انشا در مورد عید نوروز 1405 / شب های تهران زیر بمباران دشمن
اجتماعی رکنا: شبهای تهران این روزا یه جور دیگهای شده بود. وقتی هوا تاریک میشد، ما بچهها دیگه دنبال ماه و ستاره نمیگشتیم، چون بعضی وقتها آسمون زنگ میزد و صدای وحشتناکی میومد. بعضی از آدم ها از شهر رفتن، ولی ما و خیلی از همسایهها تو تهران موندیم.
بابا میگفت: «ما نباید از خونه مون بریم، این خونه ماست.» ولی راستش من یه کم ترسیده بودم.
ولی یه اتفاق خیلی قشنگ افتاد که منو یهو قهرمان کرد! شب ها که صدای انفجار می آمد، هیچ کس تو خونه نمی موند و مثل موش ها تو سوراخ قایم نمی شد. همه می رفتیم پشت بوم ها یا می اومدن تو کوچه و میدان های نزدیک خونه. ما بچه ها هم دور هم جمع میشدیم. انگار یه مهمونی بزرگ تو تاریکی بود!
تو یکی از همین شب ها، یه چیزی دیدم که اصلاً نمی تونم فراموشش کنم. تو اون جمعیت آدم های بزرگ، یه دانش آموز بود که خیلی شبیه خودم بود، شاید هم هم کلاسی من بود، نمیدونم!
دستاش رو بالا گرفته بود و یه پرچم ایران تو دستش بود. سبز، سفید، قرمز! اون پسر هی پرچم رو تکان میداد. نه آروم، نه که کسی نبینه! هی میزد بالا و پایین که باد بیاد تو پارچه ش و پف کنه. وقتی باد میخورد تو پرچم، یه صدای «فُر فُر» دلنشین میومد.
من با چشمام ریز میشدم بهش نگاه میکردم. آسمون پر از نور و صدای ترسناک بود، اما اون پسر اصلاً نترسیده بود! انگار اون پرچم یه چوب جادویی بود تو دستش که داشت دشمن ها رو می ترسوند. با هر بار تکان دادن پرچم، انگار میگفت: «ما اینجاییم! به ما چه کاره؟ ایران مال ماست!»
یه لحظه فکر کردم اون پرچم شبیه کاپشن ابرقهرمان هاست که تو باد پف می کنه. منم بدون اینکه به کسی چیزی بگم، کف دستامو گذاشتم زیر بغلم و مثل اون شروع کردم به تکان دادن دستام. بعدش بچه های دیگه هم دیدن و ما همگی شروع کردیم به تکان دادن دستامون تو هوا.
اون شب، من فهمیدم شجاعت یعنی چی. شجاعت یعنی وقتی آسمون زلزله میخوره و ترسناکه، تو پرچم کشورت رو بالا نگه داری و بگی من اینجام. من به اون دانش آموز خیلی افتخار میکنم. وقتی نوروز شد و بهار اومد، فهمیدم این پرچم سبز و سفید و قرمز، به خاطر همون بچه ها و آدم های شجاعه که تو سردترین و تاریکترین شب ها، اجازه ندادن رنگش کم بشه.
منم تصمیم گرفتم وقتی مدرسه باز بشه، یه پرچم کوچیک تو کیفم بذارم، تا همیشه یادم باشه من هم یه ایرانی شجاعم!
ارسال نظر