پرده اول

حتی مگس ها هم توی هوا نبودند و همه دنیا انگار خالی بود. مرتضی پشت فرمان بود و شیشه ها را تا انتها پایین داده بود تا از گرما در امان باشد اما دهانه پنجره ها مثل دهان اژدها تَف داغِ هوا را توی صورتش می دمید. نیم ساعتی می شد که از هواپیما پیاده شده بود و حالا کیف سامسونت مشکی را کنار خودش روی صندلی خوابانده بود. یک پژو آردی سبزرنگ و خاک گرفته اول کنارش شانه به شانه شد و بعد جلو زد. مرتضی به صندوق عقب آردی نگاه کرد که لاستیک حاشیه آن بیرون زده بود که ناگهان آردی روی ترمز کوبید و صدای مهیب تصادف توی بولوار خالی پیچید. در آن لحظه مرتضی می دید که صندوق عقب آردی بزرگ و بزرگ تر می شود، ورق فلزی کاپوت ماشینش مثل یک لایه نازک تا می خورد و به آرامیِ تمام چروکیده می شود و به سمت صورتش می آید. حس کرد چیزی توی استخوان های سینه اش فرو رفته و داخل شکمش به سوزش افتاده. انگار پیشانی اش به لبه فولادین دنیا خورده باشد و مخچه اش را با سیم فلزی از توی جمجمه بیرون کشیده اند.

دو مرد با ریش های بلند، قمه به دست از پژو پیاده شدند مرتضی فقط می دید لب هایشان تکان می خورد. تمام جهان زیر گرما ذوب می شد و در سکوت عمیقی از هم وامی رفت. یک آن در آینه لق و آویزان خط خون را دید که از سوراخ دماغش آرام و غلیظ روی پوست صورت خط می انداخت. یکی از مردها در سمت او را باز کرد و مرتضی روی آسفالت غلتید. پای مرد تندوتند توی شکم و پهلوهای مرتضی می زد و مرتضی حس می کرد هرکدام از روده هایش را مثل طناب از دو طرف می کشند. تا به خودش بیاید پژو زیر آفتاب تموز دور شد و در بخارِ شفافی که از آسفالت بلند می شد موج برداشت و ناپدید شد.

مرتضی با آخرین نایی که داشت آرنجش را به صندلی تکیه داد و چنگ انداخت، انحنای چرمیِ فرمان را گرفت. نفسش جایی توی پهلوی چپش حبس شده بود. گوشی را از روی داشبورد برداشت و شماره گرفت.

پرده دوم

بوی دارو و بیمارستان دماغ مرتضی را به خارش انداخت. روی تخت، بیدار شد و دید که سِرم و دستگاه به او وصل اند. پشت دیواره شیشه ای مادرش را دید که دست روی شیشه گذاشته و با لب هایی که زمزمه می کنند نگاهش می کند. سریع دکتر را خبر کردند.

دکتر همراه یک پرستار بالای سر مرتضی آمد، حالش را پرسید. مرتضی چشم هایش را آرام بست که یعنی خوب است. بعد با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: «کیف...» دکتر گفت: «اون روز که آوردنت وسایل شخصی ات رو پلیس ضبط کرده. سویچ و دفترچه یادداشت و دوتا موبایل... فکر کنم همینا بود» مرتضی انرژی اش را توی لب هایش جمع کرد و نالید: «کیف...» «نه کیفی در کار نبود» و مرتضی به یاد آورد لحظه ای که مرد قمه به دست او را از ماشین بیرون می کشید آن یکی دیگر به سمت در شاگرد می رفت. دکتر گفت: «یک آقایی هی سراغ وسایلت رو می گرفت. فکر کنم دنبال موبایل هات بود» مرتضی هرچه کرد نتوانست بگوید که فقط یک گوشی دارد. دکتر توی دفتر دستکی که داشت چیزی یادداشت کرد و با پشت خودکار زد به سِرم و به پرستار گفت: «نیازی نیست دیگه» بعد به مرتضی گفت: «یکی از پلیسا می خواد باهات حرف بزنه... می تونی؟» مرتضی آرام پلک زد که یعنی بله.

مأمور تحقیق لباس شخصی داشت. پیراهن سفید راه راه و موهای جوگندمی. یک عکس را به مرتضی نشان داد، کمی تار بود. گوشه عکس اعداد و حروفی دیده می شد که انگار از دوربین مداربسته گرفته باشند. سالن بیمارستان را نشان می داد. پلیس گفت: «اینو می شناسی؟» مرتضی مردمک چشم هایش را به سمت صورت پلیس چرخاند: «بله» بعد دوتا گوشی را که توی پلاستیک های زیپ دار بودند نشان داد. گفت: «دوتاش گوشی های توه؟» مرتضی آرام گفت: «نه» به گوشی سمت راستی نگاه کرد و گفت:

«این مال منه»

«آخرین شماره ای که با این گوشیِ دوم گرفته شده همونیه که توی این یکی گوشی به اسم سعید ثبت کردی» مرتضی گفت: «شاگردمه» پلیس چیزی توی برگه یادداشت کرد. «خب این که توی عکسه کیه؟»

«خودشه»

«همون سعید؟»

مرتضی ناله ای کرد و گفت: «بله»

«اول فکر کردیم تصادفه و دعوا سر این بوده که زدی به ماشینشون... بعد از خانواده ات معلوم شد که یک کیف طلا همراهت بوده»

مرتضی با چشم هایی که ناخوشی و زردی از آن ها می بارید فقط نگاه می کرد. پلیس گفت: «شاگردت بهشون خبر داده که کجا و چه موقع بیان سراغت. یک تصادف ساختگی راه بندازن... توی تماس های آخرت هم شماره اش بود. فقط بدشانسی آوردن موقع ضرب وشتم گوشی طرف از جیبش افتاده و متوجه نشده»

پلیس چیزهای دیگری گفت که مرتضی از سرِ گیجی و سردرد متوجه نشد. فقط به مادرش نگاه می کرد که پشت شیشه ذکر می گفت و پسرش را تماشا می کرد.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟