داستان شب/ نقشه‌ای که هر شب تغییر می‌کرد /قصه درمانی / مناسب گروه سنی ۹ تا ۱۲ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، خاطره‌های خانوادگی گاهی با احساس‌هایی مانند دلتنگی یا پشیمانی همراه‌اند. والدین می‌توانند بعد از خواندن قصه درباره تغییر احساس‌ها در گذر زمان حرف بزنند و به کودک اجازه دهند اگر خواست، خاطره‌ای از خانواده را با دیگران در میان بگذارد.

--------------------------------------------------------------

نقشه‌ ای که هر شب تغییر می‌ کرد 

وقتی لیا برای تعطیلات به خانه عمهاش رفت، اصلا فکر نمیکرد در آن خانه چیزی جز اتاقهای قدیمی، پردههای سنگین و یک باغچه پر از علف پیدا کند. خانه در انتهای کوچهای آرام قرار داشت و پشتش باغی بزرگ بود که بیشتر درختهایش از خود خانه هم پیرتر بودند.

عمه مهری آنجا تنها زندگی میکرد. او برای لیا اتاقی در طبقه بالا آماده کرده بود؛ اتاقی با تخت چوبی، کمدی بلند و پنجرهای که رو به باغ باز میشد.

شب اول، لیا کیفش را کنار تخت گذاشت و چراغ را خاموش کرد. چند دقیقه بعد، وقتی اتاق ساکت شد، صدای خش خشی از کمد شنید. لیا چراغ خواب را روشن کرد. در کمد بسته بود، اما صدا دوباره آمد:

  • خِش… خِش…

او از تخت پایین آمد و در کمد را باز کرد. چیزی آنجا نبود، جز لباسهای قدیمی عمه و جعبهای چوبی در طبقه پایین.

لیا جعبه را بیرون کشید. روی درش قفلی نبود. وقتی بازش کرد، کاغذی بزرگ و تا شده داخل آن دید. نقشهای بود از خانه و باغ، با خطهایی آبی و قرمز. نقشه را روی میز باز کرد.

خانه درست همان طور کشیده شده بود که در واقعیت بود. اتاقها، راهروها، پلکان و حتی پنجره اتاق لیا مشخص بودند. باغ هم با درختان و حوض کوچک نقاشی شده بود.

اما چیز عجیبی هم وجود داشت. در نقشه، از اتاق لیا راهروی باریکی تا باغ کشیده شده بود؛ راهرویی که در خانه واقعی وجود نداشت. انتهای راهرو به دایرهای قرمز میرسید و کنار آن نوشته شده بود: درختی که چیزی را به یاد نمیآورد.

لیا نقشه را تا کرد و دوباره در جعبه گذاشت. فکر کرد شاید نقشهای قدیمی باشد که بخشهایی از خانه را اشتباه نشان میدهد. بعد به تخت برگشت و خوابید.

صبح روز بعد، نقشه هنوز همان جا بود. لیا آن را باز کرد. راهروی باریک در نقشه ناپدید شده بود. به جایش، از کنار اتاق عمه مهری، مسیری به زیرزمین میرفت. کنار آن نوشته شده بود: جایی که چراغ از روشن شدن میترسد.

لیا نقشه را برداشت و به سراغ عمه رفت.

  • عمه مهری، این نقشه مال شماست؟

عمه با دیدن کاغذ، مکث کرد.

  • از کجا پیدایش کردی؟
  • داخل یک جعبه در کمد بود. دیشب یک جور نشان میداد، امروز صبح عوض شده.

عمه مهری نقشه را با دقت نگاه کرد. انگشتش را روی مسیر زیرزمین گذاشت، اما چیزی نگفت.

لیا پرسید:

  • نقشه واقعا هر شب تغییر میکند؟

عمه مهری به جای جواب، پرسید:

  • دیشب چه دیدی؟
  • یک راهرو از اتاقم تا باغ. آخرش نوشته بود درختی که چیزی را به یاد نمیآورد.

عمه آهسته نشست.

  • این نقشه را پدربزرگت ساخته بود. او عاشق کشف کردن جاهای تازه بود. پیش از آنکه خانه را ترک کند، نقشه را به من داد و گفت راههایش هر شب عوض میشوند. من فکر کردم شوخی میکند. مدتی هر شب آن را نگاه میکردم، اما هیچ وقت چیزی پیدا نکردم.
  • چرا؟
  • چون میترسیدم چیزی که نقشه نشان میدهد واقعا وجود داشته باشد.

لیا پرسید:

  • از چه میترسیدید؟

عمه مهری لبخند خستهای زد.

  • از اینکه مجبور شوم چیزی را به یاد بیاورم که مدتها سعی کردهام فراموش کنم.

لیا به نقشه نگاه کرد. راهرویی به زیرزمین کشیده شده بود و جمله جایی که چراغ از روشن شدن میترسد کنارش بود.

  • امروز با هم پایین میرویم؟

عمه مدتی ساکت ماند. بعد گفت:

  • میرویم، اما اگر نخواستی ادامه بدهی، برمیگردیم.

زیرزمین بوی خاک و چوب کهنه میداد. چراغ سقف روشن نمیشد. عمه مهری یک چراغ دستی آورد و آن را روشن کرد. پرتو نور روی جعبهها، صندلیهای قدیمی و قفسههای پر از شیشه افتاد.

لیا نقشه را باز کرد. مسیر قرمز از پلهها پایین میآمد و به گوشهای میرسید که پشت یک قفسه پنهان شده بود. آنها قفسه را کمی کنار زدند. پشت آن، در چوبی باریکی پیدا شد.

عمه مهری با دیدن در نفسش را حبس کرد.

  • این در را هیچ وقت ندیده بودم.

در باز نمیشد. قفل نداشت، اما انگار از داخل گیر کرده بود. لیا به نقشه نگاه کرد. کنار در، علامت کوچکی شبیه فنجان کشیده شده بود.

عمه مهری گفت:

  • شاید منظورش فنجان باشد.

در میان جعبههای زیرزمین گشتند. داخل یکی از آنها فنجان کوچکی با گلهای آبی پیدا کردند. دستهاش ترک داشت و لبهاش هم کمی لب پر شده بود.

عمه آن را شناخت.

  • این فنجان مال مادرم بود. وقتی بچه بودم، با آن برایم چای کم رنگ میریخت. بعد از مرگش، آن را در جعبه گذاشتم و دیگر سراغش نرفتم.

لیا فنجان را به طرف در گرفت. صدای تَق آرامی آمد و قفل در باز شد.

پشت در، اتاق کوچکی بود که در آن چند دفترچه و یک صندلی چوبی قرار داشت. گرد و غبار روی همه چیز نشسته بود، جز روی میزی که نقشه دیگری روی آن باز بود.

لیا گفت:

  • اینجا را پدربزرگ ساخته؟

عمه مهری وارد اتاق شد.

  • فکر میکنم این اتاق کار پدرم بوده. سالهاست ندیده بودمش.

روی میز، دفترچهای قرار داشت. عمه آن را برداشت و باز کرد. صفحه اول با خط پدربزرگ نوشته شده بود:

برای کسی که روزی حاضر شود راهی را که از آن میترسد، امتحان کند.

صفحههای بعد پر از یادداشت بود. بعضی از آنها درباره باغ و خانه بودند. در یکی نوشته شده بود: درخت کنار حوض هر سال یک شاخه تازه میدهد. در دیگری آمده بود: راه زیرزمین به اتاقی میرسد که هیچ کس اسمش را نمیداند.

اما وسط دفترچه، یادداشتی درباره عمه مهری وجود داشت. لیا آن را بلند خواند:

مهری از اینکه نتوانسته برای آخرین بار با مادرش خداحافظی کند، خودش را سرزنش میکند. اما آن روز او کودک بود و هیچ کس به او نگفته بود که مادرش برای مدت طولانی به بیمارستان میرود. اگر روزی این دفتر را پیدا کرد، یادش باشد ندانستن، تقصیر نیست.

عمه مهری دفتر را از دست لیا گرفت. چشمهایش خیس شده بود.

لیا پرسید:

  • شما همیشه فکر میکردید باید خداحافظی میکردید؟

عمه گفت:

  • بله. روزی که مادرم را به بیمارستان بردند، من پیش همسایه بودم. فکر میکردم عصر برمیگردد. اما او دیگر به خانه برنگشت. سالها فکر میکردم اگر آن روز خانه بودم، اگر دستش را گرفته بودم، اگر گفته بودم دوستش دارم، همه چیز فرق میکرد.

لیا گفت:

  • شما نمیدانستید قرار است آن روز آخرین روز باشد.

عمه با صدای آرامی گفت:

  • حالا میدانم. اما آن وقت نمیدانستم. بعضی وقتها آدم چیزی را میفهمد و باز هم دلش سخت میتواند باور کند.

لیا نمیدانست چه بگوید. او هم گاهی وقتی با مادرش بحث میکرد، بعدا دلش میخواست حرفهایش را پس بگیرد. اما این ماجرا خیلی بزرگتر از یک بحث ساده بود.

عمه دفترچه را روی میز گذاشت. در صفحه بعد، پدربزرگ نقشهای از باغ کشیده بود. این بار مسیر از زیرزمین به درختی نزدیک حوض میرسید. کنار آن نوشته بود: چیزی که از دست رفته، شاید همان جا منتظر باشد.

آنها از زیرزمین بیرون آمدند و به باغ رفتند. درخت کنار حوض از بقیه درختها پیرتر بود. شاخههایش بلند و پیچیده بودند. لیا دور تنه را گشت. چیزی پیدا نکرد.

عمه گفت:

  • شاید نقشه منظورش خود درخت باشد، نه چیزی زیرش.

لیا به شاخهها نگاه کرد. روی یکی از شاخههای پایین، جعبه فلزی کوچکی با سیم بسته شده بود. عمه آن را باز کرد. داخل جعبه، چند عکس قدیمی، یک سنجاق گل و نوار کوچکی از پارچه سفید بود.

در عکس اول، مادر عمه مهری کنار همان درخت ایستاده بود. در عکس دوم، عمه مهری کوچک روی شانه پدرش نشسته بود. در عکس سوم، مادرش به او لبخند میزد و دستش را روی شانه دخترش گذاشته بود.

عمه یکی از عکسها را برداشت و به آن نگاه کرد.

  • این را یادم نمیآمد. مادرم آن روز برایم یک سنجاق گل درست کرده بود. من آن را در موهایم گذاشته بودم و تمام روز فکر میکردم شبیه یک شاهزاده شدهام.

لیا گفت:

  • پس او شما را دوست داشته و شما هم دوستش داشتید. حتی اگر نتوانستید خداحافظی کنید.

عمه عکس را به سینهاش نزدیک کرد.

  • بله. شاید لازم نیست یک خداحافظی آخر، همه سالهای دوست داشتن را پاک کند.

در همین لحظه باد ملایمی وزید. نقشه در دست لیا تکان خورد. مسیر قرمزش محو شد و مسیر تازهای به بالای خانه، پشت کمد اتاق لیا، کشیده شد. کنار راه نوشته بود: چیزی که هنوز گفته نشده.

آنها به اتاق برگشتند. پشت کمد، تابلوی کوچکی بود که لیا تا آن روز ندیده بود. روی آن نوشته شده بود: اتاق زیرشیروانی.

عمه گفت:

  • من فکر میکردم این در برای همیشه بسته شده.

درب کوچک زیرشیروانی با فشار آرامی باز شد. نردبانی به اتاق تاریکی میرسید. آنها چراغ را روشن کردند و بالا رفتند. در آنجا صندوقچهای با در نیمه باز بود. داخل صندوقچه چند نامه، دفتر نقاشی و نقشههای پدربزرگ قرار داشت.

یکی از نامهها خطاب به عمه مهری بود. عمه آن را باز کرد و خواند:

مهری عزیزم، میدانم گاهی دلت میخواهد کاش میتوانستی یک روز دیگر کنار مادرت باشی. من هم همین آرزو را دارم. اما وقتی کسی را دوست داریم، همه حرفهای مهربانمان فقط به آخرین روز تعلق ندارد. تو در روزهای زیادی به او گفتی دوستش داری؛ با آوردن چای، نشستن کنارش و تعریف کردن قصههایت. آن حرفهای کوچک هم خداحافظی بودند، حتی اگر خودت آن زمان نمیدانستی.

عمه مهری نشست. نامه را دوباره خواند، آرامتر از بار اول.

  • پدرت این را نوشته بود؟
  • بله. او همیشه میدانست من از چه چیزی ناراحتم، حتی وقتی نمیگفتم.

لیا پرسید:

  • چرا نامه را قبلا نخوانده بودید؟

عمه به صندوقچه نگاه کرد.

  • شاید چون آماده نبودم. شاید هم چون هر بار از کنار این اتاق رد میشدم، به خودم میگفتم بعدا.

لیا گفت:

  • حالا خواندید.

عمه نامه را تا کرد و داخل کیفش گذاشت.

آن شب، لیا نقشه را روی میز گذاشت. او منتظر ماند تا ببیند مسیر بعدی چه میشود، اما نقشه تا چند ساعت تکان نخورد. عمه گفت:

  • شاید دیگر تغییری نکند.

لیا گفت:

  • شاید هم هنوز نمیداند کجا را باید نشان بدهد.

صبح روز بعد، نقشه عوض شده بود. روی آن مسیری از خانه تا نانوایی محله دیده میشد. کنار نانوایی نوشته شده بود: جایی که عمه مهری هنوز یک قصه ناتمام دارد.

عمه مهری نقشه را نگاه کرد و خندید.

  • فکر کنم نقشه دیگر دارد بهانه میگیرد تا از خانه بیرون برویم.

آنها به نانوایی رفتند. نانوا عمه را شناخت و با خوشحالی سلام کرد. عمه سالها بود به آن نانوایی نرفته بود. بوی نان تازه، خاطره مادرش را به یادش آورد. او به لیا گفت وقتی بچه بود، مادرش همیشه نان را از همین نانوایی میخرید و در راه خانه، تکه کوچکی از آن را به عمه میداد.

عمه یک نان خرید و تکهای از آن را به لیا داد.

  • این قصه را مدتها بود برای کسی تعریف نکرده بودم.

لیا پرسید:

  • فکر میکنید نقشه هر شب عوض میشود چون خانه رازهای زیادی دارد؟

عمه مهری گفت:

  • شاید نقشه فقط چیزهایی را نشان میدهد که ما آمادهایم ببینیم. شاید هم وقتی چیزی را به یاد میآوریم یا دربارهاش حرف میزنیم، راه تازهای پیدا میشود.

در روزهای بعد، مسیرهای نقشه باز هم تغییر کرد. یک شب به باغچهای میرسید که در آن پدربزرگ اولین نهال خانه را کاشته بود. شبی دیگر، راهی به پشت کتابخانه باز میشد؛ جایی که عمه مهری کتابهای قصه کودکیاش را پیدا کرد. یک بار هم نقشه هیچ راهی نشان نداد و فقط اتاقهای خانه را با دقت کشید.

عمه دیگر از نقشه نمیترسید. هر شب آن را نگاه میکرد و اگر مسیری پیدا میشد، تصمیم میگرفت که آن را دنبال کند یا نه. گاهی همان شب میرفت، گاهی میگفت بعدا. اما حالا بعدا را به معنی هرگز نمیگرفت.

یک هفته بعد، عمه از لیا خواست تا کمکش کند اتاق زیرشیروانی را مرتب کند. آنها جعبهها را دسته بندی کردند؛ چیزهایی که باید بمانند، چیزهایی که میشد به دیگران داد و چیزهایی که میشد تعمیر کرد. میان وسایل، دفتر نقاشی قدیمی عمه پیدا شد. در یکی از صفحهها، تصویری از همان درخت کنار حوض کشیده شده بود. زیر تصویر نوشته بود: وقتی بزرگ شدم، میخواهم نقشه کشف جاهای ناشناخته را بکشم.

عمه با دیدن جمله خندید.

  • یادم نمیآمد که چنین آرزویی داشتهام.

لیا گفت:

  • شما هنوز هم میتوانید نقشه بکشید.

عمه گفت:

  • شاید. لازم نیست حتما جاهای دور و ناشناخته باشد. شاید بتوانم نقشهای از چیزهایی بکشم که در این خانه پیدا کردهایم.

آنها با هم نقشه تازهای کشیدند؛ نقشهای از درخت کنار حوض، زیرزمین، اتاق پشتی و زیرشیروانی. کنار هر جا، خاطرهای کوتاه نوشتند. نقشه دیگر شبها تغییر نمیکرد، اما هر وقت چیز تازهای به یاد میآوردند، آن را به نقشه اضافه میکردند.

روز آخر تعطیلات، لیا پیش از رفتن، نقشه اصلی را تا کرد و در جعبه چوبی گذاشت. عمه مهری گفت:

  • این نقشه را با خودت ببر. شاید روزی بخواهی راه دیگری را پیدا کنی.

لیا پرسید:

  • اگر دوباره تغییر کند چه؟

عمه لبخند زد.

  • آن وقت میفهمی هنوز چیزی هست که باید پیدایش کنی.

لیا نقشه را در کیفش گذاشت. وقتی سوار ماشین شدند، از پنجره به خانه نگاه کرد. عمه مهری جلوی در ایستاده بود و دست تکان میداد. دیگر در چهرهاش همان اندوه سنگینی که روز اول دیده بود، نبود. دلتنگی هنوز بود، اما کنار آن، آرامش کوچکی هم پیدا شده بود.

آن شب، وقتی لیا به خانه خودش رسید، نقشه را باز کرد. مسیر تازهای روی آن دیده میشد که از خانه عمه تا خانه لیا میآمد. کنار مسیر نوشته شده بود: جایی که داستان بعدی شروع میشود.

لیا خندید و زیر آن، با مداد خودش نوشت: این راه را بلدم.

نقشه دیگر تا صبح عوض نشد. صبح که لیا بیدار شد، کنار نوشتهاش یک خط تازه دیده میشد:

خوب است. اما هر راه آشنا هم گاهی چیز تازهای برای نشان دادن دارد.

  • اگر دوباره تغییر کند چه؟

عمه لبخند زد.

  • آن وقت می‌فهمی هنوز چیزی هست که باید پیدایش کنی.

لیا نقشه را در کیفش گذاشت. وقتی سوار ماشین شدند، از پنجره به خانه نگاه کرد. عمه مهری جلوی در ایستاده بود و دست تکان می‌داد. دیگر در چهره‌اش همان اندوه سنگینی که روز اول دیده بود، نبود. دلتنگی هنوز بود، اما کنار آن، آرامش کوچکی هم پیدا شده بود.

آن شب، وقتی لیا به خانه خودش رسید، نقشه را باز کرد. مسیر تازه‌ای روی آن دیده می‌شد که از خانه عمه تا خانه لیا می‌آمد. کنار مسیر نوشته شده بود: «جایی که داستان بعدی شروع می‌شود.»

لیا خندید و زیر آن، با مداد خودش نوشت: «این راه را بلدم.»

نقشه دیگر تا صبح عوض نشد. صبح که لیا بیدار شد، کنار نوشته‌اش یک خط تازه دیده می‌شد:

«خوب است. اما هر راه آشنا هم گاهی چیز تازه‌ای برای نشان دادن دارد.»

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1258772
  • تاریخ، ساعت و برنامه مسابقات وزنه‌ برداری قهرمانی جهان ۲۰۲۶ چین / وزنه برداران تیم ملی ایران را بشناسید + تیزر جذاب مسابقات