تله نظریه نخ نامرئی؛ چرا فکر می کنیم یک نفر قسمت ماست؟

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، شاید سال ها قبل در یک خیابان از کنار هم عبور کرده باشید. شاید در یک مهمانی مشترک حضور داشته اید، اما یکدیگر را ندیده اید. شاید دوستان مشترکی داشته اید و فقط یک اتفاق کوچک کافی بوده تا سرانجام با هم آشنا شوید.

وقتی دو نفر پس از چنین تصادف هایی وارد یک رابطه می شوند، ذهن به سرعت میان اتفاق های گذشته ارتباط برقرار می کند. نتیجه، داستانی جذاب است: ما از ابتدا با رشته ای نامرئی به یکدیگر وصل بودیم.

این تصور که این روزها با نام نظریه نخ نامرئی در شبکه های اجتماعی دیده می شود، یک نظریه علمی نیست. ریشه آن را باید در افسانه نخ قرمز سرنوشت جست و جو کرد؛ باوری قدیمی در فرهنگ چین که بعدها با روایت های متفاوت در دیگر کشورهای شرق آسیا نیز گسترش یافت.

بر اساس یکی از روایت های مشهور، رشته ای نامرئی دو انسانی را که قرار است به یکدیگر برسند، به هم متصل می کند. این نخ ممکن است کشیده یا گره خورده شود، اما از بین نمی رود.

این تصویر شاعرانه است؛ اما زندگی عاطفی همیشه مطابق افسانه ها پیش نمی رود.

چرا نظریه نخ نامرئی تا این اندازه جذاب است؟

روابط امروز با ابهام فراوان همراه هستند. آشنایی های آنلاین، ارتباط های کوتاه، قطع ناگهانی تماس و ترس از انتخاب اشتباه باعث شده اند بسیاری از افراد به دنبال نشانه ای برای اطمینان باشند.

باور به نخ نامرئی می تواند این اضطراب را موقتا کاهش دهد. اگر یک نفر قسمت من باشد، لازم نیست از آینده بترسم؛ زیرا سرانجام او را پیدا خواهم کرد. اگر رابطه ای تمام شده باشد، می توان تصور کرد که این پایان واقعی نیست و سرنوشت دوباره ما را کنار هم قرار می دهد.

مشکل زمانی آغاز می شود که این باور جای مشاهده واقعیت را بگیرد.

ممکن است فرد به جای پذیرفتن پایان رابطه، ماه ها یا سال ها منتظر بازگشت کسی بماند که تصمیم خود را گرفته است. گاهی نیز رفتارهایی مانند بی توجهی، دروغ، کنترل گری و شکستن مکرر اعتماد با این توجیه نادیده گرفته می شوند که رابطه سرنوشت ماست و نباید آن را رها کنیم.

شعر شیمبورسکا واقعا چه می گوید؟

شعر عشق در نگاه اول از ویسواوا شیمبورسکا، شاعر لهستانی برنده نوبل، تصویری زیبا از تصادف های پیش از آشنایی ارائه می کند. دو انسان تصور می کنند یک احساس ناگهانی آنها را به هم رسانده است، در حالی که شاید پیش از آن بارها بی آنکه بدانند از کنار یکدیگر گذشته باشند.

اما این شعر اثبات کننده وجود یک رشته غیبی نیست. نقطه مرکزی آن، عدم قطعیت و نقش تصادف در زندگی است. شیمبورسکا از احتمالات سخن می گوید، نه از قانونی که دو نفر را برای همیشه به یکدیگر متعلق کند. 

باور به قسمت چگونه رابطه را تغییر می دهد؟

پژوهشگران روابط عاطفی میان دو نگرش تفاوت قائل شده اند: باور تقدیر محور و باور رشد محور.

در نگرش تقدیر محور، فرد تصور می کند دو نفر یا از ابتدا برای هم ساخته شده اند یا هیچ تناسبی با یکدیگر ندارند. چنین فردی ممکن است اتفاق های کوچک را نشانه قسمت بداند و از آنها برای اثبات خاص بودن رابطه استفاده کند.

در نگرش رشد محور، رابطه چیزی آماده و از پیش تعیین شده نیست. دو نفر باید با گفت و گو، یادگیری، پذیرش مسئولیت و حل اختلاف آن را بسازند.

پژوهش های مربوط به باورهای رابطه نشان می دهند که نگرش تقدیر محور و رشد محور دو مفهوم جداگانه هستند. باور به یک آشنایی خاص لزوما آسیب زا نیست؛ خطر زمانی ایجاد می شود که تقدیر جای ارزیابی رفتار واقعی را بگیرد. پژوهش درباره باورهای تقدیر و رشد در روابط 

چه زمانی نخ نامرئی به یک تله تبدیل می شود؟

این باور زمانی می تواند مشکل ساز باشد که فرد:

پایان روشن یک رابطه را نمی پذیرد

پیام ندادن و بی توجهی طرف مقابل را نشانه عشق پنهان می داند

منتظر بازگشت کسی می ماند که رابطه را تمام کرده است

رفتارهای آزاردهنده را بخشی از مسیر سرنوشت تلقی می کند

تمام فرصت های تازه عاطفی را به امید یک نفر کنار می گذارد

رد شدن را به آزمونی برای اثبات عشق تبدیل می کند

مرزها و رضایت طرف مقابل را نادیده می گیرد

احساس عمیق یک نفر، برای ساختن رابطه دو نفره کافی نیست. رابطه سالم به علاقه و رضایت متقابل نیاز دارد. اگر یک طرف به روشنی تمایلی به ادامه ارتباط ندارد، اصرار برای بازگرداندن او نشانه وفاداری عاشقانه نیست.

قسمت نمی تواند جای سازگاری را بگیرد

احساس کشش شدید در آغاز آشنایی ممکن است واقعی باشد، اما شدت احساس، سازگاری بلند مدت را ثابت نمی کند.

برای ارزیابی یک رابطه باید به پرسش های زمینی تری پاسخ داد:

آیا هر دو نفر خواهان این رابطه هستند؟

آیا می توانند بدون تحقیر با یکدیگر اختلاف داشته باشند؟

آیا اعتماد میان آنها وجود دارد؟

آیا مرزهای شخصی یکدیگر را رعایت می کنند؟

آیا درباره آینده و ارزش های مهم توافق نسبی دارند؟

آیا برای اصلاح رفتارهای آسیب زا اقدام می کنند؟

آیا رابطه در کنار لحظات خوب، احساس امنیت نیز ایجاد می کند؟

هیچ افسانه ای نمی تواند جای پاسخ این پرسش ها را بگیرد.

آیا باید نخ نامرئی را کاملا کنار گذاشت؟

نه لزوما. انسان ها برای معنا دادن به تجربه های خود از داستان، شعر و استعاره کمک می گیرند. تصور اینکه چند اتفاق غیرمنتظره زمینه یک آشنایی مهم را فراهم کرده اند، می تواند زیبا و امیدبخش باشد.

اما این استعاره زمانی سالم باقی می ماند که تصمیم گیری را از ما نگیرد. می توان از تصادف های زندگی شگفت زده شد و هم زمان پذیرفت که هیچ رابطه ای بدون انتخاب و مشارکت دو طرف ادامه پیدا نمی کند.

نخ نامرئی می تواند داستان شیرین چگونگی آشنایی دو انسان باشد، اما سند مناسب بودن آنها برای یکدیگر نیست.

آنچه یک رابطه را حفظ می کند، نیرویی اسرارآمیز بیرون از انسان نیست؛ مجموعه ای از انتخاب های قابل مشاهده است: احترام، صداقت، گفت و گو، مسئولیت پذیری، امنیت و تلاش متقابل.

آشنایی ممکن است اتفاقی باشد، اما ماندن باید انتخاب دو نفر باشد.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1252492
  • پزشکیان: در دیدار با رهبری ۷ ساعت روی زمین نشسته بودیم / ما مدام پایمان را عوض می کردیم اما ایشان هیچ مشکلی نداشتند + فیلم