داستان شب/ درختی که قصه هایش را فراموش کرده بود /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال
رکنا : درخت کهنسال میدان، سال ها برای بچه ها قصه گفته بود؛ از پرنده هایی که روی شاخه هایش لانه ساخته بودند تا برفی که یک زمستان تمام حیاط را سفید کرده بود. اما یک صبح، هرچه به ذهنش فشار آورد، هیچ قصه ای به یاد نیاورد. بچه ها که نگرانش شده بودند، تصمیم گرفتند خاطره ها را یکی یکی برایش تعریف کنند. درخت کم کم فهمید قصه هایش هنوز در دل کسانی زنده اند که آن ها را شنیده اند.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، در میدان کوچکی میان خانه ها، درختی بزرگ زندگی می کرد. تنه اش پر از خط و چین بود و شاخه های بلندش مثل دست های مهربان روی میدان سایه می انداخت. بچه ها هر روز بعد از مدرسه زیر سایه او بازی می کردند و گاهی عصرها روی ریشه های پهنش می نشستند تا درخت برایشان قصه بگوید.
درخت قصه های زیادی داشت. او به یاد می آورد که یک گنجشک کوچک چطور نخستین بار پرواز کرده بود، برف سنگینی که یک زمستان روی شاخه هایش نشسته بود و دختری که سال ها پیش کنار ریشه اش یک دانه کاشته بود. اما یک روز، وقتی بچه ها دورش جمع شدند، درخت فهمید هیچ کدام از قصه هایش را به یاد نمی آورد.
او از این فراموشی ترسید. بچه ها هم نگران شدند، اما به جای اینکه از درخت بخواهند به زور همه چیز را به یاد بیاورد، هر کدام بخشی از خاطره هایشان را با او در میان گذاشتند. آن روز، همه با هم فهمیدند که قصه ها فقط در ذهن قصه گو نمی مانند؛ گاهی در دل شنونده ها هم ریشه می دوانند.
درختی با شاخه های قصه گو
درخت میدان از همه درخت های اطرافش بلندتر بود. شاخه هایش به پنجره طبقه دوم خانه ها می رسید و برگ هایش در بهار سبز روشن می شد. در تابستان، سایه اش آن قدر خنک بود که بچه ها می توانستند ساعت ها زیر آن بازی کنند.
درخت به همه چیز دقت می کرد. صدای قدم های مردم را می شناخت، می دانست کدام گربه هر روز کنار پایه اش می خوابد و می فهمید چه وقت قرار است باران ببارد. اما بیشتر از همه، قصه ها را دوست داشت.
هر عصر، وقتی مدرسه تعطیل می شد، بچه ها با کیف هایشان به میدان می آمدند. آن ها دور تنه درخت می نشستند و می گفتند:
— درخت مهربان، امروز چه قصه ای داری؟
درخت برگ هایش را آرام تکان می داد. این صدای خش خش، برای بچه ها نشانه آغاز قصه بود.
گاهی از سالی می گفت که یک سنجاب کوچک دانه های بلوطش را زیر ریشه ها پنهان کرده بود و بعد جای آن ها را فراموش کرده بود. گاهی قصه یک کلاغ را تعریف می کرد که از صدای خودش می ترسید و وقتی صدایش را شناخت، توانست دوستانش را خبر کند. گاهی هم از آدم هایی می گفت که سال ها پیش در میدان جمع می شدند و چراغ های کوچک کاغذی روشن می کردند.
درخت قصه هایش را از روی کتاب نخوانده بود. هر کدام را خودش دیده بود. خاطره ها در حلقه های تنه اش می نشستند و مثل برگ های تازه، هر سال به شاخه هایش می رسیدند.
یک صبح بی قصه
یک صبح بهاری، درخت با صدای خنده بچه ها از خواب بیدار شد. گروهی از کودکان به میدان آمدند و زیر سایه اش نشستند. یکی از آن ها، سارا، پرسید:
— درخت مهربان، قصه جوجه گنجشک را می گویی؟ همان که نمی توانست از لانه بیرون بیاید؟
درخت خواست قصه را شروع کند. برگ هایش را تکان داد، اما هیچ جمله ای به ذهنش نرسید.
او به شاخه هایش نگاه کرد. جایی که فکر می کرد خاطره جوجه گنجشک را نگه داشته، خالی بود. بعد به تنه اش فکر کرد. شاید قصه آنجا بود. اما هرچه گشت، چیزی پیدا نکرد.
درخت سکوت کرد.
بچه ها منتظر ماندند. درخت دوباره تلاش کرد. تصویر کوچکی از یک لانه در ذهنش پیدا شد، اما نه می دانست کجا بوده و نه به یاد می آورد جوجه چه کار کرده بود.
— من... قصه را فراموش کرده ام.
این نخستین باری بود که درخت چنین چیزی می گفت. برگ هایش بی حرکت ماندند و سایه اش هم آرام افتاد. بچه ها به هم نگاه کردند.
سارا پرسید:
— یعنی دیگر هیچ قصه ای یادت نمی آید؟
درخت می خواست جواب بدهد، اما ترسیده بود. اگر همه قصه هایش را از دست داده باشد چه؟ اگر دیگر نتواند برای بچه ها حرفی داشته باشد چه؟
او فکر کرد شاید بهتر باشد ساکت بماند. اما سکوتش بچه ها را بیشتر نگران کرد.
قصه ها کجا می روند؟
آن روز بچه ها کنار درخت ماندند. مدرسه که تعطیل شد، چند کودک دیگر هم آمدند. آن ها هرکدام قصه ای را که قبلا شنیده بودند به یاد می آوردند.
امیر گفت:
— تو یک بار برایم قصه درختی را گفتی که از باد شکایت می کرد، چون باد برگ هایش را می برد.
نیلوفر گفت:
— من قصه پرنده ای را یادم هست که فکر می کرد آوازش به درد کسی نمی خورد.
سارا گفت:
— من هم قصه جوجه گنجشک را یادم هست. اول از لانه بیرون نمی آمد، اما بعد یک پرنده دیگر کنارش نشست و با هم تا شاخه پایین تر رفتند.
درخت به حرف هایشان گوش داد. بعضی از جمله ها برایش آشنا بودند، اما نمی توانست بفهمد قصه ها همان هایی هستند که خودش تعریف کرده بود یا بچه ها از جای دیگری شنیده اند.
او آهسته گفت:
— نمی دانم. انگار قصه ها پشت مه پنهان شده اند.
امیر روی ریشه درخت نشست و گفت:
— لازم نیست همه را همین الان پیدا کنی. ما یکی یکی تعریفشان می کنیم. شاید یادت بیاید.
درخت از این پیشنهاد خوشش آمد، اما هنوز اندکی نگران بود. فکر می کرد قصه ها باید فقط در ذهن خودش باشند. اگر خودش آن ها را به یاد نیاورد، شاید دیگر وجود نداشته باشند.

خاطره ای با بوی باران
روز بعد، بچه ها دوباره برگشتند. این بار سارا یک دفترچه با خودش آورده بود. در آن، نقاشی کوچکی از یک گنجشک کشیده بود.
— این را بعد از قصه تو کشیدم. گنجشک روی شاخه ای نشسته و از باران می ترسد.
درخت به نقاشی نگاه کرد. گنجشک در آن کوچک بود و بال هایش را به تنش چسبانده بود. اطرافش چند قطره آبی دیده می شد.
در همان لحظه، بوی خاک نم خورده در ذهن درخت زنده شد. او صدای بارانی را به یاد آورد که سال ها پیش روی برگ هایش می کوبید. آن روز یک جوجه گنجشک از لانه بیرون افتاده بود و زیر شاخه ای پناه گرفته بود. مادرش از دور صدایش می زد.
درخت برگ هایش را لرزاند.
— یادم آمد! آن روز باران می بارید. جوجه زیر شاخه پنهان شده بود و مادرش نمی توانست او را پیدا کند. من شاخه ام را پایین آوردم تا جوجه کنار تنه ام پناه بگیرد.
سارا ذوق کرد.
— بله! بعد یک گربه آمد، اما تو با تکان دادن شاخه ها او را ترساندی.
درخت حالا بخش دیگری را هم به یاد آورد. گربه برای شکار نیامده بود؛ فقط از صدای باران به زیر درخت پناه آورده بود. وقتی جوجه را دید، نزدیکش نشد و کنار تنه نشست. مادر گنجشک پایین آمد و جوجه را به لانه برگرداند.
قصه دوباره در ذهن درخت روشن شد؛ نه فقط به خاطر خاطره خودش، بلکه به خاطر نقاشی سارا و بخش هایی که بچه ها به یاد آورده بودند.
خاطره ای که در یک بازی جا مانده بود
چند روز بعد، امیر یک توپ کوچک به میدان آورد. توپ را آرام روی زمین قل داد و گفت:
— این توپ را یادت هست؟ یک بار بچه ها همین جا بازی می کردند و توپ داخل ریشه های تو گیر کرد.
درخت نگاهی به ریشه هایش انداخت. یکی از ریشه های بلندش کنار نیمکت بیرون آمده بود. بچه ها همیشه مراقب بودند که به آن گیر نکنند، اما یک بار توپ زیر آن رفته بود.
درخت به یاد آورد که پسربچه ای می خواست توپ را بیرون بیاورد، ولی نمی توانست دستش را به آن برساند. دو دوستش هم هرکدام از سمت دیگری کمک کردند. آن ها با یک شاخه بلند، توپ را آرام جلو کشیدند. بعد همه با هم تصمیم گرفتند در بازی، به نوبت توپ را پرتاب کنند تا کسی تنها نماند.
امیر خندید.
— من همان پسربچه بودم. فکر می کردم توپ برای همیشه گم شده است.
درخت خندید. صدای خش خش برگ هایش بلندتر شد. او آن لحظه را به یاد آورد؛ نه فقط توپ و بازی را، بلکه نگرانی امیر را هم به یاد آورد. یادش آمد که بعد از پیدا شدن توپ، امیر کف دستش را روی تنه درخت گذاشته و تشکر کرده بود.
درخت گفت:
— قصه ها گاهی در چیزهای کوچک پنهان می شوند. یک توپ، یک نقاشی، حتی بوی باران می تواند دری را به یک خاطره باز کند.
قصه هایی که بچه ها نگه داشته بودند
روزها گذشتند. هر روز یک کودک چیزی به میدان می آورد؛ یک برگ خشک، یک عکس، نقاشی یا حتی یک جمله کوتاه.
نیلوفر یک برگ زرد به درخت نشان داد. درخت با دیدن آن، پاییزی را به یاد آورد که برگ هایش زودتر از همیشه ریخته بودند. بچه ها آن روز برای برگ ها یک جشن خداحافظی گرفته بودند و آن ها را به شکل تاج روی سرشان گذاشته بودند.
آرمان یک سنگ صاف آورد. درخت به یاد آورد که سال ها پیش، دختری کنار ریشه اش نشسته بود و هر روز سنگی را نوازش می کرد. او برای سنگ اسم گذاشته بود و می گفت سنگ دوستش است. بعد که خانواده اش به خانه دیگری رفتند، سنگ را کنار ریشه درخت گذاشت تا تنها نماند.
بچه ها هر بار که داستانی را تعریف می کردند، درخت بخشی از آن را به یاد می آورد. گاهی خاطره روشن می شد، گاهی فقط یک تصویر مبهم می آمد و گاهی هم چیزی به یادش نمی آمد. اما دیگر از این اتفاق نمی ترسید. او فهمیده بود لازم نیست ذهنش همه چیز را همیشه و یک جا نگه دارد.
یک عصر، وقتی بچه ها دورش نشسته بودند، درخت گفت:
— من فکر می کردم اگر قصه ای را به یاد نیاورم، آن قصه از بین رفته است. اما حالا می بینم شما بخش هایی از آن را با خودتان نگه داشته اید.
سارا گفت:
— ما قصه های تو را شنیدیم و بعد برای خودمان نگه داشتیم.
درخت گفت:
— پس قصه فقط مال قصه گو نیست. هرکس آن را بشنود، می تواند بخشی از آن را با خودش ببرد.
دفتر قصه های میدان
بچه ها تصمیم گرفتند دفترچه ای برای قصه های درخت درست کنند. هر کدام صفحه ای را به یک خاطره اختصاص داد. سارا نقاشی جوجه گنجشک را دوباره کشید. امیر توپ را کنار ریشه ها کشید. نیلوفر برگ های پاییزی را رنگ زد و آرمان سنگ صاف را روی صفحه ای آبی گذاشت.
درخت چیزی نمی نوشت، اما وقتی بچه ها نقاشی ها را برایش توضیح می دادند، برگ هایش را تکان می داد. آن ها دفتر را زیر نیمکت نگذاشتند که باران آن را خیس کند. قرار شد یکی از بچه ها هر هفته آن را به خانه ببرد و بعد دوباره به میدان برگرداند.
از آن روز، اگر درخت قصه ای را فراموش می کرد، بچه ها می توانستند صفحه مربوط به آن را پیدا کنند. اما گاهی حتی دفتر هم کمکی نمی کرد. گاهی درخت با دیدن تصویری، فقط لبخند می زد و می گفت:
— نمی دانم این خاطره دقیقاً چه بود، ولی می دانم روز خوبی بوده. چون شما آن را با مهربانی نگه داشته اید.
بچه ها هم یاد گرفتند که لازم نیست درخت را مجبور کنند همه چیز را به خاطر بیاورد. آن ها کنار او می نشستند، برایش قصه می گفتند و به خش خش آرام برگ هایش گوش می دادند.
قصه تازه
یک روز، کودکی تازه به میدان آمد. او تازه به محله نقل مکان کرده بود و هنوز دوستی نداشت. کیفش را کنار تنه درخت گذاشت و دورتر نشست.
درخت می خواست برای او قصه ای تعریف کند، اما هنوز قصه های قدیمی اش گاهی فراموش می شدند. به همین دلیل، از بچه ها پرسید:
— امروز برای دوست تازه مان چه قصه ای بگوییم؟
سارا پیشنهاد کرد قصه جوجه گنجشک را بگویند. امیر گفت بهتر است از توپ گمشده بگویند. اما کودک تازه به درخت نگاه کرد و پرسید:
— خودت قصه تازه ای نداری؟
درخت مکث کرد. برای نخستین بار، لازم نبود چیزی را از گذشته به یاد بیاورد. او می توانست قصه ای را از همان لحظه بسازد.
شاخه هایش را کمی پایین آورد تا سایه اش کنار پای کودک افتاد. بعد گفت:
— امروز قصه درختی را می گویم که می خواست دوست تازه ای پیدا کند، اما نمی دانست از کجا شروع کند.
بچه ها ساکت شدند. درخت ادامه داد:
— او می توانست شاخه ای تکان بدهد، اما نمی خواست دوستش را بترساند. می توانست برگ کوچکی بیندازد، اما نمی دانست آن برگ را باید کجا بیندازد. پس تصمیم گرفت فقط سایه اش را آرام به کنار او ببرد و منتظر بماند.
کودک تازه سرش را بلند کرد. چند لحظه بعد، یکی از بچه ها نزدیکش رفت و از او پرسید که دوست دارد با آن ها بازی کند یا نه.
درخت قصه را ادامه داد. این بار قصه در همان لحظه ساخته می شد و بچه ها هم بخشی از آن بودند. درخت نمی دانست پایانش چه می شود، اما از این بابت نگران نبود. می دانست قصه ها می توانند در کنار هم ساخته شوند.
پیام داستان
فراموش کردن گاهی نگران کننده است، اما خاطره ها فقط در ذهن یک نفر زندگی نمی کنند. آن ها می توانند در نقاشی، عکس، حرف دوستان و لحظه هایی که با هم ساخته ایم باقی بمانند. اگر چیزی را به یاد نیاوردیم، می توانیم از دیگران کمک بگیریم و حتی قصه تازه ای بسازیم.
-
آرامش و شکست در دنیای انیمیشن
ارسال نظر