هری پاتر چه جادویی کرد؟ / راز روانی بچه‌ هایی که زود بزرگ می‌شوند چیست؟

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، هری پاتر پیش از آنکه فرصت کند یک کودکی معمولی را تجربه کند، مجبور شد با واقعیت هایی روبرو شود که برای یک کودک بسیار سنگین هستند. شاید به همین دلیل است که شخصیت او برای بسیاری از مخاطبان، حتی سال ها بعد از تمام شدن داستان، همچنان قابل لمس باقی مانده است؛ چون پشت قهرمان جادوگر، کودکی را می بینیم که فقط می خواست جایی داشته باشد که در آن دوستش داشته باشند.چرا بعضی کودکان زودتر از سن شان بزرگ می شوند؟ هری پاتر از همان سالهای ابتدایی زندگی اش یاد می گیرد برای نیازهای خودش چندان جایی باز نکند. او پدر و مادرش را از دست داده، در خانواده ای بزرگ می شود که احساس تعلق چندانی به آن ندارد و بارها به او القا می شود که حضورش مزاحم است. در چنین شرایطی کودک ممکن است به جای اینکه فرصت کند احساساتش را تجربه کند، بازی کند، اشتباه کند و از بزرگترها مراقبت و حمایت بگیرد، خیلی زود یاد بگیرد خودش را کنترل کند.

این همان چیزی است که در زندگی واقعی هم گاهی درباره کودکان می بینیم. کودکی که در خانه پرتنش زندگی می کند، ممکن است زودتر از سنش بفهمد چه زمانی نباید حرف بزند. کودکی که والد افسرده یا بیمار دارد، ممکن است خیلی زود یاد بگیرد که نباید دردسر درست کنم. کودکی که در محیط ناامن بزرگ می شود، ممکن است دائما رفتار اطرافیان را زیر نظر بگیرد تا بتواند خطر را پیش بینی کند.

از بیرون، چنین کودکی ممکن است فوق العاده عاقل، مستقل و مسئول به نظر برسد اما همیشه آنچه ما بلوغ می نامیم، بلوغ واقعی نیست. گاهی کودک فقط یاد گرفته است برای اینکه آسیب کمتری ببیند، نیازهای خودش را کوچک کند.

روانشناسی هری پاتر

تلنگر روانشناسی

دکتر مریم سامانی، روانشناس بالینی و استاد دانشگاه، در توضیح این پدیده می گوید: گاهی کودکی که خیلی زود بزرگ می شود، واقعا بزرگ نشده است؛ فقط فرصت کودک بودن را از دست داده است. وقتی کودک یاد می گیرد نیازهایش را پنهان کند، ما ممکن است سکوت او را با بلوغ اشتباه بگیریم.

این جمله درباره بسیاری از کودکان، دردناک اما مهم است. کودکی که همیشه می گوید خودم انجام می دهم، لزوما فقط مستقل نیست؛ شاید مدت هاست به این نتیجه رسیده که کمک خواستن فایده ای ندارد. کودکی که هیچ چیز نمی خواهد، لزوما بی نیاز نیست؛ شاید یاد گرفته خواسته هایش را مطرح نکند و کودکی که خیلی کم گریه می کند، لزوما آرام نیست؛ شاید بارها تجربه کرده که کسی برای آرام کردنش وجود ندارد.

هری پاتر هم بخشی از همین مسیر را طی می کند. او یاد می گیرد خودش را با محیطی سازگار کند که در آن امنیت عاطفی چندانی ندارد اما وقتی وارد هاگوارتز می شود، برای نخستین بار تجربه متفاوتی پیدا می کند؛ تجربه دیده شدن، پذیرفته شدن و تعلق داشتن. شاید به همین دلیل است که هاگوارتز برای او فقط یک مدرسه جادوگری نیست. اینجا جایی است که او کم کم می فهمد می تواند عضوی از یک جمع باشد و برای دیگران اهمیت داشته باشد.

 زخم های کودکی هری پاتر چگونه شخصیت او را ساختند؟

زخم های کودکی همیشه به شکل مستقیم و قابل مشاهده باقی نمی مانند. گاهی آنها در انتخاب های ما، در روابط مان، در ترس هایمان و حتی در چیزی که از زندگی می خواهیم خودشان را نشان می دهند.

هری بیش از هر چیز با فقدان و طرد شدن روبرو بوده است بنابراین یکی از عمیق ترین نیازهای او در ادامه داستان، پیدا کردن خانواده و تعلق است. او فقط به دنبال قدرت نیست؛ دنبال جایی است که بتواند در آن خودش باشد. دوستی او با رون و هرماینی هم از همین زاویه معنا پیدا می کند. آنها برای هری فقط دوستانی برای ماجراجویی نیستند. آنها بخشی از تجربه ای هستند که هری در سال های کودکی از آن محروم بوده است؛ اینکه کسی کنارش باشد، نگرانش شود، با او بخندد، در شکست هایش بماند و وقتی می ترسد، تنها رهایش نکند.

اما نکته مهم اینجاست که زخم، شخصیت انسان را به یک شکل مشخص نمی سازد. دو نفر ممکن است تجربه مشابهی داشته باشند اما مسیرهای کاملا متفاوتی پیدا کنند. یک نفر ممکن است بعد از طرد شدن، از همه فاصله بگیرد؛ دیگری ممکن است به شدت به روابط وابسته شود. یک نفر ممکن است خشمگین شود و دیگری بیش از اندازه مسئولیت پذیر. بنابراین نمی توان گفت هری پاتر به خاطر آسیب هایی که دید، قهرمان شد. آسیب به خودی خود کسی را قهرمان نمی کند. آنچه اهمیت دارد، این است که فرد در ادامه زندگی چه فرصت هایی برای ترمیم، ارتباط و معنا پیدا می کند.

کودکی که زود بزرگ می شود

تلنگر روانشناسی

دکتر مریم سامانی در اینجا روی یک تفاوت اساسی دست می گذارد:

زخم کودکی سرنوشت نیست؛ اما اگر دیده و درمان نشود، می تواند به الگویی تبدیل شود که فرد سال ها بعد هم بدون آنکه بداند، در روابط و انتخاب هایش تکرارش کند.

شاید به همین دلیل است که در داستان هری پاتر، پیدا کردن آدم های امن اهمیت زیادی پیدا می کند. او قرار نیست گذشته اش را پاک کند. پدر و مادرش دوباره زنده نمی شوند و سال های سخت کودکی اش هم از بین نمی روند اما تجربه های جدید به او کمک می کنند معنای متفاوتی از خودش بسازد.

این یکی از مهمترین نکات روانشناختی درباره آسیب است: برای ترمیم همیشه لازم نیست گذشته تغییر کند؛ گاهی لازم است تجربه های تازه ای به زندگی فرد اضافه شود که معنای گذشته را تغییر دهند. کودکی که زمانی فکر می کرده هیچکسی مرا نمی خواهد، وقتی رابطه ای امن را تجربه می کند، ممکن است کم کم به این باور برسد که همه افراد  قرار نیست مرا ترک کنند.

کسی که همیشه احساس کرده من مشکل هستم، ممکن است در یک رابطه سالم برای اولین بار تجربه کند که بدون کامل بودن هم می تواند دوست داشتنی باشد و کسی که خیلی زود مجبور شده روی پای خودش بایستد، ممکن است بالاخره یاد بگیرد که تکیه کردن به یک انسان امن، ضعف نیست.

چرا آدم های آسیب دیده همیشه آدم های ضعیفی نیستند؟

هری پاتر آسیب دیده است؛ اما ضعیف نیست. این تفاوت بسیار مهم است. گاهی درباره افراد آسیب دیده با دو تصور افراطی روبرو می شویم یا آنها را موجوداتی شکننده می بینیم که قرار است همیشه قربانی بمانند، یا برعکس، انتظار داریم چون از سختی عبور کرده اند، دیگر هیچ ترسی، خستگی یا نیاز عاطفی نداشته باشند. هر دو تصور اشتباه است.

آدم آسیب دیده می تواند بسیار قوی باشد و همزمان هنوز زخم داشته باشد. می تواند شجاع باشد و بترسد. می تواند مستقل باشد و نیاز داشته باشد کسی او را در آغوش بگیرد. می تواند دیگران را نجات دهد و خودش هم گاهی نیاز به نجات داشته باشد. قدرت هری پاتر دقیقا در همین تناقض انسانی است. او از ترس خالی نیست؛ با ترس حرکت می کند. از فقدان بی تاثیر نمانده؛ اما اجازه نمی دهد فقدان تمام هویت او شود. درد کشیده است؛ اما درد را بهانه ای برای آزار دیگران نمی کند و این شاید یکی از مهمترین دلایلی باشد که شخصیت او تا این اندازه ماندگار شده است.

او  نشان می دهد قوی بودن به معنای زخمی نبودن نیست. گاهی قوی ترین فرد در اتاق همان کسی است که سالها پیش یاد گرفته چگونه با زخمش زندگی کند، بدون اینکه اجازه دهد زخم تمام زندگی اش را تعیین کند.

هری پاتر و کودکی اش

تلنگر روانشناسی

دکتر مریم سامانی این بخش را با یک هشدار مهم همراه می کند:

ما نباید از کودکی که خیلی زود قوی شده، انتظار داشته باشیم همیشه قوی بماند. گاهی پشت استقلال افراطی، کودکی وجود دارد که هنوز منتظر است یک نفر بالاخره بگوید: لازم نیست همه چیز را به تنهایی تحمل کنی. این همان جایی است که داستان هری پاتر از یک داستان فانتزی فاصله می گیرد و به زندگی واقعی نزدیک می شود.

در دنیای واقعی هم افرادی هستند که خیلی زود بزرگ شده اند. کسانی که از کودکی مسئولیت خواهر و برادرشان را بر عهده گرفته اند، کسانی که درد والدین شان را دیده اند، کسانی که فقدان را تجربه کرده اند، کسانی که در خانه ای پر از دعوا بزرگ شده اند و کسانی که از همان کودکی فهمیده اند نباید زیادی نیاز داشته باشند. اینها ممکن است بعدها بسیار موفق، مستقل و مقاوم به نظر برسند اما موفقیت آنها به این معنا نیست که کودکی شان زخمی نشده است.

گاهی اتفاقا آدمی که بیش از همه می گوید به کسی نیاز ندارم، همان کسی است که سالها قبل، در زمانی که واقعا به یک نفر نیاز داشته، کسی را کنار خودش نداشته است.  یکی از انسانی ترین کارهایی که می توانیم در برابر چنین آدم هایی انجام دهیم، این نیست که دوباره به آنها بگوییم تو خیلی قوی هستی.

باید جمله دیگری به آنها بگوییم: می دانم همیشه قوی بوده ای؛ اما اینجا لازم نیست دیگر و همیشه قوی باشی.

هری پاتر به همین دلیل هنوز برای چند نسل جذاب است. ما در او فقط یک قهرمان جادویی نمی بینیم؛ کودکی را می بینیم که طرد شد، تنها ماند، ترسید، سوگوار شد، اما کم کم کسانی را پیدا کرد که به او احساس تعلق دادند.

 مهمترین پیام روانشناختی داستان این است که : آسیب می تواند بخشی از داستان زندگی ما باشد، اما نباید نویسنده تمام داستان باشد.

کودکی که زود بزرگ شده، هنوز می تواند یاد بگیرد بازی کند. فردی که سالها تنها بوده، هنوز می تواند رابطه امن را تجربه کند. کسی که همیشه روی پای خودش ایستاده، هنوز می تواند به دیگری تکیه کند و انسانی که روزی فکر می کرده دوست داشتنی نیست، هنوز می تواند در جایی از زندگی، برای نخستین بار بفهمد که ارزشمند بوده است؛ حتی وقتی خودش آن را نمی دیده است.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1245740
  • فیلم / ستاره سادات قطبی زاده خانم بازیگر و مجری : آقایان مسئول چه غلطی می کنید خجالت بکشید / همه چی گرونه / حروم خورتر از این 3 اداره نیست تو ایران