می خواست وضعیت را عادی جلوه بدهد. نفس عمیقی کشید و سرش را پائین انداخت. دل توی دلش نبود. دوباره سرش را بالا آ ورد. با لبخندی به نگاه پسر غریبه پاسخ داد. نمی دانست این لبخند ،او را در قمار احساس و هیجان گرفتار و بازنده می کند. کمی جلوتر و در کوچه ای خلوت با صدایی به خود آمد و ایستاد.

به پشت سر نگاه کرد. سایه به سایه تعقیبش کرده بود.

پسر جوان با اصرار شماره تلفنش را گرفت، می گفت قصد و نیت خیر دارد و... .

در اولین تماس تلفنی که با هم داشتند پسر چرب زبان گفت خانواده اش گیر داده اند ،باید ازدواج کند و دنبال یک همسر مناسب می گردد.

دختر جوان می گوید : «دم به ثانیه در فضای مجازی با هم حرف می زدیم. معلوم نیست با کدام عقل دلبسته یک مشت چرت و پرت و وعده های سرخرمن شدم و....»

مدتی از این آشنایی گذشت. مادر دختر جوان مانند هر دختر دیگری در این جور مواقع ، به صورت او که نگاه می کرد متوجه تغییر رفتار و حرکات فرزندش می شد.

مادر دل نگران به دخترش می گفت اگر مشکلی داری حرف دلت را بگو .

افسوس ، دختر جوان مادر خود را محرم اسرارش نمی دید و عادت کرده بود به پنهان کاری.

البته دختر جوان ادعا می کرد مادرش عادت دارد از کاه یک نقطه ضعف کوچک ،کوه بسازد و ... .

این دختر جوان به گفته خودش یک بار دیگر هم در فضای مجازی با پسری آشنا شده و با این که خوب می دانست احساساتش چه راحت به بازی گرفته شده ،اما دوباره تن به آشنایی دیگری در فضای مجازی داد.

می خواست شریک باب دل سرنوشتش را خودش انتخاب کند.

دختر جوان گفت:«پسر دروغگو 2سال مرا سر دواند و دست آخر هم بهانه می آورد که پدرو مادرش مجبورش کرده اند با دختر یکی از اقوام ازدواج کند و چاره ای ندارد جز آن که به خاطر بیماری پدرش ... » واز این بهانه ها و ادعاهای کلیشه ای و تکراری.

بعد از این قصه دختر جوان حسابی به هم ریخته و تندخو و عصبی شده بود.

مادرش بالاخره از زیر زبان او بیرون کشید که ماجرا از چه قرار است و بعد هم گیر بازاری به راه افتاد که اعصاب هردوی شان را به هم ریخت و آتشین کرد.

دختر جوان بعد از یک بگو مگوی مفصل و از ترس این که پدر سر برسد و مادر ،آشی با یک وجب روغن تحویلش بدهد به خانه مادر بزرگ رفت. او با پیشنهاد خاله اش به مرکز مشاوره رفت.

دختر جوان می گفت:«مادرم خیلی خیلی سخت گیر و نکته سنج است. نمی توانستم با او بسازم و کنار بیایم .،برای همین بیشتر کناره گیری می کردم و در لاک خودم فرو می رفتم »

این که دختر جوان خودش هم می داند به خاطر سخت گیری های بی حد و اندازه و تندخویی مادر وخشم وغرور و بلند پروازی ، عصبی و بد دهن وتنبل ، بی نظم وبی اراده و مغرور بار آمده یعنی این که به شناخت خوبی از خودش رسیده و می تواند عادت های بد را از زندگی اش حذف کند.

او باید این کار را بکند چرا که غفلت و سهل انگاری این مادر و دختر موجب فاصله های عاطفی بین آنها و کناره گیری شان از هم شده است.

همه ما وظیفه داریم به این اصل مهم در زندگی مان توجه کنیم.

عادت های بد در زندگی ما مثل بمب ساعتی هستند و هر لحظه ممکن است برای یک انفجار مهیب ،کوک شوند.

پس مراقب باشیم که نسوزیم و بسازیم بلکه بسازیم و بمانیم.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟