داستان شب/ ماه مهمان پنجره شد / قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، نیما اتاق کوچکی داشت با پنجره ای رو به آسمان. هر شب، پیش از خواب، پرده را کنار می زد و به ماه نگاه می کرد. ماه همیشه یک شکل نبود. بعضی شب ها گرد و درخشان بود، بعضی شب ها باریک و خمیده، و گاهی هم پشت ابرها پنهان می شد.

نیما فکر می کرد ماه دوست اوست. برایش دست تکان می داد و از اتفاق های روزش می گفت. ماه هم با نور آرامش روی دیوار می افتاد و اتاق را روشن می کرد.

اما یک شب ماه پشت ابرهای تیره پنهان شد و نیما او را ندید. پسرک خیال کرد شاید ماه دیگر به پنجره اش نمی آید. او دلش گرفت و تصمیم گرفت کاری کند که ماه اگر دوباره از آنجا گذشت، بداند هنوز برایش جا هست.

پنجره رو به آسمان

اتاق نیما پنجره ای بزرگ داشت که رو به حیاط و آسمان باز می شد. از پنجره، نوک درخت توت همسایه دیده می شد. در روز، گنجشک ها روی شاخه های درخت می نشستند و عصرها سایه آن روی دیوار می افتاد.

شب ها اما، نیما بیشتر از هر چیز به آسمان نگاه می کرد. او از وقتی خیلی کوچک بود، ماه را تماشا می کرد. مادرش می گفت ماه همیشه در آسمان هست، حتی اگر بعضی شب ها دیده نشود.

نیما هر شب برای ماه دست تکان می داد. گاهی می گفت:

— امروز در حیاط با توپ بازی کردم.

گاهی از گربه ای می گفت که کنار پله ها خوابیده بود. بعضی شب ها هم فقط لبخند می زد و چراغ اتاق را خاموش می کرد.

ماه هیچ وقت جواب نمی داد. اما نورش روی پرده یا دیوار می افتاد و نیما خیال می کرد ماه دارد به حرف هایش گوش می دهد.

یک شب ماه گرد و روشن بود. نیما بالش را کنار پنجره گذاشت و مدت زیادی به او نگاه کرد. بعد خوابش برد و خواب دید ماه از آسمان پایین آمده و مهمان اتاقش شده است. ماه روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و با نور نقره ای خود همه چیز را روشن می کرد.

شبی که ماه پیدا نبود

چند روز بعد، هوا ابری شد. باران ریزی روی حیاط می بارید و باد شاخه های درخت توت را تکان می داد. شب که رسید، نیما پرده را کنار زد. آسمان تیره بود و ماه دیده نمی شد.

او از یک طرف پنجره به طرف دیگر رفت. شاید ماه پشت شاخه ها باشد. شاید پشت ابر کوچک تری پنهان شده باشد. شاید از سمت دیگر آسمان سرک بکشد.

اما هرچه نگاه کرد، ماه را ندید.

نیما پرده را بست و روی تخت نشست. با خودش فکر کرد شاید ماه دیگر به پنجره او نمی آید. شاید از حرف هایش خسته شده باشد. شاید هم آن شب که خواب بود، ماه آمده و او متوجه نشده است.

مادرش که دید نیما ساکت است، پرسید:

— چرا به پنجره نگاه نمی کنی؟

نیما گفت:

— ماه دیگر نیامده. شاید راه خانه ما را فراموش کرده باشد.

مادر کنار تخت نشست.

— شاید امشب پشت ابرها باشد. گاهی ابرها جلوی ماه را می گیرند. این به معنی رفتن ماه نیست.

نیما پرسید:

— پس ماه کجاست؟

مادر گفت:

— همان جایی که همیشه بوده، آن سوی ابرها. وقتی آسمان باز شود، دوباره می توانی ببینیش.

نیما حرف مادر را شنید، اما دلش هنوز آرام نگرفته بود. او دوست داشت مطمئن شود ماه دوباره برمی گردد.

6

نشانه ای برای مهمان آسمانی

صبح روز بعد، نیما به فکر افتاد برای ماه نشانه ای بگذارد. اگر ماه از پنجره او دور شده باشد، شاید با دیدن نشانه بفهمد که نیما منتظرش است.

او کاغذی برداشت و یک ماه کوچک روی آن کشید. ماه کاغذی را با مداد زرد رنگ کرد و از مادرش خواست کمک کند آن را به شیشه پنجره بچسباند.

نیما روی ماه کاغذی چند نقطه و خط هم کشید. بعد کنار آن یک پنجره کوچک کشید و پشت پنجره، پسربچه ای را نشان داد که دست تکان می داد.

مادر پرسید:

— این نقاشی چه می گوید؟

نیما جواب داد:

— می گوید اگر ماه از اینجا رد شد، بداند من هنوز بیدارم و دوست دارم ببینمش.

مادر لبخند زد.

— نشانه خوبی است. حالا هر وقت ماه برگردد، آن را می بیند.

نیما گفت:

— اگر ابرها نقاشی را هم بپوشانند چه؟

مادر گفت:

— نقاشی روی پنجره می ماند. ابرها هم بالاخره کنار می روند.

نیما از پنجره فاصله گرفت. این بار به جای نگرانی، کمی امیدوار بود.

قصه های روزانه نیما

آن روز در مدرسه، نیما برای دوستش یاسمن درباره ماه کاغذی گفت. یاسمن پرسید:

— ماه می تواند نقاشی را ببیند؟

نیما گفت:

— نمی دانم. اما من آن را برایش گذاشته ام.

یاسمن فکر کرد و گفت:

— شاید خودش نتواند نقاشی را ببیند، اما تو می توانی هر شب نگاهش کنی و یادت بیاید که منتظرش هستی.

نیما از این حرف خوشش آمد. وقتی به خانه برگشت، چند ستاره کوچک هم به نقاشی اضافه کرد. بعد یک ابر سفید کشید و کنار آن نوشت: امشب اگر ماه پشت ابر باشد، باز هم دوستش دارم.

او نمی خواست ماه را مجبور کند که هر شب بیاید. فقط می خواست بداند اگر او را نبیند، دوستی شان از بین نمی رود.

آن شب هم آسمان ابری بود. نیما چراغ را خاموش کرد و کنار پنجره نشست. ماه هنوز دیده نمی شد. او برایش دست تکان داد، هرچند نمی دانست ماه آن طرف ابرهاست یا نه.

بعد برای ماه قصه تعریف کرد. قصه روزی بود که در حیاط یک حلزون کوچک پیدا کرده بود. نیما به او گفته بود که می تواند آرام حرکت کند و لازم نیست مثل مورچه ها تند بدود. وقتی قصه تمام شد، نیما خمیازه کشید و به تخت رفت.

صدایی از حیاط

نیمه شب، صدای تق کوچکی از حیاط آمد. نیما از خواب بیدار شد و به پنجره نگاه کرد. پرده ها نیمه باز بودند. او دید که شاخه درخت توت در باد تکان می خورد و برگ ها به شیشه نزدیک می شوند.

نیما کمی ترسید. فکر کرد شاید کسی پشت پنجره است. مادرش را صدا زد. مادر آمد و پرده را کنار زد. بیرون فقط شاخه ای بود که با باد حرکت می کرد.

مادر گفت:

— گاهی صداهای شب بزرگ تر از چیزی به نظر می رسند که هستند.

نیما به آسمان نگاه کرد. ابرها کمی کنار رفته بودند، اما ماه هنوز کامل پیدا نبود. تکه ای روشن در دوردست دیده می شد.

نیما پرسید:

— آن نور، ماه است؟

مادر گفت:

— شاید لبه ماه باشد که از پشت ابر بیرون آمده.

نیما لبخند زد. خیال کرد ماه صدای او را شنیده و آمده از پنجره سرک بکشد. مادر گفت بهتر است دوباره بخوابد. نیما هم به تخت برگشت و خوابید.

مهمانی که آرام آرام رسید

صبح روز بعد، آسمان آبی شد. ابرها دور شدند و آفتاب روی حیاط افتاد. نیما به پنجره نگاه کرد. ماه کاغذی هنوز همان جا بود. باد گوشه کاغذ را کمی بلند کرده بود، اما نقاشی سر جایش مانده بود.

تمام روز نیما به شب فکر می کرد. آیا ماه امشب می آید؟ آیا دوباره می تواند آن را ببیند؟

شب که شد، آسمان صاف بود. نیما مسواک زد، لباس خواب پوشید و زودتر از همیشه به اتاقش رفت. اما ماه هنوز بالا نیامده بود. او تصمیم گرفت صبر کند. روی صندلی نشست و به درخت توت نگاه کرد. پنجره را کمی باز گذاشت تا هوای خنک داخل اتاق بیاید.

مدتی گذشت. نیما به کتابی که مادر برایش گذاشته بود نگاه کرد، اما هر چند دقیقه یک بار دوباره سرش را بالا می آورد.

بعد، گوشه ای از آسمان روشن شد. ماه آرام از پشت بام خانه همسایه بالا آمد. اول فقط باریکه ای از نور دیده می شد. بعد بیشتر و بیشتر بالا آمد تا درست روبه روی پنجره قرار گرفت.

نیما از شادی دست هایش را بالا برد.

— ماه برگشته!

نور ماه روی پنجره افتاد. نقاشی کاغذی زرد روشن تر به نظر رسید. نیما خیال کرد ماه درست کنار تصویر ایستاده و نشانه او را دیده است.

مهمان روی صندلی کنار پنجره

نیما صندلی کوچکش را نزدیک پنجره گذاشت. بالش را روی آن قرار داد و گفت:

— ماه، امشب مهمان من باش.

او می دانست ماه نمی تواند وارد اتاق شود. ماه خیلی دور بود و آسمان خانه اش بود. اما نورش می توانست از پنجره رد شود و روی دیوار بیفتد. برای نیما همین کافی بود.

او برای ماه از نقاشی اش گفت. گفت که اول فقط یک ماه کشیده بود، اما بعد ستاره و ابر هم به آن اضافه کرده است. قصه حلزون را هم دوباره تعریف کرد. از مدرسه گفت، از توپ بازی و از دوستش یاسمن که فکر می کرد شاید ماه نتواند نقاشی را ببیند.

نیما وسط حرف هایش مکث کرد و پرسید:

— تو صدایم را می شنوی؟

ماهِ آسمان پاسخی نداد. فقط نورش آرام روی دیوار جابه جا شد، چون شاخه درخت توت در باد تکان خورد و سایه اش از روی شیشه گذشت.

نیما لبخند زد. شاید ماه صدایش را نمی شنید. شاید هم فقط آنجا بود و همین برای او کافی بود.

او پتویش را روی پاهایش کشید. ماه از پشت پنجره اتاق را روشن کرده بود و نیما احساس تنهایی نمی کرد.

ماه در خانه های دیگر

روز بعد، نیما در مدرسه از مهمانی ماه گفت. یاسمن پرسید:

— فقط به پنجره تو آمد؟

نیما کمی فکر کرد. بعد فهمید که ماه نمی تواند فقط مهمان یک پنجره باشد. در همان شب شاید از پنجره های خانه های دیگر هم دیده شده باشد. شاید کودکی در خانه ای دورتر هم برایش دست تکان داده باشد.

نیما گفت:

— شاید ماه به همه پنجره ها سر زده باشد. اما من از پشت پنجره خودم نگاهش کردم.

یاسمن گفت:

— پس می توانیم برایش یک نشانه بزرگ درست کنیم که همه ببینند.

بچه ها تصمیم گرفتند یک ماه کاغذی بزرگ روی دیوار کلاس بکشند. هر کدام یک ستاره رنگی هم کنارش گذاشتند. آن ها نمی دانستند ماه نقاشی را می بیند یا نه، اما از ساختنش لذت بردند.

روزها گذشتند. گاهی ماه گرد بود، گاهی باریک و گاهی در ساعت خواب نیما هنوز در آسمان دیده نمی شد. بعضی شب ها هم ابرها جلویش را می گرفتند. نیما دیگر فکر نمی کرد که ماه برای همیشه رفته است. او می دانست ممکن است بعضی مهمان ها را هر شب نبینیم، اما این به معنی پایان دوستی نیست.

رسم تازه پیش از خواب

از آن پس، نیما هر شب پرده را کنار می زد. اگر ماه پیدا بود، به او دست تکان می داد. اگر هم پشت ابرها پنهان بود، نقاشی ماه کاغذی را نگاه می کرد و قصه ای از روزش برایش می گفت.

یک شب ماه باریک بود. شب دیگری گرد و روشن. گاهی هم آن قدر دیر بالا می آمد که نیما خوابش می برد. صبح که بیدار می شد، مادر می گفت ماه شب گذشته از آن سوی آسمان گذشته است.

نیما دیگر نگران نبود که چرا نتوانسته آن را ببیند. او فهمیده بود که همه چیز همیشه جلوی چشم ما نیست. گاهی چیزی را نمی بینیم، اما می توانیم دوستش داشته باشیم و به یادش باشیم.

ماهِ واقعی هر شب مسیر خودش را در آسمان می رفت. ماه کاغذی هم کنار پنجره می ماند. نیما هر بار که به آن نگاه می کرد، به یاد می آورد که مهمانش دوباره می تواند برگردد؛ حتی اگر مدتی پشت ابرها پنهان شده باشد.

پیام داستان

گاهی دوستان یا چیزهایی که دوستشان داریم، برای مدتی از چشم ما دور می شوند. ندیدنشان به معنی فراموش شدن یا از بین رفتن علاقه نیست. می توانیم منتظر بمانیم، یاد آن ها را نگه داریم و از چیزهایی که در اطرافمان داریم آرامش بگیریم.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1262625