پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت سیزدهم: کودکی که پشت چهره یک پدر پنهان شده بود

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، بعد از شنیدن نوارها، سارا فکر می کرد دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمانده است.

او تصور می کرد داستان به پایان خودش رسیده.فهمیده بود پدرش پشیمان بوده.فهمیده بود دوستش داشته.فهمیده بود آن جمله قدیمی، تمام حقیقت درباره او نبوده است.

اما زندگی گاهی عجیب است. گاهی وقتی فکر می کنی به آخر راه رسیده ای، تازه وارد عمیق ترین بخش مسیر می شوی.

یک روز مادرش تماس گرفت.

صدایش آرام بود.

  • سارا؟
  • بله مامان.
  • می خواهی یک چیزی را ببینی؟

سارا خندید.

  • مامان، تو هنوز چیزهایی داری که من نمی دانم؟

مادر هم خندید.

اما خنده اش زود تمام شد.

  • آره.
  • چی؟
  • عکس های کودکی پدرت.

سارا چند ثانیه ساکت ماند.

کودکی پدر.

این جمله برایش عجیب بود.

چون آدم ها معمولاً والدینشان را فقط در نقش والد می بینند. پدر. مادر. نه به عنوان یک کودک. نه به عنوان یک نوجوان.

نه به عنوان انسانی که خودش روزی نیاز به مراقبت داشته است. وقتی به خانه مادر رفت، یک آلبوم قدیمی روی میز بود.

جلدش خاک گرفته بود.

مادر گفت:

  • این را سال ها نگه داشتم.

سارا آلبوم را باز کرد.

اولین عکس، پسربچه ای بود با موهای کوتاه و چهره ای جدی.

سارا لبخند زد.

  • این باباست؟

مادر سر تکان داد.

  • بله.

سارا مدت زیادی نگاه کرد.

عجیب بود.

این کودک هیچ شباهتی به تصویر مردی نداشت که سال ها در ذهنش ساخته بود.

این کودک هم کوچک بود.

هم آسیب پذیر.

هم نیازمند محبت.

مادر گفت:

  • پدرت از بچگی خیلی زود بزرگ شد.

سارا پرسید:

  • یعنی؟
  • یعنی یاد گرفت احساساتش را نشان ندهد.
  • از کی؟

مادر آه کشید.

  • از همان وقتی که فهمید گریه کردن، چیزی نیست که کسی دوست داشته باشد ببیند.

سارا آرام نشست. همان جمله. همان الگو.

اما این بار از طرف دیگر.

سال ها فکر کرده بود فقط خودش یاد گرفته گریه نکند. حالا می دید شاید پدرش هم همین درس را گرفته بود.

مادر ادامه داد:

  • پدربزرگت مرد سختگیری بود.
  • پدر بابا؟
  • بله.
  • چه شکلی بود؟

مادر کمی فکر کرد.

  • آدم بدی نبود.

سارا نگاهش کرد.

این جمله را خوب می شناخت.

چقدر شبیه چیزی بود که درباره پدر خودش فهمیده بود.

مادر ادامه داد:

  • اما بلد نبود محبتش را نشان بدهد.

سارا به عکس پدر کوچک نگاه کرد.

یک زنجیره آرام شکل می گرفت.

پدری که نمی دانست چطور محبت کند.

پسری که یاد گرفت احساساتش را پنهان کند.

مردی که بعدها خودش پدر شد.

و دختری که از او یاد گرفت قوی باشد.

اما حالا...

زنجیره داشت متوقف می شد.

مادر یک عکس دیگر نشان داد.

پدر سارا حدود هشت ساله بود.

تنها کنار حیاط ایستاده بود.

سارا پرسید:

  • چرا تنهاست؟

مادر گفت:

  • چون آن زمان زیاد تنها بود.
  • چرا؟
  • چون وقتی ناراحت می شد، کسی نمی پرسید چرا.

این جمله سارا را تکان داد.

چون ناگهان فهمید شاید بزرگ ترین شباهت او و پدرش همین بود.

نه اینکه هر دو قوی بودند.

نه اینکه هر دو سکوت می کردند.

بلکه اینکه هر دو در کودکی یاد گرفته بودند:

  • کسی قرار نیست بیاید بپرسد چه شده.

آن شب سارا مدت زیادی درباره پدرش فکر کرد.

قبلاً وقتی به آن روز کودکی اش فکر می کرد، تصویر این بود:

یک کودک ترسیده.

یک پدر بی احساس.

اما حالا تصویر کامل تر شده بود.

یک کودک ترسیده.

یک پدر زخمی.

و دو انسانی که بلد نبودند چطور به هم بگویند:

  • من به تو نیاز دارم.

در جلسه بعد، دکتر نادری وقتی داستان را شنید، پرسید:

  • فکر می کنید نگاهتان به پدرتان تغییر کرده؟

سارا گفت:

  • خیلی.
  • چگونه؟
  • قبلاً فکر می کردم پدرم احساسات نداشت.
  • و حالا؟
  • حالا فکر می کنم احساسات زیادی داشت، اما زبانش را بلد نبود.

دکتر گفت:

  • این یک تفاوت مهم است.
  • چرا؟
  • چون وقتی کسی را بی احساس می بینیم، از او فاصله می گیریم. اما وقتی می فهمیم او احساس داشته اما ابزار بیانش را نداشته، نگاه ما انسانی تر می شود.

سارا گفت:

  • اما یک سوال دارم.
  • بپرسید.
  • اینکه بفهمم پدرم خودش زخم داشته، یعنی باید درد خودم را نادیده بگیرم؟

دکتر لبخند زد.

  • نه.
  • پس؟
  • فهمیدن گذشته دیگران نباید باعث شود گذشته خودتان را انکار کنید.

مکث کرد.

  • شما می توانید همزمان بگویید: پدرم رنج کشیده بود و من هم از بعضی رفتارهای او آسیب دیدم.

این جمله برای سارا آرامش بخش بود.

چون سال ها فکر کرده بود باید یکی را انتخاب کند.

یا پدرش مقصر است.

یا خودش حق ندارد ناراحت باشد.

اما حالا می فهمید حقیقت همیشه یک طرفه نیست. آن شب، برای اولین بار عکس کودکی پدرش را کنار عکس کودکی خودش گذاشت.

دو کودک.

در دو زمان متفاوت.

اما با یک نیاز مشترک.

هر دو فقط می خواستند کسی بگوید:

  • گریه کن. من اینجا هستم.

اما وقتی داشت عکس ها را جمع می کرد، یک عکس کوچک از پشت آلبوم افتاد.

عکسی که تا آن روز ندیده بود.

پشت عکس یک جمله نوشته شده بود.

با خط پدرش.

سارا عکس را برگرداند.

و جمله را خواند:

  • این روزی است که فهمیدم نمی خواهم شبیه پدرم باشم.

سارا خشکش زد.

چون حالا یک سوال تازه داشت:

اگر پدرش نمی خواست آن چرخه را تکرار کند...

پس چرا تکرارش کرد؟

سارا مدت زیادی به آن جمله خیره ماند.

  • این روزی است که فهمیدم نمی خواهم شبیه پدرم باشم.

چند کلمه ساده.

اما پشت آنها یک عمر داستان پنهان بود.

پدرش در کودکی تصمیم گرفته بود شبیه پدر خودش نباشد.

اما با وجود تمام تلاش هایش، در یک لحظه، همان کاری را کرده بود که خودش سال ها از آن رنج برده بود.

چرا؟

این سوال، از هر سوال دیگری سخت تر بود.

فردای آن روز دوباره به خانه مادر رفت.

عکس را همراه خودش برده بود.

مادر تا آن را دید، چند لحظه سکوت کرد.

  • این را پیدا کردی؟

سارا سر تکان داد.

  • آره.
  • همیشه می ترسیدم این عکس را ببینی.

سارا تعجب کرد.

  • چرا؟

مادر نشست.

  • چون می دانستم سوال های زیادی برایت ایجاد می کند.

سارا عکس را روی میز گذاشت.

  • مامان، بابا از اینکه شبیه پدرش شود می ترسید؟

مادر آهسته گفت:

  • خیلی.
  • پس چرا شد؟

این سوال، ساده بود.

اما جوابش ساده نبود.

مادر گفت:

  • چون آدم ها فقط چیزی را که دوست دارند منتقل نمی کنند.

مکث کرد.

  • گاهی چیزی را هم که از آن می ترسند منتقل می کنند.

سارا به فکر فرو رفت.

چقدر این جمله عمیق بود.

پدرش از سختگیری پدر خودش فرار کرده بود.

اما وقتی خودش ترسید، وقتی احساس کرد کنترل از دستش خارج شده، همان ابزاری را استفاده کرد که خودش از آن آسیب دیده بود.

نه به خاطر اینکه بد بود.

به خاطر اینکه همان تنها ابزاری بود که بلد بود.

در جلسه بعد، سارا این موضوع را با دکتر نادری مطرح کرد.

گفت:

  • من نمی فهمم.
  • چه چیزی؟
  • اگر پدرم اینقدر از آن رفتارها متنفر بود، چرا خودش همان کار را کرد؟

دکتر کمی سکوت کرد.

بعد گفت:

  • چون دانستن اینکه چه چیزی آسیب زننده است، همیشه به معنی بلد بودن رفتار درست نیست.

سارا نگاهش کرد.

  • یعنی؟
  • خیلی از آدم ها دقیقاً می دانند چه چیزی نمی خواهند باشند، اما هنوز یاد نگرفته اند چه چیزی باید باشند.

این جمله در ذهن سارا ماند.

پدرش می دانست نمی خواهد پدر ترسناکی باشد.

اما آیا کسی به او یاد داده بود چطور یک پدر آرام باشد؟

کسی به او یاد داده بود وقتی کودک گریه می کند، چه کند؟

کسی به او گفته بود لازم نیست فوراً مشکل را حل کند؟

دکتر ادامه داد:

  • در روانشناسی، گاهی از این موضوع به عنوان انتقال بین نسلی الگوهای هیجانی یاد می شود.
  • یعنی؟
  • یعنی ما فقط ژن ها و ویژگی های ظاهری را از خانواده نمی گیریم. روش ارتباط، روش حل تعارض، شیوه نشان دادن عشق و حتی روش برخورد با ترس هم می تواند منتقل شود.

سارا گفت:

  • پس پدرم انتخابی نداشت؟

دکتر سر تکان داد.

  • نه. این را نباید اینطور دید. گذشته توضیح می دهد، اما توجیه نمی کند.

این جمله برای سارا مهم بود.

چون دوباره به تعادل رسید.

پدرش قربانی گذشته اش بود.

اما در عین حال مسئول رفتارهایش هم بود.

و خودش هم می توانست این حقیقت را بپذیرد.

چند روز بعد، سارا تصمیم گرفت کاری کند که همیشه عقب انداخته بود.

به اتاق قدیمی پدرش رفت.

اتاقی که بعد از رفتنش کمتر کسی وارد آن شده بود.

مادر در را باز کرد.

  • مطمئنی؟

سارا گفت:

  • آره.

این بار نمی خواست چیزی را پیدا کند.

نمی خواست راز جدیدی کشف کند.

فقط می خواست جایی را ببیند که مردی که تمام این داستان را ساخته بود، در آن زندگی کرده بود.

اتاق ساده بود.

یک میز.

چند کتاب.

یک صندلی.

و یک قاب عکس کوچک.

سارا نزدیک رفت.

عکس خودش بود.

نه کودکی.

عکس سال های بزرگسالی اش.

مادر گفت:

  • همیشه اینجا بود.

سارا آرام پرسید:

  • چرا؟

مادر لبخند زد.

  • چون می گفت باید هر روز یادم باشد این دختر همان کودکی است که روزی ترسیده بود.

سارا دستش را روی قاب گذاشت.

پدرش حتی در آخرین سال های زندگی، هنوز به همان کودک فکر می کرد.

نه فقط به اشتباهش.

به دخترش.

روی میز یک دفتر دیگر بود.

این بار سارا نمی خواست بازش کند.

احساس می کرد باید به حریم پدرش احترام بگذارد.

اما مادر گفت:

  • این را برای تو گذاشته بود.

سارا آرام پرسید:

  • از کجا می دانی؟

مادر گفت:

  • چون رویش نوشته.

روی جلد نوشته شده بود:

  • برای سارا، وقتی آماده شد.

سارا لبخند تلخی زد.

پدرش انگار تمام زندگی اش منتظر آماده شدن او بود.

اما شاید خودش هم منتظر آماده شدن خودش بود.

دفتر را باز کرد.

صفحه اول فقط یک جمله داشت:

  • امروز فهمیدم آدم ها بیشتر از آنکه از گذشته شان فرار کنند، باید آن را بفهمند.

سارا ادامه داد.

  • من سال ها تلاش کردم شبیه پدرم نباشم. اما فهمیدم برای اینکه شبیه او نشوم، اول باید او را بشناسم.

چشم های سارا پر شد.

چون این دقیقاً همان مسیری بود که خودش طی کرده بود.

او هم سال ها تلاش کرده بود فقط از دردش دور شود.

اما حالا فهمیده بود درمان یعنی شناختن درد.

نه فرار از آن.

آخرین صفحه دفتر خالی بود.

فقط یک جمله بالای آن نوشته شده بود:

  • این صفحه برای توست.

سارا مدت زیادی به صفحه سفید نگاه کرد.

بعد آرام نوشت:

  • من نمی توانم گذشته را تغییر دهم، اما می توانم معنای آن را تغییر دهم.

وقتی از اتاق بیرون آمد، احساس کرد چیزی را زمین گذاشته است.

نه خاطره پدرش را.

نه دردش را.

بلکه مسئولیتی را که سال ها حمل کرده بود.

مسئولیت اینکه ثابت کند چرا آسیب دیده.

آن شب، برای اولین بار خواب پدرش را دید.

نه مثل گذشته.

نه مردی دور.

نه چهره ای که فقط از پشت خاطرات دیده می شد.

پدرش کنار او نشسته بود.

و هیچ کدام حرف نمی زدند.

فقط سکوت بود.

اما این بار سکوت، دیوار نبود.

آرامش بود.

صبح که بیدار شد، یک پیام از مادرش داشت.

  • سارا، فکر کنم دیگر وقتش رسیده آخرین چیزی را هم به تو بدهم.

سارا لبخند زد.

ظاهراً گذشته هنوز یک حرف آخر داشت.

اما این بار او دیگر از شنیدنش نمی ترسید.

چون دیگر آن دختر کوچکی نبود که منتظر کسی باشد تا نجاتش دهد.

او زنی بود که یاد گرفته بود کنار کودک درون خودش بماند.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم /  # قسمت هشتم / # قسمت نهم / # قسمت دهم / #قسمت یازدهم / # قسمت دوازدهم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1252630
  • فیلم / برخورد شدید و عجیب یک تریلی با پل عابر پیاده در جاجرود