داستان شب/ ابر کوچولویی که بارانش را گم کرده بود /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، ابر کوچولو قرار نبود همیشه باران ببارد. بعضی روزها فقط آرام در آسمان می رفت و به خانه های کوچک، درخت های بلند و گنجشک هایی که روی سیم برق می نشستند نگاه می کرد. اما او باریدن را خیلی دوست داشت. از صدای قطره ها روی برگ ها خوشش می آمد و وقتی می دید گل های تشنه سرشان را بالا گرفته اند، دلش گرم می شد.

برای همین، روزی که فهمید بارانش گم شده، حسابی نگران شد. او خیال می کرد اگر نتواند باران بباراند، دیگر برای کسی فایده ای ندارد. اما سفرش در آسمان به او یاد داد که ارزش هر موجودی فقط به کاری نیست که انجام می دهد و گاهی برای پیدا کردن راه، باید اول به احساس خودمان گوش بدهیم.

صبحی که هیچ قطره ای نبارید

صبح زود، خورشید از پشت کوه بالا آمد و نور طلایی اش را روی دشت پاشید. ابر کوچولو هم از خواب بیدار شد. خودش را تکاند، کش و قوسی به تن پنبه ای اش داد و به باغچه زیر پایش نگاه کرد. گل های بنفشه و زرد، مثل هر روز، سرشان را به سوی آسمان گرفته بودند.

ابر کوچولو نفس عمیقی کشید. می خواست بارانی نرم و آرام ببارد؛ از آن باران هایی که نه کسی را خیس و ناراحت می کند و نه راه خانه را می بندد. دلش را جمع کرد و منتظر شد.

اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

ابر کوچولو دوباره تلاش کرد. این بار چشم هایش را بست و به رودخانه فکر کرد. به صدای آب، به برگ های سبز و به خاکی که بعد از باران بوی خوبی می داد. باز هم هیچ قطره ای پایین نیامد.

یک قطره هم نه.

ابر کوچولو به خودش نگاه کرد. چیزی از تنش کم نشده بود. همان قدر سفید و پف کرده بود، همان قدر نرم و گرد. پس بارانش کجا رفته بود؟

با خودش گفت شاید شب، وقتی خواب بوده، قطره ها یکی یکی از گوشه هایش چکیده اند و رفته اند جایی دور. شاید باد آن ها را با خود برده باشد. شاید هم بارانش را در خواب جا گذاشته باشد.

ابر کوچولو از این فکرها دلش آشوب شد. دیگر به باغچه نگاه نکرد و آرام از آنجا دور شد.

1

پرسیدن از باد تندرو

در آسمان، باد تندرو را دید که میان ابرها می دوید و برگ های خشک را از شاخه ها جدا می کرد.

ابر کوچولو صدایش زد و پرسید:

— باد، تو دیشب از اینجا گذشتی؟

باد کمی آرام گرفت و دور او چرخید.

— از خیلی جاها گذشتم. چرا می پرسی؟

ابر کوچولو گفت:

— بارانم گم شده. فکر کردم شاید تو آن را برده باشی.

باد تندرو خندید، اما خنده اش مهربان بود.

— من برگ و بذر و گاهی بوی نان تازه را جابه جا می کنم. باران را نمی توانم بردارم و توی جیبم بگذارم. باران از خود تو می آید.

ابر کوچولو سرش را پایین انداخت.

— پس چرا نمی توانم ببارم؟

باد تندرو مکث کرد. این بار دیگر دور او نچرخید و با صدایی آرام گفت:

— نمی دانم. اما شاید بهتر باشد کمی آهسته تر بروی. وقتی تند می دوی، سخت تر می توانی صدای درونت را بشنوی.

ابر کوچولو از باد تشکر کرد، ولی با خودش فکر کرد که آهسته رفتن کمکی نمی کند. او دنبال باران می گشت و باید زودتر آن را پیدا می کرد.

گفت و گو با کوه پیر

ابر کوچولو به سوی کوه بلند رفت. کوه پیر سال های زیادی آنجا ایستاده بود و از بالای سرش، رفت و آمد ابرها را تماشا می کرد. ابر کوچولو کنار قله نشست و ماجرایش را تعریف کرد.

کوه پیر آهسته گفت:

— شاید بارانت از دستت نرفته باشد. شاید هنوز وقتش نرسیده.

ابر کوچولو اخم کرد.

— اما باغچه تشنه است. من همیشه برایش باران می آورم.

کوه گفت:

— گاهی زمین پیش از آنکه دوباره آب بخواهد، باید استراحت کند. گاهی هم ابر باید منتظر بماند تا قطره ها کنار هم جمع شوند.

ابر کوچولو گفت:

— یعنی من هیچ کاری نکنم؟

کوه پیر جواب داد:

— منتظر ماندن هم گاهی یک کار است. به شرط آنکه با نگرانی و ترس قاطی نشود.

ابر کوچولو این حرف را دوست نداشت. انتظار کشیدن برایش سخت بود. او عادت داشت به محض دیدن یک گل تشنه، باران بباراند. فکر می کرد اگر همان لحظه کاری نکند، همه چیز بدتر می شود.

پس از کوه خداحافظی کرد و به راه افتاد.

رودخانه ای که رازها را می دانست

کمی آن طرف تر، رودخانه ای از میان دشت می گذشت. آب رودخانه در نور خورشید برق می زد و سنگ های کوچک کف آن دیده می شدند.

ابر کوچولو خودش را بالای رودخانه نگه داشت و پرسید:

— رودخانه، تو چیزی از باران من می دانی؟

رودخانه با صدای آرام آب جواب داد:

— باران های زیادی را می شناسم. بعضی از آن ها روی برگ ها می نشینند، بعضی به خاک می رسند و بعضی هم به من می پیوندند. اما باران تو را ندیده ام.

ابر کوچولو آه کشید.

— بدون باران، دیگر نمی توانم به کسی کمک کنم.

رودخانه کمی ساکت شد. بعد گفت:

— من همیشه نمی توانم برای دشت آب ببرم. بعضی روزها باریک و کم جان می شوم. اما باز هم راه خودم را پیدا می کنم. تو هم چیزی بیشتر از بارانت هستی.

ابر کوچولو پرسید:

— یعنی چه؟

رودخانه گفت:

— یعنی وقتی باران می باری، به باغچه کمک می کنی. وقتی در آسمان هستی، می توانی سایه ای روی زمین بیندازی. وقتی همراه باد می روی، به پرنده ها نشانه می دهی که هوا تغییر می کند. بودن تو هم می تواند برای کسی ارزشمند باشد، حتی اگر همین لحظه باران نداشته باشی.

ابر کوچولو مدتی به آب نگاه کرد. فکر کرد شاید حرف رودخانه درست باشد. با این حال هنوز دلش می خواست بارانش را پیدا کند.

پرنده کوچک روی شاخه

ابر کوچولو از بالای درختی گذشت. روی شاخه، گنجشک کوچکی نشسته بود. پرنده از صبح دنبال دانه می گشت و حالا خسته شده بود. وقتی ابر کوچولو را دید، گفت:

— چه خوب که آمدی. سایه ات افتاده روی شاخه و من کمی از گرما پناه گرفته ام.

ابر کوچولو تعجب کرد.

— اما من هنوز باران نبارانده ام.

گنجشک بال هایش را جمع کرد.

— سایه ات هم خوب است. حالا می توانم چند دقیقه استراحت کنم.

ابر کوچولو دلش کمی گرم شد. شاید واقعاً هنوز می توانست به دیگران کمک کند. با این حال، وقتی از درخت دور شد، نگرانی دوباره برگشت. اگر بارانش هیچ وقت پیدا نمی شد چه؟ اگر دیگر نمی توانست مثل قبل باشد چه؟

او از این فکرها خسته شده بود. هرچه بیشتر می کوشید باران را به زور پیدا کند، کمتر می توانست به چیزهای اطرافش توجه کند.

صدای آرامی از درون ابر

ابر کوچولو به جایی رسید که آسمان خلوت تر بود. باد آرام شده بود و پرنده ها دورتر آواز می خواندند. او همان جا ایستاد و برای نخستین بار تصمیم گرفت عجله نکند.

به خودش گفت:

— می توانم همین جا کمی صبر کنم.

بعد چشم هایش را بست. به تنش گوش داد. به وزش آرام باد. به صدای دور رودخانه. به باغچه ای که در پایین دشت بود و هنوز زیر نور آفتاب می درخشید.

ناگهان درونش صدای ریزی شنید. مثل وقتی چند دانه شن در ته یک کاسه جمع می شوند.

ابر کوچولو گوش های خیالی اش را تیز کرد. صدا دوباره آمد. تیک. تیک. تیک.

چیزی درون او داشت کنار هم جمع می شد.

ابر کوچولو آرام گفت:

— شاید بارانم گم نشده باشد. شاید هنوز آماده نشده باشد.

وقتی این جمله را گفت، احساس کرد کمی سبک تر شده است. دیگر لازم نبود همان لحظه همه چیز را درست کند. می توانست صبر کند، نگاه کند و از خودش مراقبت کند.

بازگشت به باغچه

ابر کوچولو آهسته به سوی دشت برگشت. نه تند می رفت و نه از خودش می پرسید چرا هنوز باران نمی بارد. زیر پایش را نگاه کرد. باغچه همان جا بود. گل های کوچک کمی خم شده بودند، اما هنوز سر پا بودند.

ابر کوچولو روی آن ها سایه انداخت. بعد به یاد حرف کوه افتاد و منتظر ماند. باد ملایمی از کنارش گذشت. آفتاب کمی پایین تر رفت. هوای گرم آرام آرام خنک شد.

درون ابر دوباره همان صدای ریز شنیده شد؛ این بار بلندتر.

تیک. تیک. تیک.

ابر کوچولو حس کرد قطره ها در گوشه های تنش جمع می شوند. نه با زور و نه با ترس. انگار هر قطره می دانست چه وقت باید به قطره بعدی برسد.

ابر کوچولو به گل ها نگاه کرد و گفت:

— دارم کم کم آماده می شوم.

بعد نخستین قطره از تنش جدا شد و روی برگ بنفشه نشست. قطره دوم کنار آن فرود آمد. کمی بعد، بارانی نرم روی باغچه بارید. گل ها آرام آرام سرشان را بالا آوردند. خاک بوی خوشی گرفت و گنجشک کوچولو از زیر شاخه بیرون آمد و خودش را تکاند.

ابر کوچولو از شادی برق زد. بارانش برگشته بود؛ یا شاید هیچ وقت گم نشده بود. فقط به زمان نیاز داشت تا دوباره جمع شود.

بارانی که با عجله نمی بارید

آن روز باران زیاد نبارید. ابر کوچولو فقط به اندازه ای بارید که خاک باغچه کمی تر شود. بعد باران را نگه داشت و به آسمان آبی نگاه کرد.

از این به بعد هر وقت احساس می کرد باید فوراً کاری انجام دهد، لحظه ای مکث می کرد. از خودش می پرسید آیا واقعاً وقت باریدن رسیده یا لازم است کمی صبر کند. گاهی سایه می شد، گاهی با باد همراه می رفت و گاهی برای مدتی آرام می ماند.

او فهمیده بود که کمک کردن شکل های گوناگونی دارد. همیشه لازم نیست باران ببارد تا کسی از بودنش خوشحال شود. گاهی سایه یک ابر، آرامش یک پرنده است. گاهی صبر کردن، به قطره ها فرصت می دهد تا کنار هم جمع شوند. و گاهی پذیرفتن اینکه هنوز آماده نیستیم، بهترین کاری است که می توانیم انجام دهیم.

از آن روز به بعد، ابر کوچولو دیگر از روزهای بی باران نمی ترسید. او می دانست بارانش راه بازگشت را بلد است. فقط باید به خودش فرصت بدهد.

پیام داستان

گاهی وقتی نمی توانیم کاری را که همیشه انجام می دادیم انجام بدهیم، نگران می شویم و فکر می کنیم دیگر به درد کسی نمی خوریم. اما ارزش ما فقط به یک توانایی یا یک کار نیست. استراحت، صبر کردن و کمک گرفتن هم بخشی از پیدا کردن راه است.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1262630
  • خانه گرم و رنگارنگ فرهاد آییش و مائده طهماسبی / ترکیب رنگ‌های شاد و وسایل نوستالژیک در دکوراسیون خانه این زوج