پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت چهارم: مردی که از گریه می ترسید

به گزارش گروه روانشناسی رکنا،  یک عکس قدیمی از دوران کودکی، سارا را به خاطراتی برد که سالها از آنها فاصله گرفته بود. او برای نخستین بار توانست درباره دختر کوچکی فکر کند که خیلی زود مجبور شده بود قوی باشد. در پایان جلسه قبل، سارا به نکته‌ ای درباره همان عکس اشاره کرد که مسیر درمان را تغییر داد؛ عکس را مادرش نگرفته بود، بلکه پدرش پشت دوربین ایستاده بود اما چرا این موضوع برای سارا این‌قدر مهم بود؟ چه اتفاقی بعد از گرفتن آن عکس افتاده بود؟ و چرا خاطره‌ای که سال‌ها از ذهنش دور مانده بود، حالا دوباره به سراغش آمده بود؟ ادامه داستان را در این قسمت بخوانید...

سارا همیشه فکر می کرد بعضی خاطره ها فراموش می شوند. نه اینکه کاملاً از بین بروند.  فقط آنقدر دور می شوند که دیگر صدای شان را نمی شنوی.

مثل خانه ای قدیمی در انتهای یک کوچه که سال هاست کسی در آن زندگی نمی کند، اما هنوز چراغی در یکی از اتاق هایش روشن مانده است. او سال ها بود به خودش اجازه نداده بود به آن خانه برگردد. خانه کودکی اش. خانه ای که در آن یاد گرفته بود مرتب باشد، آرام باشد، دردسر درست نکند و بیشتر از چیزی که نیاز دارد، درخواست نکند.

اما حالا یک عکس کوچک، یک جمله کوتاه و چند سوال ساده، در آن خانه قدیمی را باز کرده بود و سارا از این می ترسید که پشت آن در چه چیزی منتظر اوست.

آن شب بعد از جلسه سوم، وقتی همه خوابیده بودند، سارا دوباره سراغ جعبه قدیمی رفت. جعبه ای که سال ها در بالاترین قسمت کمد مانده بود. همیشه می دیدش اما هیچوقت دستش به آن نمی رسید یا شاید نمی خواست برسد. روی چهارپایه ایستاد و جعبه را پایین آورد.

گرد و غبار روی آن نشسته بود. با دستمالی رویش کشید. حرکت ساده ای بود اما برایش شبیه باز کردن نامه ای بود که سال ها از خواندنش ترسیده بود.

در جعبه چند عکس بود. چند کارت تبریک. چند برگه قدیمی و یک دفترچه کوچک با جلد آبی. دستش روی دفترچه ماند. آن را می شناخت. دفترچه خاطرات کودکی اش بود.

سالها بود فراموش کرده بود چنین چیزی دارد. صفحه اول را باز کرد. خط بچگانه خودش جلوی چشمش آمد.

- امروز معلم گفت هر کسی باید درباره چیزی که دوست دارد بنویسد.

صفحه بعد:

- من دوست دارم وقتی بزرگ شدم آدم موفقی باشم.

چند صفحه جلوتر رفت. نوشته ها کوتاه تر شده بودند. جمله ها ساده تر. و ناگهان به جمله ای رسید که نفس اش را متوقف کرد:

- امروز تصمیم گرفتم دیگر گریه نکنم.

سارا مدت طولانی به این جمله نگاه کرد.  نه تاریخ داشت. نه توضیحی. فقط یک جمله اما عجیب بود.

چطور یک کودک به جای اینکه بنویسد: امروز ناراحت بودم، نوشته بود: تصمیم گرفتم گریه نکنم؟

گریه نکردن برای یک کودک، نباید تصمیم باشد. باید چیزی باشد که هنوز درباره اش فکر نکرده است.

صبح روز بعد، سارا برای اولین بار در سال های اخیر، قبل از رفتن سر کار جلوی عکس های قدیمی نشست. یک عکس را برداشت. خودش بود. کودک بود. کنار پدر و مادرش ایستاده بود. همه لبخند می زدند. از بیرون، خانواده ای کاملاً معمولی بودند. حتی خوشبخت ؛ اما حالا سارا چیزی را می دید که قبلاً نمی دید.

در عکس، لبخند خودش کمی عجیب بود. انگار منتظر بود کسی تأیید کند که درست لبخند زده است. این فکر آنقدر عجیب بود که خودش هم از آن خندید.

با خودش گفت:

- داری زیادی فکر می کنی.

همان جمله قدیمی. همان صدایی که سالها در ذهن اش بود اما این بار نمی دانست این صدا واقعاً صدای خودش است یا صدای کسی که سالها پیش یاد گرفته بود داخل ذهن اش زندگی کند.

وقتی وارد اتاق دکتر نادری شد، عکس را همراه خودش آورده بود.

دکتر نگاه کوتاهی به آن انداخت.

- امروز خودتان عکس را آوردید.

سارا سر تکان داد.

-  فکر کردم شاید باید درباره اش حرف بزنم.

- چه چیزی تغییر کرد؟

زن نشست.

- نمی دانم.

مکث کرد.

- شاید اینکه فهمیدم بعضی چیزها را فقط به خاطر اینکه قدیمی هستند، نباید نادیده گرفت.

دکتر لبخند کوچکی زد.

- این جمله مهمی است.

سارا گفت:

- من همیشه فکر می کردم گذشته تمام شده.

- گذشته تمام نمی شود. فقط شکل حضورش تغییر می کند.

دکتر عکس را روی میز گذاشت.

- درباره پدرتان گفتید بعد از این عکس اتفاقی افتاد.

سارا نگاهش را پایین انداخت.

- بله.

- می خواهید درباره اش صحبت کنید؟

چند ثانیه سکوت کرد.

- نمی دانم از کجا شروع کنم.

- از جایی که راحت تر است.

سارا لبخند تلخی زد.

- مشکل همین است. هیچوقت یاد نگرفتم کدام قسمت راحت است.

این جمله، بیشتر از هر توضیحی درباره او می گفت.

و بعد از مکثی طولانی آرام شروع کرد:

- پدرم آدم بدی نبود.

دکتر چیزی نگفت.

- می دانم شاید عجیب باشد، اما نمی خواهم طوری حرف بزنم که انگار او فقط یک آدم سختگیر بود.

- چرا این موضوع برایتان مهم است؟

سارا فکر کرد.

- چون همیشه احساس می کنم اگر از او ناراحت باشم، به او ظلم کرده ام.

دکتر گفت:

- این احساس را از کجا یاد گرفتید؟

سارا جواب نداد. چون خودش هم جواب را می دانست. از همان خانه. از همان سالها. از همان کودکی که یاد گرفته بود احساسات دیگران مهمتر از احساسات خودش است.

سارا گفت:

- پدرم خیلی زحمت می کشید.

- می دانم.

-  نه، منظورم این است که واقعاً زحمت می کشید.

صدایش کمی تغییر کرد.

- خیلی وقت ها وقتی ما خواب بودیم، تازه به خانه می آمد.

- و شما این را می دیدید؟

-  بله.

- چه احساسی داشتید؟

سارا گفت:

- فکر می کردم نباید چیزی از او بخواهم.

دکتر پرسید:

-  حتی محبت؟

سارا آرام گفت:

- مخصوصاً محبت.

سکوتی سنگین تمام اتاق را پر کرد.

سارا ادامه داد:

- پدرم آدمی نبود که بگوید دوستت دارم.

- پس چطور محبتش را نشان می داد؟

- با کار کردن.

- و شما آن را می فهمیدید؟

زن لبخند زد.

- وقتی بچه بودم نه.

مکث کرد.

- وقتی بزرگ شدم فهمیدم.

-  اما؟

چشم هایش پر شد.

- اما آن دختر کوچک هنوز نفهمیده بود.

سارا مدتی به نقطه ای روی زمین خیره ماند. انگار در ذهنش دنبال تصویری می گشت که سالها اجازه نداده بود کامل شود.

-من فکر می کنم پدرم آدمی بود که بلد نبود چه کار کند.

دکتر نادری پرسید:

-  با چه چیزی؟

سارا آرام گفت:

-  با احساسات.

این بار وقتی این جمله را گفت، صدایش سرزنش کننده نبود. نه برای پدرش. نه برای خودش. فقط شبیه کسی بود که بعد از سالها یک واقعیت ساده را کشف کرده است.

- پدرم مرد بدی نبود.

دکتر سر تکان داد.

- اما؟

سارا لبخند غمگینی زد.

- اما مردی بود که وقتی کسی گریه می کرد، نمی دانست باید چه کار کند.

سارا دستش را روی کیفش کشید.

- من همیشه فکر می کردم پدرم از گریه من عصبانی می شد.

- حالا چه فکر می کنید؟

زن کمی مکث کرد.

-  شاید می ترسید.

-  از چه چیزی؟

سارا جواب نداد. چند ثانیه بعد گفت:

-  شاید از اینکه نمی توانست درستش کند.

دکتر چیزی نگفت. گاهی افراد در کودکی، رفتار بزرگترها را شخصی برداشت می کنند. کودک فکر می کند: من بد هستم که او عصبانی شد. نه اینکه او توانایی روبرو شدن با احساس من را ندارد.

کودک همیشه خودش را مرکز اتفاق ها می بیند. اگر پدر ناراحت است، فکر می کند تقصیر من است. اگر مادر خسته است، فکر می کند من نباید چیزی بخواهم.

اگر کسی سکوت می کند، فکر می کند من باید کمتر باشم.

سارا گفت:

- می دانید بدترین قسمت ماجرا چیست؟

- چیست؟

- اینکه بعد از آن روز، همه چیز ظاهراً بهتر شد.

دکتر نگاهش کرد.

- یعنی؟

- یعنی من دیگر کمتر گریه کردم. کمتر شکایت کردم. کمتر چیزی خواستم.

لبخند تلخی زد.

- همه فکر کردند من بزرگ شده ام.

این جمله در اتاق ماند. چقدر آشنا بود. گاهی جامعه، خانواده و حتی خود ما، یک کودک را به خاطر چیزهایی تحسین می کنیم که در واقع نشانه زود بزرگ شدن اوست.

کودکی که آرام است. کودکی که دردسر ندارد. کودکی که خودش را کنترل می کند اما کمتر کسی می پرسد: چرا این کودک مجبور شده اینقدر زود خودش را کنترل کند؟

دکتر پرسید:

- بعد از آن روز، رابطه شما با پدرتان چطور شد؟

سارا به عکس نگاه کرد.

-  خوب بود.

- فقط خوب؟

- بله.

-  یعنی صمیمی نبود؟

زن لبخند زد.

- نمی دانم صمیمیت یعنی چه.

این جمله برای دکتر مهم بود.

-  چرا؟

- چون در خانه ما همه چیز بود.

- چه چیزهایی؟

- احترام بود. مسئولیت بود. مراقبت بود.

مکث کرد.

-اما نمی دانم احساسات کجا بودند.

سارا به یاد آورد. صبح هایی که پدرش قبل از رفتن سر کار کنار در می ایستاد. گاهی دستی روی سرش می کشید. گاهی برایش چیزی می خرید. گاهی وقتی مریض بود دارو می آورد.

او دوستش داشت. این را می دانست اما آن دختر کوچک، چیزی بیشتر می خواست. می خواست وقتی می ترسد، کسی بگوید: اشکالی ندارد بترسی.

می خواست وقتی گریه می کند، کسی نگوید: قوی باش.

می خواست بداند ناراحت بودنش، کسی را ناامید نمی کند.

دکتر گفت:

-  سارا، یک سوال دارم که شاید کمی سخت باشد.

- بپرسید.

- اگر امروز پدرتان روبروی شما بود، چه چیزی به او می گفتید؟

سارا لبخند زد.

- نمی دانم.

- تلاش کنید.

زن مدت زیادی سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

- می گفتم...

صدایش لرزید اما هنوز گریه نکرد.

- بابا، من نمی خواستم شما را ناراحت کنم.

سپس مکث کرد. اشک در چشم هایش جمع شد.

- من فقط یک بچه بودم.

این اولین بار بود که جمله ای از کودکی اش را با صدای بلند می گفت. نه به عنوان یک خاطره. به عنوان یک درد.

دکتر نادری دستمالی روی میز گذاشت اما چیزی نگفت.

چون بعضی ها وقتی برای اولین بار به اشک نزدیک می شوند، بیشتر از هر چیزی نیاز دارند کسی آنها را مجبور نکند.

سارا به دستمال نگاه کرد. دستش را جلو برد اما برنداشت.

چند ثانیه بعد گفت:

- عجیب است.

- چه چیزی؟

- حتی الان هم احساس می کنم اگر گریه کنم، باید عذرخواهی کنم.

دکتر آرام گفت:

- از چه کسی؟

سارا جواب را می دانست.

اما گفت:

- از همه.

آن شب بعد از جلسه، سارا به خانه برگشت. همسرش خواب بود. چراغ اتاق پسرش روشن بود. در نیمه باز بود.

خواست وارد شود، اما ایستاد. پسرش پشت میز خوابش برده بود.

کتاب هایش باز بود. سارا چند لحظه نگاهش کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید.

چند بار پسرش را دیده بود ناراحت باشد و به جای پرسیدن، فقط گفته بود:

- اشکالی ندارد، درست می شود.

چند بار خواسته بود سریع مشکل را حل کند، بدون اینکه اجازه دهد احساسش را تجربه کند؟ آیا او هم داشت همان چیزی را منتقل می کرد که خودش سالها قبل یاد گرفته بود؟ اینکه احساسات چیزی هستند که باید زودتر تمام شوند؟

صبح روز بعد، اتفاق کوچکی افتاد. پسرش برای امتحان آماده نشده بود. قبلاً سارا احتمالاً عصبانی می شد. برنامه می داد. نصیحت می کرد. مشکل را حل می کرد.

اما این بار فقط پرسید:

- چه حسی داری؟

پسرش تعجب کرد.

- چی؟

- درباره امتحان.

- نمی دانم.

سارا لبخند زد.

- اشکالی ندارد. من هم تازه دارم یاد می گیرم.

پسرش خندید.

- تو؟

- بله.

-  چی یاد می گیری؟

سارا چند لحظه فکر کرد.

بعد گفت:

- اینکه آدم همیشه لازم نیست قوی باشد.

در جلسه بعد، دکتر نادری قبل از اینکه چیزی بپرسد، متوجه شد چیزی در سارا تغییر کرده. نه ظاهرش. نه حرف زدنش. چیزی عمیق تر.

او هنوز همان زن مرتب و کنترل شده بود اما دیگر تمام احساساتش را پشت یک دیوار پنهان نمی کرد.

دکتر گفت:

- این هفته اتفاق مهمی افتاد؟

سارا کیفش را کنار گذاشت.

و گفت:

- مادرم تماس گرفت.

دکتر منتظر ماند.

- درباره همان روز.

سکوت.

- روزی که من تصمیم گرفتم دیگر گریه نکنم.

دکتر پرسید:

-  چه گفت؟

سارا به عکس روی میز نگاه کرد.

- گفت چیزی را که من سالها باور کرده بودم، اشتباه فهمیده ام.

- چه چیزی؟

سارا آرام گفت:

- گفت آن روز، پدرم از گریه من عصبانی نبود.

مکث کرد.

- او از خودش عصبانی بود.

و برای اولین بار، سارا فهمید شاید داستان آن روز، آن چیزی نبوده که تمام عمر فکر کرده است.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1250802
  • فیلم / حس‌ و حال سید جواد هاشمی بعد از دور دور با لامبورگینی / جمله ای که حسابی جلب توجه کرد