پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت پنجم:  وقتی سارا دیگر نتوانست احساساتش را پنهان کند

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سارا بعد از جلسه چهارم، برخلاف همیشه مستقیم به خانه نرفت. چند دقیقه در ماشین نشست. موتور ماشین خاموش بود. صدای شهر از پشت شیشه می آمد؛ صدای ماشین ها، آنهایی که عجله داشتند، فروشنده ای که چیزی را صدا می زد، کودکی که می خندید. اما او انگار در جای دیگری بود. در خانه ای قدیمی. در اتاقی کوچک. در سالهایی که هنوز فکر می کرد دوست داشته شدن یعنی دردسر نساختن.

دفترچه کودکی اش روی صندلی کنار او بود. چند بار دستش را به سمت آن برده بود اما باز کرده بود و بسته بود. بعضی نوشته ها فقط کلمات نیستند.

درهایی هستند که اگر بازشان کنی، دیگر نمی توانی وانمود کنی پشت شان چیزی نیست.

وقتی بالاخره به خانه رسید، پسرش پشت میز آشپزخانه نشسته بود.

-مامان، امروز دیر کردی.

سارا کیفش را کنار گذاشت.

-  آره، یک کم کار داشتم.

پسرش نگاهش کرد.

- حالت خوبه؟

این سوال دوباره. همان سوالی که این روزها بیشتر از همیشه می شنید.

اما حالا دیگر نمی توانست مثل قبل از کنارش رد شود.

- نمی دانم.

پسرش چند لحظه ساکت ماند. شاید برای او عجیب بود.

مادری که همیشه جواب داشت، حالا گفته بود نمی دانم.

- یعنی چی؟

سارا لبخند کم رنگی زد.

- یعنی واقعاً نمی دانم.

پسرش چیزی نگفت اما سارا متوجه شد که همین سکوت، بیشتر از هر حرفی او را به فکر برده است.

آن شب، همسرش وقتی وارد خانه شد، متوجه تغییر رفتار او شد.

- اتفاقی افتاده؟

سارا گفت:

- نه.

بعد خودش مکث کرد.

همسرش لبخند زد.

 - باز گفتی نه.

این بار هر دو خندیدند. خنده کوتاهی بود اما واقعی. اولین خنده ای که سارا در چند روز اخیر بدون تلاش برای کنترل کردنش داشت.

مرد نشست.

- می دانی چند سال است منتظرم یک روز جواب دیگری بدهی؟

سارا پرسید:

- مثلاً چه جوابی؟

- مثلاً بگویی خسته ام یا بگویی ناراحتم  یا حتی بگویی نمی خواهم حرف بزنم.

سارا به میز نگاه کرد.

- من فکر می کردم اینها چیزهای مهمی نیستند.

- برای تو شاید.

مرد آرام گفت:

- اما برای کسی که دوستت دارد، مهم است.

آن شب بعد از شام، سارا دفترچه را به همسرش نشان نداد. هنوز آماده نبود اما برای اولین بار، درباره چیزی از گذشته اش حرف زد. نه همه چیز. فقط یک تکه کوچک.

- من فکر کنم از بچگی یاد گرفتم زیاد چیزی نخواهم.

همسرش نگاهش کرد.

- چرا؟

سارا شانه بالا انداخت.

- چون فکر می کردم دیگران به اندازه کافی مشکل دارند.

مرد آرام گفت:

- حتی من؟

سارا نگاهش کرد.

- مخصوصاً تو.

- چرا؟

- چون همیشه فکر می کردم اگر ناراحت باشم، تو هم ناراحت می شوی.

همسرش چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

- سارا، من همسر تو هستم. قرار نیست فقط وقتی کنارم باشی که همه چیز خوب است.

این جمله ساده بود. اما برای سارا عجیب بود. چون تمام عمرش فکر کرده بود محبت یعنی اینکه بار کسی روی دوش او نباشد.

هیچوقت فکر نکرده بود شاید اجازه دادن به دیگری برای همراهی، خودش یک نوع صمیمیت باشد.

جلسه پنجم با سوالی شروع شد که دکتر نادری از او پرسید:

- این هفته چند بار احساس کردید چیزی را پنهان می کنید؟

سارا فکر کرد.

- زیاد.

- چه چیزهایی؟

- خستگی.

- دیگر؟

- ناراحتی.

- دیگر؟

سارا مکث کرد.

- نیاز داشتن.

دکتر سر تکان داد.

- این آخری مهم است.

- چرا؟

- چون بعضی ها از ناراحتی خودشان کمتر می ترسند تا از نیاز داشتن.

سارا گفت:

- یعنی؟

- یعنی ممکن است کسی تحمل کند، درد بکشد، تنها بماند؛ اما برای کمک خواستن مشکل داشته باشد.

سارا آرام گفت:

- من همینم.

دکتر پرسید:

- اولین بار کی فهمیدید نباید چیزی بخواهید؟

سارا نگاهش را به زمین دوخت.

- فکر کنم خیلی زود.

- یک خاطره دارید؟

زن چشم هایش را بست. چند لحظه گذشت.

بعد گفت:

- یک روز مریض بودم.

دکتر چیزی نگفت.

- تب داشتم. یادم هست مادرم خیلی خسته بود.

- چه شد؟

- رفتم پیشش که بگویم حالم خوب نیست.

مکث کرد.

- اما دیدم خودش گریه کرده.

این اولین بار بود که سارا از گریه مادرش حرف می زد نه از گریه خودش.

- چه کار کردید؟

- برگشتم اتاقم.

- چرا؟

صدایش آرام شد.

- چون فکر کردم الان وقت من نیست.

دکتر پرسید:

- چند سال تان بود؟

- نمی دانم.

- اما یادتان مانده.

سارا لبخند غمگینی زد.

- بعضی چیزها را سن آدم یادش نمی ماند. بدنش یادش می ماند.

این جمله دکتر را متوجه کرد. سارا دیگر فقط درباره خاطرات حرف نمی زد. داشت درباره اثر آنها حرف می زد.

- بعد از آن چه شد؟

سارا گفت:

- خوب شدم.

- بدون اینکه کسی بفهمد؟

سرش را تکان داد.

- بله.

- و چه چیزی یاد گرفتید؟

سارا جواب را می دانست.

- اینکه خودم باید مراقب خودم باشم.

- این جمله در کودکی شاید کمک کننده بوده.

- اما؟

- اما امروز ممکن است شما را تنها کند.

سارا چیزی نگفت. چون این دقیقاً همان چیزی بود که سال ها تجربه کرده بود. تنها نبود اما احساس تنهایی می کرد.

در پایان جلسه، دکتر گفت:

- می خواهم یک کار انجام دهید.

- چه کاری؟

- هر روز یک بار، قبل از اینکه طبق عادت بگویید: خوبم!، چند ثانیه مکث کنید.

- بعد؟

-  از خودتان بپرسید: واقعاً چه احساسی دارم؟

سارا خندید.

- خیلی ساده به نظر می رسد.

- چیزهای ساده گاهی سخت ترین کارها هستند.

آن شب، سارا جلوی آینه ایستاد.همان کاری که چند روز قبل انجام داده بوداما این بار فرق داشت. به خودش نگاه کرد.  نه برای پیدا کردن نقص. نه برای مرتب کردن ظاهر. فقط نگاه کرد.

و برای اولین بار یک سوال پرسید: من واقعاً چه حسی دارم؟

جواب فوری نیامد اما این بار از سکوت خودش نترسید.

صبح روز بعد، وقتی می خواست از خانه بیرون برود، پسرش گفت:

-  مامان؟

- بله؟

- دیشب ناراحت بودی؟

سارا چند ثانیه مکث کرد.  عادت قدیمی داشت جواب آماده را بیرون بکشد.

-  نه، چیزی نیست.

اما این بار گفت:

- آره، کمی.

پسرش تعجب کرد.  نه از ناراحتی او.  از اینکه بالاخره آن را شنیده بود.

-   چرا؟

سارا لبخند زد.

-  یک خاطره قدیمی یادم افتاد.

 -  بد بود؟

زن فکر کرد.

-  نمی دانم.

بعد اضافه کرد:

-  اما فکر کنم وقتشه باهاش روبرو بشم.

آن روز وقتی به مطب دکتر نادری رسید، قبل از ورود پیام کوتاهی روی گوشی اش آمد. از طرف مادرش. بعد از سال ها. فقط یک جمله:

- سارا، درباره آن روزی که پدرت عصبانی شد... فکر می کنم باید با تو حرف بزنم.

سارا به صفحه گوشی خیره ماند. قلبش تندتر زد. آن روزی که سالها از یاد برده بود. آن روزی که باعث شد تصمیم بگیرد دیگر گریه نکند. حالا کسی می خواست درباره اش حرف بزند و برای اولین بار، سارا مطمئن نبود که می خواهد فرار کند.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1250803
  • فیلم فرار زیبای گاو از دست شکارچی