داستان شب/ دختری که می توانست بوی خاطره ها را بشنود /قصه درمانی/ مناسب گروه سنی ۹ تا ۱۲ سال
رکنا: رها با بوهایی که خاطره ها را در ذهنش زنده می کنند، به نسترن کمک می کند راه گفت وگو با مادرش را دوباره پیدا کند.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، بوها گاهی خاطره ها و احساس های قدیمی را زنده می کنند و فرصتی برای گفت وگو درباره دلتنگی و رابطه های خانوادگی به وجود می آورند. والدین می توانند از فرزندشان بپرسند کدام بو او را به یاد خانه، آدمی آشنا یا خاطره ای خوش می اندازد.
------------------------------------------------------------------------------------------
موزه چیزهایی که کسی دور نریخت
روزی که مینا برای اولین بار موزه را دید، اصلا قصد نداشت وارد آن شود. او فقط همراه پدرش از خیابان قدیمی می گذشت تا به خانه مادربزرگ برسند. دستش یک کیسه کاغذی بود که در آن چند وسیله شکسته جا داده بود: یک دکمه آبی، یک فرفره چوبی که نمی چرخید، قاشق کوچکی که دسته اش کج شده بود و یک تکه روبان سبز.
پدر گفت:
- این چیزها را چرا با خودت آورده ای؟ می خواستیم آن ها را دور بیندازیم.
مینا جواب داد:
- دور انداختنشان دلم را می گیرد.
پدر خندید.
- فرفره که دیگر نمی چرخد. قاشق هم کج شده. دکمه را هم نمی شود به هیچ لباسی دوخت.
مینا گفت:
- شاید هنوز به یک دردی بخورند.
پدر سرش را تکان داد و چیزی نگفت. آن ها از کنار ساختمانی قدیمی گذشتند که تابلوی چوبی کوچکی بالای درش نصب بود. روی تابلو با رنگ آبی نوشته شده بود:
موزه چیزهایی که کسی دور نریخت
مینا ایستاد.
- بابا، اینجا موزه است؟
پدر به تابلو نگاه کرد.
- نمی دانم. تا حالا اسمش را نشنیده ام.
درِ موزه کمی باز بود. پشت شیشه، چراغ کوچکی روشن دیده می شد. مینا دست پدر را کشید.
- فقط یک نگاه کنیم؟
پدر نگاهی به ساعتش انداخت.
- چند دقیقه بیشتر نه.
آن ها وارد شدند. زنگوله بالای در صدا کرد و زنی با عینک گرد از اتاق کوچکی بیرون آمد. موهایش را پشت سرش بسته بود و پیش بند خاکستری پوشیده بود.
- خوش آمدید. من خانم نگهدارنده ام. اینجا موزه چیزهایی است که کسی دور نریخت.
مینا به سالن نگاه کرد. قفسه ها پر از وسایلی بودند که در نگاه اول بی مصرف به نظر می رسیدند. یک دستکش بدون جفت، فنجانی که دسته نداشت، مداد کوچکی که تقریبا تا انتهایش تراشیده شده بود، یک چرخ کوچک، یک کلید زنگ زده و حتی یک چتر سوراخ.
روی هر وسیله برچسبی بود. مینا جلوی دستکش ایستاد. روی برچسب نوشته شده بود:
دستکش گمشده آقای پستچی. بعد از پیدا شدن جفتش، هر دو را به یک کودک سردسیر هدیه داد.
کنار آن، مداد کوچک قرار داشت:
با این مداد، آخرین نامه ای نوشته شد که پسری برای دوستش فرستاد. دوستش جواب داد و دوباره با او آشتی کرد.
مینا آرام گفت:
- این ها فقط چیزهای دورریختنی نیستند.
خانم نگهدارنده لبخند زد.
- درست است. هرکدامشان یک قصه دارند. بعضی چیزها خراب می شوند، اما قصه شان تمام نمی شود.
پدر به ساعت نگاه کرد، اما این بار چیزی نگفت. مینا کیسه کاغذی اش را بالا گرفت.
- من هم چند چیز آورده ام که نمی خواهم دورشان بیندازم. می توانند اینجا بمانند؟
خانم نگهدارنده به کیسه نگاه کرد.
- پیش از آن باید بدانیم چرا نمی خواهی دورشان بیندازی.
مینا فرفره چوبی را بیرون آورد.
- این را پدربزرگم برایم ساخته. وقتی کوچک بودم، هر بار می آمد خانه ما، فرفره را روی میز می چرخاند و می گفت: ببین، حتی چیزهای کوچک هم می توانند سفر کنند. حالا دیگر نمی چرخد.
خانم نگهدارنده فرفره را با دقت گرفت و زیر نور نگاه کرد.
- شاید بتوانیم آن را تعمیر کنیم.
مینا گفت:
- اما اگر تعمیر هم نشود، باز دلم نمی خواهد دورش بیندازم.
خانم نگهدارنده فرفره را پس داد.
- لازم نیست چیزی حتما کار کند تا ارزش نگه داشتن داشته باشد.
مینا دکمه آبی را نشان داد.
- این دکمه از پالتوی مادربزرگم افتاده. او می گفت وقتی جوان بوده، با آن پالتو هر روز به مدرسه می رفته. دیگر پالتو را ندارد، اما دکمه اش مانده.
بعد قاشق کج را بیرون آورد.
- این قاشق مال من است. وقتی کوچک بودم با آن غذا می خوردم. یک روز از دستم افتاد و کج شد. مامان گفت می توانیم دورش بیندازیم، اما من هنوز دوستش دارم.
و روبان سبز را نشان داد.
- این را خواهرم برایم بسته بود. حالا از شهر دیگری برایم نامه می فرستد. روبان از جعبه هدیه ام مانده.
خانم نگهدارنده سر تکان داد.
- این ها قصه های خوبی دارند. اما موزه ما قانون کوچکی دارد. هر چیزی که وارد می شود باید با یک قصه همراه باشد. تو قصه هایشان را گفتی، پس می توانند اینجا بمانند؛ البته اگر خودت بخواهی.
مینا یکی یکی وسایل را روی میز گذاشت. درست وقتی خانم نگهدارنده می خواست برای هر کدام برچسب بنویسد، صدای تق تقی از انتهای سالن آمد.
تق… تق… تق…
پدر برگشت. صدای دیگری از پشت قفسه ها شنیده شد. بعد صدای چرخ کوچکی که روی زمین می غلتید.
خانم نگهدارنده گفت:
- چه عجیب! این ساعت کسی در موزه نیست.
او چراغ انتهای سالن را روشن کرد. آنجا دری باریک دیده می شد که مینا قبلا متوجهش نشده بود. روی در نوشته بود: اتاق چیزهای بی قصه.
خانم نگهدارنده دستگیره را چرخاند، اما در باز نشد. دوباره امتحان کرد. چیزی از داخل جلوی در را گرفته بود.
- این در همیشه باز می شود. نمی دانم چه شده.
مینا گوشش را به در چسباند. صدایی شنید؛ شبیه صدای چند چیز که روی هم می افتند و به هم می خورند.
- شاید چیزهایی پشت در ریخته اند.
پدر گفت:
- بهتر است عجله نکنیم. باید ببینیم چطور می شود امن بازش کرد.
خانم نگهدارنده به قفسه کنار در اشاره کرد.
- کلید این اتاق باید همین جا باشد.
روی قفسه یک ردیف کلید آویزان بود. هر کلید برچسبی داشت. کلید شماره یک، دو و سه را امتحان کردند، اما هیچ کدام به قفل نخورد.
مینا گفت:
- شاید کلید گم شده باشد.
خانم نگهدارنده سرش را تکان داد.
- اینجا هیچ چیز را دور نمی اندازیم. کلید هم باید جایی باشد.
آن ها کل سالن را گشتند. پدر زیر میزها را نگاه کرد. خانم نگهدارنده صندوقچه ها را بررسی کرد. مینا بین قفسه ها آرام راه رفت و به برچسب ها نگاه کرد. شاید یکی از وسایل می توانست کمکشان کند.
نزدیک پنجره، چتری سوراخ قرار داشت. برچسبش را خواند:
چتر خانم بهشتی. با این چتر، دو نفر زیر باران به خانه برگشتند؛ با وجود سوراخش، چتر هنوز سایه می داد.
مینا چتر را برداشت. چوب دسته اش لق بود. وقتی آن را کمی تکان داد، چیزی از داخل دسته بیرون لغزید: کلیدی کوچک با یک نخ قرمز.
مینا فریاد زد:
- کلید را پیدا کردم!
خانم نگهدارنده کلید را گرفت و به در زد. در باز شد، اما پشتش راه بسته بود. چند جعبه و وسیله قدیمی روی هم افتاده بودند. کنار جعبه ها، چرخ کوچکی دیده می شد که مدام به قوطی فلزی می خورد و صدای تق تق می ساخت.
پدر گفت:
- باید وسایل را با دقت کنار بزنیم. شاید چیزی بشکند.
مینا جلو رفت. او قاشق کج خودش را بیرون آورد و با آن آرام خاک و خرده کاغذ را از کنار جعبه ها کنار زد. پدر جعبه سبک را برداشت. خانم نگهدارنده وسایل را یکی یکی بیرون آورد. چرخ کوچک همان طور می غلتید و به قوطی می خورد.
وقتی مسیر باز شد، آن ها وارد اتاق شدند. اتاق پر از چیزهایی بود که هنوز برچسب نداشتند. یک تکه طناب، قاب خالی، دکمه های جورواجور، سنگ صاف، جعبه بی در، قوطی خالی و تکه های کاغذ در همه جا دیده می شد.
مینا پرسید:
- چرا این ها هنوز برچسب ندارند؟
خانم نگهدارنده گفت:
- این ها را مردم آورده اند، اما قصه شان را نگفته اند. شاید بعضی ها فراموش کرده اند. شاید هم فکر کرده اند قصه شان به درد کسی نمی خورد.
مینا به قفسه ها نگاه کرد. ناگهان احساس کرد اتاق کمی غمگین است؛ انگار هر وسیله منتظر بود کسی آن را به یاد بیاورد.
صدای خیلی آرامی شنید:
- من را یادت می آید؟
مینا سرش را برگرداند.
- کی حرف زد؟
پدر و خانم نگهدارنده چیزی نشنیده بودند. اما مینا دوباره صدا را شنید؛ این بار از کنار یک قاب خالی.
- من را یادت می آید؟
مینا قاب را برداشت. پشتش، با مداد نوشته شده بود: برای عکس اولین روز مدرسه.
مینا رو به خانم نگهدارنده کرد.
-
این قاب عکس نداشته؟
-
نه. پیرمردی آن را آورده بود. گفت عکس گم شده و دیگر نمی خواهد قاب را نگه دارد. اما قصه اش را نصفه گفت و رفت.
مینا قاب را نزدیک تر برد. روی چوبش خراش کوچکی بود. وقتی انگشتش را روی خراش کشید، تصویر کوتاهی در ذهنش روشن شد: پسربچه ای با کیف بزرگ، ایستاده کنار زنی که دست او را گرفته بود. هر دو جلوی در مدرسه بودند. پسرک گریه می کرد و زن خم شده بود تا چیزی در گوشش بگوید.
مینا چشم هایش را باز کرد.
- این قاب مال کسی است که روز اول مدرسه ترسیده بوده. شاید مادرش به او گفته زود برمی گردد.
خانم نگهدارنده گفت:
-
از کجا فهمیدی؟
-
نمی دانم. انگار خود قاب یادش بود.
در همان لحظه، صدای آرام دیگری از گوشه اتاق آمد.
- من هم یک قصه دارم.
این بار صدا از قوطی فلزی بود. مینا در قوطی را باز کرد. داخلش یک تکه پارچه آبی و دکمه ای سفید بود.
پارچه را بیرون آورد و دید که گوشه اش دوخته نشده است. وقتی آن را لمس کرد، خاطره ای دیگر دید: دست های زنی که لباس کوچکی می دوخت. دختربچه ای کنار او نشسته بود و با تکه های پارچه برای عروسکش پتو درست می کرد. زن می گفت: هر تکه ای که اضافه می ماند، می تواند برای چیزی تازه به درد بخورد.
مینا گفت:
- این تکه پارچه از لباس کسی مانده. شاید آن دختر کوچک با تکه های اضافی برای عروسکش پتو درست می کرده.
خانم نگهدارنده با دقت به پارچه نگاه کرد.
- یک خانم آن را آورده بود. گفت مال مادرش است، اما نمی دانست چرا باید نگهش دارد.
مینا پارچه را به آرامی تا کرد و کنار قاب گذاشت.
سامانه موزه ناگهان به کار افتاد. البته نه دستگاهی که خنده ها را پاک می کرد، بلکه چراغ های اتاق. یکی پس از دیگری روشن شدند. انگار وقتی قصه ها گفته می شدند، اتاق هم روشن تر می شد.
مینا فهمید چیزهای بی قصه واقعا بی قصه نیستند. فقط کسی هنوز قصه شان را نشنیده است.
او و خانم نگهدارنده هر وسیله را بررسی کردند. مینا به سنگ صافی رسید که رویش یک خط سفید بود. آن را لمس کرد و به یاد پسربچه ای افتاد که کنار رودخانه سنگ جمع می کرد تا برای خواهرش راهی از میان گل ها بسازد. سنگی دیگر، یاد پدربزرگی را نشان داد که آن را در جیبش نگه می داشت چون نوه اش گفته بود شبیه قلب است.
یک مداد کوتاه، قصه نامه ای را داشت که کسی برای دوستش نوشته بود اما جرئت نکرده بود آن را بدهد. یک کفش کوچک و پاره، قصه پسری را داشت که با آن کفش اولین قدم هایش را برداشته بود. یک دکمه زرد، خاطره دختری را در خود داشت که با مادرش نشسته و برای لباس عروسک دکمه انتخاب کرده بود.
هر قصه که پیدا می شد، خانم نگهدارنده برچسب تازه ای می نوشت. پدر هم جعبه ها را مرتب می کرد. اما مینا می دانست هنوز خیلی چیزها مانده است. آن اتاق پر از وسایلی بود که منتظر بودند کسی قصه شان را بپرسد.
در میان قفسه ها، جعبه چوبی کوچکی دیده می شد که درش قفل بود. روی جعبه چیزی نوشته نشده بود. مینا پرسید:
- این را هم کسی آورده؟
خانم نگهدارنده گفت:
- همین دیروز. پیرزنی آن را گذاشت و رفت. فقط گفت: شاید روزی کسی بداند با آن چه کند.
مینا به جعبه نزدیک شد. قفل کوچکی داشت. او به کلیدهایی که پیدا کرده بودند نگاه کرد، اما هیچ کدام مناسب نبود. بعد یاد روبان سبزش افتاد. روبان را از کیسه بیرون آورد و دید که در گره اش چیزی سخت پنهان شده است.
او گره را باز کرد. میان پارچه، کلید کوچکی بود که به روبان دوخته شده بود.
مینا گفت:
- این کلید از اول با من بود!
پدر با تعجب پرسید:
- روبان را از کجا آورده بودی؟
مینا گفت:
- خواهرم آن را به هدیه ام بسته بود. شاید کلید را دیده و برای شوخی داخلش گذاشته.
کلید به قفل جعبه خورد و در باز شد. داخل جعبه، یک عکس قدیمی قرار داشت. در عکس، دختری جوان کنار زنی سالخورده نشسته بود. میان آن ها چند وسیله کوچک دیده می شد: یک فرفره چوبی، یک قاشق کج و یک تکه روبان سبز.
مینا نفسش را حبس کرد. آن ها شبیه وسایل خودش بودند.
خانم نگهدارنده عکس را نگاه کرد.
- عجیب است. این عکس را خودم قبلا ندیده ام.
پشت عکس نوشته شده بود:
برای کسی که فکر می کند چیزهای کوچک را باید دور انداخت.
مینا حس کرد کسی دارد به او نگاه می کند. زن سالخورده داخل عکس شبیه مادربزرگش نبود، اما در چشم هایش همان مهربانی را دید. دختر جوان هم انگار خواهر بزرگترش بود؛ شاید فقط شباهت داشت، شاید هم خاطره ای از خانواده ای دیگر بود.
داخل جعبه نامه ای نبود، اما یک تکه کاغذ کوچک پیدا شد که رویش نوشته بودند:
هر چیزی که شکسته، تمام نشده. بعضی وقت ها فقط باید کسی قصه اش را بشنود.
مینا به وسایل خودش نگاه کرد. فرفره پدربزرگ، دکمه مادربزرگ، قاشق کج و روبان خواهرش، هر کدام قصه ای داشتند. آن ها خراب یا بی مصرف نبودند. هر کدام راهی بودند که خاطره ای از یک نفر به نفر دیگر برسد.
خانم نگهدارنده گفت:
- فکر می کنم این جعبه باید در بخش تازه ای از موزه قرار بگیرد.
مینا پیشنهاد کرد اسم بخش را بگذارند: چیزهایی که هنوز قصه دارند.
همه موافقت کردند. خانم نگهدارنده برای هر وسیله برچسبی نوشت. مینا هم برای فرفره خودش یک برچسب انتخاب کرد:
فرفره پدربزرگ. دیگر نمی چرخد، اما یادآور جمله ای است که می گفت: چیزهای کوچک هم می توانند سفر کنند.
برای دکمه نوشت:
دکمه پالتوی مادربزرگ. سال ها در جیبش بوده و قصه راه مدرسه را به یاد دارد.
برای قاشق کج نوشت:
قاشق مینا. وقتی افتاد، شکلش عوض شد؛ اما هنوز می شود با آن چیزهایی را از زیر جعبه ها بیرون آورد.
وقتی همه کارها تمام شد، مینا تصمیم گرفت وسایلش را به موزه بسپارد. اما خانم نگهدارنده گفت:
- لازم نیست همه چیز را به موزه بدهی. می توانی بعضی چیزها را پیش خودت نگه داری. مهم این است که بدانی چرا نگهشان می داری.
مینا فرفره را دوباره داخل کیسه گذاشت. دکمه و روبان را هم نگه داشت، اما قاشق کج را به موزه سپرد تا برچسبش کنار چتر سوراخ و فنجان بی دسته قرار بگیرد. او می خواست قاشق آنجا بماند، چون با آن راه ورود به اتاق چیزهای بی قصه را باز کرده بود.
از آن روز به بعد، موزه هر هفته یک برنامه تازه داشت. مردم وسایلی را می آوردند که نمی دانستند با آن ها چه کنند: کفش قدیمی، عکس پاره، مداد کوتاه، قاب خالی یا اسباب بازی شکسته.
مینا به بازدیدکننده ها کمک می کرد تا قصه وسایلشان را پیدا کنند. او از هر کس می پرسید:
-
این وسیله را از کجا آورده ای؟
-
چه کسی از آن استفاده می کرد؟
-
وقتی آن را می بینی، چه چیزی یادت می آید؟
بعضی ها اول جواب نمی دادند. بعد که چند لحظه فکر می کردند، ناگهان لبخند می زدند یا قصه ای تعریف می کردند که سال ها در ذهنشان پنهان مانده بود.
یک روز، پیرمردی با قاب عکس خالی به موزه آمد. گفت هیچ خاطره ای از آن ندارد و می خواهد دورش بیندازد. مینا قاب را گرفت و پشتش را نگاه کرد. همان خراش کوچک را دید.
او پرسید:
- شما روز اول مدرسه از مادرتان ترسیده بودید که تنهایتان بگذارد؟
پیرمرد با تعجب نگاهش کرد.
- چطور فهمیدی؟
مینا گفت:
- شاید قاب یادش بود.
پیرمرد خندید و گفت:
- مادرم آن روز تا پشت پنجره مدرسه ایستاده بود تا مطمئن شود من گریه نمی کنم. وقتی برگشتم، قاب را برایم خرید. قرار بود عکس روز اول مدرسه را داخلش بگذاریم، اما هیچ وقت عکسی نگرفتیم.
مینا برچسبی نوشت و آن را کنار قاب گذاشت. پیرمرد مدتی به قاب نگاه کرد و بعد گفت:
- حالا که قصه اش را به یاد آوردم، شاید نخواهم دورش بیندازم.
وقتی آن روز موزه تعطیل شد، مینا با پدرش به خانه برگشت. کیسه کاغذی سبک تر شده بود. فرفره هنوز نمی چرخید و دکمه هنوز به هیچ لباسی وصل نبود. با این حال، مینا احساس نمی کرد آن ها بی استفاده اند.
پدر گفت:
- امروز فهمیدم بعضی چیزها را نگه می داری، چون به ما یادآوری می کنند از کجا آمده ایم.
مینا گفت:
- و بعضی ها را نگه می داریم تا قصه شان را به کسی دیگر بگوییم.
پدر سر تکان داد.
- فکر کنم این موزه به درد همه ما می خورد.
مینا فرفره را از کیسه بیرون آورد و روی کف دستش گذاشت. این بار فرفره نچرخید، اما مینا آن را به آرامی به پدر داد تا قصه پدربزرگ را برایش تعریف کند. پدر گفت پدربزرگ این فرفره را از یک تکه چوب باقی مانده ساخته بود و آن را برای تولد مینا آورده بود.
وقتی پدر قصه را تعریف می کرد، مینا فرفره را میان انگشت هایش نگه داشت. فرفره دیگر سفر نمی کرد؛ اما قصه اش از دهان پدر بیرون آمد و به گوش مینا رسید. شاید همین هم نوع دیگری از سفر بود.
مینا آن شب فهمید که همه چیزهای قدیمی لازم نیست در قفسه موزه باشند. بعضی ها در خانه می مانند، بعضی ها به دست دیگری سپرده می شوند و بعضی ها فقط وقتی دورشان نمی اندازیم، فرصت پیدا می کنند قصه شان را تعریف کنند.
-
کوه های رنگی آلاداغلار زنجان
ارسال نظر