انشا در مورد عید نوروز 1405 / ما رفتیم تو طبیعت قایم شدیم
اجتماعی رکنا: نوروز امسال یه چیزای خیلی عجیب و غریب بود! هم ترس داشت، هم خنده، و هم کلی خاکی شدن!
یه روزایی بود که شهر ما خیلی ناامون شده بود. صدای آژیر میومد و اخبار میگفت قراره بمب بیاد. من و بابا و مامان خیلی سریع، سریع، چندتا از لباسهامون رو انداختیم تو کیسه و از شهر فرار کردیم. اصلاً وقت نکردم عروسکها و اسباببازیهامو ببرم!
پدرمون ما رو برد یه روستای خیلی کوچیک تو شمال. بعضی از فامیلها هم رفته بودن تو هتل یا ویلای دوستاشون. انگار بودیم تو یه بازی قایمموشک خیلی بزرگ؛ ما قایم شده بودیم تو آغوش طبیعت تا بمبها نتونن پیدامون کنه!
شبها کنار هم مینشستیم و اخبار رو نگاه میکردیم. وقتی میدیدیم شهر خودمون درسته، دلمون گرفته میشد، ولی مامان میگفت: «نترسید، اینجا امنه.» تو روستای ما که آژیر خطر نداشت، فقط صدای قورباغهها و جغدها میومد که میخواستن ما بخوابونن!
ولی ببینید بهترین قسمت ماجرا کجا بود؟ روزها! وقتی صبح از خونه که در واقع همون ویلا یا هتل بود بزن بیرون، وای چه حالی داشت!
چون تو شهر بودیم و همیشه میترسیدیم بریم پارک، حالا حسابی اذیت شده بودیم. ولی تو روستا، طبیعت مثل یه مادر مهربان اومد بغل کرد. ما رفتیم تو جنگل و من اولین بار بودم کفشهامو درآوردم و پاهای برهنمو گذاشتم رو چمنهای خیس. یواشیواش راه میرفتم که خار نیفته تو پام!
برگهای خشک روی زمین رو پامون میشکستیم. صدامون میومد: «قرّقوق... قرّقوق!» رفتیم کنار یه رودخونه، سنگها رو بالا میزدیم که ببینیم زیرشون سختپوست هست یا نه. یه روز رفتیم تو باغ نارنج و من خودم با دستم یه نارنگی چیدم. وقتی پوستمو کندم، بوی بهار نارنج تمام بینیمو پر کرد. یه بار هم با بچههای همسایه تو روستا گرگمبههوا بازی کردیم و تا لنگ ظهر دویدیم و کلی خندیدیم.
حالا که تعطیلات داره تموم میشه، داریم برمیگردیم به شهر خودمون. دلم برای مدرسه ، معلم و دوستام تنگ شده ولی هنوز هم جنگ ادامه داره و ما هنوز هم نمی تونیم بریم مدرسه ... ولی خب، این نوروز یه چیزی به من یاد داد؛ یاد گرفت که وقتی تو شهر جای بازی نداریم، طبیعت همونقدر بزرگ هست که همه جا رو به ما بده تا بازی کنیم.
امیدوارم امسال شهر ما هم بعد از جنگ، مثل جنگلها، پر از گل و خنده بشه. منم مثل پرنده های بهار، پر می رم تو کوچه های شهر و دوباره شروع میکنم به خندیدن!
ارسال نظر