مینیمالیسم در خدمت سکوت / برای آنها که اهل پرسش‌اند

به گزارش رکنا، او در این اقتباس، نه به دنبال بازسازی فیزیکی قصه‌ها، که در پی بازنمایی آن فقدان مبهم و تنهاییِ وجودی است که شخصیت‌های موراکامی با آن دست‌وپنج نرم می‌کنند. در ادامه متن مصاحبه با تارا برزی را می‌خوانیم.

نمایش شما اقتباسی از جهان هاروکی موراکامی است؛ چه چیزی در این متن شما را مجاب کرد که سراغ این نویسنده بروید و این اتمسفر خاص را روی صحنه بیاورید؟

فکر می‌کنم حدود دو سال پیش بود که با آقای احمدزاده تماس گرفتم و اجازه کار روی این متن را گرفتم. قصه این بود که متن‌های خاص معمولاً به یک دغدغه ذهنی برای من تبدیل می‌شوند. فضای موراکامی برای من بسیار جذاب است؛ آن فضای رئالیستی که ناگهان با یک شکاف یا ترک مواجه می‌شود و شخصیت را به سمت فضایی سورئال یا انتزاعی می‌برد. این ابهام در آثار او برای من بسیار دوست‌داشتنی است.

در اقتباس از جهان موراکامی، اولویت شما وفاداری به اتمسفر ذهنی او بود یا خلق خوانشی مستقل برای مخاطب امروز؟

اولویت من بازتاب آن انرژی درونی است که در همه ما وجود دارد؛ چیزی شبیه به همان فقدان مبهمی که در داستان‌های موراکامی دیده می‌شود. موراکامی هیچ‌وقت شخصیت‌هایش را به یک نتیجه‌گیری قطعی نمی‌رساند. ما حتی در روابط انسانی خودمان هم متوجه می‌شویم که کسی دوست ندارد برایش انتها یا خط پایان ترسیم کنند. این عدم قطعیت برای من بسیار زیباست؛ شاید چون شخصیت خودم هم این‌طور است و دوست ندارم کسی برایم تعیین تکلیف کند.

اگر بخواهید تجربه تماشای «باران نم‌نم خواهد بارید» را در یک جمله برای مخاطبی که هنوز نمایش را ندیده توصیف کنید، چه می‌گویید؟

اگر بخواهم همه عناصر نمایش را کنار هم بگذارم و عصاره‌اش را بیرون بکشم، این نمایش در نهایت درباره «تنهایی انسان معاصر» است.

نمایش شما در مرز باریکی میان زندگی و مرگ حرکت می‌کند؛ این تعلیق را در مقام کارگردان چگونه به زبان صحنه ترجمه کردید؟

دقیقاً به همین دلیل سراغ المان‌ها و مؤلفه‌های انتزاعی رفتم. وقتی با چنین مضامین عمیقی روبرو هستیم، ناچاریم به سمت فضای سورئال حرکت کنیم تا بتوانیم آن حس شناور بودن را به مخاطب منتقل کنیم؛ هرچند که در پس این فضا، ریشه‌هایی از واقعیت هم وجود دارد.

در بحث طراحی صحنه و میزانسن، نمایش شما به‌شدت مینیمال است. آیا این حذفِ عناصر بصری، یک رویکرد زیبایی‌شناسانه است یا پاسخی به مقتضیات اجرایی؟

من به‌شخصه به مینیمالیسم علاقه دارم، اما در عین حال با نقدِ مخاطبی که از تئاتر انتظار فضای عینی‌تری دارد، همدل هستم. واقعیت این است که تماشاگر امروز ما خسته است؛ او از دغدغه‌های سنگین دنیای بیرون می‌آید و شاید در لحظه‌ ورود به سالن، حوصله‌ درگیر شدن با پازل‌های پیچیده و رمزگشایی‌های دشوار فرمی را نداشته باشد. مخاطب امروز می‌گوید من خودم مغز دارم، می‌توانم انتخاب کنم و تشخیص دهم؛ لازم نیست با چیدن دکور شلوغ و اشیاء نمادین، فضا را به من دیکته کنید. با این وجود، مینیمالیسم «باران نم‌نم خواهد بارید» تنها یک انتخاب دکوراتیو نیست؛ ما سعی کردیم هر چیزی که بود و نبودش تفاوتی در ساختار روایی ایجاد نمی‌کند را حذف کنیم تا به کلیت داستان آسیب نرسد. البته محدودیت‌های اجرایی، مثل تداخل زمان اجرا با نمایش دیگری که پیش از ما روی صحنه می‌رود هم در این انتخاب بی‌تأثیر نبود، اما در نهایت، ما به سمت بودن ضروری حرکت کردیم.

صحنه به عنوان یک هتل، فضایی است که ذهنیت مخاطب از آن پیش‌فرض‌های مشخصی دارد. شما چگونه این فضای آشنا را با ناشناختگی کاراکترها ترکیب کردید؟

ما نیازی نداشتیم انرژی‌مان را صرف بازسازی فیزیکی یک هتل کنیم؛ چون نام هتل به اندازه‌ کافی در ذهن مخاطب تداعی‌گر اتمسفر مورد نظر ما هست. برای ما، ناشناخته مکان نبود؛ ناشناخته‌ها درونیات آدم‌ها بودند. ما روی فاصله‌هایی متمرکز شدیم که میان شخصیت‌ها وجود دارد؛ فاصله‌هایی که حتی با وجود گفت‌وگو کردن، هیچ‌گاه کم‌رنگ نمی‌شوند.

هدایت بازیگران در این نمایش با انرژی بیرونی حداقلی همراه است. این بازیگری درونی چه ویژگی‌هایی دارد؟

در نمایش ما، بازیگری یک فرآیند کشفی است. شخصیت‌ها در دل دیالوگ‌ها، لایه‌های وجودی خود را برای یکدیگر کشف می‌کنند. تقریباً هیچ انرژی بیرونی در بازی‌ها وجود ندارد؛ چون لزومی نداشت. وقتی موتور محرک صحنه، آن انرژی درونی است که از سکوت‌ها و مکث‌ها تغذیه می‌کند، دیگر نیازی به تکیه بر اشیاء یا کنش‌های بیرونی اغراق‌آمیز نیست.

باران در اینجا تنها شی یا عنصر واقعی ماست که همزمان نقش زمان و حافظه را بازی می‌کند؛ عنصری که فرد را به گذشته می‌برد، گذشته‌ای که با اکنون شخصیت‌ها ترکیب شده و اجازه نمی‌دهد این دو ساحت از هم جدا شوند.

در آثار موراکامی، ما اغلب با شخصیت‌هایی مواجهیم که گویی در حال جست‌وجوی هویت گم‌شده‌شان هستند. شخصیت‌ها در اجرای شما، بیش از آنکه خود را بیابند، در حافظه و فقدان‌هایشان غرق می‌شوند. آیا این تحلیل را می‌پذیرید؟

دقیقاً. در دنیای موراکامی، اتفاقات گنده و حادثه‌محور رخ نمی‌دهد. نظم ذهنیِ شخصیت‌ها با یک اتفاق کوچک به هم می‌ریزد؛ یک شی، یک زمان خاص، یا حتی مرگ یک سگ. برای دنیای بیرون، شاید این اتفاقات کوچک به نظر برسند، اما برای آن شخصیت، این نیستی و جای خالی، یک فاجعه‌ بزرگ است. ما در اجرا با استفاده از تکنیک تکرار، این فقدان را عریان کردیم. تکرار، حفره‌هایی را نشان می‌دهد که شخصیت‌ها در آن دست‌وپا می‌زنند.

پس رنج در نمایش شما، رنجی است که ارزش‌گذاریِ مجدد می‌شود؟

بله، دقیقاً. ما سعی کردیم رنج را از کلیشه‌های مرسوم خارج کنیم. آنچه برای ناظر بیرونی کوچک است، برای خودِ فرد رنجی بزرگ و عمیق است. نمایش ما می‌خواهد ارزش این رنج شخصی را بازخوانی کند. اینجاست که به مفهوم تنهاییِ وجودی می‌رسیم؛ نه تنهایی اجتماعی. شخصیت‌های من با هم حرف می‌زنند، هم‌فکر می‌شوند، اما در نهایت، آن فاصله و آنتروپی میان دو ذهن هرگز از بین نمی‌رود. این همان تنهایی لاینحلی است که در ادبیات موراکامی با آن مواجهیم.

فضای آثار موراکامی به‌شدت مبهم و شاعرانه است. چگونه این ابهام را روی صحنه کنترل کردید تا مخاطب به‌جای گیج شدن، با رنج و تنهایی ارتباط برقرار کند و در فضای سورئال غرق نشود؟

برای رسیدن به این تعادل، دو استراتژی اصلی داشتیم. اول اینکه اشیا صحنه را به حداقل رساندیم؛ یعنی هر عنصری که بار روایی مشخصی نداشت، حذف شد. دوم، رویکرد روایی ما بود. ما تکه‌ای از زندگیِ واقعی را انتخاب کردیم؛ یک زندگی کاملاً رئال. اما موراکامی‌وار، شکافی در آن ایجاد کردیم. ما با وارد کردن مولفه‌های انتزاعی در این پیکره رئال، آن فضای معلق را ساختیم. در واقع، ابهام نمایش از دل همین شکاف سورئال در یک بستر واقعی بیرون می‌آید. ما نمی‌خواستیم شاعرانگی بیش‌از‌حد، مانع درک رنج انسانی شود.

شما در اجرای این اثر، از اتمسفر سورئال استفاده کرده‌اید، اما به نظر می‌رسد تعمداً نخواسته‌اید نمایش به سمت ابهام افراطی برود. این پرهیز آگاهانه بود؟

ما سعی کردیم نمایش را بیش از اندازه به سمت سورئال نبریم و خیلی روی آن تاکید نکنیم. به نظرم این قصه می‌تواند همچنان در همان روال زندگی واقعی هم اتفاق بیفتد. در واقع، آنچه برای من مهم بود، نه ساختن جهانی کاملاً دور از واقعیت، بلکه لمس کردن همان فقدان‌ها و خلأهایی بود که در زندگی واقعی همه آدم‌ها وجود دارد. فکر می‌کنم هر انسانی در زندگی‌اش با نوعی فقدان زیسته؛ چیزی که شاید دیگران نتوانند آن را به‌طور کامل درک کنند. همین تجربه است که آدم را وارد یک تنهایی عمیق می‌کند.

پس می‌توان گفت نمایش، بیش از آنکه درباره یک حادثه بزرگ باشد، درباره تجربه‌ای مشترک و درونی است؟

دقیقاً. این داستان درباره یک اتفاق بزرگ و استثنایی نیست. ما با چیزی مواجهیم که در وجود همه انسان‌ها رخ می‌دهد. هر کسی به شکلی با فقدان، با خاطره، با رنجی که سال‌ها با او می‌ماند، زندگی می‌کند. این تجربه، جدا از آدم‌ها نیست؛ بخشی از زیست همه ماست. آدم‌ها شاید نتوانند کاملاً وارد تنهایی یکدیگر شوند، اما هر کدام این منحنیِ فقدان و مواجهه با مرگ یا از دست دادن را درون خودشان کشف می‌کنند و با آن ادامه می‌دهند.

برخی مخاطبان ممکن است در میزانسن یا فضای صحنه، شباهت‌هایی با آثار دیگر ببینند. خودتان هنگام طراحی صحنه به چنین ارجاع‌هایی فکر می‌کردید؟

نه، آگاهانه چنین قصدی نداشتم. اما طبیعی است که هر داستان و هر اثر هنری، به‌دلیل تجربه مشترک انسانی، با آثار دیگر نقاط تماس پیدا کند. بالاخره همه ما انسانیم و با وجود تفاوت‌های محیطی و زیستی، چیزهای مشترک زیادی داریم. همین اشتراک‌ها باعث می‌شود گاهی یک صحنه، یک میزانسن یا یک موقعیت، مخاطب را یاد اثر دیگری بیندازد. این را اتفاقاً بد نمی‌دانم؛ به نظرم حتی می‌تواند خوب هم باشد. وقتی صحنه‌ای طراحی می‌شود، ممکن است برای هر مخاطب تداعی متفاوتی ایجاد کند و این بخشی از حیات اثر است.

یعنی از نظر شما این تداعی‌ها لزوماً نقطه ضعف نیستند؟

نه، اصلاً. نمی‌توانم آن را نفی کنم. اگر مخاطب در مواجهه با یک تصویر یا یک فضا، به یاد چیزی دیگر بیفتد، این لزوماً اتفاق بدی نیست. مهم این است که آن فضا در من کارگردان، از یک احساس و جهان شخصی آمده باشد. بعد از آن، طبیعی است که هر کسی از منظر خودش خوانش و تداعی خودش را داشته باشد.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1231873
  • فیلم طرز تهیه دسر موزی خوشمزه و ساده

اخبار تاپ حوادث