داستان شب/ مدرسه ای که به اشتباه جایزه می داد/ قصه درمانی  / مناسب برای ۷ تا ۱۰ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، اشتباه بخشی از یادگیری است؛ اما برای استفاده از آن باید دید چه اتفاقی افتاده و چه چیزی را می‌ توان اصلاح کرد. والدین می‌ توانند پس از قصه درباره موقعیتی حرف بزنند که فرزندشان در آن به تلاش دوباره یا کمک گرفتن نیاز داشته است.

--------------------------------------------------------------------

مدرسه آموزش اشتباه کردن

وقتی روی تابلوی اعلانات محله، آگهی تازه ای نصب شد، همه خیال کردند کسی شوخی کرده است. روی کاغذ نوشته بودند:

مدرسه آموزش اشتباه کردن

ثبت نام برای همه آزاد است

هیچ کس به خاطر اشتباه کردن جریمه نمی شود

آرش آگهی را چند بار خواند. بعد به دوستش، نیکی، گفت:

  • مدرسه ای که اشتباه کردن یاد می دهد؟ ما که هر روز مدرسه می رویم تا درس درست یاد بگیریم.

نیکی گفت:

  • شاید می خواهند یاد بدهند چطور اشتباه نکنیم.

آرش دوباره به آگهی نگاه کرد.

  • اما نوشته آموزش اشتباه کردن، نه اشتباه نکردن.

آن ها تصمیم گرفتند بعد از مدرسه به نشانی آگهی بروند. مدرسه در ساختمانی کوچک پشت کتابخانه بود. در ورودی آبی رنگ بود و بالای آن تابلویی چوبی نصب کرده بودند. روی تابلو نوشته بود: مدرسه تلاش های ناموفق.

آرش گفت:

  • اسمش از آگهی هم عجیب تر است.

نیکی در زد. زنی با موهای کوتاه و عینک گرد در را باز کرد.

  • خوش آمدید. شما برای کلاس اشتباه کردن آمده اید؟

نیکی گفت:

  • ما فقط می خواستیم بدانیم این مدرسه واقعا چه کار می کند.

زن خندید.

  • من خانم دانا هستم. اینجا اشتباه کردن را جشن نمی گیریم و نمی گوییم هر کاری کردید درست است. یاد می گیریم وقتی اشتباه می کنیم چه طور متوجهش شویم، چه چیزی از آن بفهمیم و اگر لازم بود، کارمان را اصلاح کنیم.

آرش پرسید:

  • پس اگر یکی پنجره را بشکند، می گویید اشکالی ندارد؟

خانم دانا گفت:

  • اول می پرسیم چه اتفاقی افتاده. اگر کسی عمدا پنجره را شکسته، باید مسئولیت کارش را بپذیرد و برای جبرانش کمک کند. اگر توپ از دستش دررفته و شیشه را شکسته، باز هم باید در تعمیر پنجره کمک کند؛ اما قرار نیست او را مسخره کنیم یا بگوییم خودش یک آدم خرابکار است. رفتار را اصلاح می کنیم، به آدم فرصت یاد گرفتن می دهیم.

آرش و نیکی وارد شدند. داخل ساختمان سه کلاس کوچک بود. روی دیوار کلاس اول، نقاشی هایی آویزان بود که در نگاه اول کج و کوله به نظر می رسیدند. کنار هر نقاشی یادداشتی نوشته شده بود:

در تلاش اول، خورشید شبیه سیب شد. در تلاش دوم فهمیدم دایره را باید بزرگ تر بکشم.

پل مقوایی من خراب شد. وقتی پایه ها را پهن تر کردم، محکم ماند.

در اجرای اول، جمله ام را فراموش کردم. بار دوم، سه بار با دوستم تمرین کردم.

آرش گفت:

  • یعنی این ها همه کارهای خراب شده اند؟

خانم دانا گفت:

  • بعضی هایشان در اولین تلاش خوب پیش نرفتند. بعضی ها هم هنوز کامل نشده اند. اما هر کدام نشانی از یک تلاش تازه دارند.

در کلاس دوم، چند کودک دور یک میز جمع شده بودند. روی میز چوب، چسب، مقوا و چرخ های کوچک بود. می خواستند ماشینی بسازند که از یک سرازیری پایین برود و یک توپ نرم را به خط پایان برساند. ماشین اول از مسیر منحرف شد و به سبد کاغذها خورد.

یکی از بچه ها گفت:

  • خراب شد!

مربی کلاس گفت:

  • چه چیزی را دیدیم؟

کودکی که ماشین را ساخته بود، جواب داد:

  • چرخ عقب کج است. برای همین ماشین به سمت راست رفت.

مربی گفت:

  • پس برای بار بعد چه چیزی را عوض می کنی؟

کودک گفت:

  • چرخ را صاف تر می چسبانم. اما شاید مسیر هم زیادی شیب دارد.

آرش از دیدن ماشین خوشش آمد. او دوست داشت با وسایل بسازد، اما معمولا وقتی چیزی در اولین تلاش خراب می شد، آن را کنار می گذاشت. چند روز پیش قایق کاغذی ساخته بود که به محض آنکه داخل تشت آب گذاشت، خیس شد و پایین رفت. آرش هم گفته بود: قایق ساختن بلد نیستم.

خانم دانا پرسید:

  • دوست داری تو هم چیزی بسازی؟

آرش کمی مکث کرد.

  • اگر خرابش کنم چه؟
  • آن وقت می فهمیم کدام بخشش درست کار نکرده. البته بهتر است اول تصمیم بگیریم می خواهیم چه چیزی بسازیم.

آرش و نیکی به میز وسایل رفتند. قرار شد یک پل بسازند که بتواند چند مهره چوبی را از روی شکاف میان دو میز عبور دهد. آن ها چند تکه مقوا برداشتند. آرش یک مقوا را صاف میان دو میز گذاشت و مهره اول را روی آن قرار داد. پل خم شد و مهره داخل شکاف افتاد.

آرش فوری گفت:

  • دیدی؟ من نمی توانم.

نیکی مهره را از شکاف بیرون آورد.

  • شاید مقوا زیادی نازک است. بیا یک بار دیگر امتحان کنیم.

آرش گفت:

  • اگر دوباره خراب شد؟

خانم دانا که داشت به گروه دیگری کمک می کرد، از دور گفت:

  • می توانید حدس بزنید چه چیزی باعث شده پل خم شود. بعد فقط همان بخش را تغییر بدهید. لازم نیست همه چیز را از اول بسازید.

نیکی دو تکه مقوا را تا کرد و زیر پل گذاشت. آرش چند مهره روی آن چید. پل این بار خم شد، اما نیفتاد. آن ها یک تکه چوب کوچک هم زیر وسطش گذاشتند. پل محکم تر شد، اما هنوز مهره ها از کنار آن می افتادند.

آرش به دو طرف پل نگاه کرد.

  • باید کناره داشته باشد، مثل دیوار کوتاه.

او دو نوار مقوایی برید و کنار پل چسباند. دفعه بعد، مهره اول از روی پل عبور کرد. مهره دوم هم رد شد. وقتی مهره سوم را گذاشتند، یکی از دیوارهای کناری جدا شد و مهره افتاد.

آرش اخم کرد.

  • باز هم خراب شد!

نیکی گفت:

  • این بار بیشتر از دفعه اول دوام آورد. فهمیدیم دیواره ها باید محکم تر بچسبند.

آرش برگه کوچکی برداشت و نوشت: دفعه بعد، چسب بیشتری روی پایه ها بزنیم.

او این را نوشت، اما هنوز احساس می کرد باید یک بار همه چیز درست از آب دربیاید تا بتواند بگوید کارش خوب است. خانم دانا به سراغشان آمد.

  • آرش، از کدام تلاش بیشتر یاد گرفتی؟

آرش گفت:

  • از آخری. چون پل نزدیک بود کامل بماند.

خانم دانا پرسید:

  • پس آیا تلاش اول به درد نمی خورد؟

آرش گفت:

  • نه. اگر آن را نمی ساختیم، نمی فهمیدیم مقوا تنها کافی نیست.
  • درست است. اشتباه یا خراب شدن کار، به خودی خود درس نیست. وقتی درباره اش فکر می کنیم و چیزی از آن یاد می گیریم، می تواند به ما کمک کند.

در کلاس سوم، چند صندلی گرد چیده بودند. روی تخته نوشته شده بود: وقتی اشتباه می کنم، با خودم چه می گویم؟ بچه ها یکی یکی جمله هایشان را می گفتند.

یکی گفت:

  • من به خودم می گویم: دوباره امتحان کن.

دیگری گفت:

  • من می گویم: باید بیشتر تمرین کنم.

پسری گفت:

  • من می گویم: من همیشه همه چیز را خراب می کنم.

خانم دانا پرسید:

  • وقتی این را می گویی، کمک می کند دفعه بعد بهتر عمل کنی؟

پسر سرش را پایین انداخت.

  • نه. فقط باعث می شود دیگر دلم نخواهد ادامه بدهم.

خانم دانا گفت:

  • می توانی به جای آن درباره همان کار حرف بزنی. مثلا بگویی: این بار جواب را اشتباه نوشتم. باید ببینم کدام مرحله را درست انجام ندادم. این جمله درباره کاری است که انجام دادی، نه درباره تمام وجودت.

نیکی گفت:

  • یعنی بهتر است نگوییم من خنگم؟
  • بله. یک اشتباه نمی تواند همه چیز را درباره تو بگوید. تو ممکن است یک مسئله را اشتباه حل کنی، اما این به معنی خنگ بودن نیست. فقط یعنی این مسئله را هنوز درست حل نکرده ای.

آرش به یاد امتحان ریاضی هفته قبل افتاد. او یکی از مسئله ها را اشتباه حل کرده بود. وقتی برگه را گرفته بود، با خودش گفته بود: من در ریاضی افتضاحم. بعد هم دفتر را بسته بود و دیگر سراغ آن مسئله نرفته بود.

نیکی آهسته گفت:

  • من هم وقتی در نقاشی اشتباه می کنم، می خواهم کاغذ را مچاله کنم.

خانم دانا پرسید:

  • آیا همیشه لازم است نقاشی را پاک کنی؟

نیکی گفت:

  • نه. شاید بتوانم اشتباه را به بخشی از نقاشی تبدیل کنم.

مربی کلاس چند کاغذ و مداد رنگی روی میز گذاشت. از بچه ها خواست روی صفحه یک خط بکشند که ناخواسته از مسیر اصلی خارج شود. بعد باید آن خط را تبدیل به چیزی تازه می کردند.

نیکی یک خط کج کشید و آن را به دم یک روباه تبدیل کرد. آرش یک لکه رنگی روی کاغذ گذاشت و از آن یک ابر بارانی ساخت. بعد پایین ابر، چتر کوچکی کشید.

  • اشتباهم تبدیل شد به ابر.

خانم دانا گفت:

  • گاهی می شود چیزی را اصلاح کرد و گاهی می شود از آن برای ساختن چیز تازه استفاده کرد. اما اگر اشتباه به کسی آسیب زده باشد، فقط تبدیل کردنش به یک نقاشی کافی نیست؛ باید برای جبران هم کاری کنیم.

آرش پرسید:

  • اگر کسی در بازی باعث شود دوستش زمین بخورد، چه؟
  • اول باید مطمئن شود دوستش حالش خوب است. بعد می تواند عذرخواهی کند و بپرسد چه کمکی لازم است. مهم است که بفهمد دفعه بعد چطور مراقب باشد. گفتن ببخشید خوب است، اما اگر هیچ چیز عوض نشود، کافی نیست.

در پایان کلاس، خانم دانا از بچه ها خواست یک پروژه گروهی انجام دهند. قرار بود با چند وسیله ساده، دستگاهی بسازند که یک توپ را از روی میز به داخل یک جعبه هدایت کند. آرش، نیکی و پسربچه ای به نام فرهاد در یک گروه قرار گرفتند.

فرهاد گفت:

  • من فکر می کنم باید یک سطح شیب دار بسازیم.

نیکی گفت:

  • می توانیم از مقوا استفاده کنیم.

آرش گفت:

  • و پایینش را با چسب محکم کنیم.

آن ها سطح شیب دار را ساختند و توپ را روی آن گذاشتند. توپ پایین آمد، از روی میز رد شد و از کنار جعبه گذشت.

فرهاد گفت:

  • باید مسیر را تغییر بدهیم.

آرش گفت:

  • شاید اگر جعبه را نزدیک تر بگذاریم، توپ داخلش بیفتد.

نیکی گفت:

  • یا می توانیم دیواره ای بسازیم که توپ را به طرف جعبه برگرداند.

فرهاد یک دیواره کوچک ساخت. توپ را دوباره رها کردند. این بار به دیواره خورد و بیرون افتاد. نیکی گفت:

  • دیواره زیادی نزدیک است.

آرش پیشنهاد کرد آن را عقب تر ببرند. این بار توپ به جعبه نزدیک شد، اما داخلش نیفتاد. فرهاد کمی دیواره را کج کرد. توپ دوباره حرکت کرد و درست کنار جعبه ایستاد.

آرش گفت:

  • تقریبا شد.

نیکی جواب داد:

  • پس هنوز باید کمی تغییرش بدهیم.

آن ها چند بار دیگر امتحان کردند. هر بار توپ جایی تازه می ایستاد. یک بار از روی دیواره پرید. یک بار به جعبه خورد و برگشت. یک بار هم آن قدر تند رفت که از میز پایین افتاد. هر بار، بچه ها توقف می کردند و درباره علتش حرف می زدند.

بالاخره توپ در جعبه افتاد.

فرهاد دست زد.

  • موفق شدیم!

خانم دانا گفت:

  • چند بار امتحان کردید؟

آرش گفت:

  • هفت بار.
  • پس کار شما فقط لحظه ای نبود که توپ داخل جعبه افتاد. هر بار که فهمیدید چه چیزی را باید عوض کنید هم بخشی از کار بود.

آرش احساس کرد این جمله را واقعا می فهمد. او قبلا فکر می کرد آدم های موفق در همان تلاش اول می دانند چه کار کنند. حالا می دید که حتی ساختن یک دستگاه ساده هم به آزمودن، دیدن و تغییر دادن نیاز دارد.

پیش از رفتن، خانم دانا به هر کدامشان یک دفترچه داد. روی جلد دفترچه نوشته بود: دفتر تلاش ها.

او گفت:

  • قرار نیست هر روز چیزی را خراب کنید تا در دفتر بنویسید. فقط هر وقت کاری آن طور که می خواستید پیش نرفت، سه سؤال از خودتان بپرسید: چه می خواستم اتفاق بیفتد؟ چه چیزی اتفاق افتاد؟ دفعه بعد چه چیزی را تغییر می دهم؟

آرش دفترچه را در کیفش گذاشت.

  • اگر هیچ چیزی یاد نگرفتم چه؟

خانم دانا گفت:

  • آن وقت می توانی از کسی کمک بگیری یا بعدا دوباره به ماجرا نگاه کنی. گاهی آدم همان لحظه جواب را پیدا نمی کند. یاد گرفتن همیشه فوری نیست.

صبح روز بعد در مدرسه، آرش تصمیم گرفت مسئله ریاضی هفته قبل را دوباره حل کند. دفترش را باز کرد و دید در مرحله دوم، یک عدد را اشتباه از عدد دیگر کم کرده بود. او جواب درست را نوشت و زیرش یادداشت کرد: اشتباه من این بود که عددها را جابه جا کردم. دفعه بعد، اول جواب را دوباره بررسی می کنم.

وقتی معلم برگه را دید، گفت:

  • خوب است که فهمیدی کدام مرحله اشتباه بوده. حالا یک مسئله شبیه همین حل کن تا مطمئن شوی روش را یاد گرفته ای.

آرش مسئله تازه را حل کرد. جوابش درست بود. لبخند زد، اما مهم تر از جواب درست، چیزی بود که در دفترچه اش نوشته بود.

چند روز بعد، نیکی برای نمایشگاه هنر مدرسه نقاشی بزرگی کشید. وسط کار، رنگ آبی روی کاغذش پخش شد. او اول خواست نقاشی را مچاله کند، اما مکث کرد. بعد به لکه نگاه کرد و از آن یک دریا کشید. روی دریا، قایقی کوچک گذاشت که بادبانش یک تکه کاغذ زرد بود.

آرش کمکش کرد قایق را رنگ کند. نیکی گفت:

  • اگر لکه آبی نمی افتاد، این نقاشی را نمی کشیدم.

آرش جواب داد:

  • ولی اگر فقط عصبانی می شدی و کاغذ را می انداختی دور، دریا هم ساخته نمی شد.

آن ها نقاشی را برای نمایشگاه بردند. کنار آن نوشتند: دریایی که از یک لکه شروع شد.

در راه برگشت، از کنار مدرسه تلاش های ناموفق گذشتند. روی تابلوی بیرون، آگهی تازه ای نصب شده بود:

کلاس هفته آینده: چطور وقتی اشتباه کردیم، از خودمان و دیگران عذرخواهی کنیم.

آرش گفت:

  • فکر می کنی ما همه چیز را یاد گرفته ایم؟

نیکی گفت:

  • نه. اما حالا می دانیم اگر چیزی خراب شد، می توانیم ببینیم چه اتفاقی افتاده و برای بهتر شدن چه کار کنیم.

آرش دفترچه اش را از کیف بیرون آورد. صفحه اول را باز کرد و نوشت:

  • امروز فهمیدم اشتباه کردن یعنی یک کار درست پیش نرفته. این جمله نمی گوید من آدم بد یا ناتوانی هستم. فقط می گوید باید ببینم چه اتفاقی افتاده و قدم بعدی چیست.

بعد دفترچه را بست و در کیفش گذاشت.

مدرسه تلاش های ناموفق، هر هفته کلاس های تازه ای برگزار می کرد. بچه ها یاد می گرفتند چطور از شکستن چیزی مسئولانه مراقبت کنند، چطور بعد از اشتباه به کسی کمک کنند، چطور از یک تلاش ناموفق چیز تازه ای بسازند و چه وقت باید قبول کنند که هنوز آماده نیستند دوباره امتحان کنند.

آرش و نیکی هم به آنجا برمی گشتند. آن ها فهمیده بودند هیچکس لازم نیست از اشتباه کردن خوشحال شود. گاهی اشتباه ناراحت کننده است، گاهی چیزی را خراب می کند و گاهی آدم را ناامید می سازد. اما اگر بتواند با آرامش به آن نگاه کند، کمک بگیرد و مسئولیت کارش را بپذیرد، اشتباه می تواند آغاز یاد گرفتن باشد؛ نه پایان تلاش.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1258769
  • فیلم / ادعای عجیب یک دختر درباره ارثیه و ثروت راننده شاه ! / آزمایش دی ان ای در انگلستان / قسمت هفتم