رمان صندلی شماره ۱۴ / مردی پشت در / قسمت چهارم پاورقی روان شناسی
رکنا: آنچه گذشت - سحر در شیراز، نامه ای از مادرش می خواند و می فهمد علی پیش از ازدواج، از بخش هایی از گذشته او خبر داشته است. فرهاد، دوست قدیمی مادر، تأیید می کند که یونس برای پیدا کردن آنها تلاش کرده بود. سحر سرانجام با علی تماس می گیرد و می شنود که یونس شب قبل عروسی به سراغ او آمده؛ با پاکتی که ادعا می کرده درباره سحر است.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سحر گوشی را محکم تر به گوشش چسباند. نامه مادر روی میز بود. از پشت پنجره صدای عبور موتوری آمد، اما او فقط منتظر صدای علی ماند.
- داخل پاکت چی بود؟
علی گفت:
- چند برگه. یکیش کپی یک آزمایش بود.
- آزمایش چی؟
- درباره نسبت خانوادگی.
سحر صاف نشست.
- پدری؟
- بله.
چند لحظه نتوانست سؤال بعدی را بپرسد. به نام خودش روی پاکت نگاه کرد؛ خطی آشنا، روی کاغذی که حالا هیچ چیزش آرامش نمی داد.
- نتیجه چی بود؟
- برگه کامل نبود. بخشی از مشخصاتش خوانده نمی شد. یونس می گفت ثابت می کنه تو دخترشی، ولی من از روی اون کپی نمی تونستم مطمئن بشم.
- برگه هنوز دستته؟
- آره. باید پیداش کنم.
- پیدا کن و از همه صفحه هاش عکس بگیر. چیزی رو حذف نکن.
- باشه.
سحر دستش را روی پیشانی گذاشت.
- چرا همون شب به من نگفتی؟
- بعد از دیدن یونس رفتم پیش مادرت. گفت موضوع رو پیگیری می کنه و خودش با تو حرف می زنه. من هم پذیرفتم.
- بدون اینکه از من بپرسید؟
- بله.
- من فرداش با تو ازدواج کردم، علی.
صدایش بلند نبود. همین باعث شد سکوت آن طرف خط سنگین تر شود.
- می دونم.
- نه، نمی دونم واقعا می فهمی یا نه. من فکر می کردم داریم با چیزهایی که از هم می دونیم وارد اون زندگی می شیم.
علی مدتی چیزی نگفت. بعد آرام جواب داد:
- حق داشتی بدونی. من باید بهت می گفتم که چنین دیداری اتفاق افتاده، حتی اگر از برگه ها مطمئن نبودم.
سحر چشم هایش را بست.
- دیگه چیزی هست که باید امشب بدونم؟
علی مکث کرد.
- هست. درباره اولین باری که دیدمت. ولی نمی خوام باز نصفه بگم و بدترش کنم. مدارک رو پیدا می کنم و میام شیراز. اگر بخوای، حضوری حرف می زنیم.
- می تونی بیای. ولی اومدنت به این معنی نیست که من آماده برگشتنم.
- می فهمم.
- و این بار، اگر چیزی رو نمی دونی، بگو نمی دونم. اگر می دونی، به جای من تصمیم نگیر که تحملش رو دارم یا نه.
- باشه.
تماس که تمام شد، سحر گوشی را روی میز گذاشت. این بار خط قطع نشده بود. حرف ها به پایان رسیده بودند، اما سؤال ها هنوز مانده بودند.
آزمایش درباره او بود. کپی آن دست علی بود. یونس شب قبل عروسی آمده بود. اینها چیزهایی بودند که شنیده بود؛ هنوز هیچ کدام را با چشم خودش ندیده بود.
کاغذ سفیدی برداشت و همان چند مورد را نوشت. پایین صفحه اضافه کرد:
- اصل برگه کجاست؟
بعد قلم را گذاشت. برای اولین بار در آن شب، سؤالش شکل مشخصی داشت.
ساعت سه و چهل دقیقه صبح بود که از تخت بلند شد. خوابش نمی برد. خانه در سکوت فرو رفته بود. از پنجره به خیابان نگاه کرد. ماشین آرامی از کوچه گذشت. چراغ هایش برای چند ثانیه سقف اتاق را روشن کرد و بعد ناپدید شد.
سحر پرده را رها کرد.
او هیچ وقت خبر روشنی از مرگ پدرش نشنیده بود. از کودکی فقط یک روایت داشت: پدرش رفته است. بعدها، وقتی بزرگ تر شده بود، سکوت مادر همان قدر ادامه پیدا کرده بود که کم کم دیگر سؤال نکرده بود.
در مدرسه، وقتی بچه ها درباره پدرهایشان حرف می زدند، یاد گرفته بود خودش را با کاری مشغول کند. اگر کسی مستقیم می پرسید:
- بابات کجاست؟
می گفت:
- پیش ما نیست.
نه می گفت مرده و نه توضیح می داد چرا رفته. خودش هم پاسخ روشنی نداشت.
یک بار، وقتی ده ساله بود، از مادرش پرسیده بود:
- بابا منو دوست داشت؟
مادر مشغول پوست کندن سیب بود. حرکت چاقو برای لحظه ای متوقف شده بود. بعد گفته بود:
- بعضی آدم ها بلد نیستن دوست داشتنشون رو درست نشون بدن.
سحر دوباره پرسیده بود:
- یعنی دوستم داشت؟
مادر جواب نداده بود. یک تکه سیب به دستش داده بود.
سحر حالا به آن صحنه فکر می کرد. نمی دانست سکوت مادر از ترس بوده، از خشم یا از چیزی که هنوز نمی شناخت. اما خودش آن زمان فقط یک معنا از آن گرفته بود: لابد جواب، نه است.
صبح، بعد از ساعت هشت، به فرهاد زنگ زد. این بار مرد جواب داد. صدایش خسته بود.
- حالتون بهتره؟
- بهترم. هنوز منتظر نتیجه بررسی هام.
- علی گفت یونس شب قبل عروسی ما رفته سراغش. شما خبر داشتید؟
فرهاد چند لحظه سکوت کرد.
- از خود دیدار نه. می دونستم یونس آن روزها دنبال راهی برای تماس بود.
- از طریق شما؟
- یک بار از من خواست شماره مادرت رو بدم. ندادم.
- پس از کجا پیداشون کرد؟
- نمی دونم.
سحر کاغذ سؤال هایش را جلو کشید.
- کسی هست که درباره اون سال ها بیشتر بدونه؟
- کامران. مدتی به مادرت کمک می کرد کارهاش رو انجام بده. بعضی رفت و آمدها و جابه جایی ها رو از نزدیک دیده.
سحر نام را نوشت.
- چه نسبتی با ما داشت؟
- دوست خانواده بود. بهتره درباره رابطه خودش و مادرت از خودش بپرسی.
- شماره اش رو دارید؟
- دارم. اگر موافقی، شماره تو رو هم بهش بدم تا تماس بگیره.
- اول شماره اش رو برای من بفرستید. خودم زنگ می زنم.
- باشه.
چند دقیقه بعد پیام فرهاد رسید. سحر شماره را گرفت. مردی جواب داد و وقتی سحر خودش را معرفی کرد، مدتی ساکت ماند.
- فرهاد گفت ممکنه تماس بگیری.
- می خوام درباره مادرم باهاتون حرف بزنم.
- حتما. امروز بیرون شهرم. اگر زود برگردم، خبر می دم. اگر نه، فردا جایی قرار می ذاریم.
سحر گفت:
- قبل از قرار، می خوام بدونم شما یونس رو می شناسید؟
- بله.
- می دونید الان کجاست؟
- نشانی تازه ای ازش ندارم.
سحر شماره اش را ذخیره کرد. این بار دست کم می دانست منتظر تماس چه کسی است.
بعدازظهر دوباره سراغ نوار مادر رفت. همان نواری که شنیدنش را با رسیدن به نام پدر متوقف کرده بود. دستگاه را روشن کرد و کمی به عقب برگرداند.
خش خش کوتاهی آمد. بعد صدای مادر:
- درباره پدرت، چیزهایی هست که گفتنشون برام سخت بوده. اما سخت بودنشون دلیل خوبی برای این همه سکوت نیست.
سحر روی صندلی نشست.
- نمی دونم بعد از من چه کسی چه چیزی بهت می گه. فرهاد چیزهایی دیده. کامران هم در بعضی روزها کنارمون بوده. علی هم از بخشی از ماجرا خبر داره. اما هیچ کدوم همه جا حضور نداشتن.
صدای جابه جا شدن کاغذی شنیده شد.
- شاید یک روز خود یونس هم پیدات کنه. اگر این اتفاق افتاد، لازم نیست فقط به خاطر اسم پدر، حرفش رو بپذیری. همان طور که نباید فقط به خاطر اینکه من مادرت بودم، همه حرف های من رو بی سؤال قبول کنی.
سحر دستش را روی میز گذاشت. شنیدن این جمله از مادر، بعد از آن همه سال، هم دلش را نرم می کرد و هم عصبانی اش می کرد.
- تو بارها از من پرسیدی بابا دوستم داشت یا نه. من جواب روشنی ندادم. حالا می ترسم سکوت من باعث شده باشه فکر کنی نبودنش تقصیر تو بوده.
چشم های سحر پر شد.
- نبود، سحر. تصمیم های ما، اختلاف های ما و ترس های ما، کار تو نبود.
صدای مادر برای لحظه ای لرزید.
- درباره پاییز شصت و نه هم باید باهات حرف می زدم. بعد از اون اتفاق، هر بار چیزی می پرسیدی، می گفتم فراموشش کن. فکر می کردم اگر درباره اش حرف نزنیم، راحت تر می گذره.
سحر به دستگاه نزدیک تر شد.
- چه اتفاقی؟
نوار بی اعتنا به سؤال او ادامه پیدا کرد:
- حالا نمی دونم تو از اون روزها چی یادت مونده. نمی خوام چیزی رو بهت تلقین کنم یا بگم باید چه احساسی داشته باشی. فقط می خوام بدونی حق داشتی بپرسی و من نباید ساکتت می کردم.
چند ثانیه صدای نفس مادر آمد. بعد جمله آخر:
- اگر خواستی گذشته ات رو بفهمی، مجبور نیستی به حافظه یک نفر تکیه کنی. حتی حافظه من.
نوار تمام شد.
سحر مدتی همان جا ماند. در دفترش نوشت: پاییز ۱۳۶۹.
آن سال ده ساله بود.
یادش آمد دفترچه ای از همان دوره همراهش آورده است؛ دفتر کوچکی که قاب عکس را میان صفحه هایش گذاشته بود تا شیشه اش در کیف نشکند. دفتر از معدود چیزهایی بود که بعد از مرگ مادر نگه داشته بود. سال ها در کشوی میز خانه تهران مانده بود، بی آنکه کامل ورقش بزند.
آن را از کیف بیرون آورد. جلدش ساییده شده بود. در گوشه بالا، با مداد نوشته بود:
- سحر ـ کلاس چهارم.
صفحه های اول پر از نقاشی بود. خانه، درخت، خورشید و آدم هایی با سرهای بزرگ و دست های باریک. در یکی از نقاشی ها، چهار نفر کنار هم ایستاده بودند. یک زن، یک دختر، یک مرد و یک نفر دیگر که صورتش با مداد خط خورده بود.
زیر نقاشی نوشته بود:
- خانواده ما.
سحر نمی دانست چه زمانی صورت آن آدم را خط زده یا اصلا خودش این کار را کرده است. صفحه را برگرداند. در نقاشی بعد، سه نفر بودند. پایین آن نوشته بود:
- بابا وقتی برگشت.
انگشتش روی کاغذ ماند. پس زمانی تصور کرده بود پدرش برمی گردد. این را می دانست، اما دیدن جمله با خط کودکانه خودش، فرق داشت.
چند صفحه جلوتر، نوشته ها کوتاه و پراکنده بودند:
- نباید به کسی بگم.
زیرش:
- مامان گفت اگر بگم، می ره.
معلوم نبود چه کسی می رود. سحر وسوسه شد برای جمله جواب پیدا کند، اما دفتر را روی زانو نگه داشت و فقط خواند.
صفحه بعد تقریبا سفید بود. بالای آن تاریخ داشت: ۱۳۶۹/۷/۱۲.
پایین تاریخ نوشته بود:
- علی می گه نترس.
سحر بی حرکت ماند.
نام را دوباره خواند. علی. نه خاطره ای مبهم، نه حرف کسی دیگر؛ نامی در دفتر ده سالگی خودش.
آیا منظور همان علی بود؟
گوشی را برداشت. پیام تازه ای از شوهرش نداشت. قرار بود برگه ها را پیدا کند. سحر عکس صفحه دفتر را گرفت و برایش فرستاد.
- این درباره توئه؟
پیام دیده نشد.
دفتر را دوباره ورق زد. میان صفحه های آخر، عکس کوچکی افتاده بود. آن را برداشت. پسر نوجوانی کنار دیوار ایستاده بود؛ موهای تیره، صورت لاغر و لبخندی کم رنگ.
پشت عکس نوشته شده بود:
- علی ـ مهر ۱۳۶۹.
این بار بیشتر نگاه کرد. در فرم چشم ها و حالت لب، چیزی آشنا بود. نمی توانست فقط از روی شباهت مطمئن شود، اما دیگر احتمال ساده ای نبود که نام، متعلق به فرد دیگری باشد.
گوشی لرزید.
علی نوشته بود:
- بله. منم.
سحر بلافاصله تماس گرفت.
- اون موقع چند سالت بود؟
- هفده.
- من چرا یادم نبود؟
- نمی دونم. من هم نباید فرض می کردم چون چیزی نمی گی، یادت نیست یا نمی خوای بدونی.
- اونجا چه کار می کردی؟
- مادرم با مادر تو دوست بود. گاهی برای خرید یا کارهای بیرون کمکش می کردم. اون روز هم اونجا بودم.
- کجا؟
علی آدرس کوتاهی گفت؛ نام کوچه ای که سحر نمی شناخت.
- خونه خودمون نبود؟
- نه. مدتی به اونجا رفت و آمد داشتید.
- تو دفترم نوشتم علی می گه نترس. از چی ترسیده بودم؟
صدای علی آهسته شد.
- آن روز دعوا شده بود. من وقتی رسیدم، تو گریه می کردی.
- چه کسی دعوا می کرد؟
- همه اش رو ندیدم، سحر. چیزی که مطمئنم اینه که تو ترسیده بودی و ازم خواستی پیشت بمونم.
سحر به عکس نوجوان نگاه کرد.
- و موندی؟
- تا وقتی مادرت برگشت، بله.
مدتی هر دو ساکت بودند. بعد سحر گفت:
- فردا درباره بقیه اش حرف می زنیم. با برگه ها بیا.
- میام.
این بار پس از تماس، سحر عکس را پنهان نکرد. کنار نامه گذاشت.
نزدیک ساعت نه شب، کامران تماس گرفت. گفته بود به شیراز رسیده، اما برای دیدار دیر شده است.
سحر پرسید:
- چیزی همراهتون هست که مربوط به مادرم باشه؟
- یک عکس و یک نشانی. می خواستم فردا بهت بدم.
- می تونید امشب بیارید؟
- اگر خودت راحتی، میام جلوی در تحویلت می دم. صحبت رو می ذاریم برای فردا.
سحر نشانی خانه خاله را گفت. بعد به فرهاد پیام داد که کامران قرار است بیاید.
حدود نیم ساعت بعد زنگ در به صدا درآمد. سحر از جا بلند شد. با اینکه منتظر بود، باز هم صدای زنگ ضربان قلبش را تند کرد.
از چشمی نگاه کرد. مردی با کت تیره پشت در ایستاده بود. موهای جوگندمی و صورتی خسته داشت. گوشی را برداشت و شماره کامران را گرفت. تلفن مرد پشت در زنگ خورد.
وقتی جواب داد، سحر گفت:
- الان در رو باز می کنم.
در را باز کرد، اما همان جا در آستانه ماند.
- کامران هستم.
- سحر.
مرد سر تکان داد.
- می دونم.
سحر به صورتش نگاه کرد. نشانه ای از آشنایی پیدا نکرد.
- شما منو از بچگی می شناسید؟
- چند بار دیده بودمت. خیلی سال گذشته.
- مادرم بهتون اعتماد داشت؟
کامران پیش از جواب مکث کرد.
- برای بعضی کارها، بله. اینکه چقدر، بهتره از روی کارهایی که کردم قضاوت کنی.
پاکت سفیدی از کیفش بیرون آورد.
- این عکس پیش من مونده بود. نشانی خونه رو هم نوشتم.
سحر پاکت را گرفت.
- همون خونه ای که پاییز شصت و نه اونجا بودیم؟
کامران نگاهش کرد.
- علی بهت گفته؟
- امروز اسم کوچه رو گفت.
- بله. همونه.
سحر کاغذ داخل پاکت را بیرون آورد. کوچه و پلاک با خودکار نوشته شده بود.
- اینجا خونه کی بود؟
- مهین خانم. از آشناهای قدیمی مادرت. هنوز هم همون جا زندگی می کنه.
- می دونه من ممکنه برم؟
- امروز با اجازه فرهاد بهش گفتم برگشتی و دنبال جواب هایی. گفت اگر خواستی، صبح خونه است. تصمیمش با خودته.
سحر به نشانی نگاه کرد.
- شما هم اون روز بودید؟
- بخشی از روز. وقتی رسیدم، خیلی چیزها اتفاق افتاده بود.
- پس لطفا فردا فقط همون بخش رو برام بگید.
کامران سر تکان داد.
- باشه.
مرد خواست خداحافظی کند، اما سحر پرسید:
- یونس چه جور آدمی بود؟
کامران دستش را روی بند کیف نگه داشت.
- من از بعضی رفتارهاش می ترسیدم.
- مادرم هم؟
- بله.
- از چی می ترسیدید؟
کامران به صورتش نگاه کرد.
- از اینکه وقتی جواب نه می شنید، معلوم نبود بعدش چه کار می کنه.
سحر چیزی نگفت. مرد ادامه نداد. فقط گفت اگر خواست صبح تماس بگیرد و از پله ها پایین رفت.
سحر در را بست. قفل را چرخاند و پاکت را به اتاق برد.
داخلش یک عکس بود. مادرش، فرهاد، کامران و همان پسر نوجوان کنار هم ایستاده بودند. این بار چهره پسر واضح تر بود. علی.
پشت عکس تاریخ داشت: مهر ۱۳۶۹. زیر آن، نشانی همان خانه نوشته شده بود.
سحر عکس نوجوان را کنار عکس گروهی گذاشت. بعد صفحه دفتر را باز کرد.
- علی می گه نترس.
حالا می دانست علی پیش از دانشگاه او را دیده بود. اما هنوز نمی دانست چرا وقتی سال ها بعد دوباره روبه روی هم قرار گرفتند، چیزی نگفته بود. آیا فکر کرده بود سحر خودش به یاد می آورد؟ یا منتظر مانده بود و بعد دیگر نتوانسته بود حرف بزند؟
کاغذ نشانی را برداشت تا داخل کیف بگذارد. ناگهان چشمش به نام کوچه افتاد. نام را این بار بلند خواند.
چیزی به یادش آمد: صدای مادر، کنار جاکفشی خانه تهران، چند هفته پس از ازدواج. کلیدی قدیمی را از دسته کلید جدا کرده و گفته بود:
- این مال یه خونه توی شیرازه. فعلا پیش تو بمونه که گم نشه.
سحر پرسیده بود:
- خونه کی؟
مادر گفته بود:
- بعدا برات می گم.
آن بعدا هیچ وقت نرسیده بود.
سحر کیف کوچک کلیدهایش را باز کرد. کلید خانه تهران، کلید کشوی میز و در انتهای حلقه، کلید باریک و تیره ای بود که سال ها نمی دانست چرا نگهش داشته است.
آن را روی کاغذ نشانی گذاشت.
نمی دانست به آن در می خورد یا نه. فقط می دانست مادر چیزی را به دستش سپرده بود و توضیحش را با خودش برده بود.
این بار قرار نبود از روی یک کلید، تمام ماجرا را حدس بزند.
صبح می رفت و در می زد.
فردا 22:15 شب ادامه را بخوانید...
# قسمت اول
# قسمت دوم
# قسمت سوم
-
قیچی برگردان دلفین فوتبالی به سبک رونالدو + فیلم
ارسال نظر