پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت نهم: سه ماه قبل از رفتن

یک عکس قدیمی و گفت و گو با مادرش، تصویر او از پدر را تغییر داد. سپس نامه ای از پدرش پیدا کرد؛ نامه ای که در آن نوشته بود از گریه سارا ناراحت نبوده، از ناتوانی خودش ناراحت بوده است. سارا با خواندن نامه فهمید می تواند پدرش را دوست داشته باشد و همچنان از رفتارش آسیب دیده باشد. اما تاریخ زیر نامه پرسش تازه ای پیش روی او گذاشت: پدرش این حرف ها را سه ماه پیش از مرگ نوشته بود. چرا با وجود گذشت آن همه سال، هنوز درباره آن روز سکوت کرده بود؟

به گزارش گروه روانشناسی رکنا،  تاریخ پایین نامه، چند دقیقه تمام جلوی چشم سارا ماند. او دوباره نگاه کرد. بعد دوباره. انگار مغزش حاضر نبود چیزی را که دیده بود باور کند. نامه برای سال های کودکی اش نبود. برای همان روزی نبود که او کنار تخت کوچک خود گریه کرده بود.

نامه سال ها بعد نوشته شده بود. سه ماه قبل از مرگ پدرش. سه ماه. فقط سه ماه قبل از اینکه دیگر فرصتی برای حرف زدن باقی نماند. سارا احساس کرد یک در تازه باز شده است. در اتاقی که هیچ وقت نمی دانست وجود دارد.

صبح روز بعد، اولین کاری که کرد این بود که به مادرش زنگ زد.

صدای مادرش که آمد، سارا مستقیم پرسید:

  • مامان، بابا چرا آن نامه را سه ماه قبل از فوتش نوشته بود؟

آن طرف تلفن سکوت شد. سارا چشم هایش را بست. این سکوت را می شناخت.

همان سکوتی که همیشه قبل از یک حقیقت سخت می آمد.

  • مامان؟

مادر آهسته گفت:

  • تو نامه را کامل خواندی؟
  • بله.
  • همه اش را؟
  • تقریباً.

مادر نفس عمیقی کشید.

  • پس وقتش رسیده بدانی.

این جمله قلب سارا را فشرد.

چقدر عجیب بود.

آدم همیشه فکر می کند حقیقت چیزی است که باید پیدا کند.اما گاهی حقیقت خودش وقتی زمانش برسد، سراغ آدم می آید.

سارا همان روز به خانه مادر رفت. این بار دیگر مثل قبل نبود. او برای پرسیدن درباره یک خاطره نیامده بود.

برای شناختن مردی آمده بود که سال ها پدرش بود، اما هیچ وقت کاملاً او را نشناخته بود.

مادرش جعبه دیگری آورد.

کوچک تر.

قدیمی تر.

  • این را بعد از رفتن پدرت پیدا کردم.

سارا پرسید:

  • داخلش چیست؟

مادر گفت:

  • چیزهایی که هیچ وقت نتوانستم دور بیندازم.

داخل جعبه چند کاغذ بود. یک دفترچه کوچک و چند قبض قدیمی. چیزهای معمولی. اما گاهی آدم ها مهم ترین بخش های زندگی شان را در چیزهای کاملاً معمولی جا می گذارند.

مادر دفترچه را برداشت.

  • این مال پدرت بود.

سارا گفت:

  • خاطرات؟
  • نه.
  • پس؟

مادر لبخند زد.

  • فکرهایش.

سارا دفترچه را باز کرد. خط پدرش بود. اما این بار نه نامه. نه خطاب به او. فقط جمله هایی کوتاه. مثل یادداشت هایی که آدم برای خودش می نویسد.

صفحه اول:

  • امروز دوباره خواب دیدم سارا بچه شده.

سارا خشکش زد.

صفحه بعد:

  • نمی دانم چرا هنوز آن روز را فراموش نکرده ام.

دستش لرزید.

او آرام گفت:

  • مامان...

مادر چیزی نگفت.

سارا ادامه داد:

  • بابا هنوز به آن روز فکر می کرد؟

مادر نگاهش را پایین انداخت.

  • بله.

سارا دفترچه را ورق زد.

  • گاهی فکر می کنم یک جمله می تواند سال ها در ذهن یک کودک بماند.

نفسش گرفت. پدرش فهمیده بود. فهمیده بود یک لحظه کوچک برای یک کودک می تواند تبدیل به یک خاطره بزرگ شود.

صفحه بعد:

  • ای کاش آن روز فقط او را بغل می کردم.

اشک سارا روی صفحه افتاد.

مادر گفت:

  • بعد از آن اتفاق، پدرت هیچ وقت خودش را نبخشید.

سارا با تعجب نگاه کرد.

  • اما من فکر می کردم من باید او را ببخشم.

مادر آهسته گفت:

  • شاید هر دوی شما منتظر بخشش بودید.

این جمله سارا را ساکت کرد.

چقدر ممکن بود دو نفر همزمان زخمی باشند و هر دو فکر کنند دیگری مقصر است؟

مادر ادامه داد:

  • وقتی فهمید بیماری اش جدی است، اولین چیزی که گفت این بود که باید با تو حرف بزند.

قلب سارا تند زد.

  • چرا نکرد؟

مادر لبخند غمگینی زد.

  • کرد.
  • چی؟
  • چند بار خواست.
  • پس چرا من چیزی نمی دانم؟

مادر سکوت کرد.

و همین سکوت کافی بود تا سارا بفهمد هنوز چیزی مانده.

چیزی که کسی نگفته بود.

  • مامان، چی شده بود؟

مادر به پنجره نگاه کرد.

  • آن روزها تو خیلی درگیر زندگی خودت بودی.

سارا یادش آمد.

سال های آخر زندگی پدرش، خودش ازدواج کرده بود.

بچه کوچک داشت.

کار داشت.

مشکلات خودش را داشت.

و ناگهان چیزی را فهمید که دردناک بود:

گاهی آدم ها نه از روی بی محبتی، بلکه وسط شلوغی زندگی، فرصت گفتن مهم ترین حرف ها را از دست می دهند.

مادر گفت:

  • پدرت چند بار به من گفت می خواهد با تو حرف بزند.
  • درباره آن روز؟
  • بله.
  • و چرا نکرد؟

مادر آرام گفت:

  • چون هر بار که می خواست شروع کند، می ترسید.

سارا تلخ خندید.

  • بابا هم می ترسید؟

مادر نگاهش کرد.

  • بیشتر از چیزی که فکر می کنی.

سارا دفترچه را بست.

اما هنوز یک سوال داشت.

  • مامان، چرا هیچ وقت به من نگفتی؟

مادر چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

  • چون فکر می کردم اگر بدانی پدرت چقدر عذاب کشیده، دیگر اجازه نداری از زخمت حرف بزنی.

سارا آرام گفت:

  • یعنی دوباره همان اشتباه؟

مادر سرش را پایین انداخت.

  • بله.

مکث کرد.

  • ما در خانواده مان همیشه فکر می کردیم اگر کسی را دوست داریم، نباید باعث ناراحتی اش شویم.

سارا به این جمله فکر کرد.

چند نسل از یک خانواده ممکن است یک باور اشتباه را حمل کنند؟

باوری که می گوید:

  • احساساتت را نشان نده، چون دیگران را اذیت می کنی.

اما شاید حقیقت برعکس باشد.

احساسات پنهان شده، بیشتر از احساسات گفته شده، آدم ها را از هم دور می کنند.

آن شب، قبل از رفتن، مادر یک پاکت دیگر به سارا داد.

  • این را هم بردار.

سارا نگاه کرد.

  • این چیست؟

مادر گفت:

  • چیزی که پدرت می خواست خودش به تو بدهد.

سارا خشکش زد.

  • چرا ندادی؟

مادر آهسته گفت:

  • چون فکر می کردم هنوز آماده نیستی.

سارا پاکت را گرفت. اما باز نکرد.

چون برای اولین بار فهمید:

بعضی نامه ها فقط نوشته نیستند.

کلید یک اتاق فراموش شده اند.

و او هنوز وارد آن اتاق نشده بود. سارا پاکت را در دست گرفته بود. سنگین نبود. اما احساس می کرد چیزی بسیار بزرگ تر از وزن چند برگ کاغذ را حمل می کند.

گاهی بعضی چیزها نه به خاطر حجمشان، بلکه به خاطر معنایی که دارند سنگین می شوند. مثل یک عکس قدیمی. مثل یک جمله که سال ها منتظر شنیده شدن مانده. مثل نامه ای از کسی که دیگر نمی تواند روبه روی تو بنشیند و حرف بزند.

در راه برگشت، چند بار خواست پاکت را باز کند. اما هر بار منصرف شد. این بار ترسش شبیه گذشته نبود. قبلاً از حقیقت فرار می کرد. حالا از تمام شدن حقیقت می ترسید.

چون تا وقتی نامه باز نشده بود، هنوز امکان داشت چیزی باقی مانده باشد. هنوز یک گفت و گوی ناتمام وجود داشت.

هنوز پدرش می توانست در ذهنش حرف بزند. اما وقتی نامه تمام شود چه؟ آیا دوباره آن سکوت قدیمی برمی گردد وقتی به خانه رسید، پاکت را روی میز گذاشت.

پسرش از اتاق بیرون آمد.

  • مامان؟
  • بله؟
  • حالت خوبه؟

سارا لبخند زد.

این سوال ساده برایش مهم شده بود.

چون سال ها کمتر کسی از او پرسیده بود واقعاً چه حالی دارد. نه اینکه مشکلی دارد یا نه. نه اینکه کاری از دستش برمی آید یا نه.

فقط:

  • حالت خوبه؟

گفت:

  • دارم یاد می گیرم خوب باشم.

پسرش خندید.

  • یعنی چی؟

سارا گفت:

  • یعنی گاهی آدم فکر می کنه خوب بودن یعنی هیچ ناراحتی نداشته باشه. ولی شاید یعنی بتونه با ناراحتی هاش هم کنار بیاد.

پسرش چیزی نگفت. اما لبخند زد و سارا فهمید شاید تغییرهای بزرگ، همیشه با اتفاق های بزرگ شروع نمی شوند.

گاهی با یک گفت و گوی کوتاه کنار یک میز شروع می شوند.

آن شب، بالاخره پاکت را باز کرد. داخل آن فقط یک نامه نبود. یک برگه کوچک دیگر هم بود. روی آن نوشته شده بود:

  • برای روزی که سارا آماده شد.

همین جمله کافی بود تا قلبش بلرزد. پدرش حتی برای زمان خواندن نامه هم فکر کرده بود. او می دانسته شاید دخترش هنوز آماده نیست.

نامه را باز کرد. خط پدرش کمی لرزان بود.

  • سارای عزیزم، اگر این نامه را می خوانی، یعنی یا من دیگر کنار تو نیستم، یا بالاخره توانسته ام چیزی را بگویم که سال ها در دلم مانده بود.

سارا مکث کرد. دستش را روی کاغذ گذاشت. چشم هایش پر شد.

ادامه داد:

  • من همیشه فکر می کردم پدرها باید قوی باشند. فکر می کردم اگر دخترم ترسید، باید ترسش را از بین ببرم. اگر ناراحت شد، باید ناراحتی اش را حل کنم. اما دیر فهمیدم بعضی وقت ها آدم ها نیاز ندارند مشکل شان حل شود؛ فقط نیاز دارند کسی کنارشان بماند.

سارا نفس عمیقی کشید. این دقیقاً چیزی بود که خودش سال ها انجام داده بود. وقتی کسی ناراحت می شد، سریع دنبال راه حل می گشت. وقتی پسرش ناراحت بود، می خواست حالش را عوض کند. وقتی خودش ناراحت بود، دنبال دلیل می گشت که چرا نباید ناراحت باشد.

شاید او هم از پدرش فقط یک زخم نگرفته بود. یک الگو هم گرفته بود.

نامه ادامه داشت:

  • سارا، آن روز که گریه کردی، من فکر کردم شکست خورده ام. اما امروز می فهمم تو فقط یک کودک بودی که به پدرت نیاز داشت. تو از من انتظار نداشتی همه چیز را درست کنم. فقط می خواستی بدانی من آنجا هستم.

سارا دیگر نتوانست ادامه دهد. نامه را پایین آورد. چشم هایش را بست. چقدر این جمله دیر رسیده بود.

اما شاید بعضی حرف ها حتی اگر دیر برسند، باز هم می توانند زخمی را آرام کنند.

بعد از چند دقیقه دوباره خواند.

  • یک چیزی را باید بدانی. اگر جایی در زندگی ات احساس کردی نباید گریه کنی، اگر فکر کردی ناراحتی تو دیگران را خسته می کند، بدان که این حقیقت نیست. احساسات تو باری روی دوش دیگران نیستند.

اشک های سارا جاری شد اما این بار دستمال برنداشت. اجازه داد بیاید. چون دیگر نمی خواست با خودش مثل همان کودک رفتار کند.

آخر نامه، جمله ای بود که سارا انتظارش را نداشت.

  • من از تو عذرخواهی نمی کنم که آن روز کامل نبودم. چون هیچ پدری کامل نیست. اما از تو عذرخواهی می کنم که باعث شدم فکر کنی باید احساساتت را پنهان کنی.

سارا آرام زمزمه کرد:

  • بابا...

اولین بار بود که بعد از سال ها این کلمه را با صدای بلند گفت. نه با خشم نه با گلایه. با دلتنگی. فردای آن روز، وقتی به مطب رفت، نامه را همراهش داشت.

دکتر نادری پرسید:

  • خواندید؟

سارا گفت:

  • بله.
  • چه چیزی تغییر کرد؟

سارا کمی فکر کرد.

  • فهمیدم من سال ها منتظر یک عذرخواهی بودم.
  • و؟
  • اما چیزی که نیاز داشتم، فقط عذرخواهی نبود.
  • چه بود؟

سارا به نامه نگاه کرد.

  • اینکه کسی بگوید احساسات من زیاد نیست.

دکتر سکوت کرد.

چون این جمله، هسته اصلی زخم سارا بود.

نه آن روز.

نه حتی جمله پدر.

بلکه معنایی که کودک از آن ساخته بود:

احساسات من مشکل ایجاد می کنند.

دکتر پرسید:

  • حالا اگر آن دختر کوچک روبه روی شما بنشیند، چه می گویید؟

سارا لبخند زد. این سوال را قبلاً هم پرسیده بود.

اما این بار جوابش فرق داشت.

  • می گویم لازم نیست خودت را کوچک کنی تا دوستت داشته باشند.

مکث کرد.

  • لازم نیست همیشه قوی باشی تا کسی ترکت نکند.

آن شب، سارا دفترچه کودکی خودش را دوباره باز کرد.

همان دفترچه آبی.

صفحه ای که سال ها قبل نوشته بود:

  • دیگر گریه نمی کنم.

مدت زیادی به آن جمله نگاه کرد.

بعد زیرش نوشت:

  • اما حالا یاد می گیرم احساس کنم.

صبح روز بعد، وقتی پسرش ناراحت شد و گفت:

  • ولش کن، چیزی نیست.

سارا کنارش نشست.

  • مطمئنی چیزی نیست؟

پسرش شانه بالا انداخت.

  • آره.

سارا لبخند زد.

  • باشه. ولی اگر یک روز چیزی بود، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.

پسرش نگاهش کرد. یک جمله ساده. اما شاید همان جمله ای بود که نسل ها در این خانواده منتظر شنیدنش بودند. چند هفته بعد، سارا دوباره به خانه مادر رفت. این بار برای پیدا کردن چیزی دیگر. نه نامه. نه عکس. یک پاسخ.

اما وقتی مادرش در را باز کرد، گفت:

  • سارا، قبل از اینکه چیزی بپرسی، باید یک چیز دیگر را بدانی.

سارا ایستاد.

  • چی؟

مادر آهسته گفت:

  • پدرت فقط درباره آن روز ناراحت نبود.

مکث کرد.

  • یک راز دیگر هم داشت.

سارا احساس کرد دوباره وارد همان اتاق های بسته گذشته شده است.

اتاق هایی که هر بار یک درشان باز می شود، پشت آن یک در دیگر وجود دارد.

مادر ادامه داد:

  • درباره آخرین روزی که قبل از رفتنش تو را دید...

سکوت کرد.

  • چیزی هست که هیچ وقت به تو نگفتم.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم /  # قسمت هشتم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1250807
  • فیلم / تیپ و استایل درخشان هلیا امامی ، شیدا یوسفی و نعیمه نظام‌دوست در اکران «آرزوهای چپکی» / خانم بازیگران با تیپ رنگارنگ حاضر شدند