا دوباره برگردند.
برای او آن جمله، همان پیام کوتاه مادرش بود.
- سارا، درباره آن روزی که پدرت عصبانی شد... فکر می کنم باید با تو حرف بزنم.
همین چند کلمه کافی بود تا تمام چیزی که سالها ساخته بود، کمی ترک بردارد. او سالها با یک داستان زندگی کرده بود.
داستان دختری که گریه کرد. پدرش عصبانی شد و بعد دختر تصمیم گرفت دیگر هیچوقت گریه نکند. داستان ساده بود.
آنقدر ساده که هیچوقت به آن شک نکرده بود.
اما حالا یک سوال کوچک همه چیز را تغییر داده بود: اگر آن داستان کامل نبود چه؟ اگر کودکی که آن روز را دیده بود، فقط بخشی از حقیقت را فهمیده بود؟
سارا آن شب تا دیر وقت بیدار ماند. دفترچه آبی رنگ هنوز روی میز بود. بازش نکرده بود. فقط نگاهش میکرد. مثل کسی که نامه ای قدیمی در دست دارد و می داند با باز کردنش ممکن است چیزی پیدا کند که سالها پنهان کرده است.
همسرش وارد اتاق شد.
- هنوز بیداری؟
سارا سرش را بالا آورد.
- آره.
مرد نگاهش به دفترچه افتاد.
- این همون دفترچه ایه که گفتی پیدا کردی؟
سارا سر تکان داد.
- آره.
- خوندیش؟
- نه.
همسرش کنار او نشست.
- می ترسی؟
سارا خواست بگوید نه.
اما این بار نگفت.
- آره.
همین یک کلمه ساده، برای خودش هم عجیب بود. چقدر سال ها طول کشیده بود تا بتواند یک ترس کوچک را بلند بگوید.
همسرش گفت:
- از چی؟
سارا به دفترچه نگاه کرد.
- از اینکه بفهمم چیزی که سالها باور کردم درست نبوده.
مرد آرام گفت:
- شاید هم بفهمی آن چیزی که باور کردی، فقط تمام حقیقت نبوده.
این جمله همان چیزی بود که مادرش هم می خواست بگوید و شاید همین بیشتر از هر چیزی او را می ترساند.
روز بعد، وقتی به خانه مادرش رفت، مسیر برایش آشنا بود. خیابان ها، کوچه و درختی که هنوز کنار ساختمان بود. همه چیز تغییر کرده بود اما نه آنقدر که حافظه اش را گول بزند.
جلوی در که ایستاد، چند ثانیه دستش روی زنگ ماند. مثل همان کودک قدیمی.
کودکی که پشت در اتاق می ایستاد و قبل از وارد شدن فکر می کرد:
- الان وقت مناسبی هست؟
اما این بار کودک نبود. زنگ را زد. مادرش در را باز کرد. اولین چیزی که سارا دید، نه چهره مادرش بود، نه موهای سفیدش. چشم هایش بود. چشم هایی که خستگی سالها را حمل می کردند.
- بیا داخل عزیزم.
سارا وارد شد. بوی خانه همان بود. بوی چای. بوی وسایل قدیمی. بوی خاطرات. گاهی خانه ها قبل از افراد حرف می زنند.
مادرش چای ریخت. مثل همیشه اما این بار سکوت بین آنها مثل گذشته نبود. قبلاً سکوت در این خانه یک عادت بود. حالا شبیه چیزی بود که باید شکسته می شد.
مادر گفت:
- نمی دانم از کجا شروع کنم.
سارا گفت:
- از همان روز.
مادر دستش را روی فنجان گذاشت.
- هنوز یادت هست؟
سارا لبخند تلخی زد.
- فکر کنم هیچوقت فراموشش نکردم.
مادر آه کشید.
- اما چیزی که یادت مانده، همه ماجرا نیست.
این جمله قلب سارا را فشرد همان چیزی که از آن می ترسید.
مادر آرام شروع کرد:
- آن روز، تو چند روز بود تب داشتی.
سارا سر تکان داد. تصویرهایی کم رنگ برگشتند. اتاق ، پتو ،صدای مادر وصدای پدر.
- پدرت خیلی نگران بود.
سارا گفت:
- من فکر می کردم عصبانی بود.
مادر نگاهش کرد.
- می دانم.
مکث کرد.
-چون خودش هم بلد نبود نگرانی اش را نشان بدهد.
سارا به حرف مادرش گوش می داد، اما ذهنش مدام بین گذشته و حال رفت و آمد می کرد. یک لحظه خودش را روی همان تخت کوچک کودکی می دید.
دختری با پیشانی داغ که دنبال صدای مادر می گشت. لحظه بعد زنی چهل ساله بود که روبروی مادرش نشسته بود و می خواست بفهمد چرا تمام عمرش احساساتش را مثل چیزی خطرناک پنهان کرده است.
مادرش گفت:
- آن روز پدرت از صبح حال خوبی نداشت.
سارا پرسید:
- چرا؟
مادر نگاهش را پایین انداخت.
-چون فهمیده بود ممکن است کارش را از دست بدهد.
این جمله برای سارا تازه بود.او هیچوقت این بخش داستان را نشنیده بود. در ذهن کودکی او، پدر فقط مردی بود که عصبانی شده بود. نه مردی که شاید خودش هم ترسیده بود.
- چرا به من نگفتید؟
مادر لبخند غمگینی زد.
- چون فکر می کردیم بچه نباید مشکلات بزرگترها را بداند.
سارا آرام گفت:
- ولی من فهمیدم.
مادر نگاهش کرد.
- بله.
مکث کرد.
- بچهها بیشتر از چیزی که فکر می کنیم می فهمند. فقط نمی دانند چطور درباره اش حرف بزنند.
سارا به فنجان چای نگاه کرد.
- آن روز من دقیقاً چه کار کردم؟
مادر چند لحظه سکوت کرد.
انگار داشت با خودش تصمیم می گرفت چقدر از گذشته را بیرون بیاورد.
- تو آمدی پیش من.
- برای چی؟
- گفتی می ترسی.
این کلمه ساده بود اما برای سارا سنگین بود.
- می ترسی.
چقدر عجیب بود. او همیشه خودش را به عنوان کودکی به یاد می آورد که گریه کرد. نه کودکی که ترسیده بود.
مادر ادامه داد:
- گفتی دلت می خواهد بابا بیاید خانه.
سارا چشم هایش را بست. یک تصویر کوچک برگشت. منتظر ماندن. نگاه کردن به ساعت. شنیدن صدای کلید.
- بعد چی شد؟
مادر آه کشید.
- وقتی پدرت آمد، تو دویدی سمتش.
سارا آرام گفت:
- یادم نیست.
- چون خیلی کوچک بودی.
- بعد؟
- گفتی بابا، می ترسم.
سکوت.
این جمله مثل چیزی بود که سالها پشت در مانده بود. سارا نمی دانست چرا شنیدن آن اینقدر او را تکان داده است.
شاید چون برای اولین بار فهمید آن کودک فقط گریه نمی کرد. کمک می خواست.
مادرش ادامه داد:
- پدرت نشست کنارت.
سارا سریع نگاه کرد.
- نشست؟
- بله.
- اما من یادم هست عصبانی شد.
مادر آهسته گفت:
- چون بعدش اتفاقی افتاد.
- چه اتفاقی؟
- تلفن زنگ زد.
- و؟
- خبر بدی درباره کارش شنید.
سارا چیزی نگفت.
- بعد تو دوباره شروع کردی به گریه کردن.
مادر نفس عمیقی کشید.
- و پدرت ناگهان فریاد زد و گفت: گریه نکن!
همان جمله. همان جمله ای که تمام عمر در ذهن سارا مانده بود. اما حالا ادامه اش را نمی دانست.
- بعد چی گفت؟
مادر چشمهایش از اشک پر شده بود.
- گفت: گریه نکن، من نمی دانم باید چه کار کنم.
سارا بی حرکت ماند. گاهی یک جمله کوچک می تواند تمام معنای یک خاطره را تغییر دهد. تمام عمر او فقط دو کلمه را به یاد آورده بود:
- گریه نکن.
اما بخش دوم را گم کرده بود. نمی دانست مردی که روبرویش ایستاده بود، شاید نمی خواست احساسات او را خاموش کند.
شاید فقط خودش در برابر آنها درمانده شده بود.
سارا آرام گفت:
- چرا من فقط همان قسمت اول را یادم مانده؟
مادر جواب داد:
- چون برای یک کودک، لحظه ای که احساس می کند پذیرفته نشده، خیلی بزرگ است.
- یعنی پدرم من را رد نکرد؟
مادر به چشمهای او نگاه کرد.
- نه عزیزم.
مکث کرد.
- اما تو آن روز اینطوری فهمیدی.
سارا سرش را پایین انداخت. اشک در چشم هایش جمع شده بود اما هنوز گریه نمی کرد.
حتی بعد از تمام این سالها.
مادر متوجه شد.
آرام گفت:
- میبینی؟
- چی؟
- هنوز هم داری همان کار را می کنی.
سارا لبخند تلخی زد.
- چه کاری؟
- نگه داشتن اشک هایت.
این بار سارا نتوانست سریع جواب بدهد. چون درست بود. حتی وقتی حقیقت تغییر کرده بود، بدنش هنوز همان واکنش قدیمی را داشت.
آن شب، بعد از بیرون رفتن از خانه مادر، سارا در ماشین نشست. گریه نکرد. اما این بار با خودش جنگید که گریه نکند.
تفاوت بزرگی بود.
سالها قبل، اشک هایش را نمی شناخت. حالا آنها را می دید. فقط هنوز اجازه آمدن نمی داد. گوشی اش را برداشت و به عکس قدیمی نگاه کرد. دختربچه داخل عکس دیگر برایش فقط یک کودک ساکت نبود. کودکی بود که ترسیده بود.
کودکی که می خواست کسی بگوید: من اینجا هستم.
در جلسه بعدی، دکتر نادری وقتی سارا وارد شد، متوجه شد چیزی تغییر کرده است. نه اینکه آرام تر شده باشد. اتفاقاً کمی به هم ریخته تر به نظر می رسید.
اما این به هم ریختگی، شبیه شکستن نبود. شبیه باز شدن پنجره یک اتاق بسته بود.
- با مادرتان صحبت کردید؟
سارا سر تکان داد.
- بله.
- چه چیزی فهمیدید؟
سارا چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
- فهمیدم تمام این سالها از یک خاطره فرار می کردم که کامل نبود.
دکتر پرسید:
- چه چیزی در آن خاطره تغییر کرد؟
- فهمیدم پدرم فقط عصبانی نبود.
مکث کرد.
- ترسیده بود.
دکتر چیزی نگفت.
- و من...
صدایش آهسته شد.
- من فکر می کنم آن روز تصمیم نگرفتم قوی باشم.
- پس چه شد؟
سارا به دست هایش نگاه کرد.
- فکر کنم تصمیم گرفتم کسی را مجبور نکنم مراقب احساسات من باشد.
این جمله برای دکتر نادری مهم بود. چون پشت آن، سالها تنهایی پنهان بود. کودکی که نمی خواهد بار کسی باشد. نوجوانی که نیازهایش را کوچک می کند. بزرگسالی که کمک نمی خواهد. همه یک داستان دارند.
دکتر گفت:
- سارا، یک سوال دارم.
- بپرسید.
- اگر امروز آن دختر کوچک روبروی شما بنشیند، هنوز به او می گویید گریه نکن؟
سارا مدت زیادی سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
- نه.
- پس چه می گویید؟
چشم هایش پر شد. این بار کمی بیشتر.
- می گویم حق داری بترسی.
مکث کرد.
- حق داری گریه کنی.
و برای اولین بار، اشکی از گوشه چشمش به پایین لغزید. فقط یک قطره.
اما برای زنی که تمام عمرش جلوی اشک هایش را گرفته بود، این قطره اشک، بزرگ ترین اتفاق زندگی اش بود.
دکتر دستمالی روی میز گذاشت. سارا آن را برداشت و این بار دستمال، خیس شد.
اما وقتی جلسه تمام شد و سارا رفت، دکتر نادری دوباره به عکس قدیمی نگاه کرد. چیزی در عکس هنوز برایش سوال بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
- این دختر یاد گرفت هیچ وقت گریه نکند!
اما حالا یک سوال جدید وجود داشت:
- چه کسی این جمله را نوشته بود؟
چون خط نوشته، خط کودکانه سارا نبود و خط مادرش هم نبود. دکتر عکس را برگرداند. برای اولین بار متوجه شد گوشه پایین عکس، یک امضا کوچک وجود دارد.
فقط یک حرف.
- م.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم
-
فیلم / جمله ای که یوسف صیادی برای سنگ قـبرش انتخاب کرده
ارسال نظر