داستان شب/ قطار ایستگاه های ناتمام/قصه درمانی / مناسب گروه سنی ۹ تا ۱۲ سال
رکنا: هلیا در قطاری جادویی با نامه ها، قول ها و قصه های نیمه کاره روبرو می شود و می فهمد برای تمام کردن بعضی حرف ها، اول باید آنها را بشناسد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، بعضی احساس ها یا حرف های ناگفته ممکن است ذهن کودک را مشغول کنند. والدین می توانند با خواندن این قصه، بدون اصرار به فرزندشان فرصت دهند درباره موضوعی که دوست دارد بیان کند یا نامه ای بنویسد؛ حتی اگر هنوز آماده فرستادن آن نباشد.
----------------------------------------------------------------------------
قطار ایستگاه های ناتمام
قطار هر شب از ایستگاهی می گذشت که روی نقشه نبود.
هیچ کس نمی دانست این ایستگاه کجاست. نه در تابلوهای راه آهن نامی از آن دیده می شد، نه بلیت فروشی ها بلیتی برایش می فروختند. با این حال، چند مسافر می گفتند گاهی نیمه شب از خواب بیدار شده اند و دیده اند قطارشان کنار سکویی خاموش ایستاده است؛ سکویی با چراغ های زرد و نیمکتی خالی.
هلیا این حرف ها را جدی نمی گرفت. تا شبی که خودش آن ایستگاه را دید.
آن شب، هلیا همراه پدر و مادرش از خانه خاله برمی گشت. قطارشان دیر راه افتاده بود و تا نیمه شب هنوز در راه بودند. هلیا سرش را به شیشه تکیه داده بود و در نور کم واگن، دفتر نقاشی اش را ورق می زد. میان صفحه ها، برگه ای تا شده افتاد. نامه ای بود که چند هفته پیش برای برادرش آرش نوشته بود، اما هرگز به او نداده بود.
آرش برای درس خواندن به شهر دیگری رفته بود. روز رفتنش، هلیا می خواست به او بگوید از اینکه اتاقش خالی می شود ناراحت است. می خواست بگوید گاهی از او عصبانی می شده، چون همیشه کنترل تلویزیون را برمی داشته و روی میز رهایش می کرده. می خواست بگوید دلش برای بازی هایشان تنگ می شود. اما وقتی آرش چمدانش را برداشت، فقط گفته بود:
- سفر خوبی داشته باشی.
بعد هم در ماشین را بسته بود و به پنجره نگاه کرده بود تا کسی اشک هایش را نبیند.
چند روز بعد، نامه را شروع کرده بود:
آرش، از وقتی رفتی، خانه خیلی ساکت شده. اول فکر می کردم از اینکه اتاقت را دارم خوشحال می شوم، اما…
همین جا متوقف شده بود. نمی دانست بعدش چه بنویسد. نامه را تا کرده و در دفترش گذاشته بود.
قطار ناگهان کند شد. صدای چرخ ها آرام گرفت و چراغ های واگن یک بار خاموش و روشن شدند. هلیا سرش را از روی شیشه برداشت.
- چرا ایستادیم؟
مادر که خسته بود، چشم هایش را باز کرد.
- نمی دانم. شاید قطار منتظر عبور قطار دیگری است.
اما هیچ صدایی از بلندگو نیامد. هیچ مسافری از جایش بلند نشد. فقط درهای واگن با صدای آرامی باز شدند.
بیرون پنجره، سکویی دیده می شد که با نور زرد چراغ ها روشن بود. تابلوی ایستگاه خالی بود؛ نه اسم داشت، نه شماره. روی نیمکت، مردی با کلاه خاکستری نشسته بود و فانوسی در دست داشت.
هلیا او را قبلا دیده بود. مرد هر چند دقیقه یک بار در امتداد سکو قدم می زد و به ریل ها نگاه می کرد؛ انگار منتظر کسی بود.
هلیا پدر و مادرش را صدا زد، اما هر دو دوباره خوابشان برده بودند. او کیف کوچکش را برداشت و آرام از قطار پایین آمد. هوا سرد بود و بوی خاک نم خورده می داد. وقتی پایش به سکو رسید، درهای قطار پشت سرش بسته شد.
مرد کلاه خاکستری ایستاد.
- بالاخره یکی پیاده شد.
هلیا پرسید:
- شما مسئول ایستگاه هستید؟
- می شود گفت.
- اینجا چه ایستگاهی است؟ چرا اسم ندارد؟
مرد به تابلوی خالی نگاه کرد.
- چون هنوز کسی نرسیده که نامش را کامل کند.
هلیا فکر کرد مرد شوخی می کند.
- من فقط می خواهم برگردم داخل قطار.
- می توانی. قطار دوباره راه می افتد. اما تا وقتی اینجا ایستاده، شاید بهتر باشد بدانی کجا آمده ای.
مرد خودش را آقای ایستگاه معرفی کرد. او توضیح داد که این قطار هر از گاهی از ایستگاه های ناتمام می گذرد. این ایستگاه ها برای چیزهایی هستند که آدم ها شروع کرده اند، اما به پایان نرسانده اند: نامه های بی جواب، قول هایی که فراموش شده اند، قصه هایی که نیمه کاره مانده اند و حرف هایی که به زبان نیامده اند.
هلیا دستش را روی جیب کیفش گذاشت. نامه آنجا بود.
- اگر کسی در این ایستگاه پیاده شود، باید کاری را تمام کند؟
آقای ایستگاه گفت:
- لازم نیست هر چیزی را تمام کند. گاهی آدم می فهمد که ناتمام گذاشتن یک کار، تصمیم درستی بوده. اما باید بداند چرا آن را نیمه کاره رها کرده است.
در انتهای سکو، زنگ کوچکی به صدا درآمد. از دل مه، قطاری کوتاه و قدیمی پیدا شد. روی هر واگن نامی نوشته بودند؛ اما بعضی نوشته ها ناقص بودند. روی یکی فقط نامه های… دیده می شد. روی دیگری نوشته بود قول های… و روی سومی، چند حرف پاک شده بود.
آقای ایستگاه در واگن اول را باز کرد.
- قطار ایستگاه های ناتمام است. می توانی سوار شوی و در ایستگاه های بعد پیاده شوی. اگر نخواهی، همین حالا برمی گردی به واگن خودت.
هلیا پرسید:
- قرار است کجا برویم؟
- به جایی که خودت دنبالش هستی.
هلیا به قطار اصلی نگاه کرد. پنجره واگن خودش هنوز روشن بود. از پشت شیشه، مادرش را دید که خوابیده بود. دلش می خواست برگردد و ماجرای ایستگاه را نادیده بگیرد. اما نامه در کیفش سنگینی می کرد.
- من فقط می خواهم بدانم بعد نامه ام چه بنویسم.
آقای ایستگاه سر تکان داد.
- پس سوار شو.
واگن اول بوی کاغذ و جوهر می داد. قفسه هایی در دو طرفش بود و پاکت های زیادی روی آن ها چیده شده بودند. بعضی پاکت ها بسته بودند، بعضی باز، و روی بعضی فقط یک جمله نوشته شده بود.
هلیا روی یک پاکت خواند:
به دوستم، که فکر می کند از او ناراحت نیستم.
روی دیگری نوشته شده بود:
به مادرم، برای روزی که جرات کنم بگویم دلم تنگ شده.
هلیا نامه خودش را درآورد. همان لحظه، گوشه کاغذ در دستش لرزید. جمله ناتمامش روی برگه روشن شد، انگار کسی آن را با مداد تازه نوشته باشد:
اول فکر می کردم از اینکه اتاقت را دارم خوشحال می شوم، اما…
هلیا نمی دانست چه چیزی بنویسد. صدایی از انتهای واگن گفت:
- اگر نمی دانی، لازم نیست همین حالا بنویسی.
دختری هم سن هلیا کنار پنجره نشسته بود. موهایش کوتاه بود و کاغذی را در دست می فشرد.
- تو هم نامه ات را تمام نکرده ای؟
دختر گفت:
- اسمم نیلوفر است. می خواستم برای دوستم بنویسم که از حرفی که زدم پشیمانم. اما نمی دانم اگر بنویسم، او دوباره با من دوست می شود یا نه.
هلیا گفت:
- شاید نتوانی جوابش را کنترل کنی. فقط می توانی حرف خودت را درست بگویی.
نیلوفر کاغذ را نگاه کرد.
- اگر جواب ندهد چه؟
- آن وقت دست کم دیگر لازم نیست هر روز فکر کنی که کاش حرفت را گفته بودی.
نیلوفر مدتی ساکت ماند. بعد مدادش را بیرون آورد و نوشت:
من هنوز ناراحتم، اما می خواهم وقتی آماده شدی با هم حرف بزنیم. از حرفی که آن روز زدم پشیمانم.
او کاغذ را تا کرد و در پاکت گذاشت. پاکت نوری کم رنگ گرفت و در قفسه اش جا افتاد.
هلیا به نامه خودش نگاه کرد، اما هنوز چیزی ننوشت. قطار ایستاد و درها باز شدند. آن ها به ایستگاهی رسیدند که روی تابلویش نوشته شده بود: قول های فراموش شده.
روی سکو، ساعت بزرگی دیده می شد که عقربه هایش حرکت نمی کردند. چند آدم با چمدان های سنگین دور آن ایستاده بودند. هر کدام برگه ای در دست داشتند. یکی قول داده بود روزی برای پدرش یک باغچه بسازد. دیگری قول داده بود کتابی را که قرض گرفته، پس بدهد. مردی هم قول داده بود برای خواهرش زنگ بزند، اما هر بار کار دیگری پیش آمده بود.
هلیا از آقای ایستگاه پرسید:
- همه باید به قول هایشان عمل کنند؟
- نه، بعضی قول ها دیگر شدنی نیستند. بعضی ها هم نباید انجام شوند، چون آدم ها وقتی قول داده اند نمی دانسته اند آینده چه می شود. اما بهتر است به جای ناپدید شدن، درباره شان حرف بزنند.
هلیا مردی را دید که برگه ای در دست داشت و نمی توانست آن را بخواند. روی برگه نوشته بود: قول داده بودم همیشه در همان شهر بمانم.
مرد گفت:
- وقتی این قول را دادم، بچه بودم. حالا مادرم بیمار است و باید برای کار به شهر دیگری بروم. فکر می کنم قولم را شکسته ام.
هلیا گفت:
- شاید آن موقع واقعا می خواستید بمانید. حالا هم برای رفتن دلیلی دارید. می توانید به مادرتان بگویید که با رفتن، دوستش ندارید؟
مرد به فکر فرو رفت. بعد از جیبش کاغذ دیگری بیرون آورد و نوشت:
قول نمی دهم همیشه اینجا بمانم، اما قول می دهم تنهایت نگذارم. هر هفته زنگ می زنم و تا جایی که بتوانم به دیدنت می آیم.
ساعت بزرگ یک بار تیک تاک کرد. عقربه اش تکان خورد. مرد لبخند زد و برگه قدیمی را تا کرد. او قول قدیمی را به قولی تبدیل کرده بود که می توانست انجام دهد.
هلیا به یاد آرش افتاد. او هیچ قولی نداده بود که هیچ وقت از خانه نرود. اما هلیا با خودش فکر کرده بود که اتاق خالی او یعنی همه چیز تمام شده است. شاید لازم نبود با نامه اش وانمود کند که از رفتن آرش خوشحال است. شاید هم لازم نبود از او بخواهد برگردد. می توانست فقط از دلتنگی اش بگوید.
قطار دوباره راه افتاد. ایستگاه بعدی، قصه های نیمه کاره نام داشت. روی سکو چند کودک و بزرگسال نشسته بودند و به صفحه های سفید نگاه می کردند. یکی از بچه ها قصه ای درباره پرنده ای نوشته بود که می خواست از کوه بگذرد، اما نمی دانست آن طرف کوه چیست. نویسنده قصه دیگر نمی دانست ادامه اش بدهد یا نه.
هلیا کنار او نشست.
- شاید پرنده لازم نباشد از کوه بگذرد. شاید اول از خودش بپرسد چرا می خواهد آن طرف برود.
بچه گفت:
- اگر نترسد که قصه خراب شود؟
- می تواند ترسیده باشد و با این حال یک قدم جلو برود.
بچه لبخند زد و ادامه قصه را نوشت: پرنده از کوه گذشت، اما آن طرفش شهر تازه ای پیدا نکرد. فقط دره ای بود که از آن می شد خانه را بهتر دید.
هلیا به قصه نگاه کرد و گفت:
- این پایان خوبی است.
آقای ایستگاه گفت:
- لازم نیست همه پایان ها شاد یا کامل باشند. گاهی پایان خوب یعنی بفهمیم شخصیت داستان چه چیزی یاد گرفته، حتی اگر همه چیز آن طور که می خواست پیش نرفته باشد.
قطار برای آخرین بار ایستاد. این بار سکو خالی بود. مه کنار رفت و خانه ای کوچک پیدا شد؛ خانه ای با پنجره های روشن و دوچرخه ای که به دیوار تکیه داده بود. هلیا آن خانه را می شناخت. خانه آرش بود، در شهری که برای درس خواندن به آنجا رفته بود.
هلیا گفت:
- اینجا چطور ممکن است؟
آقای ایستگاه جواب داد:
- هر ایستگاه ناتمام، گاهی آدم را به جایی می برد که حرفش را از آنجا آغاز کرده است. این خانه واقعی نیست، اما می تواند چیزی را به تو نشان دهد.
هلیا از قطار پیاده شد. به در خانه رسید و زنگ زد. آرش در را باز کرد. او همان طور بود که هلیا به یاد داشت، اما موهایش کمی بلندتر شده بود. دستش یک کتاب بود.
- هلیا؟ تو اینجا چه کار می کنی؟
هلیا می خواست بگوید دلم برایت تنگ شده، اما صدایش بیرون نمی آمد. بعد یادش افتاد که این فقط تصویری از یک دیدار است؛ نه خود آرش، نه خانه واقعی او. اینجا قرار نبود جواب واقعی را پیدا کند. فقط باید جمله خودش را پیدا می کرد.
هلیا نامه را بیرون آورد و خواند:
آرش، از وقتی رفتی، خانه خیلی ساکت شده. اول فکر می کردم از اینکه اتاقت را دارم خوشحال می شوم، اما دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده. هنوز هم گاهی از دستت عصبانی می شوم که وسایلت را روی میز جا می گذاشتی، ولی حالا که نیستی، می فهمم آن شلوغی ها هم بخشی از خانه بود. لازم نیست برگردی. فقط می خواستم بدانی دلم برایت تنگ شده و دوست دارم وقتی فرصت کردی، بیشتر با هم حرف بزنیم.
هلیا نامه را تا کرد. تصویر آرش لبخند زد و محو شد. خانه هم کم کم در مه فرو رفت.
آقای ایستگاه کنار او ایستاد.
- حالا نامه تمام شد؟
هلیا گفت:
- جمله هایش را پیدا کردم. اما هنوز نمی دانم می خواهم برایش بفرستم یا نه.
- این تصمیم را خودت می گیری. گاهی تمام کردن یعنی نوشتن. گاهی یعنی فرستادن. گاهی هم یعنی پذیرفتن اینکه هنوز آماده نیستی.
قطار اصلی هلیا در ایستگاه بعدی منتظر بود. آقای ایستگاه او را تا در همراهی کرد. نیلوفر هم با نامه اش همان جا بود.
- نامه ات را می فرستی؟
هلیا پرسید.
نیلوفر گفت:
- بله. شاید جواب ندهد، اما من حرفم را نوشته ام.
هلیا سوار قطار خودش شد و کیفش را زیر صندلی گذاشت. پدر و مادرش هنوز خواب بودند. قطار با تکانی آرام راه افتاد. هلیا نامه را بیرون آورد و این بار آن را کامل کرد. بعد از پایانش، نوشت:
دوستت دارم. خواهرت، هلیا.
صبح که به خانه رسیدند، هلیا به مادر گفت که می خواهد برای آرش نامه بفرستد. مادر پیشنهاد کرد آن را با هم در پاکت بگذارند. هلیا نامه را یک بار دیگر خواند و پاکت را بست.
چند روز بعد، جواب آرش رسید. او نوشته بود که دلش برای هلیا هم تنگ شده و اتاقش را هم به یاد می آورد، حتی با همه وسایل پخش و پلا. او گفته بود آخر هفته برای دیدنشان می آید و می خواهد با هلیا دوباره یک بازی قدیمی را انجام دهد.
وقتی آرش آمد، هلیا از او پرسید:
- یادت هست روز رفتنت چه گفتم؟
آرش خندید.
- گفتی سفر خوبی داشته باشی.
- دلم می خواست چیز دیگری بگویم.
آرش گفت:
- من هم می خواستم بگویم که رفتن به معنی فراموش کردن شما نیست. اما آن روز فقط توانستم خداحافظی کنم.
آن ها با هم به اتاق رفتند. هنوز یک جعبه از وسایل آرش گوشه اتاق بود. هلیا آن را باز کرد و کنترل تلویزیون را دید که زیر چند کتاب مانده بود.
هلیا گفت:
- این هم همان وسیله ای است که همیشه روی میز جا می گذاشتی.
آرش خندید.
- می توانی نگهش داری تا یادت نرود از من عصبانی شوی.
آن دو خندیدند و بعد بازی قدیمی شان را شروع کردند. هلیا فهمید بعضی حرف ها اگر ناتمام بمانند، مثل ایستگاهی در مه منتظر می مانند. اما همیشه لازم نیست قطاری جادویی برسد تا آدم آن ها را پیدا کند. گاهی کافی است بنشیند، برگه ای بردارد و با خودش صادق باشد.
از آن شب به بعد، هلیا نامه هایش را بیشتر تمام می کرد؛ نه همیشه با فرستادنشان، بلکه با فهمیدن اینکه واقعا چه می خواهد بگوید. و گاهی، وقتی قطاری نیمه شب از شهری می گذشت، مسافری می دید ایستگاهی بی نام در مه روشن شده است.
روی تابلوی آن ایستگاه، هر بار جمله تازه ای نوشته می شد:
هر حرف ناتمامی، منتظر شنیده شدن است.
-
فیلم / برادر سردار باقری: فرشته دختر شهید برادرم هر صبح به پشت بام منزلشان میرفت؛ مامورین امنیتی متوجه شدند
ارسال نظر