داستان شب/ یکشنبه ای که از تقویم فرار کرد/ قصه درمانی / مناسب گروه سنی ۶ تا ۹ سال
رکنا: یکشنبه ای که از تقویم فرار کرد، قصه ای درباره نگرانی کودک از شروع هفته و پیدا کردن لحظه های خوب در کنار مسئولیت های روزانه است.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، بعضی کودکان با نزدیک شدن به روز مدرسه، تکلیف و زود بیدار شدن، دلواپس یا بی حوصله می شوند. والدین می توانند با خواندن این داستان درباره برنامه ریزی، تقسیم کارها و پیدا کردن زمانی برای بازی و استراحت با فرزندشان گفت وگو کنند.
--------------------------------------------------------------
یکشنبه ای که از تقویم فرار کرد
صبح یکشنبه، نیما هنوز چشم هایش را کامل باز نکرده بود که صدای عجیبی از گوشه اتاق شنید: پِس… پِس… پِس…
نیما پتو را تا روی بینی اش بالا کشید و چند لحظه بی حرکت ماند. صدای عجیبی بود؛ نه شبیه صدای باد، نه شبیه صدای گربه ای که روی پشت بام راه برود. دوباره آمد: پس… پس… پس…
نیما از زیر پتو گفت: اگر دزد هستی، بدان که من یک سگ نگهبان دارم!
سگ نگهبانی نداشت. یک عروسک پارچه ای داشت که اسمش را آقای پشمالو گذاشته بود. اما شاید دزدها از عروسک های پارچه ای می ترسیدند.
صدا قطع شد.
نیما آرام از تخت پایین آمد. دمپایی هایش را پوشید و پاورچین پاورچین به طرف پنجره رفت. پرده را کنار زد. حیاط خالی بود. درخت توت آرام تکان می خورد و گنجشکی روی شاخه نشسته بود. هیچ خبری از دزد نبود.
صدای پس… پس… دوباره آمد.
صبح یکشنبه، نیما هنوز چشم هایش را کامل باز نکرده بود که صدای عجیبی از گوشه اتاق شنید: پِس… پِس… پِس…
نیما پتو را تا روی بینی اش بالا کشید و چند لحظه بی حرکت ماند. صدای عجیبی بود؛ نه شبیه صدای باد، نه شبیه صدای گربه ای که روی پشت بام راه برود. دوباره آمد: پس… پس… پس…
نیما از زیر پتو گفت: اگر دزد هستی، بدان که من یک سگ نگهبان دارم!
سگ نگهبانی نداشت. یک عروسک پارچه ای داشت که اسمش را آقای پشمالو گذاشته بود. اما شاید دزدها از عروسک های پارچه ای می ترسیدند.
صدا قطع شد.
نیما آرام از تخت پایین آمد. دمپایی هایش را پوشید و پاورچین پاورچین به طرف پنجره رفت. پرده را کنار زد. حیاط خالی بود. درخت توت آرام تکان می خورد و گنجشکی روی شاخه نشسته بود. هیچ خبری از دزد نبود.
صدای پِس… پِس… دوباره آمد.
این بار نیما فهمید صدا از تقویم روی دیوار است؛ همان تقویمی که مادر هر ماه برگه هایش را عوض می کرد. روی برگه بالایی نوشته بود: یکشنبه.
نیما نزدیک شد و پرسید: تو صدا می کنی؟
تقویم تکان خورد.
نیما یک قدم عقب رفت. برگه یکشنبه از گوشه اش جمع شد، بعد گوشه دیگرش را هم بالا آورد. انگار داشت دست و پایش را کش و قوس می داد. یک لحظه بعد، از میخ جدا شد و روی هوا چرخید. مثل برگ پاییزی از اتاق گذشت و روی میز نیما فرود آمد.
روی برگه با خطی ریز نوشته شد: بالاخره!
نیما دهانش باز ماند. بالاخره چی؟
چند حرف تازه روی کاغذ ظاهر شد:
بالاخره یکی صدایم را شنید.
نیما صندلی را عقب کشید و روی آن نشست. تو واقعا یک روز هستی؟
برگه جواب داد: بله. من یکشنبه ام.
نیما گفت: پس چرا از روی تقویم بیرون آمدی؟
برگه لرزید. می خواهم فرار کنم.
نیما خندید. روزها که نمی توانند فرار کنند!
یکشنبه گوشه هایش را تکان داد. شاید پا نداشته باشم، اما می توانم پرواز کنم. همین حالا هم از تقویم فرار کردم.
نیما کمی فکر کرد. چرا می خواهی بروی؟
روی برگه، کلمه ها آهسته ظاهر شدند:
همه از من بدشان می آید.
نیما گفت: همه؟
هر وقت کسی می فهمد فردا یکشنبه است، آه می کشد. می گوید: آخ، فردا باید بروم مدرسه. باید مشق بنویسم. باید زود بیدار شوم. باید کیفم را آماده کنم. هیچ کس نمی گوید: چه خوب، یکشنبه آمده!
نیما خواست بگوید که این حرف ها درست نیست، اما یادش افتاد خودش بارها همین جمله ها را گفته بود. وقتی مادر می گفت امشب زودتر بخواب، فردا مدرسه داری، نیما بالش را روی سرش می کشید و می گفت: کاش یکشنبه ها حذف می شدند!
یکشنبه روی میز خم شد و گوشه اش پایین افتاد.
نیما گفت: اگر بروی، چه اتفاقی می افتد؟
نمی دانم. شاید همیشه شنبه بماند. شاید هفته از حرکت بایستد. شاید دیگر هیچ وقت نوبت دوشنبه نشود.
نیما تصور کرد که همه روزهای هفته یک شکل شوند. هر روز همان روز باشد؛ همان ساعت بیدار شدن، همان صبحانه، همان کارها. دیگر نه روزی برای دیدن مادربزرگ بود و نه روزی برای بازی طولانی. حتی تولدها هم نمی رسیدند، چون روزها از جایشان تکان نمی خوردند.
نیما گفت: صبر کن! شاید بتوانم کمک کنم.
یکشنبه پرسید: چطور؟
نیما به پنجره نگاه کرد. باید کاری کنیم که همه ببینند تو فقط روز تکلیف نیستی. تو یک روز کامل هستی. یک روز می تواند هم تکلیف داشته باشد، هم بازی، هم قصه و هم یک چیز خوشمزه.
یکشنبه پرسید: اگر کسی باور نکند چه؟
نیما شانه بالا انداخت. آن وقت یکشنبه می ماند و ما باز هم امتحان کرده ایم.
همان موقع صدای مادر از آشپزخانه آمد: نیما! بیداری؟ صبحانه آماده است.
نیما خواست جواب بدهد، اما وقتی به میز نگاه کرد، برگه یکشنبه دیگر آنجا نبود. روی زمین، خط نازکی از کاغذ دیده می شد که از پایه میز تا در اتاق کشیده شده بود. نیما رد را دنبال کرد. رد از راهرو می گذشت و به کفش های کنار در می رسید.
یکشنبه لای کفش های پدر پنهان شده بود.
نیما آهسته گفت: پیدایت کردم.
برگه خودش را بیرون کشید. گوشه اش به دیوار گیر کرده و کمی تا شده بود.
نیما گفت: مامان را برای کمک صدا می کنم.
یکشنبه خودش را پشت دمپایی قایم کرد. نه، نه! اگر مرا ببیند، شاید فکر کند کثیف شده ام و بیندازدم دور.
نیما گفت: مامان چیزی را بی خودی دور نمی اندازد. تازه، من خودم برایش توضیح می دهم.
اما پیش از آنکه نیما برود، یکشنبه گفت: اول بپرس امروز می شود کاری کرد که خوشحال کننده باشد؟
نیما به آشپزخانه رفت. مادرش روی میز پنیر و گردو گذاشته بود و داشت چای می ریخت.
نیما گفت: مامان، می شود امروز قبل از تکلیف ها یک کار خوشحال کننده انجام بدهیم؟
مادر لبخند زد. چه کاری؟
پنکیک درست کنیم. همان هایی که تویش موز می گذاریم.
مادر گفت: می شود. بعد از صبحانه با هم درست می کنیم.
نیما تند برگشت و خبر را به یکشنبه داد. برگه از پشت دمپایی بیرون خزید.
واقعا؟
بله. پنکیک هم داریم، بعدش هم تکلیف ها را انجام می دهیم.
پس قرار نیست تکلیف ها را پاک کنی؟
نه. فقط قرار است اول یک کار خوشحال کننده داشته باشیم.
یکشنبه آرام روی میز آشپزخانه نشست. وقتی مادر وارد شد، نیما برگه را پشت ظرف میوه پنهان کرد. مادر کاسه بزرگی آورد و آرد و شیر را داخل آن ریخت. نیما تخم مرغ را شکست؛ البته بار اول تخم مرغ از دستش لیز خورد و کمی از سفیده روی میز ریخت.
نیما گفت: این تخم مرغ می خواست فرار کند!
مادر خندید. شاید او هم فکر کرده امروز روز فرار است.
نیما به یکشنبه نگاه کرد. گوشه برگه تکان خورد.
آنها خمیر را هم زدند. نیما موزها را حلقه حلقه کرد و روی بشقاب چید. مادر ماهیتابه را گرم کرد و یک قاشق از خمیر را داخل آن ریخت.
پنکیک اول کمی بیش از اندازه ماند و یک طرفش قهوه ای شد. نیما گفت: این یکی شبیه نقشه یک جزیره است.
مادر گفت: پس اسمش را می گذاریم جزیره پنکیک.
پنکیک دوم بهتر شد. نیما روی آن چند تکه موز گذاشت و با کمی عسل، برایش چشم و دهان درست کرد. یکشنبه از پشت ظرف میوه بیرون آمد و روی میز نشست. حالا روی برگه اش یک خورشید کوچک نقش بسته بود.
من تا حالا پنکیک نخورده ام.
نیما با خنده گفت: تو که روز هستی، نمی توانی بخوری.
یکشنبه پاسخ داد: اما می توانم تماشایش کنم.
صبحانه که تمام شد، مادر گفت: حالا وقت تکلیف است.
لبخند نیما کمی محو شد. او دفتر ریاضی را آورد و مدادش را برداشت. پنج تمرین داشت و یک صفحه املا. اول دفتر را باز نکرد. مداد را بین انگشت هایش چرخاند و آه کشید.
یکشنبه این آه را شنید. گوشه هایش پایین افتاد.
نیما به برگه نگاه کرد و گفت: من از تکلیف خوشم نمی آید، اما می خواهم بفهمم چرا این مسئله ها این قدر سخت هستند.
مادر کنار او نشست. کدام یکی را می خواهی اول حل کنی؟
نیما یکی از مسئله ها را نشان داد. عددها را چند بار جمع کرد، اما جوابش درست درنمی آمد. بعد پاک کن را برداشت و آن قدر محکم پاک کرد که کاغذ سوراخ شد.
نمی شود!
مادر گفت: یک نفس بکش. لازم نیست عجله کنی.
نیما مداد را زمین گذاشت و از پنجره بیرون را نگاه کرد. گنجشک هنوز روی درخت بود. انگار او هم داشت فکر می کرد.
نیما دوباره به مسئله نگاه کرد. این بار عددها را کنار هم نوشت و دورشان خط کشید. ناگهان فهمید باید اول یک جمع ساده انجام بدهد و بعد جواب را از عدد بزرگ تر کم کند.
آها! فهمیدم!
او جواب را نوشت. مسئله بعدی هم آسان تر شد. وقتی پنج تمرین تمام شد، مادر گفت: ده دقیقه استراحت.
نیما به حیاط رفت و توپش را برداشت. برگه یکشنبه را هم با خودش برد و روی لبه گلدان گذاشت. توپ را به دیوار زد و با هر بار برگشتنش، آن را گرفت.
یک… دو… سه… چهار…
در پرتاب هفتم، توپ به جای برگشتن به دست نیما، به گلدان خورد. گلدان تکان خورد، اما نیفتاد. یکشنبه از لبه آن سر خورد و روی خاک افتاد.
نیما با نگرانی دوید. آسیب دیدی؟
برگه خودش را تکاند و گفت: نه. فقط کمی خاکی شدم.
نیما با دستمال گوشه هایش را پاک کرد. ببخشید.
اشکالی ندارد. من هم می خواستم بازی را امتحان کنم.
نیما گفت: تو می توانی توپ را از این طرف به آن طرف هل بدهی.
یکشنبه با گوشه اش به توپ زد. توپ کمی غلت خورد و کنار کفش نیما ایستاد.
من خیلی خوب نیستم.
نیما گفت: بار اول من هم توپ را از گلدان رد کردم.
آن دو چند دقیقه بازی کردند. یکشنبه توپ را هل می داد و نیما دنبالش می دوید. اگر کسی از پنجره نگاه می کرد، شاید فکر می کرد نیما با یک تکه کاغذ بازی می کند. اما برای نیما، یکشنبه دوست تازه ای بود که تا آن روز کسی صدایش را نشنیده بود.
بعد از استراحت، نیما املا را نوشت. یک کلمه را اشتباه نوشت و خودش متوجه نشد. مادر کمکش کرد تا دوباره آن را بخواند. نیما کلمه را درست کرد و صفحه را تمام کرد.
حالا دیگر وسط روز بود. نیما و مادر با مادربزرگ تماس گرفتند. مادربزرگ از آن طرف صفحه گفت: چه کارهایی کردید؟
نیما گفت: پنکیک درست کردیم، تکلیف نوشتم و کمی هم توپ بازی کردم.
مادربزرگ خندید. پس یکشنبه ات پر از کار بوده.
نیما گفت: یکشنبه می خواست فرار کند، چون فکر می کرد هیچ کس دوستش ندارد.
مادر با تعجب پرسید: یکشنبه؟
نیما دستش را جلوی دوربین گرفت تا برگه دیده نشود. بعد خندید و گفت: شوخی کردم!
مادربزرگ برای نیما قصه ای تعریف کرد درباره جوجه تیغی کوچکی که می خواست از جنگل بیرون برود، چون فکر می کرد خارهایش باعث می شود هیچ کس دوستش نداشته باشد. اما وقتی روباه کوچولو در باران گم شد، خارهای جوجه تیغی مثل چتر کوچکی از او محافظت کردند. روباه فهمید چیزی که جوجه تیغی را با دیگران متفاوت می کند، گاهی می تواند به درد دوستی هم بخورد.
نیما تمام قصه را گوش کرد. وقتی تماس تمام شد، یکشنبه روی میز کنار دفتر نشست. روی برگه اش حالا یک خورشید، یک توپ و یک فنجان کوچک دیده می شد.
نیما پرسید: حالا دیگر نمی خواهی فرار کنی؟
یکشنبه مدتی چیزی ننوشت. بعد کلمه ها آرام آرام پیدا شدند:
بعضی ها هنوز هم از من خوششان نمی آید.
نیما گفت: شاید. من هم از روز امتحان خوشم نمی آید. اما اگر روز امتحان فرار کند، هیچ وقت نمی فهمم چه چیزهایی را یاد گرفته ام.
یکشنبه پرسید: پس از من هم خوشت می آید؟
نیما کمی فکر کرد. من گاهی از اینکه فردا مدرسه دارم خوشم نمی آید. اما امروز از پنکیک، بازی و قصه مادربزرگ خوشم آمد. همه اینها توی روز تو اتفاق افتاد.
یکشنبه گوشه هایش را بالا برد. این بار انگار واقعا لبخند زده بود.
عصر، نیما کیف مدرسه اش را آماده کرد. دفترها را یکی یکی داخل کیف گذاشت، مدادها را تراشید و لباسش را کنار صندلی چید. قبلا این کارها را می گذاشت برای آخر شب و آن وقت با عجله دنبال دفتر گم شده می گشت. امروز تصمیم گرفت زودتر انجامشان دهد.
وقتی کارش تمام شد، مادر گفت: وقت داری کمی کتاب بخوانی.
نیما کتابش را برداشت و کنار پنجره نشست. آسمان نارنجی شده بود و سایه درخت توت روی دیوار افتاده بود. یکشنبه روی تقویم برگشت و کنار شنبه و دوشنبه سر جایش نشست.
نیما پرسید: حالا دیگر نمی روی؟
روی برگه نوشته شد:
نه. فهمیدم شاید همه مرا دوست نداشته باشند، اما می توانم برای هر کسی یک چیز خوب داشته باشم. برای تو پنکیک، توپ بازی، قصه و فرصت آماده کردن کیف.
نیما گفت: و تکلیف.
یکشنبه کمی مکث کرد و بعد نوشت: و تکلیف. اما اگر زودتر شروع شود، کمتر شبیه هیولا به نظر می رسد.
نیما خندید. تکلیف هیولا نیست. فقط گاهی قیافه اش ترسناک می شود.
آن شب، نیما کیفش را کنار در گذاشت و به تخت رفت. چراغ اتاق را خاموش کرد و آخرین نگاه را به تقویم انداخت. برگه یکشنبه سر جایش بود و دیگر تکان نمی خورد.
در تاریکی، صدای آرامی از دیوار شنیده شد:
شب بخیر، نیما.
نیما لبخند زد و گفت: شب بخیر، یکشنبه.
از آن روز به بعد، نیما هر یکشنبه سه کار برای خودش انتخاب می کرد: یک کار لازم، یک کار کمک کننده و یک کار خوشحال کننده. گاهی اول تکلیفش را می نوشت و بعد بازی می کرد. گاهی صبح را با پنکیک جزیره ای شروع می کرد. بعضی وقت ها هم به مادربزرگ زنگ می زد و قصه تازه ای می شنید.
یکشنبه دیگر از تقویم فرار نکرد.
اما هر وقت کسی می گفت: آخ، فردا یکشنبه است، برگه اش کمی تکان می خورد؛ انگار یادش می آمد که یک روز، یک پسر کوچک صدایش را شنیده بود.
-
فواد ایزدی: اگر آمریکا این صحبت محسن رضایی را بلوف بداند، حمله مجدد به ایران صورت می گیرد + فیلم
ارسال نظر