داستان شب/ پنج دقیقه تا عوض شدن نقش‌ ها/ قصه درمانی/ مناسب گروه سنی ۸ تا ۱۱ سال

 به گزارش گروه روانشناسی رکنا، امتحان کردن نقش دیگران می‌ تواند به کودک کمک کند موقعیت را از زاویه‌ ای تازه ببیند. والدین می‌ توانند پس از قصه درباره مسئولیت‌ های اعضای خانواده حرف بزنند و از فرزندشان بپرسند دوست دارد برای چند دقیقه جای چه کسی باشد و چرا.

-------------------------------------------------------------------------

پنج دقیقه تا عوض شدن نقش‌ ها

صبح روز جشن مدرسه، همه چیز طبق برنامه پیش نمی رفت.

قرار بود کلاس پنجم، نمایش کوتاهی درباره همکاری اجرا کند. نیلوفر نقش شهردار را داشت، امیر قرار بود نگهبان شهر باشد، سارا نقش کتابدار را بازی می کرد و بهنام هم مسئول صدای زنگ و موسیقی بود. قرار بود نمایش فقط ده دقیقه طول بکشد، اما تا شروع برنامه، همه با هم بحث کردند.

نیلوفر می گفت:

- اگر من شهردارم، باید حرف آخر را بزنم.

امیر می گفت:

- ولی شهردار بدون نگهبان نمی تواند از شهر مراقبت کند.

سارا گفت:

- همه شما فقط درباره حرف زدن و نگهبانی بحث می کنید. کسی به کتابخانه فکر نمی کند.

بهنام که پشت دستگاه پخش ایستاده بود، آه کشید.

- من فقط باید زنگ ها را به موقع پخش کنم. چرا هیچ کس نمی گوید این کار هم مهم است؟

اما کسی حرفش را نشنید.

نمایش شروع شد. نیلوفر جلو رفت و گفت:

- مردم شهر، من تصمیم گرفته ام امروز همه در میدان جمع شوند!

امیر از پشت صحنه گفت:

- هنوز وقت جمع شدن نیست. اول باید زنگ بزنم.

بهنام دکمه را فشار داد. به جای صدای زنگ، صدای خروس پخش شد:

قوقولی قوقو!

بچه های تماشاچی خندیدند. نیلوفر با عصبانیت برگشت و گفت:

- این که زنگ شهر نیست!

بهنام گفت:

- دکمه اش گیر کرده بود. داشتم درستش می کردم.

سارا هم از پشت میز کتابدار بلند شد و گفت:

- شماها نمایش را خراب کردید. من دیگر بازی نمی کنم.

آن روز نمایش نیمه کاره ماند. معلم از همه خواست تا زنگ تفریح در کلاس بمانند. بچه ها کنار میزهایشان نشستند و ناراحت بودند. هیچ کس نمی دانست چطور می شود دوباره با هم کار کرد.

معلمشان، خانم سهرابی، آرام به تخته رفت و با گچ نوشت:

پنج دقیقه تا عوض شدن نقش ها

بچه ها به هم نگاه کردند.

نیلوفر پرسید:

- یعنی چه؟

خانم سهرابی گفت:

- امروز می خواهم یک بازی انجام بدهیم. برای پنج دقیقه، هر کدامتان جای یکی از همکلاسی هایتان می روید. باید همان کاری را انجام دهید که او انجام می دهد و تلاش کنید بفهمید چه چیزی برایش سخت یا مهم است.

امیر گفت:

- یعنی من باید جای نیلوفر شهردار شوم؟

- بله. نیلوفر جای بهنام می رود. بهنام جای سارا. سارا هم جای تو.

بهنام لبخند زد.

- من کتابدار می شوم؟

سارا گفت:

- فکر نکن خیلی آسان است. باید کتاب ها را مرتب کنی و جواب همه را بدهی.

خانم سهرابی ساعت را تنظیم کرد.

- پنج دقیقه شروع شد.

امیر روی صندلی شهردار نشست. نیلوفر رفت پشت دستگاه صدا. بهنام پشت میز کتابخانه ایستاد و سارا کنار در کلاس، نقش نگهبان را گرفت.

اولش همه فکر کردند کار ساده ای است.

اما خیلی زود فهمیدند که هیچ کدام از نقش ها آن قدر که از دور به نظر می رسید، آسان نیست.

امیر روی صندلی شهردار نشست و نیلوفر و سارا شروع کردند به پرسیدن سؤال.

نیلوفر گفت:

- آقای شهردار، چرا زنگ تفریح را کوتاه کردی؟

سارا پرسید:

- چرا کتابخانه را به حیاط منتقل نکردی؟

بهنام هم از کنار میز کتابدار گفت:

- چرا برای گروه نمایش پول بیشتری نگذاشتی؟

امیر می خواست به هر سه جواب بدهد، اما سؤال ها پشت سر هم می آمدند. او گفت:

- یک دقیقه صبر کنید. من هنوز نمی دانم کدام مشکل مهم تر است.

نیلوفر گفت:

- تو شهرداری. خودت باید تصمیم بگیری.

امیر دستش را روی سرش گذاشت.

- اگر تصمیمم اشتباه باشد، چه؟ اگر یکی از شما ناراحت شود، چه؟

نیلوفر که پشت دستگاه پخش بود، دکمه ها را نگاه می کرد. روی دستگاه چند چراغ و کلید کوچک بود. روی یکی برچسب زنگ چسبیده بود، روی دیگری موسیقی و کنار سومی نوشته بودند میکروفن. نیلوفر آرام گفت:

- فکر نمی کردم این همه دکمه داشته باشد.

بهنام از پشت میز کتابدار جواب داد:

- تازه وقتی یکی از دکمه ها کار نمی کند، باید بفهمی مشکل از دستگاه است یا سیم یا برنامه ای که پخش می کنی. من باید هم زمان به نمایش هم گوش بدهم تا صدا را به موقع پخش کنم.

نیلوفر که حالا تازه متوجه شده بود، گفت:

- آن موقع فکر کردم حواست نیست.

بهنام گفت:

- حواسم هست. فقط همه کارها را نمی شود یک دفعه انجام داد.

سارا نقش نگهبان را گرفته بود. قرار بود کنار در بایستد و کسی را که دیر می رسید، آرام به صندلی های خالی هدایت کند. اما دو دانش آموز کوچک تر هم زمان وارد کلاس شدند و یکی شان دنبال مدادش می گشت.

سارا گفت:

- اول شما بنشینید، بعد مدادتان را پیدا می کنیم.

یکی از بچه ها گفت:

- من نمی توانم بدون مدادم بنشینم. باید نقاشی ام را تمام کنم.

سارا خواست بگوید باید از سر راه کنار بروند، اما دید پسرک واقعا نگران است. او گفت:

- باشد، بیا کنار میز بنشین. من کمکت می کنم مدادت را پیدا کنیم. بعد می رویم سر جاهایمان.

آن پسرک آرام شد و مداد را از زیر صندلی پیدا کرد. سارا فهمید نگهبان بودن فقط گفتن برو آنجا نیست؛ باید حواسش به آدم هایی هم باشد که نگران یا گیج اند.

بهنام پشت میز کتابدار نشسته بود و کتاب ها را بر اساس برچسب مرتب می کرد. اما کتاب ها قاطی بودند. یک کتاب درباره جانوران میان کتاب های شعر بود و کتابی درباره سیاره ها در بخش قصه های پریان جا مانده بود.

یک دانش آموز آمد و گفت:

- کتابی می خواهم که درباره ماه باشد.

بهنام به قفسه ها نگاه کرد و نمی دانست کدام را بدهد. بعد یاد حرف های سارا افتاد و پرسید:

- برای مدرسه لازم داری یا برای قصه خواندن؟

دانش آموز گفت:

- برای اینکه بدانم فضانوردها چطور روی ماه راه رفتند.

بهنام بالاخره کتاب علمی را پیدا کرد. بعد چند کتاب دیگر را هم مرتب کرد. تازه فهمید چرا سارا همیشه می گفت کتابدار فقط کتاب نمی دهد؛ باید بداند هرکس دنبال چه چیزی است.

ساعت پنج دقیقه تمام شد. خانم سهرابی زنگ کوچکی را به صدا درآورد.

- حالا هر کس برگردد به جای خودش.

بچه ها به صندلی هایشان برگشتند. خانم سهرابی گفت:

- چه چیزی فهمیدید؟

امیر گفت:

- تصمیم گرفتن خیلی سخت تر از چیزی است که فکر می کردم. وقتی چند نفر هم زمان چیزی می خواهند، نمی شود فوری جواب داد.

نیلوفر گفت:

- من فکر می کردم کار بهنام فقط فشار دادن دکمه است. اما باید به همه چیز دقت کند. دفعه پیش من زود عصبانی شدم.

بهنام گفت:

- کار کتابداری هم سخت است. باید حوصله داشته باشی و بفهمی هرکس دنبال چه چیزی می گردد.

سارا گفت:

- نگهبانی هم فقط مراقبت از در نیست. باید حواسم به کسانی باشد که نمی دانند کجا بروند یا چیزی را گم کرده اند.

خانم سهرابی گفت:

- حالا می توانید نمایش را دوباره تمرین کنید؟

نیلوفر به بهنام نگاه کرد.

- من باید اول از تو عذرخواهی کنم که گفتم حواست نیست.

بهنام گفت:

- من هم می توانستم زودتر بگویم دکمه گیر کرده، به جای اینکه فقط با دستگاه کلنجار بروم.

سارا گفت:

- من هم بی آنکه راه حلی بدهم، گفتم بازی نمی کنم. بیایید دوباره شروع کنیم.

آن ها نمایش را از اول تمرین کردند. این بار نیلوفر پیش از شروع از بهنام پرسید همه صداها آماده است یا نه. بهنام دکمه ها را آزمایش کرد و گفت:

- زنگ آماده است. موسیقی آماده است. اگر چیزی اشتباه شد، علامت دست می دهم.

امیر هم برای تصمیم هایش از دیگران نظر خواست. وقتی قرار شد مردم شهر در میدان جمع شوند، از سارا پرسید نگهبان ها چه کاری باید بکنند و از بهنام پرسید زنگ را چه زمانی بزند.

نمایش این بار خوب پیش رفت. صدای زنگ به موقع پخش شد. سارا با آرامش مردم شهر را به میدان هدایت کرد. امیر از مردم پرسید چه چیزی لازم دارند و نیلوفر، در نقش شهردار، تصمیم گرفت هر محله یک روز برای تمیز کردن میدان کمک کند.

در پایان نمایش، بچه های تماشاچی دست زدند. خانم سهرابی هم لبخند زد.

نیلوفر گفت:

- فکر کنم باید یک بار دیگر نقش ها را عوض کنیم.

امیر پرسید:

- برای چه؟

- چون من هنوز نمی دانم بازی کردن نقش نگهبان چطور است وقتی همه هم زمان از تو راهنمایی می خواهند.

سارا گفت:

- من هم می خواهم دوباره جای شهردار بنشینم. این بار می خواهم ببینم می توانم بدون نگرانی تصمیم بگیرم یا نه.

خانم سهرابی گفت:

- می توانیم هفته آینده هم این بازی را انجام بدهیم. اما یادتان باشد، لازم نیست همیشه جای کسی بروید تا با او مهربان باشید. گاهی کافی است بپرسید کارش چطور پیش می رود و چه کمکی از دستتان برمی آید.

آن روز، نیلوفر تا پایان مدرسه چند بار از بهنام پرسید آیا دستگاه صدا درست کار می کند. امیر هم به سارا کمک کرد کتاب های کتابخانه را مرتب کند. بهنام به دانش آموز کوچکی که مدادش را گم کرده بود، کمک کرد آن را زیر نیمکت پیدا کند.

چند روز بعد، خانم سهرابی در کلاس یک تابلوی تازه نصب کرد. روی آن نوشته بود:

اگر جای من بودی، چه چیزی را می دیدی؟

بچه ها هر هفته یک یادداشت زیر تابلو می چسباندند. یکی نوشته بود: اگر جای مسئول کلاس بودم، می فهمیدم جمع کردن دفترهای همه چقدر طول می کشد. دیگری نوشته بود: اگر جای دوستم بودم، شاید از اینکه وسط حرفم می پرند ناراحت می شدم.

نیلوفر نوشت: اگر جای بهنام بودم، دوست داشتم قبل از عصبانی شدن بپرسند دستگاه چه مشکلی دارد.

بهنام نوشت: اگر جای نیلوفر بودم، می فهمیدم تصمیم گرفتن برای یک گروه، به معنی راضی کردن همه نیست.

سارا نوشت: اگر جای کسی بودم که تازه وارد کلاس شده، دلم می خواست یکی به من بگوید کجا بنشینم و لازم نیست همه چیز را از اول بدانم.

امیر کمی فکر کرد و نوشت: اگر جای کسی بودم که اشتباه کرده، دوست داشتم فرصت داشته باشم درستش کنم.

هفته ها گذشت و بچه های کلاس بیشتر به هم توجه کردند. وقتی کسی ساکت می شد، از او می پرسیدند آیا مشکلی دارد. وقتی کسی کاری را خوب انجام نمی داد، به جای خندیدن، می پرسیدند شاید به کمک نیاز دارد. هنوز هم گاهی دعوایشان می شد، چون اختلاف نظر داشتن طبیعی بود. اما حالا زودتر یادشان می آمد که هر کدامشان بخشی از ماجرا را می بینند.

یک ماه بعد، مدرسه برنامه ای برای خانواده ها گذاشت. قرار شد بچه ها نمایش دیگری اجرا کنند؛ این بار داستان درباره شهری بود که پلش خراب شده بود. هرکس نقش خودش را انتخاب کرد، اما پیش از شروع تمرین، خانم سهرابی گفت:

- این بار هر نفر باید پنج دقیقه جای یکی دیگر را هم تجربه کند.

بچه ها نوبتی نقش ها را عوض کردند. نیلوفر جای کسی رفت که باید پل را تعمیر می کرد. امیر جای مادری رفت که می خواست بچه اش از رودخانه عبور کند. سارا نقش پیام رسانی را گرفت که خبر خرابی پل را به همه می رساند. بهنام هم نقش کودکی را بازی کرد که از روی رودخانه می ترسید.

وقتی تمرین تمام شد، آن ها تصمیم گرفتند در نمایش کسی را به خاطر ترسیدن مسخره نکنند. به جای آن، به او کمک می کردند از روی پل موقت عبور کند. کسانی هم که می دانستند پل چطور تعمیر می شود، می توانستند دیگران را راهنمایی کنند.

در روز اجرا، پدر و مادرها در سالن نشستند. این بار صداها به موقع پخش شد، بازیگران به هم گوش دادند و وقتی یکی از بچه ها جمله اش را فراموش کرد، نیلوفر آرام جمله بعد را به او یادآوری کرد. نمایش با تشویق بلند تمام شد.

بعد از اجرا، خانم سهرابی ساعت کوچکی را که برای بازی پنج دقیقه استفاده کرده بودند، به نیلوفر داد.

- این ساعت را کلاس نگه می دارد. هر وقت فراموش کردید که باید به حرف هم گوش بدهید، پنج دقیقه نقش ها را عوض کنید.

نیلوفر ساعت را روی تابلوی کلاس آویزان کرد. دیگر لازم نبود هر بار زنگش را به صدا دربیاورند. کافی بود یکی به آن نگاه کند و بپرسد:

- اگر جای او بودم، چه چیزی را می دیدم؟

گاهی جواب آسان بود و گاهی پیدا کردنش زمان می برد. اما از آن روز به بعد، بچه های کلاس می دانستند برای فهمیدن همدیگر لازم نیست همیشه موافق باشند. کافی بود برای چند دقیقه از جای خودشان بیرون بیایند و از جای دیگری به ماجرا نگاه کنند.

و هر بار که زنگ ساعت کوچک به صدا درمی آمد، پنج دقیقه فرصت داشتند تا نقش ها را عوض کنند؛ پنج دقیقه ای که گاهی برای فهمیدن یک دوست، از یک روز کامل هم بیشتر به کار می آمد.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1258775
  • طرز تهیه شامی خرم آبادی