داستان شب/ وقتی اسم‌ ها قایم شدند /قصه درمانی / مناسب گروه سنی ۸ تا ۱۱ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، نام هر کودک بخشی از هویت اوست و احترام گذاشتن به شیوه‌ ای که دوست دارد صدایش کنند، می‌ تواند موضوع گفت‌ وگویی ساده و مهم میان والدین و فرزند باشد. پس از خواندن داستان، می‌ توانید از کودک بپرسید دوست دارد دیگران او را با چه نامی صدا بزنند و چرا.

------------------------------------------------------------------------------------

وقتی اسم ها قایم شدند

صبح دوشنبه، ماهان از خانه بیرون آمد و مثل همیشه به طرف مدرسه راه افتاد. سر کوچه که رسید، ایستاد. تابلوی آبی خیابان خالی بود. نه نامی رویش مانده بود، نه حتی یک حرف کوچک.

ماهان فکر کرد شاید باران دیشب رنگ تابلو را پاک کرده باشد. به تابلوی خیابان بعدی نگاه کرد. آن هم خالی بود.

وقتی به نانوایی رسید، روی شیشه مغازه فقط یک کاغذ سفید چسبیده بود. نام نانوایی ناپدید شده بود. مرد نانوا پشت پیشخوان ایستاده بود و با نگرانی به تابلو نگاه می کرد.

ماهان پرسید:

- عمو، چرا اسم مغازه تان را برداشته اید؟

نانوا گفت:

- من برنداشته ام. صبح که آمدم، اسمش نبود. حتی یادم نمی آید قبلا چه نوشته بود.

ماهان با تعجب گفت:

- اسم نانوایی تان را یادتان نیست؟

نانوا دستش را به پیشانی زد.

- عجیب است. می دانم هر روز نان می پزم و اینجا مغازه دارم، اما اسم مغازه از ذهنم رفته.

ماهان با عجله راه افتاد. هرچه جلوتر می رفت، تابلوهای بیشتری بی نام می شدند. روی در داروخانه، نامی دیده نمی شد. کتابخانه هم نامش را از دست داده بود. حتی تابلوهای مدرسه خالی بودند.

وقتی ماهان به مدرسه رسید، همه بچه ها توی حیاط جمع شده بودند. مدیر مدرسه سعی می کرد بفهمد کلاس ها کجا هستند، چون برچسب های روی درها هم پاک شده بودند. روی تخته کلاس، نام معلم ها نبود. روی دفترها، نام دانش آموزان محو شده بود.

خانم راد، معلم کلاس ماهان، با نگرانی گفت:

- بچه ها، انگار اسم ها از همه جا ناپدید شده اند.

کیانا، دوست ماهان، دفترش را بالا گرفت.

- اسم من هم پاک شده. فقط یک لکه آبی مانده.

ماهان به دفتر نگاه کرد. واقعا اسم کیانا نبود. اما همه می دانستند او کیست. ماهان رو به او کرد و گفت:

- تو کیانا هستی. من می دانم.

کیانا لبخند تلخی زد.

- من هم اسمم را می دانم، اما انگار وقتی روی کاغذ نوشته شده بود، حس می کردم واقعا مال من است.

زنگ مدرسه به صدا درآمد، اما هیچ کس نفهمید زنگ مخصوص کدام کلاس است. بچه ها به راهرو رفتند. خانم راد گفت بهتر است همه به کلاس برگردند، اما چون برچسب روی درها پاک شده بود، دانش آموزان نمی دانستند کدام اتاق کلاس خودشان است.

ماهان گفت:

- شاید اسم ها قایم شده اند و باید پیدایشان کنیم.

یکی از بچه ها خندید.

- اسم که پا ندارد قایم شود.

ماهان به تخته نگاه کرد. با گچ نوشت: «ماهان». اسمش روی تخته ظاهر شد، اما چند ثانیه بعد کم رنگ شد و ناپدید گشت.

خانم راد گفت:

- شاید اسم ها از کلمه ها خسته شده اند.

بچه ها ساکت شدند.

- یعنی چه؟ - کیانا پرسید.

خانم راد گفت:

- نمی دانم. اما وقتی چیزی از همه جا ناپدید می شود، باید بفهمیم چه چیزی باعثش شده.

ماهان در دفترش یک فهرست ساخت. «اسم هایی که گم شده اند»: خیابان، نانوایی، مدرسه، کتابخانه، کلاس ها، اسم بچه ها.

بعد زیرش نوشت: «اسم ها آخرین بار کجا دیده شدند؟»

کسی جواب نداشت. ماهان از خانم راد اجازه گرفت تا با کیانا و چند نفر از همکلاسی هایش در محوطه مدرسه بگردد. آن ها از کنار باغچه گذشتند. روی برچسب گلدان ها هم چیزی نمانده بود. گیاهان از اسمشان محروم شده بودند.

سارا گفت:

- اگر اسم گل ها را فراموش کنیم، چطور به آن ها آب بدهیم؟

کیانا جواب داد:

- می توانیم شکلشان را بشناسیم. اما اسمشان کمک می کند وقتی درباره شان حرف می زنیم، دقیق تر باشیم.

در گوشه باغچه، درختی قدیمی ایستاده بود. بچه ها آن را «درخت توت» صدا می کردند، اما کسی نمی دانست اسم واقعی اش چیست. روی تنه درخت، نوشته ای کم رنگ ظاهر شد. ماهان نزدیک رفت. کلمات آرام آرام پدیدار شدند:

«اسم ها کجا می روند وقتی کسی آن ها را صدا نمی زند؟»

بچه ها به هم نگاه کردند. اسم روی تنه درخت دوباره محو شد.

ماهان گفت:

- شاید اسم ها قایم نشده اند. شاید کسی آن ها را صدا نمی زند.

سارا گفت:

- اما ما هر روز همدیگر را صدا می زنیم.

کیانا گفت:

- شاید اسم ها فقط وقتی زنده می مانند که کسی آن ها را با معنی صدا کند.

ماهان پرسید:

- یعنی اگر اسم کسی را مسخره کنیم یا اشتباه صدا بزنیم، ناراحت می شود؟

کیانا شانه بالا انداخت.

- شاید. یادته پارسال بچه ها اسم من را کوتاه می کردند و من خوشم نمی آمد؟ به آن ها گفتم دوست دارم کیانا صدایم کنند. وقتی درست گفتند، احساس کردم من را دیده اند.

خانم راد که پشت سرشان آمده بود، گفت:

- اسم هر آدمی بخشی از داستان اوست. گاهی دیگران برایش انتخابش کرده اند، گاهی خودش با آن بزرگ شده. وقتی با احترام صدایش می کنیم، به او می گوییم حضورش برایمان مهم است.

ماهان از آن ها خواست همه به میدان اصلی شهر بروند. شاید آنجا سرنخی پیدا کنند. گروهی از بچه ها از مدرسه بیرون آمدند و به سمت میدان رفتند. راه ها بی نام بودند و مردم نمی دانستند از کجا باید به کجا بروند. مردی کنار چهارراه ایستاده بود و می پرسید:

- ببخشید، این خیابان به کجا می رود؟

کسی جواب نداشت.

ماهان گفت:

- از این طرف به میدان می رسید. از کنار پارک می گذرید و بعد یک کوچه باریک می بینید.

مرد پرسید:

- اسم خیابان چیست؟

ماهان مکث کرد. اسم خیابان هم از ذهنش پریده بود. اما مسیر را بلد بود.

- نمی دانم. ولی می توانم راه را نشان بدهم.

آن ها مرد را تا میدان همراهی کردند. آنجا همه مغازه دارها و ساکنان شهر جمع شده بودند. هیچ کس اسم میدان را به یاد نمی آورد. وسط میدان، حوض کوچکی بود که آبش کم شده بود. کنار حوض، پیرزنی نشسته بود و با انگشت روی خاک خط می کشید.

ماهان جلو رفت.

- شما می دانید اسم این میدان چیست؟

پیرزن گفت:

- زمانی می دانستم. اما حالا یادم نمی آید. اینجا را همیشه میدان قصه ها صدا می کردند.

ماهان گفت:

- چرا میدان قصه ها؟

پیرزن لبخند زد.

- چون عصرها مردم روی نیمکت ها می نشستند و برای بچه ها قصه می گفتند. اما سال هاست کمتر کسی وقت می گذارد. نیمکت ها خالی مانده اند و قصه ها هم کم شده اند.

ماهان به اطراف نگاه کرد. کنار میدان چند نیمکت خاک گرفته بود. او گفت:

- شاید باید دوباره برای هم قصه بگوییم.

پیرزن پرسید:

- چه ربطی به اسم ها دارد؟

ماهان جواب نداد. مطمئن نبود. اما فکر می کرد اسم ها وقتی صدا زده می شوند، با قصه ها هم زنده می مانند.

او از مردم خواست هر کس یک خاطره درباره میدان تعریف کند. اول کسی چیزی نگفت. بعد نانوا جلو آمد و گفت:

- من وقتی بچه بودم، با پدرم صبح زود از این میدان رد می شدم. پدرم به من یاد داد چطور نان داغ را بدون سوختن دست نگه دارم.

مردی که از راه پرسیده بود گفت:

- من سال ها پیش همین جا برای اولین بار همسرم را دیدم. او از روی نیمکت کتاب می خواند و من اسم کتاب را پرسیدم.

پیرزن قصه ای تعریف کرد درباره کودکی که در میدان گم شده بود و مردم با هم کمک کرده بودند او را به خانه برگردانند. هر خاطره که گفته می شد، آب حوض کمی بالا می آمد.

بچه ها متوجه شدند که روی دیوار میدان حروفی ظاهر شده اند. اول یک نقطه، بعد چند خط و سپس کلمه ای کامل: «میدان قصه ها».

همه با تعجب به نوشته نگاه کردند. نام میدان برگشته بود.

نانوا فریاد زد:

- اسم برگشت!

ماهان پرسید:

- پس باید خاطره ها و قصه ها را نگه داریم؟

پیرزن گفت:

- اسم ها به تنهایی کافی نیستند. باید بدانیم چرا آن ها را انتخاب کرده ایم و به چه چیزی اشاره می کنند.

ناگهان باد شدیدی وزید. از بالای میدان، چند کاغذ سفید در هوا چرخیدند. مردم دست هایشان را بالا گرفتند تا آن ها را بگیرند. روی هر کاغذ یک اسم نوشته شده بود. بعضی اسم خیابان ها بودند، بعضی نام مغازه ها و بعضی نام آدم ها.

یک کاغذ روی زمین جلوی ماهان افتاد. روی آن نوشته شده بود «کیانا». او کاغذ را برداشت و به دوستش داد.

کیانا اسمش را خواند. کاغذ در دستش روشن شد و بعد به شکل نوری کوچک در هوا رفت و روی دفترش نشست. اسم او روی جلد دفتر برگشت.

بعد کاغذ دیگری روی دست خانم راد افتاد: «مدرسه باران». او اسم مدرسه را با صدای بلند خواند. تابلوهای مدرسه که از میدان دیده می شدند، نامشان را پس گرفتند.

اسم ها یکی یکی به صاحبانشان برگشتند، اما چند کاغذ هنوز سفید بودند. مردم آن ها را می گرفتند و نمی دانستند متعلق به چه کسی است.

پیرزن گفت:

- برای اینکه اسم ها را پیدا کنیم، باید از هم بپرسیم. شاید بعضی ها دوست دارند با اسم دیگری صدایشان کنیم. شاید بعضی ها می خواهند نامشان درست گفته شود. اسم را نمی شود حدس زد؛ باید گوش داد.

ماهان کنار یکی از مردها رفت که تنها ایستاده بود.

- اسم شما چیست؟

مرد گفت:

- اسمم اسماعیل است. اما همه مرا حاجی صدا می کنند. من دوست دارم نوه هایم اسماعیل صدایم کنند، چون پدرم این اسم را برایم انتخاب کرده.

ماهان گفت:

- پس اسم شما اسماعیل است.

مرد لبخند زد. یک کاغذ سفید از هوا پایین آمد و رویش «اسماعیل» نوشته شد. مرد آن را گرفت و نامش را با صدای بلند گفت.

دختری هم که کنار نانوا ایستاده بود، گفت:

- اسم من آوا است. اما بعضی ها مرا آوی صدا می کنند. من دوست دارم همان آوا صدایم کنند.

نانوا گفت:

- ببخشید آوا. از این به بعد درست صدایت می کنم.

کاغذ دیگری ظاهر شد و اسم آوا را به او رساند.

کم کم مردم یاد گرفتند که اسم هر کس را از خودش بپرسند. بعضی ها نام خانوادگی شان را هم گفتند. بعضی ها توضیح دادند که چه کسی اسمشان را انتخاب کرده و چرا. بعضی ها گفتند از اسمشان خوششان می آید و بعضی دیگر گفتند هنوز درباره آن احساس خاصی ندارند. مهم این بود که هیچ کس مجبور نبود درباره اسمش توضیح بدهد، اما اگر دوست داشت، دیگران گوش می دادند.

آن روز، نام خیابان ها، مغازه ها و مدرسه ها برگشت. روی تابلو نانوایی دوباره نوشته شد «نان داغ رستگار». روی داروخانه، نام «داروخانه مهربان» پیدا شد. کتابخانه نامش را پس گرفت و روی تابلوی کلاس ماهان، اسم همه دانش آموزان ظاهر شد.

اما آخرین کاغذ هنوز سفید بود. هیچ کس نمی دانست اسم چه چیزی یا چه کسی روی آن بوده.

ماهان کاغذ را برداشت. وقتی آن را لمس کرد، کلمه ای کم رنگ رویش پیدا شد: «گوش دادن».

او کاغذ را به پیرزن داد.

- شاید این اسم آخر، مال چیزی است که باید دوباره یادمان بیاید.

پیرزن گفت:

- گوش دادن اسم یک آدم نیست. اما اگر اسم ها را بشنویم و درست به زبان بیاوریم، آن ها کمتر گم می شوند.

مردم میدان ساکت شدند. بعد هر کس نام یک نفر را که دوست داشت صدا زد. نانوا پسرش را صدا کرد. مادرها نام بچه هایشان را گفتند. بچه ها نام دوستانشان را صدا زدند. خانم راد اسم تک تک شاگردان کلاس را شمرد. ماهان هم رو به کیانا کرد و گفت:

- کیانا، می خواهی بعد از مدرسه با هم به کتابخانه برویم؟

کیانا جواب داد:

- بله، ماهان.

کاغذ سفید در هوا چرخید و تبدیل به نوری کوچک شد. نور به بالای میدان رفت و در تابلو نشست. زیر نام میدان قصه ها، جمله ای تازه نوشته شد:

«اسم ها را با احترام صدا بزنید؛ پشت هر اسم، کسی ایستاده است.»

از آن روز به بعد، مردم شهر هر سال یک روز را روز نام ها نامیدند. در آن روز، هر کس اگر دلش می خواست، داستان اسمش را تعریف می کرد. بعضی داستان ها کوتاه بودند و بعضی بلند. بعضی ها خنده دار بودند و بعضی ها آدم را به فکر می بردند.

ماهان هم یک بار داستان اسم خودش را تعریف کرد. گفت پدر و مادرش این اسم را انتخاب کرده بودند چون دوست داشتند نامی کوتاه و روشن داشته باشد. اما او اضافه کرد که اسمش فقط حروفی روی دفتر نیست؛ اسمش صدایی است که مادر با آن صدایش می کند، نامی است که دوستانش با آن به بازی دعوتش می کنند و کلمه ای است که وقتی خودش را معرفی می کند، یعنی «من اینجا هستم».

از آن به بعد، وقتی کسی را نمی شناختند، به جای حدس زدن یا لقب گذاشتن، می پرسیدند:

- دوست داری چه طور صدایت کنیم؟

و هر بار که این سؤال را با مهربانی می پرسیدند، اسم ها در شهر کمی محکم تر سر جای خود می ماندند.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1258778
  • فیلم/عمارت تاریخی کلاه‌فرنگی تبریز در عصر پاییزی