رمان صندلی شماره ۱۴ / نامه ای که نباید خوانده می شد / قسمت سوم پاورقی روان شناسی
رکنا: مرد ناشناس، فرهاد رستگار، از آشنایان قدیمی مادر سحر است. او نواری به سحر می دهد که در آن، مادر از سکوت درباره گذشته و ترس های کودکی دخترش حرف می زند. سحر همچنین می فهمد علی پیش از ازدواج، درباره کودکی او با فرهاد گفتگو کرده است. حالا پاکت دیگری در دست دارد؛ نامه ای با دست خط مادر و عنوانی نگران کننده: شب قبل عروسی.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سحر تمام مسیر خانه فرهاد تا خانه خاله اش را پیاده رفت. پاکت داخل کیفش بود، اما هر چند قدم یک بار دستش را روی کیف می گذاشت؛ انگار می خواست مطمئن شود هنوز می تواند تصمیم بگیرد آن را باز نکند.
وقتی رسید، چمدان همچنان کنار کمد بود. فقط لباس لازم برای یک شب را از آن بیرون آورده بود. پنجره را باز کرد، یک لیوان آب روی میز گذاشت و پاکت را مقابل خودش قرار داد.
شب قبل عروسی.
خط مادرش بود؛ همان خطی که روی دفترهای مدرسه، یادداشت های آشپزخانه و پشت عکس ها دیده بود. با انگشت روی نوشته کشید. گوشه پاکت را باز کرد و چهار برگ تاخورده بیرون آورد.
بالای صفحه اول نوشته شده بود:
- سحر جان.
چند ثانیه به اسمش نگاه کرد. بعد خواند.
- این نامه را درباره شبی می نویسم که تو فکر می کردی من فقط نگران لباس و مهمان ها و مراسم فردا هستم. نگران آنها هم بودم، اما حرف هایی داشتم که باید خیلی پیش تر به تو می گفتم. باز نگفتم.
سحر صندلی را نزدیک تر کشید.
- شب قبل عروسی، علی به خانه آمد. تو در اتاقت بودی. از او پرسیدم هنوز می خواهد با تو ازدواج کند یا نه. از سؤالم ناراحت شد. گفت چرا نباید بخواهم؟ گفتم چون چیزهایی درباره گذشته ما شنیده که خودت نشنیده ای.
سحر نامه را پایین آورد. آن شب را به یاد می آورد. دوستش تا دیروقت پیش او مانده بود. لباس عروسی از در کمد آویزان بود و مادرش چند بار وارد اتاق شده بود تا بپرسد چیزی لازم ندارند.
از آمدن علی چیزی به خاطر نداشت.
دوباره خواند.
- علی گفت نمی خواهد زندگی اش را بر اساس حرف دیگران بسازد. از من خواست با تو حرف بزنم. گفت اگر چیزی هست که باید بدانی، بهتر است از زبان خودم بشنوی. من از او وقت خواستم. گفتم بعد از عروسی.
سحر زیر لب گفت:
- بعد از عروسی...
سه سال بعد از آن عروسی، مادرش از دنیا رفته بود. سه سال فرصت داشت. سحر به گوشه میز نگاه کرد و حساب کرد چند بار در آن مدت کنار هم نشسته بودند. چند فنجان چای، چند تماس، چند بار خداحافظی جلوی در.
در هیچ کدام، آن گفتگو اتفاق نیفتاده بود.
- نمی خواهم تمام مسئولیت سکوت علی را از دوشش بردارم. او هم انتخاب خودش را کرد. اما من بودم که از او خواستم فعلا چیزی نگوید. هر بار هم که پرسید چه وقت، جواب روشنی ندادم.
سحر دستش را روی دهانش گذاشت. برای اولین بار، نامه چیزی بیشتر از یک راز خانوادگی شده بود. مادرش از سکوتی حرف می زد که در زندگی مشترک او ادامه پیدا کرده بود.
صفحه را برگرداند.
- من درباره رابطه تو و علی قضاوت هایی کردم که شاید حق نداشتم بکنم. خیال می کردم اگر کسی صبور باشد و کنارت بماند، ترس های قدیمی ات تمام می شود. انگار می شد برای یک زندگی، آدم مناسبی پیدا کرد و بعد مطمئن بود همه چیز درست خواهد شد.
- اما تو فقط دختربچه ای نبودی که من نگرانش بودم. بزرگ شده بودی. حق داشتی خودت انتخاب کنی، سؤال بپرسی و حتی تصمیمی بگیری که من از آن می ترسیدم.
سحر چشم هایش را بست. بخشی از وجودش می خواست همین جا نامه را کنار بگذارد. بخش دیگری اصرار داشت ادامه بدهد؛ این بار تا آخر.
- گاهی فکر می کردم یکی از چیزهایی که تو را به علی نزدیک کرده، اطمینانت به ماندن اوست. شاید اشتباه می کردم. آدم می تواند هم کسی را دوست داشته باشد و هم از دست دادنش بترسد. من نباید یکی را جای دیگری می گذاشتم.
سحر جمله آخر را دوباره خواند.
تا آن لحظه، از حرف های فرهاد و نوار مادر به یک نتیجه ترسناک نزدیک شده بود: شاید تمام ازدواجش اشتباه بوده است. اما حالا همان زنی که سؤال ها را ساخته بود، در نامه از ندانستن خودش حرف می زد.
سحر به عکس خانوادگی داخل کیفش نگاه کرد. آن لبخندها واقعی بودند. شب هایی هم که احساس تنهایی کرده بود، واقعی بودند. هنوز نمی دانست چطور باید هر دو را کنار هم بگذارد.
در صفحه آخر نوشته شده بود:
- درباره یونس، حرف هایی هست که باید بدانی. او در سال های بعد هم برای پیدا کردن ما تلاش کرد. من همه آن تلاش ها را به تو نگفتم. از بعضی چیزها می ترسیدم و بعضی چیزها را هم فقط می خواستم پشت سر بگذارم.
- اگر این نامه را وقتی خواندی که من دیگر نبودم، از فرهاد بخواه آنچه خودش دیده برایت بگوید. اما هیچ کدام از ما را صاحب تمام حقیقت ندان. خاطره ما، ترس ما و تصمیم ما، هر کدام فقط بخشی از ماجراست.
- حق تو بود که زودتر بدانی. برای این تأخیر، توضیح دارم؛ اما توضیح، چیزی را که از تو گرفته ام برنمی گرداند.
نامه امضا شده بود: مامان.
سحر کاغذها را روی میز گذاشت. لیوان آب هنوز دست نخورده بود.
آن شب، خوابش نبرد. نه به خاطر تخت ناآشنای خانه خاله و نه به خاطر صدای خیابان. هر بار چشم هایش را می بست، گفتگویی را تصور می کرد که شب قبل عروسی در خانه شان اتفاق افتاده بود.
علی چه می دانست؟ چه چیزی پرسیده بود؟ چرا بعدا هیچ وقت آن حرف ها را با خودش در میان نگذاشته بود؟
ساعت چهار صبح از تخت بلند شد. چراغ بالای اجاق را روشن کرد و آب خورد. بعد همان جا، کنار کابینت، ایستاد.
با خودش گفت:
- داری از یک نامه نتیجه می گیری که بیست و سه سال زندگی ات رو نمی شناختی.
چند لحظه مکث کرد.
- شاید بعضی قسمت هاش رو نمی شناختی.
این جمله از قبلی دقیق تر بود، اما آرامش نمی داد.
به اتاق برگشت. روی صندلی نشست و نامه را دوباره خواند. به همان بخشی رسید که مادر درباره ماندن علی نوشته بود. زیر لب گفت:
- خودم خواستم باهاش ازدواج کنم.
صدایش در اتاق خالی روشن شنیده شد.
- خودم حلقه رو انتخاب کردم. خودم جواب بله دادم.
بعد آرام تر گفت:
- خودم هم برگشتم.
سه بار خانه را ترک کرده بود و هر سه بار برگشته بود. دلایلش یکسان نبود. یک بار دلتنگ دخترش شده بود. یک بار علی آمده بود و ساعت ها حرف زده بودند. یک بار هم خودش فهمیده بود هنوز می خواهد برای آن زندگی تلاش کند.
اما در هر سه بار، چیزی مشترک بود: موقع رفتن، بخشی از ذهنش منتظر واکنش علی مانده بود.
گوشی را برداشت. آخرین پیام علی هنوز روی صفحه بود:
- رسیدی خونه خاله ات؟ فقط خبر بده.
نوشت:
- رسیدم. فردا باید درباره چند چیز با هم حرف بزنیم.
بعد از فرستادن پیام، گوشی را روی میز گذاشت. این بار خاموشش نکرد.
صبح که هوا روشن شد، سحر به بازار قدیمی رفت. نمی توانست بیشتر در خانه بماند. دلش می خواست راه برود و برای مدتی به چیزی جز کاغذها و صداهای ضبط شده نگاه کند.
خیابان ها تغییر کرده بودند. بعضی مغازه هایی که یادش بود دیگر نبودند. تابلوها عوض شده بودند، اما بوی نان تازه آشنا بود. پیرمردی کنار مغازه پارچه فروشی نشسته بود و چای می خورد. فروشنده ای کرکره را بالا می کشید و دو نفر درباره قیمت چیزی بحث می کردند.
سحر آرام راه می رفت. گاهی یک در چوبی، پنجره ای قدیمی یا درختی که شاخه اش از دیوار بیرون آمده بود، او را متوقف می کرد.
در یکی از کوچه ها، خاطره ای از هفت سالگی اش به یاد آورد. سی و نه سال پیش، مادرش دست او را گرفته بود و با عجله راه می رفت. باران می آمد. سحر کفش های قرمزش را پوشیده بود و هر بار پایش داخل چاله آب می رفت، مادر دستش را می کشید.
آن روز پرسیده بود:
- بابا کجاست؟
مادرش جواب نداده بود.
- مامان؟
- جانم؟
- بابا برمی گرده؟
مادر ایستاده بود. خم شده و صورت دخترش را میان دو دست گرفته بود.
- بعضی آدم ها بهتره برنگردن.
سحر کوچک گفته بود:
- ولی من دلم براش تنگ شده.
مادر صورتش را بوسیده بود.
- عادت می کنی.
سحر کنار دیوار ایستاد. نمی توانست مطمئن باشد تمام کلمه ها دقیقا همین بوده اند، اما تنهایی آن لحظه را به یاد می آورد؛ اینکه دلتنگ بود و نمی دانست اجازه دارد دوباره درباره اش حرف بزند یا نه.
شاید مادرش می خواسته او به نبودن پدر عادت کند. سحر اما به نپرسیدن عادت کرده بود.
دستش را از دیوار برداشت و نفس آرامی کشید. پیرزنی از کنارش رد شد و نگاهی به او انداخت. سحر سر تکان داد که حالش خوب است و دوباره راه افتاد.
نزدیک ظهر، به فرهاد زنگ زد. جواب نداد. کمی بعد دوباره تماس گرفت. این بار هم بی پاسخ ماند.
به خانه اش رفت. زنگ زد و چند دقیقه منتظر ماند. هنگام برگشتن، زن همسایه در را باز کرد.
- دنبال آقای رستگار می گردی؟
- بله.
- دیشب حالش بد شد. بردنش بیمارستان.
سحر نزدیک تر رفت.
- چی شده؟
- درد قفسه سینه داشت. پسرم همراهش رفت. صبح گفت حالش بهتره، ولی هنوز نگهش داشتن.
نام بیمارستان را گفت. سحر آن را در گوشی نوشت.
- ممنون.
زن چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
- شما دختر مینا خانمی؟
سحر سر بلند کرد.
- مادرم رو می شناختید؟
- قدیم ها دیده بودمش. شبیهشی.
سحر مکث کرد.
- زیاد اینجا می اومد؟
زن پیش از جواب دادن به خانه فرهاد نگاه کرد.
- اون قدر که بشناسمش. ولی درباره زندگی شون چیزی نمی دونم.
سحر تشکر کرد و راه افتاد. این بار از شباهت به مادرش خوشحال نشد و ناراحت هم نشد. فقط متوجه شد هنوز هر کس نام مینا را می آورد، او بی اختیار منتظر جمله بعد می ماند.
فرهاد در بخش تحت نظر بود. به تختش تکیه داده بود و وقتی سحر وارد شد، چشم هایش باز بود. رنگش پریده بود، اما توانست لبخند بزند.
- ببخش که جواب ندادم. گوشی توی کیفم مونده بود.
سحر صندلی را جلو کشید.
- حالتون چطوره؟
- بهترم. گفتن چند تا بررسی دیگه لازمه.
سحر کیفش را روی پاهایش گذاشت.
- اگر خسته اید، می تونم بعدا بیام.
- می تونم حرف بزنم.
چند لحظه هیچ کدام چیزی نگفتند. بعد سحر نامه را بیرون آورد.
- همه اش رو خوندم.
فرهاد به کاغذها نگاه کرد.
- می خوای از کجا شروع کنیم؟
- از شما و مادرم.
مرد نگاهش را بالا آورد.
- چه چیزی می خوای بدونی؟
- چرا این همه سال نامه هاش پیش شما بود؟ چرا به شما اعتماد کرده بود؟
فرهاد مدتی به دستش نگاه کرد؛ به چسبی که لوله سرم را روی پوست نگه داشته بود.
- من دوستش داشتم.
سحر ساکت ماند.
- عاشقش بودید؟
- بله.
گفتنش چهره مرد را عوض کرد. انگار دیگر نمی خواست پشت عبارت های مبهم بماند.
- خودش می دونست؟
- بله.
- شما رو دوست داشت؟
فرهاد نفس آرامی کشید.
- به من اعتماد داشت. درباره بیشتر از این، نمی خوام از طرفش حرف بزنم.
سحر نامه را روی کیف گذاشت.
- وقتی با یونس زندگی می کرد، شما هم بودید؟
- می شناختمشون. اما همیشه نزدیک نبودم. بعضی وقت ها مینا خودش فاصله می گرفت. بعضی وقت ها هم من عقب می کشیدم.
- چرا؟
- می ترسیدم دخالتم اوضاع رو بدتر کنه. حالا نمی دونم کجا احتیاط کردم و کجا فقط ترسیدم.
سحر به او نگاه کرد. این جواب، چیزی را درباره پدرش روشن نمی کرد، اما دست کم شبیه یک اعتراف بود، نه معما.
- مادرم از یونس می ترسید؟
- بله. اینو خودش بهم گفته بود. چند بار هم رفتارهایی دیدم که فهمیدم چرا.
- چه رفتارهایی؟
- اصرار داشت بدونه کجاست، با کی حرف زده، چرا بدون خبر جایی رفته. مخالفت رو سخت تحمل می کرد.
سحر به گوشه نامه خیره شد.
- پس چرا به من می گفت فقط رفته؟
- اینو باید خودش توضیح می داد. حدس من اینه که نمی خواست تو درگیر اون ترس بشی. ولی نتیجه اش این شد که بدون توضیح موندی.
سحر آرام گفت:
- و فکر کردم شاید به خاطر من رفته.
فرهاد به او نگاه کرد.
- اینو هیچ وقت نمی دونستم.
سحر لبخند کوتاه و تلخی زد.
- خیلی چیزها رو از من نمی پرسیدید. درباره ام حرف می زدید.
فرهاد سرش را پایین انداخت.
- حق با توئه.
پرستار برای بررسی فشار خون آمد. سحر از کنار تخت فاصله گرفت. تا وقتی پرستار بیرون رفت، هر دو ساکت ماندند.
بعد سحر دوباره نشست.
- علی از این چیزها خبر داشت؟
- از بعضی هاش.
- از کِی؟
- من فقط از گفتگوی خودم با او خبر دارم؛ کمی قبل از عروسی شما.
- درباره یونس هم حرف زدید؟
- بله.
- گفت یونس رو دیده؟
فرهاد فکر کرد.
- در گفتگوی ما نگفت.
سحر نامه را جمع کرد.
- توی نامه نوشته یونس بعدها هم دنبال ما گشته. یعنی وقتی من بزرگ شده بودم؟
- تا جایی که می دونم، بله.
- شما باهاش در تماس بودید؟
- مدتی بودم. بعد قطع شد.
- الان می دونید کجاست؟
- نه.
سحر به صورتش نگاه کرد.
- زنده است؟
فرهاد مکث کرد.
- آخرین خبری که من داشتم، زنده بود. اما خبرم تازه نیست.
سحر به پشتی صندلی تکیه داد. هیچ وقت خبر روشنی درباره مرگ پدرش نشنیده بود. فقط آن قدر از او حرف نزده بودند که در ذهنش به کسی تبدیل شده بود که دیگر نمی تواند برگردد.
حالا همان امکان کوچک کافی بود تا همه چیز دوباره جابه جا شود.
- چرا مادرم هیچ وقت نگفت ممکنه پیدامون کنه؟
فرهاد آهسته گفت:
- نمی دونم.
سحر این بار اصرار نکرد. نامه را داخل کیف گذاشت و بلند شد.
- باید با علی حرف بزنم.
فرهاد سر تکان داد.
- بله.
سحر کنار در برگشت.
- اگر چیز دیگه ای یادتون اومد که خودتون ازش مطمئن بودید، بهم بگید. حتی اگر فکر کردید ناراحتم می کنه.
- می گم.
وقتی به خانه رسید، هوا رو به تاریکی می رفت. چراغ اتاق را روشن کرد. چمدان هنوز کنار کمد بود. این بار آن را باز کرد، لباس ها را بیرون آورد و داخل کشو گذاشت. نمی دانست چقدر می ماند، اما دیگر نمی خواست هر بار که به اتاق نگاه می کند، فقط آماده رفتن باشد.
گوشی اش را برداشت. دخترش پیام داده بود. جوابش را نوشت و بعد صفحه گفتگوی علی را باز کرد.
پیام تازه ای داشت:
- هر وقت خواستی حرف بزنیم، من بیدارم.
سحر تماس گرفت.
علی زود جواب داد.
- سحر؟
- نامه مادرم رو خوندم.
آن طرف خط ساکت شد.
- کدوم نامه؟
- درباره شب قبل عروسی.
صدای جابه جا شدن چیزی آمد. انگار علی از جایی که نشسته بود بلند شده بود.
- فرهاد بهت داد؟
- آره.
- چی نوشته؟
سحر به نامه روی میز نگاه کرد.
- نوشته ازت خواسته بود با من درباره گذشته حرف نزنی.
علی نفسش را بیرون داد.
- بله.
- چرا قبول کردی؟
- فکر کردم باید خودش بهت بگه.
- بعد که نگفت؟
سکوت.
- بعد که مرد؟
علی آرام گفت:
- ترسیدم.
- از چی؟
- از اینکه بپرسی چرا زودتر چیزی نگفتم. از اینکه دیگه بهم اعتماد نکنی.
سحر چشم هایش را بست.
- و برای اینکه اعتمادم رو از دست ندی، باز هم نگفتی؟
- آره.
مدتی فقط صدای نفس کشیدنشان بود. سحر با انگشت لبه کاغذ را صاف کرد.
- من هنوز نمی دونم دقیقا چی رو ازم پنهان کردی.
- باید باهات حرف بزنم. کامل.
- الان شروع کن.
علی مکث کرد.
- بعضی چیزها رو خودم دیدم. بعضی هاش رو بعدا شنیدم. نمی خوام قاطی شون کنم.
- پس از چیزی بگو که مطمئنی.
سحر به پنجره نگاه کرد. انعکاس خودش در شیشه بود؛ گوشی کنار گوش، شانه های جمع شده و چشم هایی که از بی خوابی می سوخت.
- تو می دونستی یونس پدر منه؟
علی مدتی جواب نداد.
- می دونستم مادرت او رو پدر تو معرفی کرده بود.
- خودش رو دیده بودی؟
این بار سکوت طولانی تر شد.
- علی؟
- بله.
سحر صاف نشست.
- کی؟
- شب قبل عروسی.
دستش روی میز بی حرکت ماند.
- مادرم بردت پیشش؟
- نه.
- پس چطور دیدیش؟
صدای علی پایین آمد.
- خودش اومد سراغم.
سحر به پاکت نگاه کرد. همان سه کلمه روی آن بود: شب قبل عروسی.
- چی می خواست؟
علی نفس عمیقی کشید.
- گفت قبل از اینکه با تو ازدواج کنم، باید چیزی رو بدونم.
- چی رو؟
علی چند ثانیه ساکت ماند. بعد گفت:
- گفت مینا همه حقیقت رو به هیچ کدوممون نگفته.
سحر دهانش را باز کرد، اما کلمه ای بیرون نیامد.
علی ادامه داد:
- یک پاکت همراش بود. گفت چیزی که داخلشه، درباره توئه.
سحر به نامه مادرش نگاه کرد. تا آن لحظه فکر می کرد شب قبل عروسی، گفتگویی میان مادر و علی از او پنهان مانده است.
حالا فهمیده بود مرد دیگری هم در آن شب حضور داشته؛ مردی که تمام کودکی اش منتظر برگشتنش بود و هیچ کس نگفته بود تا آن اندازه نزدیک آمده است.
فردا ساعت 22:30 شب ادامه پاورقی را بخوانید...
# قسمت اول
# قسمت دوم
-
ابهت و زیبایی سلطان جنگل
ارسال نظر