داستان شب/ خرگوشی که از تاریکی می ترسید /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال
رکنا : خرگوش کوچولو شب ها از سایه های اتاقش می ترسید. وقتی چراغ خاموش می شد، پرده مثل غولی بلند تکان می خورد و گوشه اتاق پر از شکل های عجیب می شد. او بارها تلاش کرد خودش را شجاع نشان دهد، اما ترسش کم نمی شد. تا اینکه مادرش کمک کرد بفهمد سایه ها از کجا می آیند و خرگوش کوچولو با یک قدم کوچک، آرام آرام با شب آشنا شد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، خرگوش کوچولو در خانه ای گرم و آرام، کنار مادر و خواهرش زندگی می کرد. روزها در باغ می دوید، هویج می خورد و با پروانه ها بازی می کرد. اما شب که می شد و چراغ اتاقش خاموش می ماند، همه چیز برایش فرق می کرد.
او از تاریکی می ترسید. صدای باد، سایه پرده و صدای چوب های سقف برایش ناآشنا بود. خرگوش کوچولو خیال می کرد چیزی پشت کمد پنهان شده یا موجودی زیر تخت منتظر است.
مادرش به او نمی گفت که ترسش بی دلیل است. به جایش کنارش می ماند، با هم به صداها گوش می دادند و چیزهایی را که در تاریکی دیده نمی شدند، یکی یکی بررسی می کردند. خرگوش کوچولو کم کم یاد گرفت که برای آرام شدن لازم نیست خودش را مجبور کند نترسد. می تواند سؤال بپرسد، چراغ کوچکی روشن بگذارد و با کمک کسی که دوستش دارد، قدم به قدم پیش برود.
وقتی شب به اتاق می آمد
خرگوش کوچولو روزها را خیلی دوست داشت. وقتی خورشید بالای باغ بود، او از لانه بیرون می آمد و میان علف های بلند می دوید. گاهی با خواهرش دنبال برگ های زرد می گشت، گاهی هم کنار برکه می نشست و به قورباغه ها نگاه می کرد.
اما شب ها که می رسید، خرگوش کوچولو دلش می خواست بازی ادامه پیدا کند. او دوست نداشت هوا تاریک شود. وقتی مادرش می گفت وقت خواب است، با ناراحتی به پنجره نگاه می کرد.
در اتاقش یک چراغ کوچک کنار تخت داشت. تا وقتی چراغ روشن بود، همه چیز آشنا به نظر می رسید: کمد، صندلی، اسباب بازی ها و تصویر ماهی روی دیوار. اما به محض اینکه مادر چراغ را خاموش می کرد، اتاق شکل دیگری می گرفت.
صندلی بزرگ تر دیده می شد. پرده کنار پنجره تکان می خورد و سایه اش روی دیوار کش می آمد. خرگوش کوچولو فکر می کرد چیزی دارد آهسته راه می رود.
یک شب، او گوش هایش را زیر پتو برد و گفت:
— مامان، هنوز بیدارم.
مادر کنارش نشست.
— چه چیزی بیدارت نگه داشته؟
خرگوش کوچولو آرام گفت:
— سایه روی دیوار. انگار چیزی آنجاست.
مادر چراغ کوچک را روشن کرد. سایه پرده کوتاه شد و دوباره شکل آشنا پیدا کرد.
— با هم نگاه کنیم ببینیم سایه از کجا آمده؟
خرگوش کوچولو سرش را از زیر پتو بیرون آورد. مادر پرده را کنار زد و برگ درختی را نشانش داد که پشت پنجره تکان می خورد. نور چراغ از میان برگ ها گذشته بود و سایه را روی دیوار انداخته بود.
خرگوش کوچولو آهسته گفت:
— پس آن شکل از برگ است.
مادر جواب داد:
— بله. حالا که می دانیم از کجاست، دیگر می توانیم بفهمیم چرا تکان می خورد.
خرگوش کوچولو هنوز کمی ترسیده بود، اما سایه دیگر آن قدر ناآشنا نبود.
صداهای شب
شب بعد، خرگوش کوچولو دوباره با صدایی بیدار شد. تق. تق. تق.
او چشم هایش را باز کرد و بی حرکت ماند. صدا از طرف کمد می آمد. خرگوش کوچولو تصور کرد کسی پشت در کمد است و دارد به آرامی به آن ضربه می زند.
او مادرش را صدا زد. مادر خیلی زود آمد و کنار تخت نشست.
— صدای تق تق را شنیدی؟
خرگوش کوچولو سرش را تکان داد.
مادر گفت:
— من هم شنیدم. می توانیم با هم گوش کنیم تا بفهمیم صدا از کجاست.
آن ها لحظه ای ساکت ماندند. تق. تق. تق.
مادر از جا بلند شد، اما دست خرگوش کوچولو را گرفت و پرسید:
— دوست داری با من بیایی یا از همین جا نگاه کنی؟
خرگوش کوچولو کمی فکر کرد.
— همین جا نگاه می کنم.
مادر به آرامی به طرف کمد رفت. صدا از کمد نمی آمد. وقتی پنجره را باز کرد، باد خنکی وارد اتاق شد و شاخه باریکی به شیشه خورد.
مادر پنجره را بست و گفت:
— شاخه به شیشه می خورد. برای همین صدا می شنیدیم.
خرگوش کوچولو به پنجره نگاه کرد. شاخه هنوز تکان می خورد، اما حالا می دانست آن صدا از کجا می آید. مادر پرده را کمی کنار زد تا شاخه به شیشه نخورد.
— اگر دوباره صدا را شنیدم، می توانم از خودم بپرسم شاید چه چیزی آن را ساخته باشد.
مادر گفت:
— همین طور است. لازم نیست فوری جوابش را بدانی. می توانی اول گوش بدهی و بعد از من کمک بخواهی.
خرگوش کوچولو پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید. مادر چراغ کوچک را روشن گذاشت تا خوابش ببرد.

نقشه اتاق در روز
صبح، خرگوش کوچولو با مادرش به اتاق نگاه کرد. این بار چراغ ها روشن بودند و خورشید از پنجره می تابید.
مادر گفت:
— بیا با هم چیزهایی را که شب ترسناک به نظر می رسند، روز هم ببینیم.
اول به کمد رفتند. مادر در کمد را باز کرد. لباس ها، جعبه اسباب بازی و پتوی اضافه همان جا بودند. خرگوش کوچولو پشت لباس هایش را هم نگاه کرد. چیزی جز لباس نبود.
بعد به زیر تخت نگاه کردند. آنجا توپ کوچکی افتاده بود و یک جوراب راه راه. خرگوش کوچولو توپ را بیرون کشید و خندید.
— فکر می کردم شاید چیزی آنجا باشد، اما فقط توپ من بود.
مادر گفت:
— گاهی وقتی تاریک است، نمی توانیم چیزها را خوب ببینیم. ذهنمان تلاش می کند حدس بزند چه چیزی آنجاست. بعضی حدس ها درست از آب درمی آیند و بعضی ها نه.
بعد با هم از پنجره به بیرون نگاه کردند. شاخه ای که شب به شیشه می خورد، در روشنایی روز باریک و آشنا به نظر می رسید. خرگوش کوچولو حتی برگ کوچکی را هم دید که سر شاخه بود.
آن ها جای هر چیز را در اتاق پیدا کردند: صندلی، اسباب بازی ها، کمد و پرده. مادر به او پیشنهاد داد یک نقشه ساده از اتاق بکشد. خرگوش کوچولو کاغذ و مداد آورد. تخت را وسط نقاشی کشید، کمد را کنار دیوار گذاشت و پنجره را روبه روی تخت کشید.
کنار پنجره، برگ درخت را هم کشید تا یادش بماند سایه از کجا می آید.
چراغی که قرار نبود تا صبح روشن بماند
آن شب، خرگوش کوچولو خواست چراغ سقف روشن بماند. مادر گفت می توانند چراغ کوچک کنار تخت را روشن بگذارند. نورش ملایم بود و اتاق را به اندازه کافی روشن می کرد.
خرگوش کوچولو پرسید:
— اگر باز هم بترسم چه؟
مادر گفت:
— آن وقت می توانی صدایم کنی. می توانیم دوباره با هم نگاه کنیم. اگر هم دوست داشتی، نقشه اتاقت را کنار تخت بگذار.
خرگوش کوچولو نقشه را روی میز گذاشت. بعد سه نفس آرام کشید. مادر کنار تخت نشست و برایش قصه کوتاهی گفت. خرگوش کوچولو کم کم پلک هایش سنگین شد.
درست پیش از خواب، صدای خش خشی از گوشه اتاق آمد. خرگوش کوچولو چشم هایش را باز کرد. دلش تند زد. چراغ کوچک را نگاه کرد. سایه ای کنار کمد دیده می شد.
او پتو را کنار زد، اما از تخت بیرون نیامد. به نقشه نگاه کرد و یادش آمد کنار کمد، صندلی قرار دارد. صندلی را هم در روشنایی روز دیده بود. شاید سایه از همان صندلی باشد.
خرگوش کوچولو مادرش را صدا زد. مادر آمد و پرسید:
— دوست داری خودت حدس بزنی یا اول من نگاه کنم؟
خرگوش کوچولو گفت:
— فکر می کنم سایه صندلی باشد. اما می شود با هم بررسی کنیم؟
آن ها با هم به صندلی نزدیک شدند. شال کوچکی روی پشتی آن افتاده بود. نور چراغ از کنار شال گذشته و سایه ای بزرگ روی دیوار ساخته بود.
خرگوش کوچولو شال را برداشت و روی صندلی مرتب گذاشت. سایه کوچک تر شد. او از دیدن این تغییر تعجب کرد.
تمرین قدم های شجاعانه
روزهای بعد، خرگوش کوچولو و مادرش چند کار کوچک را تمرین کردند. یک شب، چراغ کوچک را روشن گذاشتند و مادر فقط تا پشت در اتاق ماند. شب بعد، مادر نزدیک در نشست و خرگوش کوچولو خودش در تخت خوابید.
یک شب دیگر، خرگوش کوچولو با اجازه مادرش، پرده را کمی کنار زد و به آسمان نگاه کرد. ماه باریکی میان ابرها بود. دیدنش به او آرامش داد.
او هر بار یک کار کوچک انجام می داد. گاهی هنوز می ترسید و مادرش را صدا می زد. گاهی هم خودش به نقشه نگاه می کرد یا دستش را روی پتوی نرمش می گذاشت و چند نفس آرام می کشید.
مادر به او نمی گفت که نباید بترسد. به جایش می پرسید:
— حالا چه چیزی می تواند کمک کند؟
خرگوش کوچولو جواب های خودش را پیدا می کرد. گاهی می خواست چراغ کوچک روشن باشد. گاهی دوست داشت مادر کمی کنارش بماند. گاهی هم می خواست صدای آرامی از حیاط بشنود تا بداند همه چیز سر جایش است.
او فهمید شجاع بودن یعنی بتواند از ترسش حرف بزند و یک کار کوچک انجام دهد، نه اینکه اصلا نترسد.
صدای تازه ای در تاریکی
چند هفته بعد، خرگوش کوچولو نیمه شب از خواب بیدار شد. اتاق تاریک بود، جز نور کم چراغ کنار تخت. او صدای خش خش شنید، اما این بار بلافاصله پتو را روی سرش نکشید.
چند لحظه گوش داد. صدای خش خش از پشت پنجره می آمد. خرگوش کوچولو نقشه اتاق را نگاه کرد. کنار پنجره، درخت بود. شاید برگ ها تکان می خوردند.
او مادرش را صدا زد. مادر آمد و پرده را کمی کنار زد. بیرون، باد آرامی برگ ها را به حرکت درآورده بود. خرگوش کوچولو به صدا گوش کرد. این بار صدا برایش کاملا ناآشنا نبود.
مادر گفت:
— دوست داری کمی به صدای برگ ها گوش بدهیم؟
خرگوش کوچولو سر تکان داد. آن ها چند لحظه ساکت ماندند. خش خش برگ ها شبیه زمزمه آرامی بود. خرگوش کوچولو گفت:
— حالا این صدا برایم کمتر عجیب است.
مادر لبخند زد.
— چون می دانی از کجا می آید.
خرگوش کوچولو دوباره در تختش دراز کشید. مادر تا وقتی خوابش ببرد کنارش ماند. شب هنوز تاریک بود، اما او دیگر احساس نمی کرد باید با آن بجنگد.
صبحی پس از یک شب آرام
صبح روز بعد، خرگوش کوچولو با صدای پرنده ها از خواب بیدار شد. او به پنجره نگاه کرد. خورشید تازه از پشت درخت ها بالا آمده بود و اتاق روشن شده بود.
مادر پرسید:
— دیشب چطور بود؟
خرگوش کوچولو گفت:
— اول کمی ترسیدم. بعد فهمیدم صدای برگ هاست. چراغ کوچک را نگاه کردم و دوباره خوابیدم.
مادر گفت:
— خوب است که متوجه شدی چه چیزی کمکت می کند.
خرگوش کوچولو به خودش افتخار کرد. او هنوز هم گاهی از تاریکی می ترسید، اما حالا می دانست برای آرام شدن کارهایی بلد است. می توانست صدا کند، سؤال بپرسد، از نشانه های آشنا کمک بگیرد و از مادرش بخواهد کنارش بماند.
از آن شب به بعد، چراغ کوچک همیشه کنار تخت بود. بعضی شب ها روشن می ماند و بعضی شب ها خرگوش کوچولو خودش خاموشش می کرد. تصمیمش هر شب یکسان نبود و اشکالی هم نداشت.
تاریکی دیگر یک راز بزرگ نبود. گاهی فقط اتاقی بود که چراغش خاموش شده و چیزهای آشنا در آن سایه انداخته بودند. خرگوش کوچولو هنوز ترجیح می داد روزها بازی کند، اما شب ها هم می توانست بخوابد و بداند اگر ترسید، تنها نیست.
پیام داستان
ترسیدن از تاریکی برای بعضی کودکان اتفاق می افتد و لازم نیست به خاطر آن خجالت بکشند. می شود با کمک یک بزرگ تر، صداها و سایه ها را شناخت، چراغ کوچکی روشن گذاشت و هر بار یک قدم کوچک برداشت. ترس ممکن است یکباره ناپدید نشود، اما راه های آرام شدن را می توان کم کم یاد گرفت.
-
طرز تهیه گوشت قلقلی با سس گردو و رب انار
ارسال نظر