داستان شب برای کودکان / خرس کوچولو و هیولای زیر تخت / قصه درمانی

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، قصه امشب درباره خرس کوچولویی است که یک شب صدای عجیبی از زیر تخت می شنود. اول فکر می کند هیولایی آنجا پنهان شده، اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود. چند صدای مرموز، یک ترس بزرگ و یک تصمیم سخت، خرس کوچولو را مجبور می کند به جای فرار کردن، همراه مادرش دنبال جواب بگردد.

این قصه را امشب برای کوچولویتان بخوانید؛ شاید درست همان جایی که خرس کوچولو از تاریکی می ترسد، کودک شما هم آرام تر شود و بفهمد ترسیدن اشکالی ندارد و همیشه چیزی که در تاریکی تصور می کنیم، واقعا وجود ندارد.

خرس کوچولو

شب آرام آرام روی جنگل نشسته بود. ماه از پشت ابرها بیرون آمده بود و نور کمرنگش را روی پنجره خانه خرس کوچولو می ریخت. خانه ساکت شده بود و وقت خواب رسیده بود.

خرس کوچولو لباس خوابش را پوشیده بود، مسواک زده بود و عروسک کوچکش را کنار بالش گذاشته بود. مامان خرس پتو را تا زیر چانه او بالا کشید و پیشانی اش را بوسید.

امشب دیگر وقت خواب است خرس کوچولو.

خرس کوچولو چشم هایش را بست و خودش را در آغوش عروسکش جا کرد.یک دقیقه گذشت.دو دقیقه گذشت.بعد صدای آرامی در اتاق پیچید.

تق!

چشم های خرس کوچولو باز شد.

چند لحظه بی حرکت ماند و گوش داد.

همه جا ساکت بود.

چشم هایش را دوباره بست.

تق... تق...

این بار صدا بلندتر بود.

خرس کوچولو

خرس کوچولو نشست. به پنجره نگاه کرد. چیزی ندید. به کمد نگاه کرد. در کمد بسته بود. بعد نگاهش آرام آرام به سمت پایین رفت.

تاریکی زیر تخت.دلش فرو ریخت.با خودش فکر کرد شاید چیزی آنجا قایم شده باشد.چیزی که از او بزرگ تر باشد.چیزی که شب ها بیرون بیاید.خرس کوچولو سریع خودش را زیر پتو پنهان کرد.

اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای دیگری شنید.

خش خش...

این بار صدا درست از زیر تخت می آمد.

خرس کوچولو پتو را محکم بغل کرد.

هیولا اینجاست.

اما هنوز نمی دانست که بدترین قسمت ماجرا تازه شروع شده است.

خرس کوچولو

صدایی که نزدیک تر شد

خرس کوچولو می خواست مامانش را صدا بزند، اما صدایش در نمی آمد. دوباره صدای خش خش آمد. بعد چیزی آرام به پایه تخت خورد.

تق!

خرس کوچولو از ترس خودش را عقب کشید.

همان لحظه مامان خرس وارد اتاق شد.

خرس کوچولو خودش را به مادرش رساند و گفت زیر تخت یک هیولاست.

مامان کنار او نشست. صورتش را نگاه کرد و گفت خیلی ترسیدی؟

خرس کوچولو سرش را تکان داد.

مامان او را بغل کرد و گفت وقتی می ترسیم، همه چیز در تاریکی بزرگ تر و ترسناک تر به نظر می رسد. بیا با هم ببینیم چه چیزی آنجاست.

اما درست وقتی مامان خواست خم شود و زیر تخت را نگاه کند، دوباره صدایی آمد.

غرررر...

این بار حتی مامان هم برای یک لحظه مکث کرد.

خرس کوچولو چشم هایش را بست و دست مادرش را محکم گرفت.

گفت شاید واقعا هیولا باشد.

مامان چراغ خواب را روشن کرد.نور کوچکی روی زمین افتاد.هر دو به زیر تخت نگاه کردند.چیزی دیده نمی شد.فقط تاریکی بود.مامان دستش را جلو برد.

خرس کوچولو گفت مواظب باش.

مامان دستش را عقب کشید.

شاید بهتر باشد با هم نگاه کنیم.

خرس کوچولو

هیولا فرار نمی کند

خرس کوچولو دوست داشت مامان همه چیز را خودش پیدا کند، اما این بار مامان دست او را گرفت و گفت بیا تو هم کنار من باش.

خرس کوچولو آهسته از تخت پایین آمد.  یک قدم برداشت.  صدای خش خش دوباره بلند شد.  خرس کوچولو فوری یک قدم عقب رفت.

مامان گفت می ترسی؟

خرس کوچولو گفت بله.

مامان گفت اشکالی ندارد. شجاع بودن یعنی نترسیدن نیست. گاهی یعنی با وجود ترس، یک قدم کوچک برداشتن.

خرس کوچولو دوباره جلو رفت. این بار خودش چراغ خواب را پایین آورد. نور چراغ زیر تخت افتاد.  اول چیزی نبود. بعد دو چشم گرد و براق در تاریکی ظاهر شد. خرس کوچولو جیغ کوچکی کشید و عقب پرید.

مامان هم جا خورد. چشم ها تکان خوردند. یک صدای عجیب دوباره شنیده شد.

غرررر...

خرس کوچولو به مادرش چسبید. اما چند ثانیه بعد، یک بینی کوچک از زیر تخت بیرون آمد. بعد دو گوش. بعد یک سر پشمالو.

خرس کوچولو با تعجب نگاه کرد. این دیگر هیولا نبود.

راز زیر تخت

یک گربه کوچک آرام از زیر تخت بیرون آمد. همان گربه ای بود که عصر آن روز کنار خانه بازی می کرد. خرس کوچولو اول باورش نمی شد.

گفت پس تمام این صداها را تو ایجاد کردی؟

گربه جواب داد میو.

مامان خرس خندید و گفت ظاهرا مهمان کوچکی برای خودش پیدا کرده ایم.

خرس کوچولو هم خندید. بعد به زیر تخت نگاه کرد.

همان جایی که چند دقیقه قبل برایش ترسناک ترین جای دنیا بود، حالا فقط یک جای تاریک بود که یک گربه کوچک در آن پنهان شده بود.

خرس کوچولو گربه را آرام بغل کرد و گفت من فکر کردم هیولا هستی.

مامان گفت ترس تو واقعی بود عزیزم، اما چیزی که از آن می ترسیدی آن چیزی نبود که فکر می کردی.

خرس کوچولو کمی فکر کرد.

بعد گفت یعنی هر وقت ترسیدم، اول باید ببینم واقعا چه چیزی باعث ترسم شده است؟

مامان گفت می توانی از یک بزرگ تر کمک بگیری و با هم دنبال جواب بگردید.

خرس کوچولو دوباره به تختش برگشت. عروسکش را بغل کرد و پتو را روی خودش کشید. گربه هم کنار در اتاق دراز کشید. چند لحظه بعد صدای خش خشی آمد.

خرس کوچولو چشم هایش را باز کرد. این بار فقط لبخند زد.

گفت می دانم این صدای توست.

گربه دمش را تکان داد.

ماه هنوز از پشت پنجره می تابید.  خانه دوباره آرام شده بود. و زیر تخت دیگر هیچ هیولایی نبود.

فقط یک توپ قرمز، یک عروسک قدیمی و جای کوچکی برای یک گربه خسته.

خرس کوچولو چشم هایش را بست.

این بار خوابش خیلی زود برد.

پایان

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1255482
  • تریلر جدید انیمه بلک کلاور