چرا بعضی افراد همیشه قوی اند، اما هیچ وقت حالشان خوب نیست؟
دکتر مریم سامانی- روانشناس بالینی و استاددانشگاه-
رکنا: همه برای کمک به او سراغش می روند. در بحران، آرام می ماند، کارها را جمع می کند و نمی گذارد دیگران نگران شوند. وقتی از خودش می پرسند چه خبر، می گوید چیزی نیست. اما شب که خلوت می شود، خستگی و دلشوره سراغش می آیند. انسان قوی بودن گاهی صفتی نیست که فرد انتخاب کرده باشد؛ نقشی است که اطرافیان به او سپرده اند و خودش هم یاد گرفته آن را حفظ کند.
نقش فرد قوی از کجا می آید؟
این نقش می تواند از تجربه های واقعی بیاید. شاید در کودکی کسی نبوده که بتواند از او حمایت بگیرد؛ شاید مسئولیت مراقبت از خواهر و برادر یا آرام کردن والدین را بر عهده داشته؛ شاید در خانواده گریه کردن با سرزنش روبرو می شده است. فرد یاد می گیرد نیازهای خود را عقب بیندازد و با حل مسئله، کارآمد بودن و کنترل احساسات، جایگاهش را حفظ کند. این مهارت ها ممکن است در بسیاری از موقعیت ها به کار بیایند، اما وقتی تبدیل به تنها راه زندگی می شوند، هزینه پیدا می کنند.
سرکوب احساسات با تنظیم آنها یکی نیست. تنظیم هیجان یعنی بفهمیم چه احساسی داریم و چگونه آن را به شکلی قابل تحمل بیان یا مدیریت کنیم. سرکوب یعنی احساس را پنهان کنیم، طوری که خودمان و دیگران با آن روبه رو نشویم. یک فراتحلیل درباره بیان و سرکوب هیجان گزارش کرده است که سرکوب بیشتر با حمایت اجتماعی کمتر، رضایت پایین تر از رابطه ها و کیفیت پایین تر رابطه عاشقانه ارتباط داشته است. این یافته ها رابطه آماری را نشان می دهند و ثابت نمی کنند که سرکوب به تنهایی علت همه مشکلات است.
هزینه پنهان کمک نخواستن
وقتی کسی همیشه نقش تکیه گاه را بازی می کند، اطرافیان ممکن است توانایی او را با بی نیازی اشتباه بگیرند. آنها برایش تصمیم می گیرند که مشکلی ندارد، چون کمتر درخواست می کند. از طرف دیگر، خود فرد هم ممکن است کمک خواستن را نشانه ضعف، خودخواهی یا سربار بودن بداند. این تصور، رابطه های یک طرفه می سازد: او شنونده همه است، اما کسی از او نمی پرسد چه چیزی آزارش می دهد.
قوی بودن می تواند در بحران ضروری باشد. گاهی باید کارها را اداره کنیم، از دیگری مراقبت کنیم یا در شرایط محدود تصمیم بگیریم. مشکل وقتی است که بعد از بحران هم هیچ مجالی برای خستگی و سوگواری نداریم. اگر هر بار که درد بالا می آید آن را پشت کار، شوخی، مراقبت از دیگران یا مشغولیت پنهان کنیم، ممکن است اطرافیان از رنج ما بی خبر بمانند و خودمان نیز از نیاز واقعی مان فاصله بگیریم.
بعضی نشانه ها آرام و روزمره اند: تحریک پذیری، بی خوابی، بی حوصلگی، دشواری تمرکز، قطع رابطه با دوستان یا احساس بی معنا بودن کارهایی که قبلا خوشایند بودند. هیچ یک به تنهایی تشخیص مشخصی نیست. اگر این وضعیت طولانی شده، کارکرد روزانه را مختل کرده یا همراه با ناامیدی شدید است، گفت وگو با متخصص سلامت روان می تواند کمک کند. حمایت گرفتن به معنی ناتوانی نیست؛ بخشی از مراقبت از خود است.
تمرین برای پذیرفتن حمایت
برای آغاز، لازم نیست فرد همه رازهایش را یکباره بازگو کند. می تواند از جمله ای مشخص شروع کند: این چند وقت خسته ام و دلم می خواهد فقط گوش بدهی، یا امروز نمی توانم مسئولیت تازه ای قبول کنم. درخواست روشن به دیگری فرصت می دهد بداند چه حمایتی لازم است. گاهی هم باید تمرین کند که در برابر پیشنهاد کمک، فورا نگوید لازم نیست؛ می تواند بگوید ممنون، این بخشش را اگر انجام بدهی کمکم می کند.
اطرافیان هم می توانند از ستایش همیشگی قدرت فاصله بگیرند. گفتن تو همیشه از پس همه چیز برمی آیی ممکن است ناخواسته همان نقش را محکم کند. می توان پرسید آیا این روزها چیزی هست که دلت بخواهد من در آن کنارت باشم؟ و بعد به پاسخ احترام گذاشت، حتی اگر پاسخ سکوت باشد.
قوی بودن وقتی انسانی می ماند که فرد اجازه داشته باشد گاهی نیازمند باشد، تصمیم را عقب بیندازد یا بگوید از پسش برنمی آیم. حال خوب از حذف نیازها نمی آید؛ از به رسمیت شناختن آنها و یافتن راه های امن برای پاسخ دادن به آنها شکل می گیرد. کسی که همیشه تکیه گاه دیگران است، خودش هم حق دارد جایی بنشیند و تکیه کند.
-
فیلم/ رضایی: هدف عملیات هلیبرن در اصفهان انتقال مواد غنیشده بود، نه نجات خلبان
ارسال نظر