داستان شب/ آقای همسایه و راز صدای تق‌ تق دیوار / قصه درمانی /  مناسب گروه سنی  ۷ تا ۱۰ سال

 به گزارش گروه روانشناسی رکنا، آشنایی با همسایه‌ ها و توجه به آدم‌   هایی که کمتر با دیگران رفت‌ وآمد دارند، می‌ تواند برای کودکان فرصتی برای حرف زدن درباره همدلی و کمک کردن باشد. والدین می‌ توانند پس از قصه بپرسند نیما چه نشانه‌هایی را دید و چطور فهمید همسایه‌ اش به همراهی نیاز دارد.

---------------------------------------------------------------------------------------

آقای همسایه و صدای تق‌ تق دیوار

از روزی که خانواده نیما به خانه تازه شان اسباب کشی کردند، هر شب یک صدای عجیب از دیوار اتاق او می‌ آمد:

«تق… تق‌تق… تق…»

صدا بیشتر وقت‌  ها درست وقتی شروع می‌ شد که نیما چراغ را خاموش می‌کرد. اول فکر کرد شاید لوله‌ های آب باشند. پدر گفت لوله‌ ها گاهی صدا می‌ کنند، اما این صدا شبیه لوله نبود. مادر گفت شاید شاخه درخت به دیوار می‌ خورد، ولی هیچ درختی نزدیک پنجره نبود.

شب سوم، نیما تصمیم گرفت خودش راز صدا را پیدا کند. چراغ خوابش را روشن گذاشت و دفتر نقاشی‌ اش را کنار تخت گذاشت. هر بار که صدا آمد، علامتی کشید.

«تق… تق‌تق… تق…»

نیما یک نقطه کشید.

چند دقیقه بعد:

«تق‌تق… تق… تق…»

این بار دو نقطه و یک خط کشید.

صبح، شکل‌ های دفترش را به پدر نشان داد. پدر عینکش را جابجا کرد و گفت: «شبیه پیام مخفی است.»

نیما پرسید: «یعنی کسی آن طرف دیوار دارد با ما حرف می‌ زند؟»

پدر خندید. «شاید یک موش با چکش کوچکش!»

نیما خندید، اما آن شب وقتی صدا دوباره آمد، دیگر نتوانست به موش کوچکی که چکش دستش باشد فکر نکند. صدا آهسته بود، اما منظم. نیما از تخت پایین آمد، گوشش را به دیوار چسباند و گفت: «سلام؟»

صدا قطع شد.

نیما چند لحظه منتظر ماند. بعد سه ضربه آرام به دیوار زد:

«تق… تق… تق…»

از آن طرف دیوار، دو ضربه آمد:

«تق… تق.»

نیما خشکش زد. این دیگر صدای لوله نبود. کسی جوابش را داده بود.

صبح روز بعد، نیما از مادر پرسید: «همسایه بغلی را می‌ شناسی؟»

مادر گفت: «آقای فرهمند را؟ فقط یک بار در راهرو دیدمش. مرد آرامی است. بیشتر وقت‌ ها تنهاست.»

نیما همان روز بعد از مدرسه، با مادر به خانه همسایه رفتند. آقای فرهمند در را باز کرد. موهای سفید و عینک گردی داشت و یک جلیقه خاکستری پوشیده بود.

مادر گفت: «ببخشید مزاحم شدیم. نیما شب‌ ها صدایی از دیوار می‌ شنود و فکر کرد شاید از خانه شما باشد.»

آقای فرهمند به نیما نگاه کرد. «چه جور صدایی؟»

نیما دستش را بالا آورد و چند ضربه روی چارچوب در زد: «تق… تق‌تق… تق.»

چهره آقای فرهمند عوض شد. لبخند کوچکی زد و گفت: «این صدای من است. داشتم قفسه کتابم را درست می‌ کردم.»

نیما پرسید: «هر شب؟»

آقای فرهمند آه کشید. «نه هر شب. وقتی کارگاه کوچکم را مرتب می‌ کنم. من با چوب چیزهای کوچکی می‌ سازم؛ جعبه، قاب عکس، گاهی هم اسباب بازی. دستم کمی می‌ لرزد و برای همین بیشتر کارها را آهسته انجام می‌ دهم.»

نیما گفت: «پس آن صدا پیام نبود؟»

آقای فرهمند لبخند زد. «نه. اما حالا که گفتی، شاید بشود آن را پیام کرد.»

نیما نمی‌ دانست منظورش چیست. آقای فرهمند او را به داخل دعوت کرد. گوشه اتاق، روی میز بزرگی ابزارهای چوبی چیده شده بود. چند تکه چوب، یک جعبه نیمه ساخته و یک قایق کوچک هم روی میز بود.

«این قایق را برای نوه ام می‌ سازم. اما مدتی است چیزی از آب درنمی آید. او قرار بود تابستان بیاید، ولی بیمار شد و سفرش عقب افتاد. دیگر دلم نمی‌ آمد قایق را تمام کنم.»

نیما به قایق نگاه کرد. بدنه اش صاف و قشنگ بود، اما یک طرفش ناتمام مانده بود.

«چرا صدای تق‌ تق را هر شب نمی‌ زنید؟»

آقای فرهمند شانه بالا انداخت. «چون گاهی کار کردن وقتی کسی منتظرت نیست، سخت می‌ شود.»

نیما به مادر نگاه کرد. مادر چیزی نگفت، اما لبخندش به نیما فهماند که می‌ تواند پیشنهادش را بگوید.

نیما گفت: «اگر هر شب یک ساعت مشخص قایقتان را بسازید، من هم از آن طرف دیوار سه ضربه می‌ زنم. یعنی: من اینجا هستم.»

آقای فرهمند مدتی سکوت کرد. بعد گفت: «این می‌ شود یک قرار مهم.»

از همان شب، قرارشان شروع شد. ساعت هشت و نیم، آقای فرهمند پشت میز کارش می‌ نشست. نیما هم در اتاقش می‌ نشست و گوش می‌داد.

«تق… تق‌ تق… تق…»

نیما سه ضربه به دیوار می‌ زد.

«تق… تق… تق…»

بعد از چند شب، نیما و آقای فرهمند یک روش ساده برای پیام دادن پیدا کردند. یک ضربه یعنی «سلام». دو ضربه یعنی «امشب کار می‌ کنم». سه ضربه یعنی «حالم خوب است». اگر صدای دو ضربه بلند می‌ آمد، یعنی نیما می‌ توانست به خانه او برود و کمک کند.

یک هفته بعد، آقای فرهمند پیشنهاد کرد نیما یک روز به کارگاهش بیاید. نیما با اجازه پدر و مادرش رفت. آقای فرهمند گفت: «قبل از هر کاری باید یاد بگیری ابزارها را درست نگه داری. اینجا قانون داریم: ابزار را بی اجازه برنمی‌ داریم و وقتی کار تمام شد، همه چیز را سر جایش می‌ گذاریم.»

نیما با دقت گوش داد. آقای فرهمند یک تکه چوب نرم به او داد تا با سنباده صافش کند. نیما اول تند و محکم کشید. گرد چوب همه جا پخش شد.

آقای فرهمند گفت: «اگر عجله کنی، سطح چوب را ناهموار می‌ کنی. آرام، در یک جهت.»

نیما دوباره شروع کرد. این بار صبورتر بود. کم کم چوب صاف شد و زیر انگشتش نرم به نظر رسید.

آنها با هم یک قایق کوچک ساختند؛ نه برای نوه آقای فرهمند، بلکه برای نیما. نیما بدنه را سنباده زد و آقای فرهمند دکل کوتاهی روی آن گذاشت. وقتی کار تمام شد، نیما برای قایق اسم انتخاب کرد: «تق‌ تق».

آقای فرهمند خندید. «اسم قایق باید چیزی باشد که آدم با شنیدنش لبخند بزند.»

نیما گفت: «من هر وقت صدای تق‌ تق را می‌ شنوم، یاد دوستی شما می‌ افتم.»

آن شب، وقتی صدای ضربه‌ ها از دیوار آمد، نیما جواب داد. اما این بار یک صدای دیگر هم شنید؛ مثل سرفه‌ ای کوتاه.

نیما ضربه زد: «حالتان خوب است؟»

جوابی نیامد.

نیما پدرش را صدا زد. پدر با آقای فرهمند تماس گرفت، اما تلفن جواب نداد. بعد پدر و مادر به خانه او رفتند. معلوم شد آقای فرهمند روی صندلی نشسته و فشارش پایین افتاده است. حالش خطرناک نبود، اما سرگیجه داشت و نمی‌ توانست بلند شود. پدر و مادر نیما به او کمک کردند و برایش آب آوردند. بعد با پزشک تماس گرفتند تا مطمئن شوند حالش بهتر می‌ شود.

آقای فرهمند وقتی حالش جا آمد، دست نیما را گرفت و گفت: «اگر صدای ضربه ها را نمی‌ شنیدی، شاید تا مدتی کسی خبر نمی‌ شد.»

نیما گفت: «صدای شما را شنیدم. قرارمان همین بود.»

آقای فرهمند به دیوار نگاه کرد. «پس حالا این دیوار فقط دیوار نیست. راهی است برای اینکه بدانیم تنها نیستیم.»

چند هفته بعد، نوه آقای فرهمند سرحال شد و بالاخره برای دیدن پدربزرگش آمد. وقتی قایق چوبی را دید، از خوشحالی بالا و پایین پرید. آقای فرهمند قایق را به او داد و گفت: «نیما هم در ساختنش کمک کرد.»

نوه اش پرسید: «اسمش چیست؟»

نیما گفت: «تق‌ تق.»

همه خندیدند.

از آن به بعد، صدای تق‌ تق گاهی از دیوار می‌ آمد؛ وقتی آقای فرهمند قفسه‌ ای را تعمیر می‌ کرد یا چیزی چوبی می‌ ساخت. اما نیما دیگر از صدا نمی‌ ترسید. می‌دانست آن طرف دیوار، همسایه‌ ای هست که گاهی به کمک نیاز دارد و گاهی هم فقط دوست دارد بداند کسی صدایش را می‌ شنود.

و هر وقت شب صدای آرامی می‌ آمد، نیما سه ضربه می‌ زد و می‌ گفت:

«من اینجا هستم.»

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1258786
  • پورشه mission s / هرچیزی که یک خودرو اسپرت واقعی نیاز دارد همین جاست