پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت دوازدهم: صدایی که از گذشته برگشت
رکنا: در قسمت های قبل خواندید سارا کم کم یاد گرفت احساساتش را پنهان نکند و به جای حل فوری مشکل دیگران، کنارشان بماند و گوش بدهد. وقتی پسرش گفت گاهی می ترسد، سارا به او نگفت قوی باشد؛ فقط گفت «می فهمم». او با مادرش هم درباره زخمی که از سکوت خانواده مانده بود حرف زد و مادر برای نخستین بار پذیرفت درد سارا واقعی بوده است. در پایان، مادر ضبط صوتی قدیمی میان وسایل پدر پیدا کرد. سارا نامه های او را خوانده بود، اما سال ها بود صدایش را نشنیده بود.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سارا وقتی گوشی را قطع کرد، چند دقیقه همان جا نشست.ضبط صوت.یک وسیله کوچک و قدیمی.اما برای او شبیه دری بود که سال ها بسته مانده بود.
او از پدرش عکس داشت.نامه داشت.خاطره داشت.اما صدا...
صدا چیز دیگری بود.صدا نزدیک ترین شکل حضور یک انسان است.حتی وقتی دیگر نیست.تمام مسیر تا خانه مادر، ذهنش پر از سوال بود.
آیا پدرش در آن ضبط چه گفته بود؟آیا درباره همان روز بود؟آیا دوباره قرار بود چیزی را بفهمد که سال ها از آن بی خبر بوده؟
اما یک ترس کوچک هم همراهش بود.
ترس از اینکه صدای پدر، دوباره همه چیز را زنده کند.گاهی آدم به نوشته ها عادت می کند.
کلمات روی کاغذ آرام هستند.
اما صدا...
صدا نفس دارد.لحن دارد.مکث دارد.احساس دارد.
وقتی به خانه مادر رسید، دید ضبط صوت روی میز است.کوچک.قدیمی.
کنارش چند نوار کاست قرار داشت.
سارا لبخند زد.
- هنوز کار می کند؟
مادر گفت:
- نمی دانم.
- پس چطور...
- دیشب امتحان کردم.
سارا نگاهش کرد.
- گوش دادی؟
مادر سکوت کرد.
- نه.
- چرا؟
مادر آرام گفت:
- چون فکر کردم این بار باید تو اولین نفر باشی.
سارا نشست. مادر نوار را داخل دستگاه گذاشت. چند ثانیه صدای خش آمد. صدای قدیمی. صدای زمان. بعد ناگهان...
صدای پدر. سارا نفسش بند آمد.
- سلام سارا...
فقط همین دو کلمه کافی بود. چشم هایش پر شد. سال ها بود این صدا را نشنیده بود. نه در خواب. نه در خاطره. نه در واقعیت. اما عجیب بود. صدای او هنوز همان بود. آرام، کمی گرفته، کمی خسته. اما آشنا.
صدای پدر ادامه پیدا کرد:
- نمی دانم این را روزی گوش می کنی یا نه.
مکث. همان مکث هایی که سارا حالا می فهمید بخشی از شخصیت پدرش بود.
مردی که قبل از هر حرفی، هزار بار فکر می کرد.
- شاید هیچ وقت نتوانم بعضی چیزها را مستقیم به تو بگویم. برای همین تصمیم گرفتم ضبط کنم.
سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت.
- سارا، من می خواهم اول از همه یک چیز را بگویم. تو هیچ وقت مشکل من نبودی.
اشک های سارا آرام پایین آمد.
اما این بار فقط به صدای پدر گوش می داد.
نه برای پیدا کردن مقصر.
برای پیدا کردن حقیقت.
- وقتی بچه بودی، من فکر می کردم وظیفه پدر این است که بچه اش را از همه ناراحتی ها نجات دهد. بعد که نتوانستم، فکر کردم شکست خورده ام.
صدای پدر کمی لرزید.
- اما امروز می دانم اشتباه می کردم.
سارا به مادر نگاه کرد. مادر هم گریه می کرد. شاید برای اولین بار، هر دو داشتند یک خاطره را بدون دفاع و بدون پنهان کردن احساسات تجربه می کردند.
صدای پدر:
- من باید آن روز به جای اینکه بگویم گریه نکن، می گفتم گریه کن. من اینجا هستم.
سارا چشم هایش را بست.
همان جمله ای که سال ها منتظر شنیدنش بود.نه فقط از پدر. از زندگی.
- اما سارا، یک چیز را بدان. اگر آن روز اشتباه کردم، به این معنی نیست که تو دوست داشتنی نبودی. به این معنی بود که من بلد نبودم درست دوست داشتن را نشان بدهم.
ضبط برای چند ثانیه سکوت کرد. بعد صدای نفس پدر آمد و همین نفس ساده، سارا را شکست.
چون ناگهان فهمید با یک خاطره روبه رو نیست.
با یک انسان روبه رو است.
مردی که زمانی همین جا نشسته. همین حرف ها را زده. همین نگرانی ها را داشته. صدای پدر ادامه یافت:
- گاهی فکر می کنیم آدم ها باید خودشان بفهمند که دوستشان داریم. اما این اشتباه است. عشق وقتی گفته نشود، ممکن است گم شود.
سارا به این جمله فکر کرد.
چقدر از عشق های نگفته در دنیا وجود دارد؟
چقدر آدم ها منتظرند دیگری خودش بفهمد؟
- سارا، اگر یک روز خودت مادر شدی، یک چیز را یادت باشد. بچه ها از ما کامل بودن نمی خواهند. آنها فقط می خواهند وقتی ترسیدند، بدانند تنها نیستند.
سارا لبخند زد.
چون حالا می فهمید چرا پسرش آن روز توانسته بود پیش او حرف بزند.
چرا او توانسته بود گوش بدهد.
چون خودش بالاخره فهمیده بود.
نوار تمام شد. اما هیچ کس چند ثانیه حرف نزد. سکوتی بود. اما این بار از جنس سکوت های قدیمی نبود. این سکوت خالی نبود. پر بود. پر از اشک. پر از فهم. پر از آرامش.
مادر آرام گفت:
- می دانی چرا این ضبط را پیدا کردم؟
سارا سر تکان داد.
- نه.
مادر گفت:
- چون پدرت قبل از رفتنش از من خواست اگر روزی فکر کردم تو آماده ای، به تو بدهم.
سارا پرسید:
- پس چرا الان؟
مادر لبخند زد.
- چون فکر می کنم بالاخره آماده شدی.
سارا به صدای خاموش ضبط نگاه کرد.
بعد گفت:
- مامان...
- جانم؟
- فکر می کنم من تمام این سال ها منتظر یک جمله بودم.
- چه جمله ای؟
سارا اشک هایش را پاک کرد.
- اینکه کسی بگوید: من اینجا هستم.
اما وقتی می خواست بلند شود، مادر گفت:
- صبر کن.
سارا برگشت.
مادر یک نوار دیگر برداشت.
- این یکی را هم گوش کن.
سارا تعجب کرد.
- باز هم هست؟
مادر گفت:
- بله.
مکث کرد.
- اما این یکی فرق دارد.
- چرا؟
مادر به نوار نگاه کرد.
- چون این یکی را پدرت برای تو ضبط نکرده بود.
سارا پرسید:
- پس برای چه کسی بود؟
مادر آرام گفت:
- برای خودش.
و سارا فهمید هنوز یک بخش از داستان پدرش باقی مانده.
بخشی که شاید درباره کودکی خودش نبود.
درباره مردی بود که پشت نقش پدر، سال ها یک کودک زخمی را پنهان کرده بود.
سارا به نوار دوم نگاه می کرد. یک حس عجیب داشت. انگار تا همین چند دقیقه قبل فکر می کرد به پایان یک مسیر رسیده است. نامه ها را خوانده بود. رازها را فهمیده بود. صدای پدر را شنیده بود. اما حالا متوجه شده بود هنوز یک اتاق دیگر مانده.
اتاقی که نه درباره رابطه پدر و دختر بود. درباره خود پدر بود. مادر نوار را در دستگاه گذاشت. این بار صدای خش بیشتری می آمد. چند ثانیه گذشت. بعد صدای پدر بلند شد. اما این بار لحنش فرق داشت. آرام تر. تنهاتر. انگار با کسی حرف نمی زد. با خودش حرف می زد.
- امروز دوباره به این فکر کردم که چرا بعضی چیزها را آدم دیر می فهمد.
سارا بی حرکت نشست.
این دیگر نامه ای برای او نبود.
این صدای یک انسان بود که در خلوت خودش حرف می زد.
- وقتی جوان بودم، فکر می کردم احساسات آدم را ضعیف می کند. فکر می کردم اگر ناراحتی ام را نشان بدهم، دیگران قدرتشان را علیه من استفاده می کنند.
سارا آرام نفس کشید. برای اولین بار فهمید پدرش فقط یک پدر سختگیر نبوده. او هم زمانی کودکی بوده که چیزی یاد گرفته است. شاید از پدر خودش. شاید از زندگی. شاید از روزهایی که هیچ کس از او نپرسیده بود:
- چه احساسی داری؟
صدای پدر ادامه داشت:
- من سال ها تلاش کردم قوی باشم. آنقدر قوی که فراموش کردم انسان بودن یعنی گاهی خسته شوی. گاهی بترسی. گاهی نیاز داشته باشی کسی دستت را بگیرد.
چشم های سارا پر شد.
چون این جمله فقط درباره پدرش نبود.
درباره خودش هم بود.
مادر آرام گفت:
- پدرت هیچ وقت این حرف ها را با کسی نمی زد.
سارا نگاهش کرد.
- حتی با تو؟
مادر سر تکان داد.
- نه.
- چرا؟
مادر لبخند غمگینی زد.
- چون او از نسلی بود که مردها یاد گرفته بودند دردشان را پنهان کنند.
مکث کرد.
- اما پنهان کردن درد، آن را از بین نمی برد.
صدای پدر:
- گاهی فکر می کنم من چیزی را از پدرم گرفتم که نمی خواستم بگیرم. همان سکوت را. همان ناتوانی در حرف زدن را.
سارا چشم هایش را بست.
این جمله مهم بود.
چون ناگهان فهمید داستان فقط درباره یک پدر و دختر نیست. درباره زنجیره ای از انسان هاست که هر نسل، چیزی را به نسل بعد منتقل می کند. گاهی عشق را. گاهی ترس را. گاهی سکوت را.
- اما امیدوارم سارا بتواند چیزی را تغییر دهد. امیدوارم او یاد بگیرد چیزی را که من بلد نبودم.
مکث.
- اینکه دوست داشتن را باید گفت.
سارا دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد.
چون فهمید پدرش در آخرین روزهای زندگی، فقط به گذشته فکر نمی کرد. به آینده هم فکر می کرد. به او. به فرزند او. به نسلی که بعد از خودش می آمد.
نوار ادامه داشت.
- اگر سارا روزی این را شنید، می خواهم بداند من از او چیزی نمی خواهم. نه اینکه مرا ببخشد. نه اینکه فراموش کند. فقط می خواهم زندگی خودش را آزادتر زندگی کند.
سارا به مادرش نگاه کرد.
این شاید بزرگ ترین هدیه پدرش بود.
نه یک توضیح.
نه یک عذرخواهی.
اجازه.
اجازه اینکه دیگر اسیر گذشته نباشد.
صدای پدر کمی آرام تر شد.
- سارا، اگر یک روز بچه ات ترسید، کنارش بنشین. اگر گریه کرد، نترس. اگر ناراحت شد، فکر نکن شکست خورده ای. گاهی بزرگ ترین کاری که یک انسان می تواند برای انسان دیگری انجام دهد، این است که فقط بماند.
نوار تمام شد.
این بار سارا سریع گریه نکرد. فقط نشست. چون چیزی درونش آرام شده بود. نه اینکه همه دردها ناپدید شده باشند. نه. اما دیگر آن درد، تنها نبود.
در راه برگشت، سارا به مادرش گفت:
- مامان، می دانی عجیب ترین چیز چیست؟
- چیست؟
- من سال ها فکر می کردم باید پدرم را پیدا کنم.
مادر پرسید:
- و حالا؟
سارا به خیابان نگاه کرد.
- حالا فکر می کنم خودم را پیدا کردم.
چند روز بعد، سارا در جلسه درمان، درباره نوارها حرف زد.
دکتر نادری پرسید:
- اگر بخواهید تمام این مسیر را در یک جمله خلاصه کنید، چه می گویید؟
سارا کمی فکر کرد.
بعد گفت:
- من فهمیدم آدم ها فقط کارهایی نیستند که با ما کرده اند.
دکتر سکوت کرد.
سارا ادامه داد:
- آنها داستان هایی هستند که ما همیشه همه بخش هایش را نمی دانیم.
دکتر پرسید:
- آیا این یعنی دیگر ناراحتی ندارید؟
سارا لبخند زد.
- نه.
- پس چه چیزی تغییر کرده؟
- قبلاً فکر می کردم اگر هنوز ناراحتم، یعنی نبخشیده ام.
- و حالا؟
- حالا می دانم می توانم هم ناراحت باشم، هم دوست داشته باشم.
آن شب، سارا آخرین صفحه دفترچه کودکی اش را باز کرد.
همان صفحه ای که سال ها پیش نوشته بود:
- من دیگر گریه نمی کنم.
مدت زیادی نگاهش کرد.
بعد آرام یک خط روی آن نکشید. پاکش نکرد. چون دیگر نمی خواست گذشته را حذف کند.
فقط زیرش نوشت:
- اما دیگر مجبور نیستم پنهان شوم.
ماه ها گذشت. سارا هنوز گاهی دلتنگ پدرش می شد. هنوز گاهی از بعضی خاطرات ناراحت می شد.
اما دیگر وقتی ناراحت بود، خودش را سرزنش نمی کرد. دیگر احساساتش را دشمن نمی دید. آنها را پیام هایی می دید که می گفتند:
- یک جای درون تو نیاز به توجه دارد.
یک روز پسرش از او پرسید:
- مامان، چرا بعضی وقت ها گریه می کنی؟
سارا لبخند زد.
قبلاً شاید جواب می داد:
- چیزی نیست.
اما این بار گفت:
- چون بعضی احساس ها راهشان را با اشک پیدا می کنند.
پسرش چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
- پس گریه کردن بد نیست؟
سارا دستش را روی سر او کشید.
- نه عزیزم.
مکث کرد.
- گاهی یعنی قلبت هنوز زنده است.
و این، آخرین چیزی بود که سارا از پدرش یاد گرفت. نه از حرف هایی که گفته بود. از سکوت هایی که بالاخره شکست. از مردی که تمام عمر فکر می کرد باید قوی باشد.
اما در پایان فهمید:
قوی ترین آدم ها کسانی نیستند که هیچ وقت گریه نمی کنند.
قوی ترین آدم ها کسانی هستند که دیگر از احساسات خودشان نمی ترسند.
اما داستان سارا هنوز تمام نشده بود. چون یک سوال باقی مانده بود:
اگر زخم یک نسل درمان شود، آیا می تواند زخم نسل های قبل را هم آرام کند؟
و آیا سارا می توانست به پدرش نه فقط به عنوان یک پدر، بلکه به عنوان یک کودک زخمی نگاه کند؟
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم / # قسمت هشتم / # قسمت نهم / # قسمت دهم / #قسمت یازدهم
-
فیلم/ الهام اخوان : پارتنر من بهترین در جهان است / هیچ وقت فکر نمی کردم چنین شانسی داشته باشم
ارسال نظر