پاورقی اتاق 7 / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت دهم: آخرین حرفی که گفته نشد
رکنا: در قسمت های قبل خواندید سارا پس از سال ها سکوت، نامه ای از پدرش پیدا کرد که سه ماه پیش از مرگش نوشته شده بود. پدر در نامه پذیرفته بود که با گفتن «گریه نکن» باعث شده سارا احساساتش را پنهان کند و از او عذر خواسته بود. سارا با خواندن دفترچه پدرش فهمید او نیز آن روز را فراموش نکرده بود. این آگاهی کمک کرد سارا با پسرش طور دیگری رفتار کند و به او بگوید لازم نیست ناراحتی اش را به تنهایی تحمل کند. اما وقتی دوباره به دیدن مادرش رفت، با حرف تازه ای روبه رو شد: مادر گفت درباره آخرین دیدار سارا و پدرش چیزی هست که هرگز به او نگفته است.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سارا وقتی از خانه مادرش بیرون آمد، حس کرد دوباره چیزی درونش تغییر کرده است. تا چند هفته قبل، فکر می کرد تمام دردش مربوط به یک اتفاق قدیمی است. یک روز. یک جمله. یک خاطره اما حالا فهمیده بود بعضی زخم ها فقط از چیزی که اتفاق افتاده ساخته نمی شوند.
گاهی از چیزهایی ساخته می شوند که هرگز اتفاق نیفتاده اند. از حرف هایی که گفته نشده اند. از آغوش هایی که داده نشده اند. از فرصت هایی که فکر می کردیم همیشه وجود دارند.
در مسیر برگشت، جمله مادرش مدام در ذهنش تکرار می شد.
- درباره آخرین روزی که قبل از رفتنش تو را دید... چیزی هست که هیچ وقت به تو نگفتم.
آخرین روز. همین دو کلمه کافی بود.
چون آدم ها همیشه فکر می کنند آخرین دیدار را به یاد خواهند داشت. اما معمولاً نمی دانند آخرین است. اگر می دانستند، شاید جور دیگری نگاه می کردند.
شاید بیشتر می ماندند.
شاید کمتر عجله می کردند. شاید یک جمله بیشتر می گفتند.
آن شب سارا نتوانست بخوابد. روی تخت دراز کشیده بود و خاطرات سالهای آخر زندگی پدرش را مرور می کرد.
او همیشه فکر می کرد رابطه اش با پدر، همان چیزی بوده که از کودکی به یاد دارد. اما حالا تصاویر دیگری هم برگشته بود. پدری که برایش میوه پوست می گرفت.
پدری که وقتی امتحان داشت، بیشتر از خودش نگران بود. پدری که بلد نبود حرف بزند، اما همیشه حضور داشت.
چقدر عجیب بود که ذهن انسان گاهی یک لحظه دردناک را بزرگ تر از صدها لحظه محبت آمیز نگه می دارد.
صبح زود به مادرش زنگ زد.
- مامان.
- بله عزیزم؟
- می خوام بدونم.
مادر سکوت کرد.
- درباره آخرین روز.
چند ثانیه بعد صدای نفس مادر آمد.
- مطمئنی؟
سارا به پنجره نگاه کرد.
- نه.
مکث کرد.
- ولی می خوام بدونم.
عصر همان روز دوباره به خانه مادر رفت. این بار مادر مستقیم سراغ جعبه قدیمی نرفت.
فقط نشست. انگار می خواست خودش را برای گفتن آماده کند.
سارا گفت:
- چرا اینقدر سخت است؟
مادر لبخند غمگینی زد.
- چون بعضی خاطره ها وقتی گفته می شوند، دوباره زنده می شوند.
مادر شروع کرد:
- آخرین روزی که پدرت تو را دید، قبل از اینکه بروی.
سارا اخم کرد.
- قبل از اینکه من بروم؟
- بله.
- کجا؟
مادر نگاهش کرد.
- یادت نیست؟
سارا فکر کرد.
سال ها گذشته بود.
تصاویر پراکنده بودند.
- نه.
مادر گفت:
- آن روز برای شام آمده بودید.
سارا آرام گفت:
- با همسرم؟
- بله.
سارا ساکت شد. حالا کم کم یادش می آمد. خانه پدر. میز شام. صدای آرام او. خستگی در چهره اش.
مادر گفت:
- آن روز پدرت خیلی ساکت بود.
سارا آهسته گفت:
- من فکر کردم مثل همیشه است.
- اما نبود.
- چرا؟
مادر جواب داد:
- چون آن روز تصمیم گرفته بود چیزی به تو بگوید.
قلب سارا تندتر زد.
- چی؟
مادر نگاهش را پایین انداخت.
- درباره همان اتفاق.
سارا احساس کرد تمام بدنش منتظر شنیدن است.
تمام سال هایی که گذشته بود.
تمام سوال هایی که بی جواب مانده بود.
همه در چند دقیقه خلاصه شده بود.
- چرا نگفت؟
مادر آه کشید.
- چون دوباره ترسید.
سارا تلخ خندید.
- بابا خیلی می ترسید.
مادر گفت:
- بله.
مکث کرد.
- اما نه از تو.
مادر ادامه داد:
- بعد از شام، وقتی همه رفتند، پدرت کنار در آمد.
سارا چشم هایش را بست.
- چی گفت؟
- گفت: «سارا، می شود چند دقیقه بمانی؟»
نفس سارا آرام شد.
- و من ماندم؟
مادر سر تکان داد.
- نه.
این «نه» آرام بود.
اما درد داشت.
سارا آرام پرسید:
- چرا؟
مادر گفت:
- چون همان لحظه تلفنت زنگ خورد.
- و؟
- یک مشکل کاری پیش آمده بود.
سارا دستش را روی صورتش گذاشت. چقدر زندگی گاهی بی رحمانه است. گاهی مهمترین لحظه ها نه با یک اتفاق بزرگ، بلکه با یک تماس تلفنی کوچک از دست می روند.
مادر گفت:
- تو گفتی بعداً حرف می زنید.
سارا چشم هایش را بست.
- من گفتم؟
- بله.
سکوت.
این بار ناراحتی اش از خودش بود. نه از پدر. نه از مادر. از آن بخش زندگی که فکر کرده بود همیشه فرصت دیگری هست.
مادر آرام ادامه داد:
- پدرت فقط لبخند زد.
- چی گفت؟
- گفت: «باشه. بعداً.»
سارا زیر لب تکرار کرد:
- بعداً...
چه کلمه خطرناکی.
چقدر آدم ها زندگی را با همین کلمه عقب می اندازند. بعداً حرف می زنم. بعداً زنگ می زنم. بعداً می گویم دوستت دارم. اما گاهی بعداً هیچ وقت نمی رسد.
مادر به اتاق رفت و یک پاکت دیگر آورد.
سارا نگاه کرد.
- باز هم نامه؟
مادر گفت:
- نه.
- پس چیست؟
مادر آن را روی میز گذاشت.
- چیزی که پدرت همان شب نوشته بود.
سارا خشکش زد.
- همان شب؟
- بله.
- بعد از اینکه من رفتم؟
مادر سر تکان داد.
- بله.
سارا پاکت را لمس کرد. اما باز نکرد. این بار نه از ترس. از احترام. چون فهمیده بود این فقط یک کاغذ نیست.
بخشی از آخرین تلاش یک انسان برای گفتن چیزی است که نتوانسته بگوید.
مادر آهسته گفت:
- سارا...
- بله؟
- پدرت قبل از اینکه فوت کند، یک جمله گفت که هیچ وقت فراموش نکردم.
سارا نگاهش کرد.
- چی گفت؟
مادر اشک هایش را پاک کرد.
- گفت: «کاش سارا بداند من هیچ وقت از گریه هایش خسته نشدم.»
سارا دیگر نتوانست چیزی بگوید.
چون ناگهان فهمید:
تمام عمرش با یک ترس زندگی کرده بود.
ترسی که شاید هیچوقت واقعیت نداشت.
اما هنوز یک سوال باقی مانده بود. داخل آن پاکت چه نوشته شده بود؟
سارا چند دقیقه فقط به پاکت نگاه کرد. مادرش چیزی نگفت. شاید برای اولین بار در تمام این سال ها، کسی نمی خواست او را به سمت یک احساس هل بدهد.
نه مجبورش کند ببخشد. نه مجبورش کند فراموش کند. نه مجبورش کند قوی باشد. فقط منتظر بود. مثل همان چیزی که یک کودک سال ها قبل نیاز داشت. یک نفر که فقط بماند.
سارا دستش را روی پاکت گذاشت.
- مامان...
- جانم؟
- تو این را خواندی؟
مادر مکث کرد.
- بله.
- چند بار؟
چشم های مادرش خیس شد.
- یک بار.
- چرا فقط یک بار؟
مادر لبخند تلخی زد.
- چون بعضی حرف ها را آدم یک بار می خواند، اما تا آخر عمر با خودش حمل می کند.
سارا پاکت را باز کرد.
این نامه کوتاه تر از نامه قبلی بود.
خط پدرش کمی لرزان تر بود. شاید به خاطر بیماری. شاید به خاطر خستگی یا شاید به خاطر چیزی که نوشتنش برایش سخت تر از هر چیزی بود.
اولین جمله:
- سارای عزیزم، امروز خواستم با تو حرف بزنم، اما دوباره ترسیدم.
سارا لبخند تلخی زد.
حتی در آخرین روزها هم همان ترس.
همان مردی که بلد نبود از احساساتش عبور کند.
ادامه داد:
- نمی ترسم که ناراحت شوی. نمی ترسم که گریه کنی. می ترسم ببینم که سال ها فکر کرده ای من تو را درک نکرده ام.
سارا نفسش را حبس کرد.
این جمله مستقیم به قلبش خورد.
چون درست بود. تمام این سال ها فکر کرده بود پدرش او را نفهمیده. اما شاید او هم از این می ترسیده که دخترش او را نفهمیده باشد.
- سارا، من می دانم آن روز اشتباه کردم. می دانم وقتی یک کودک ترسیده، نباید به او بگوییم گریه نکن. باید کنارش بنشینیم و بگوییم من اینجا هستم.
اشک سارا پایین آمد. اما این بار اشک ها درد نبودند. شبیه آبی بودند که سال ها پشت یک دیوار مانده بود و بالاخره راهی پیدا کرده بود.
نامه ادامه داشت:
- من بعدها فهمیدم آن روز تو به من نیاز نداشتی که قوی باشم. تو فقط به یک پدر نیاز داشتی.
سارا نامه را پایین آورد. چند ثانیه چشم هایش را بست. چقدر همه چیز ساده بود.
و چقدر آدم ها گاهی ساده ترین چیزها را سخت می کنند یک آغوش. یک جمله. یک حضور.
- اما می خواهم چیزی را هم بدانی. تو باعث نشدی من خسته شوم. تو باعث نشدی زندگی من سخت شود. تو یکی از زیباترین اتفاق های زندگی من بودی.
دست سارا روی دهانش رفت. این همان چیزی بود که آن کودک کوچک لازم داشت بشنود. نه یک توضیح پیچیده. نه یک تحلیل.
فقط: تو بار نیستی.
مادر آرام گفت:
- وقتی پدرت این را نوشت، خیلی گریه کرد.
سارا سرش را بالا آورد.
- بابا گریه کرد؟
مادر لبخند زد.
- بله.
سارا برای لحظه ای تصویر پدرش را در ذهنش دید.
مردی که همیشه فکر می کرد باید قوی باشد.
مردی که حتی ناراحتی های خودش را پنهان می کرد.
و حالا تنها، در اتاقی نشسته بود و برای دخترش گریه می کرد.
مادر ادامه داد:
- می دانی سخت ترین قسمت برای پدرت چه بود؟
سارا نگاهش کرد.
- چی؟
- اینکه فهمیده بود تو از یک اتفاق کوچک، یک نتیجه بزرگ گرفته ای.
- چه نتیجه ای؟
مادر آهسته گفت:
- اینکه احساساتت برای دیگران زیادی است.
سارا ساکت شد.
چون این دقیقاً همان چیزی بود که سال ها با آن زندگی کرده بود.
در رابطه ها.
در دوستی ها.
در خانواده.
همیشه قبل از اینکه چیزی بخواهد، فکر می کرد:
«نکند زیاد باشد؟»
آن شب، وقتی به خانه برگشت، روبه روی آینه ایستاد. برای اولین بار به خودش نه به عنوان یک زن موفق، یک مادر، یک همسر یا یک روانشناس نگاه کرد.
به همان دختر کوچک نگاه کرد. دختری که سال ها منتظر بود کسی به او بگوید: گریه کردن تو را دوست نداشتنی نمی کند.
آرام گفت:
- ببخش که اینقدر تنهایت گذاشتم.
و خودش هم از شنیدن این جمله تعجب کرد.
چون فهمید سال ها از پدرش ناراحت بوده، اما خودش هم همان کودک را رها کرده بود.
روز بعد در جلسه درمان، دکتر نادری پرسید:
- آخرین نامه چه تغییری ایجاد کرد؟
سارا فکر کرد.
- فهمیدم من فقط از پدرم ناراحت نبودم.
- پس از چه ناراحت بودید؟
- از خودم.
- چرا؟
- چون سال ها فکر کردم باید کسی باشم که هیچ نیازی ندارد.
دکتر گفت:
- و حالا؟
سارا لبخند زد.
- حالا فکر می کنم آدم می تواند قوی باشد و در عین حال نیاز داشته باشد.
دکتر پرسید:
- اگر پدرتان امروز روبه روی شما بود، چه می گفتید؟
سارا چند لحظه سکوت کرد.
قبلاً جواب این سوال برایش پر از خشم بود.
حالا نه.
- می گفتم...
اشک در چشمش جمع شد.
- بابا، کاش زودتر با هم حرف می زدیم.
دکتر گفت:
- فکر می کنید او چه جوابی می داد؟
سارا لبخند زد.
- احتمالاً می گفت: «می دانم.»
- چرا؟
- چون خودش هم همین حسرت را داشت.
اما هنوز یک چیز برای سارا حل نشده بود. یک سوال کوچک اما مهم. او فهمیده بود پدرش دوستش داشته. فهمیده بود پدرش پشیمان بوده. فهمیده بود آن روز فقط یک پدر خشمگین نبوده.
اما هنوز باید با یک حقیقت دیگر روبه رو می شد: او سال ها با زخمی زندگی کرده بود که دیگر وجود نداشت. اما اثرش هنوز در رفتارهایش بود. در اینکه همیشه خودش را کنترل می کرد. در اینکه به سختی کمک می خواست. در اینکه وقتی کسی ناراحت بود، خودش را مسئول آرام کردن او می دانست.
آن شب، سارا دفترچه آبی کودکی اش را باز کرد.
زیر جمله قدیمی نوشت: دیگر گریه نمی کنم.
چند دقیقه نگاه کرد. بعد آرام خط دیگری زیر آن اضافه کرد: اما دیگر از گریه کردن هم نمی ترسم.
صبح روز بعد، اتفاقی افتاد که سارا انتظارش را نداشت.
پسرش آمد و گفت:
- مامان، می شود امروز با من حرف بزنی؟
سارا لبخند زد.
- حتماً.
نشستند.
حرف زدند.
و برای اولین بار، سارا تلاش نکرد سریع مشکل را حل کند.
فقط گوش داد.
فقط حضور داشت.
و ناگهان فهمید:
شاید بهترین کاری که می تواند برای پدرش انجام دهد، این نیست که گذشته را تغییر دهد. چون نمی تواند.
بهترین کاری که می تواند بکند این است که چیزی را که خودش از کودکی حمل کرده، به نسل بعد منتقل نکند.
چند روز بعد، وقتی دوباره به خانه مادر رفت، مادر یک عکس دیگر به او داد.
- این آخرین عکسی است که پدرت از تو نگه داشته بود.
سارا عکس را گرفت. اما این بار پشت آن را نگاه نکرد.
مادر پرسید:
- چرا برنگرداندی؟
سارا لبخند زد.
- چون یاد گرفتم همیشه دنبال چیزی که پشت چیزها پنهان شده نگردم.
مادر نگاهش کرد.
- یعنی؟
سارا گفت:
- گاهی خود چیزی که جلوی چشممان است، همان حقیقت است.
اما وقتی مادر رفت، سارا ناخواسته عکس را برگرداند.
و پشت آن، یک جمله کوتاه دید.
نه با خط پدرش.
نه با خط مادرش.
با خط خودش.
خطی که سال ها قبل نوشته بود.
فقط یک جمله:
«من می خواهم یک روز کسی را پیدا کنم که بتوانم پیش او گریه کنم.»
سارا خیره ماند.
چون تازه فهمید:
تمام این سال ها، شاید دنبال پیدا کردن یک نفر دیگر نبوده.
دنبال پیدا کردن همان کودک کوچک درون خودش بوده.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
# قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم / # قسمت هشتم / # قسمت نهم
-
جزئیات طرح جدید خرید طلا برای بازنشستگان اعلام شد
ارسال نظر