داستان شب/ پادشاهی که فقط با سؤال حکومت می کرد/ قصه درمانی/ مناسب گروه سنی ۸ تا ۱۱ سال
رکنا: پادشاه این قصه به جای پاسخ های آماده، سؤال می پرسد و از مردم می خواهد برای حل مشکل چشمه با هم فکر کنند.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، پرسیدن سؤال های درست به کودک کمک می کند پیش از نتیجه گیری، به علت ها و راه حل های مختلف فکر کند. والدین می توانند هنگام خواندن داستان، نظر فرزندشان را درباره تصمیم های روژان و راهی که مردم برای حل مشکل پیدا کردند، بپرسند.
-------------------------------------------------------------------------------------------
پادشاهی که فقط با سؤال حکومت می کرد
در سرزمین دوری به نام پرسشستان، پادشاهی زندگی می کرد که هیچ وقت جواب آماده نمی داد. هر وقت وزیرها برایش خبری می آوردند، به جای اینکه فرمانی صادر کند، سؤال می پرسید.
اگر وزیر کشاورزی می گفت: امسال محصول گندم کم شده است، پادشاه می پرسید: چرا کم شده؟
اگر وزیر شهر می گفت: مردم از چشمه آب نمی آورند، پادشاه می پرسید: چه چیزی باعث شده از چشمه دور بمانند؟
اگر فرمانده می گفت: دروازه شهر خراب است، پادشاه می پرسید: چه کسی می تواند آن را تعمیر کند؟
وزیرها از این روش خسته شده بودند. آنها دوست داشتند پادشاه فقط بگوید: این کار را بکنید یا آن کار را نکنید. اما پادشاه همیشه می گفت: اگر من برای هر چیزی جواب آماده بدهم، چه وقت شما یاد می گیرید خودتان فکر کنید؟
در همان پادشاهی، دختری به نام روژان زندگی می کرد. روژان دختر نانوا بود و هر روز صبح به پدرش کمک می کرد. او کنجکاو بود و سؤال های زیادی می پرسید.
چرا نان وقتی در تنور می رود پف می کند؟
چرا آب جویبار همیشه از سربالایی نمی رود؟
چرا بعضی آدم ها با هم قهر می کنند، حتی وقتی هر دو دلشان می خواهد آشتی کنند؟
یک روز، روژان در راه بازار دید که مردم جلوی چشمه جمع شده اند. آب چشمه کم شده بود. چند نفر سطل های خالی در دست داشتند و با هم بحث می کردند.
یکی می گفت: باید آب را برای محله بالایی ببندیم.
دیگری می گفت: نه، اول باغ ها باید آب بگیرند.
پیرمردی گفت: اگر همه همین طور بحث کنند، هیچ کس آب نمی برد.
روژان به چشمه نزدیک شد و به سنگ ها نگاه کرد. آب از شکاف باریکی بیرون می آمد، اما روی زمین پخش می شد و پیش از رسیدن به حوض، در خاک فرو می رفت.
او با خودش گفت: شاید مشکل کمبود آب نیست. شاید آب راهش را گم کرده.
روژان پیش پدرش برگشت و ماجرا را گفت. پدرش دست های آردی اش را پاک کرد و پرسید: برای فهمیدن این موضوع چه کار می توانی بکنی؟
روژان جواب نداد. بیرون رفت و چشمه را از بالادست نگاه کرد. کمی بالاتر، شاخه های افتاده و سنگ های بزرگ جلوی آب را گرفته بودند. آب از راه همیشگی اش نمی گذشت و از میان خاک نرم به پایین می ریخت.
روژان دنبال کسی گشت که کمکش کند. اما چند بزرگسال که دیدند او می خواهد درباره مسیر آب حرف بزند، گفتند: این کار بزرگان است.
روژان جواب داد: اما آب منتظر نمی ماند تا من بزرگ شوم.
آن روز خبر مشکل به قصر رسید. وزیر آب با اخم وارد تالار شد و گفت: اعلی حضرت، چشمه خشک شده و مردم نمی دانند چه کنند.
پادشاه پرسید: آیا واقعا چشمه خشک شده؟
وزیر گفت: آبش خیلی کم است.
پادشاه پرسید: آیا کسی مسیر آب را تا بالادست دنبال کرده؟
وزیر مکث کرد. نه، هنوز نه.
پادشاه پرسید: چه کسی می تواند این کار را انجام دهد؟
وزیر نگاهش را پایین انداخت. نمی دانم.
در همان لحظه، روژان که همراه پدرش برای آوردن نان به قصر آمده بود، جلو رفت و گفت: من می دانم.
وزیر گفت: تو؟
پادشاه دستش را بالا برد تا وزیر ساکت شود. روژان، چه چیزی دیده ای؟
روژان همه ماجرا را تعریف کرد: شاخه ها، سنگ ها و آبی که از مسیر اصلی بیرون زده بود. پادشاه پرسید: برای پاک کردن راه آب به چه چیزهایی نیاز داری؟
روژان گفت: چند نفر، سبد، بیلچه و طناب. اما مهم تر از همه، باید مردم محله های پایین و بالا با هم کار کنند. اگر هر کس فقط به فکر سهم خودش باشد، آب دوباره در خاک گم می شود.
پادشاه رو به وزیر کرد و پرسید: چه کسی می تواند به جمع کردن مردم کمک کند؟
وزیر گفت: من می توانم پیغام بفرستم.
پادشاه دوباره پرسید: آیا پیغام کافی است یا باید خودمان هم آنجا برویم؟
این بار وزیر فهمید که منظور پادشاه چیست. بهتر است خودمان هم برویم.
فردای آن روز، پادشاه با روژان و چند وزیر به چشمه رفت. مردم وقتی پادشاه را دیدند، از بحث دست کشیدند. اما هنوز هرکس حرف خودش را می زد.
پادشاه به جای اینکه همه را ساکت کند، پرسید: اگر امروز آب به حوض نرسد، چه کسی بیشتر آسیب می بیند؟
زنی گفت: بچه ها و بیمارها. آنها آب پاک لازم دارند.
کشاورزی گفت: اگر تا چند روز آب به باغ نرسد، درخت ها آسیب می بینند.
پادشاه پرسید: آیا راهی هست که هم آب آشامیدنی برسد و هم باغ ها کاملا بی آب نمانند؟
روژان به حوض اشاره کرد. اگر اول مسیر را باز کنیم، شاید آب بیشتر شود. بعد می توانیم با نوبت بندی، آب را به خانه ها و باغ ها برسانیم.
مردم یک لحظه ساکت شدند. بعد یکی گفت: من طناب می آورم.
دیگری گفت: من بیلچه دارم.
کشاورز گفت: من چند سبد می آورم تا شاخه ها را جمع کنیم.
حتی کسانی که صبح با هم دعوا کرده بودند، کنار هم ایستادند. آنها شاخه ها را کنار زدند، سنگ ها را جابه جا کردند و راه باریک آب را با دست و بیلچه باز کردند. روژان از بالادست مسیر را نشان می داد. پادشاه هم شنلش را بالا زد و سبدی برداشت.
وزیر آب با تعجب گفت: اعلی حضرت، شما خودتان سبد می برید؟
پادشاه پرسید: اگر کار دست همه است، چرا دست من بیکار بماند؟
چند ساعت بعد، آب دوباره در مسیر اصلی افتاد و به حوض رسید. صدای جاری شدنش آن قدر قشنگ بود که بچه ها شادی کردند. مردم از آب آشامیدنی خانه ها را پر کردند و بعد قرار گذاشتند برای باغ ها نوبت تعیین کنند.
پادشاه پرسید: چه چیزی یاد گرفتیم؟
روژان گفت: اینکه وقتی چیزی خراب می شود، باید اول بفهمیم مشکل از کجاست.
پیرمردی گفت: و اینکه با دعوا آب بیشتری به دست نمی آید.
وزیر آب گفت: و اینکه گاهی کسی که کوچک تر است، چیزی را می بیند که ما ندیده ایم.
پادشاه لبخند زد. پس پرسش بعدی من این است: چطور کاری کنیم چشمه دوباره گرفتار شاخه و سنگ نشود؟
مردم پیشنهادهایی دادند. قرار شد هر ماه گروهی مسیر آب را بررسی کند. روژان هم گفت می تواند نقشه کوچکی از چشمه و جویبار بکشد تا همه بدانند کجاها باید مراقب باشند.
از آن روز به بعد، مردم پرسشستان کم کم عادت کردند پیش از تصمیم گرفتن، از خودشان سؤال کنند. وقتی چیزی کم می شد، می پرسیدند: چرا؟ وقتی دو نفر با هم اختلاف پیدا می کردند، می پرسیدند: هر کدام چه چیزی را می خواهید؟ و وقتی کاری سخت به نظر می رسید، می پرسیدند: چه کسی می تواند کمک کند؟
بعضی وزیرها هنوز آرزو می کردند پادشاه گاهی یک دستور روشن بدهد. اما بعد فهمیدند که سؤال های او آنها را وادار می کند به جای منتظر ماندن، راه حل پیدا کنند.
سال ها بعد، روژان یکی از مشاوران پادشاه شد. مردم می گفتند: او دختری بود که راه آب را پیدا کرد.
اما پادشاه همیشه جواب می داد: او راه آب را پیدا کرد، چون اول سؤال درستی پرسید.
و اگر کسی از پادشاه می پرسید راز خوب حکومت کردن چیست، او لبخند می زد و می گفت:
چه چیزی باعث شده فکر کنی من جوابش را می دانم؟
-
تسلا داره فیلم های اکشن رو عوض میکنه!
ارسال نظر