داستان شب/ حلزون سریع ترین مسابقه دنیا /قصه درمانی / مناسب گروه سنی ۴ تا ۷ سال
رکنا: آهسته، حلزون آرام باغچه، در مسابقهای پرمانع نشان میدهد که هر کس با توانایی خودش میتواند به خط پایان برسد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، کودکان گاهی خودشان را با دیگران مقایسه میکنند و فکر میکنند فقط برنده شدن ارزش دارد. والدین میتوانند پس از قصه درباره همکاری، صبر و تواناییهای متفاوت حرف بزنند و یادآوری کنند که سرعت همه کودکان یکسان نیست.
----------------------------------------------------------------------------------
حلزون سریع ترین مسابقه دنیا
صبح زود، وقتی شبنم هنوز روی برگ ها بود، یک اعلامیه بزرگ روی تنه درخت توت چسباندند. سنجاب، با دم پف کرده اش، از شاخه پایین آمد و با صدای بلند خواند:
- توجه! توجه! امروز مسابقه بزرگ باغ برگزار می شود. هر کس زودتر از درخت توت تا سنگ سفید برسد، برنده مسابقه است!
همه حیوان های باغچه جمع شدند. خرگوش گوش هایش را بالا برد. جوجه تیغی از زیر بوته بیرون آمد. گنجشک روی شاخه نشست. حتی مورچه ها هم از راه رسیدند و یک ردیف مرتب ساختند تا اعلامیه را بهتر ببینند.
خرگوش با هیجان گفت:
- من حتما برنده می شوم. پاهایم از همه تندتر است.
گنجشک گفت:
- من از همه زودتر به سنگ می رسم، چون می توانم پرواز کنم.
سنجاب دمش را تکان داد.
- من از روی شاخه ها می پرم و راه کوتاه تری می روم.
همه درباره سرعت خودشان حرف می زدند. فقط حلزون کوچکی به نام آهسته چیزی نمی گفت. او آرام از کنار ریشه درخت بالا آمد و کنار اعلامیه ایستاد.
خرگوش او را دید و خندید.
- آهسته، تو هم می خواهی در مسابقه شرکت کنی؟
حلزون گفت:
- بله.
خرگوش خندید.
- تا تو به خط شروع برسی، مسابقه تمام شده!
چند حیوان هم خندیدند. آهسته چیزی نگفت. شاخک هایش را بالا آورد و به خط شروع نگاه کرد. بعد به سنگ سفید دوردست نگاه کرد. برای او فاصله زیادی بود، اما تصمیمش را گرفته بود.
لاک پشت پیر که داور مسابقه بود، جلو آمد و گفت:
- هر کسی می تواند شرکت کند. برنده کسی است که زودتر از خط پایان بگذرد. اما هر کس باید فقط از مسیر مشخص شده برود.
سنجاب گفت:
- مسابقه باید هیجان داشته باشد. فقط سریع دویدن که مسابقه نیست!
لاک پشت گفت:
- هیجانش را خودتان می سازید. آماده باشید.
همه پشت خط شروع ایستادند. خرگوش پنجه هایش را روی خاک گذاشت. گنجشک بال هایش را باز کرد. سنجاب دمش را بالا گرفت. آهسته هم کنار آن ها ایستاد.
لاک پشت صدایش را صاف کرد و گفت:
- یک… دو… سه… شروع!
خرگوش مثل فنر پرید و از خط شروع گذشت. سنجاب با سرعت به طرف ریشه درخت دوید. گنجشک بال زد و کمی از زمین بلند شد. جوجه تیغی با قدم های کوتاه حرکت کرد. آهسته هم شاخک هایش را جلو آورد و راه افتاد.
او هنوز یک قدم هم نرفته بود که خرگوش از دور فریاد زد:
- خداحافظ، آهسته!
آهسته جواب داد:
- مسابقه هنوز تمام نشده.
خرگوش آن قدر تند می دوید که صدای خودش را هم درست نمی شنید. او از روی یک برگ بزرگ پرید و به سمت سنگ سفید رفت. سنجاب از شاخه ای به شاخه دیگر می پرید و فکر می کرد از همه جلوتر است. گنجشک هم پرواز می کرد، اما کمی جلوتر باد شدیدی وزید و او را به طرف بوته ها برد.
در مسیر، یک چاله کوچک پر از آب بود. خرگوش آن را دید و پرید. سنجاب هم از روی ریشه درخت گذشت. گنجشک از بالای چاله رد شد. جوجه تیغی با احتیاط از کنار آن عبور کرد.
آهسته به چاله رسید. آب درونش آرام بود و تصویر آسمان در آن دیده می شد. او نمی توانست بپرد. نه بال داشت، نه پاهای بلند. کنار چاله را نگاه کرد. سمت راستش خاک نرم و خیس بود. سمت چپش یک برگ پهن افتاده بود.
آهسته روی برگ رفت و آرام آرام آن را از روی آب گذراند. برگ مثل قایق کوچک تکان می خورد. آهسته کمی ترسید، اما خودش را جمع کرد و صبر کرد تا برگ به آن سوی چاله برسد. وقتی پایش به خاک خشک رسید، با خوشحالی گفت:
- یک مانع را رد کردم!
در همین وقت، خرگوش در دوردست ایستاده بود. او به درختی رسیده بود که شاخه هایش پایین آمده بودند. برای رد شدن، باید مسیر را دور می زد، اما عجله داشت. تلاش کرد از زیر شاخه بپرد، گوشش به برگ ها گیر کرد و چند برگ روی سرش افتاد.
خرگوش گفت:
- چه شاخه سمجی!
او گوش هایش را آزاد کرد و دوباره دوید.
سنجاب با سرعت از شاخه بالا رفت، اما شاخه ای که روی آن می پرید، خشک بود. شاخه شکست و سنجاب روی یک توده برگ افتاد. خوشبختانه آسیب ندید، اما دمش پر از برگ شده بود.
جوجه تیغی آهسته راه می رفت و حواسش به مسیر بود. وقتی به شاخه خشک رسید، آن را دید و از کنارش گذشت. اما او هم با خارهایش به یک تور نازک گیر کرد. تور، تار عنکبوتی بزرگی بود که میان دو بوته کشیده شده بود.
جوجه تیغی تلاش کرد خودش را آزاد کند، اما هرچه بیشتر تکان می خورد، تار بیشتر دور خارهایش می پیچید.
- کمک! من گیر افتاده ام!
گنجشک که بالای بوته ها پرواز می کرد، صدایش را شنید. او پایین آمد، اما نمی توانست جوجه تیغی را از میان تار بیرون بکشد. خرگوش هم همان موقع رسید، ولی آن قدر عجله داشت که اول خواست از کنارشان رد شود.
سنجاب فریاد زد:
- صبر کن! جوجه تیغی گیر کرده.
خرگوش ایستاد. او به خط پایان نگاه کرد و بعد به دوستش.
- اگر کمک کنم، ممکن است مسابقه را ببازم.
گنجشک گفت:
- اگر کمک نکنیم، جوجه تیغی تنها می ماند.
خرگوش نفس عمیقی کشید و برگشت. سنجاب هم نزدیک شد. آن ها آرام شاخه ها را کنار زدند و تارها را از خارهای جوجه تیغی جدا کردند. آهسته هم از راه رسید و با دقت نخ باریکی را که به خارها گیر کرده بود، آزاد کرد.
جوجه تیغی بیرون آمد.
- ممنونم. فکر کردم دیگر نمی توانم ادامه بدهم.
خرگوش گفت:
- من هم فکر کردم باید فقط بدوم. ببخشید که اول می خواستم تنهایی برسم.
جوجه تیغی گفت:
- هنوز مسابقه تمام نشده. شاید بتوانیم با هم برویم.
سنجاب برگ هایی را که به دمش چسبیده بود تکاند و گفت:
- من با شما می آیم. این طور حداقل اگر شاخه دیگری شکست، تنها نمی مانم.
گنجشک گفت:
- من هم مسیر را از بالا نگاه می کنم. اگر مانعی باشد، خبرتان می دهم.
آن ها دوباره راه افتادند؛ این بار کنار هم. خرگوش همچنان تندتر از آهسته می رفت، اما هر چند قدم می ایستاد و منتظر بقیه می ماند. سنجاب جلوتر می رفت تا راه امن را پیدا کند. گنجشک از بالا نگاه می کرد و جوجه تیغی با دقت قدم برمی داشت.
آهسته هم با سرعت خودش حرکت می کرد. او نمی توانست مثل خرگوش بدود، اما چیزهایی را می دید که دیگران از کنارش می گذشتند. او یک برگ خیس را دید که روی سنگ لیز افتاده بود و به بقیه گفت از آن طرف نروند. یک مورچه کوچک را دید که میان دو تکه چوب گیر کرده بود و او را کنار راه گذاشت. وقتی خرگوش از تندی نفس نفس می زد، آهسته گفت:
- کمی آرام تر برو. اگر خیلی خسته شوی، شاید نتوانی ادامه بدهی.
خرگوش گفت:
- من همیشه فکر می کردم هرچه تندتر بروم، زودتر می رسم. اما حالا می فهمم باید بدانم کجا می روم و چه چیزی سر راهم هست.
آن ها به یک سربالایی رسیدند. بالای آن، سنگ سفید دیده می شد. اما راه مستقیم پر از گل و ریشه های لغزنده بود. سنجاب گفت:
- از این طرف کوتاه تر است.
گنجشک از بالا نگاه کرد.
- اما زمین خیس است. ممکن است سر بخوریم.
خرگوش گفت:
- پس از راه بلندتر می رویم.
در همین لحظه صدایی از پشت سر آمد. حلزون کوچک دیگری با لاک زرد، کنار چاله مانده بود. او نمی توانست از برگ شناور رد شود و می ترسید به آب بیفتد.
آهسته برگشت و گفت:
- بیا روی برگ من. من آرام می روم و می توانم نشان بدهم کجا تعادلش بهتر است.
او همراه حلزون زرد از روی برگ گذشت. بقیه هم برگ را نگه داشتند تا تکان نخورد. وقتی هر دو به آن سوی چاله رسیدند، خرگوش گفت:
- حالا فهمیدم چرا آهسته را در مسابقه قبول کردند. او بلد است وقتی کسی گیر می کند، چه کار کند.
آهسته گفت:
- من فقط با دقت نگاه می کنم. هر کسی کاری را بهتر از دیگری بلد است.
آن ها به سربالایی رسیدند. راه طولانی تر بود، اما امن تر. خرگوش سنگ های سست را کنار زد. سنجاب شاخه های کوتاه را کنار کشید. جوجه تیغی برگ های خیس را از مسیر برداشت. گنجشک از بالا راه را نشان داد. آهسته هم با قدم های آرام جلو می رفت و هر جا زمین نرم بود، به بقیه خبر می داد.
وقتی به بالای تپه رسیدند، دیدند سنگ سفید از چیزی که فکر می کردند نزدیک تر است. اما خرگوش خسته بود و نفسش تند شده بود. سنجاب هم پنجه هایش را تکان می داد تا خستگی شان کم شود.
لاک پشت داور از کنار سنگ سفید فریاد زد:
- فقط چند قدم مانده!
خرگوش گفت:
- آهسته باید جلوتر برود. اگر او نبود، من از راه گل آلود می رفتم و سر می خوردم.
سنجاب گفت:
- اگر جوجه تیغی نبود، نمی فهمیدیم چقدر خطرناک است وقتی فقط برای اول شدن بدویم.
جوجه تیغی گفت:
- من فقط گیر کرده بودم. همه شما کمک کردید.
گنجشک بال هایش را جمع کرد.
- پس بهتر است همه با هم به خط پایان برسیم.
خرگوش لبخند زد.
- موافقم. مسابقه را با هم تمام می کنیم.
آن ها کنار هم به طرف سنگ سفید رفتند. البته کنار هم بودن برای آهسته آسان نبود؛ خرگوش مجبور شد سرعتش را کم کند و سنجاب باید صبر می کرد. گنجشک هم پرواز نکرد و روی زمین کنارشان راه رفت. جوجه تیغی با قدم های کوتاه جلو می آمد و آهسته آرام تر از همه، اما بی توقف حرکت می کرد.
وقتی به خط پایان رسیدند، لاک پشت گفت:
- مسابقه تمام شد!
خرگوش پرسید:
- برنده کیست؟
لاک پشت لبخند زد.
- هرکس که از خط پایان گذشته، برنده است.
سنجاب گفت:
- اما آهسته آخر از همه رسید.
لاک پشت جواب داد:
- او هم از خط عبور کرد. تازه، او کاری کرد که بقیه هم بتوانند به پایان برسند.
خرگوش سرش را پایین انداخت.
- من اول فکر می کردم برنده کسی است که تنها و زودتر برسد. حالا فکر می کنم گاهی بهتر است همه با هم برسیم.
لاک پشت گفت:
- مسابقه برای دویدن بود، اما شما در راه چیزهای دیگری یاد گرفتید.
آن ها زیر سایه درخت توت نشستند. مورچه ها برایشان چند دانه شیرین آوردند. گنجشک برای همه آواز خواند. سنجاب از شاخه خشک و دم پر برگش تعریف کرد. خرگوش هم گفت چه طور برگ ها روی سرش افتادند و خودش نفهمید از کجا آمده اند.
همه خندیدند.
حلزون زرد از آهسته پرسید:
- از اینکه دیرتر از همه رسیدی ناراحت نیستی؟
آهسته به سنگ سفید نگاه کرد.
- نه. من به اندازه خودم تند رفتم. اگر تندتر می رفتم، شاید چاله را نمی دیدم یا دوستانم را تنها می گذاشتم.
خرگوش گفت:
- من هم امروز فهمیدم که سریع بودن خوب است، اما تنها چیزی نیست که اهمیت دارد.
سنجاب گفت:
- من هم باید پیش از پریدن به شاخه نگاه کنم!
جوجه تیغی گفت:
- و من باید وقتی گیر می کنم، از دوستانم کمک بخواهم.
گنجشک پرسید:
- پس دفعه بعد چه مسابقه ای برگزار کنیم؟
لاک پشت گفت:
- مسابقه ساختن بزرگ ترین خانه برگ را!
خرگوش خندید.
- من می توانم برگ ها را سریع جمع کنم.
سنجاب گفت:
- من شاخه های محکم را پیدا می کنم.
گنجشک گفت:
- من از بالا نگاه می کنم که خانه کج نشود.
جوجه تیغی گفت:
- من می توانم برگ ها را کنار هم نگه دارم.
آهسته گفت:
- من هم می توانم گوشه های خانه را آرام بررسی کنم تا چیزی از هم باز نشود.
همه موافقت کردند. آن ها از برگ ها و شاخه های افتاده، خانه کوچکی ساختند که به اندازه همه شان جا داشت. خرگوش شاخه ها را آورد، سنجاب آن ها را جابه جا کرد، گنجشک از بالا راهنمایی کرد و جوجه تیغی برگ ها را کنار هم نگه داشت. آهسته هم شکاف های کوچک را پیدا می کرد و با برگ های نرم می پوشاند.
وقتی خانه آماده شد، هیچ کس نپرسید چه کسی بیشتر کار کرده یا چه کسی زودتر رسیده است. همه با هم داخل خانه نشستند و از پنجره کوچک آن به باغچه نگاه کردند.
چند روز بعد، سنجاب روی همان تنه درخت توت اعلامیه تازه ای چسباند:
مسابقه بعدی: ساختن چیزی که همه بتوانند از آن استفاده کنند.
خرگوش کمک کرد اعلامیه را درست بچسبانند. گنجشک از بالا نگاه کرد تا صاف باشد. جوجه تیغی مراقب بود چسب روی برگ ها نریزد. حلزون زرد هم از پایین، با آرامش به آن ها کمک کرد.
آهسته به اعلامیه نگاه کرد و لبخند زد. او هنوز همان حلزون آرام بود. پاهایش تند نشده بود و لاکش هم سبک تر نشده بود. اما حالا همه می دانستند که در یک مسابقه، فقط سرعت پاها نیست که به درد می خورد. گاهی کسی که آهسته می رود، زودتر از دیگران می بیند چه چیزی در راه مانده است.
و در باغچه، هر وقت کسی با عجله از کنار دیگری می گذشت، خرگوش یادآوری می کرد:
- کمی صبر کن. شاید او هم می خواهد به خط پایان برسد.
-
فیلم /صفر تا صد بازداشت 2 نظامی قلابی در شهر ری / الان باید در ترکیه بودیم / سرنخ پلیس پارتنر مرد متاهل بود + اعترافات
ارسال نظر