وقتی جنگ طولانی می شود، مردم اول از چه چیزی خسته می شوند؟

رکنا: جنگ همیشه با صدای انفجار خستگی نمی آورد. گاهی چیزی که انسان را زودتر فرسوده می کند، انتظار است؛ انتظار برای خبری که نمی داند چه خواهد بود، انتظار برای اینکه بداند فردا چه شکلی است و انتظار برای اینکه بالاخره زندگی دوباره به حالت عادی برمی گردد.

در روزهای اول بحران، بدن و ذهن معمولا با وضعیت اضطراری فعال می شوند. انسان بیشتر خبر می گیرد، بیشتر مراقب اطرافش است، با سرعت بیشتری واکنش نشان می دهد و حتی ممکن است در شرایطی که بسیار ترسناک است، انرژی زیادی برای مقابله داشته باشد. اما وقتی بحران طولانی می شود، همین حالت آماده باش نمی تواند برای همیشه ادامه پیدا کند.

آنچه فرسوده کننده می شود، فقط ترس نیست؛ بلاتکلیفی است. انسان می تواند برای یک خطر مشخص خود را آماده کند، اما زندگی در شرایطی که نمی داند خطر چه زمانی تمام می شود، شکل دیگری از فشار روانی است. وقتی فرد نمی تواند برای هفته بعد، ماه بعد یا حتی روز بعد برنامه ریزی کند، احساس کنترل بر زندگی به تدریج کاهش پیدا می کند. ممکن است هنوز حادثه ای اتفاق نیفتاده باشد، اما ذهن دائما در حال محاسبه احتمال آن است.

در چنین شرایطی مردم ممکن است ابتدا از خبرها خسته شوند. بعد از انتظار خسته شوند. بعد از توضیح دادن حال خود به دیگران، از شنیدن تحلیل های تکراری و حتی از تلاش برای امیدوار ماندن خسته شوند. گاهی حتی امید نیز می تواند خسته کننده شود؛ وقتی بارها به خود گفته ایم این وضعیت به زودی تمام می شود و پایان آن باز هم به تعویق افتاده است.

پژوهش های مربوط به استرس مزمن و جنگ نشان داده اند قرار گرفتن طولانی مدت در معرض تهدید می تواند به فرسودگی روانی، اختلال خواب، مشکلات تمرکز، تحریک پذیری و کاهش احساس کنترل منجر شود. در بحران های طولانی، مسئله فقط شدت یک رویداد نیست؛ مدت زمانی که فرد مجبور است با عدم قطعیت زندگی کند نیز اهمیت دارد. تجربه های شدید و مداوم می توانند پیامدهایی فراتر از لحظه وقوع حادثه داشته باشند. از سوی دیگر، پژوهشگران حوزه تروما مانند جورج بونانو بر این نکته تاکید کرده اند که انسان ها در برابر بحران یکسان واکنش نشان نمی دهند و بسیاری از افراد می توانند حتی در شرایط بسیار دشوار، ظرفیت سازگاری و انعطاف روانی خود را حفظ کنند.

وقتی جنگ طولانی می‌شود1

اما سازگاری به معنای بی آسیب ماندن نیست

ممکن است فرد صبح از خواب بیدار شود، سر کار برود، برای خانواده غذا درست کند، خرید کند و حتی شوخی کند؛ اما درون او احساس کند دیگر توان فکر کردن به آینده را ندارد. این همان جایی است که باید میان ادامه دادن زندگی و خوب بودن تفاوت بگذاریم. انسان می تواند عملکرد خود را حفظ کند و همزمان از نظر روانی خسته باشد.

جنگ طولانی همچنین می تواند رابطه انسان با خبر را تغییر دهد. در ابتدا هر خبر مهم است. بعد اخبار به بخشی از زندگی روزمره تبدیل می شوند. ذهن برای اینکه بتواند ادامه دهد، ممکن است شدت واکنش خود را کاهش دهد. چیزی که روزهای اول شوکه کننده بود، بعد از مدتی فقط یک اعلان روی تلفن همراه می شود. این بی حسی لزوما به معنای بی تفاوت شدن انسان نیست؛ گاهی مغز برای محافظت از خود، میزان درگیری عاطفی را کاهش می دهد. به همین دلیل یکی از خطرناک ترین نشانه های فرسودگی جمعی این نیست که مردم می ترسند؛ بلکه این است که دیگر انرژی هیچ احساسی را ندارند.

در جنگ طولانی، انسان فقط از ترس خسته نمی شود؛ از زندگی در وضعیت ناتمام خسته می شود. وقتی فرد نمی داند این شرایط چه زمانی تمام می شود، ذهن او نمی تواند به شکل طبیعی آینده را طراحی کند. به همین دلیل ممکن است چیزی که بیش از همه فرسوده کننده است، خود حادثه نباشد؛ بلکه احساس بی اختیاری و بلاتکلیفی مداوم باشد. مردم در چنین شرایطی بیش از آنکه همیشه به انگیزه های بزرگ نیاز داشته باشند، به تجربه های کوچک اما واقعی از کنترل، امنیت و قابل پیش بینی بودن زندگی نیاز دارند."

مردم در جنگ طولانی، پیش از آنکه از خود جنگ خسته شوند، از انتظار برای پایان آن خسته شوند. از اینکه هر صبح دوباره باید خود را برای یک روز نامعلوم آماده کنند. از اینکه نمی دانند باید بترسند یا امیدوار باشند. از اینکه زندگی را متوقف نکرده اند، اما نمی توانند آن را مثل گذشته ادامه دهند.

 مهمترین وظیفه روانی در چنین شرایطی این نیست که مدام به مردم بگوییم قوی بمانند. گاهی قوی ماندن یعنی پذیرفتن اینکه خسته ایم، ترسیده ایم و از بلاتکلیفی فرسوده شده ایم؛ و در عین حال، هنوز می توانیم بخش های کوچکی از زندگی را که در اختیارمان است دوباره به دست بگیریم.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253385
  • نمایش جنگنده جی 50 چین در آسمان / غولی بالاتر از اف 35 امریکایی + فیلم