قسمت اول
پاورقی روانشناسی / رمان صندلی شماره ۱۴
رکنا: ساعت پنج و بیست دقیقه صبح، سحر با یک چمدان کوچک روی صندلی شماره ۱۴ نشسته است؛ زنی که پس از بیست و سه سال زندگی مشترک، بار دیگر خانه را ترک کرده و می خواهد باور کند این بار برنمی گردد. اما سفر به شیراز، او را به گذشته ای نزدیک می کند که هنوز نمی داند چه اندازه در انتخاب های امروزش نقش دارد...
فصل اول: بلیت یک طرفه
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، صندلی شماره ۱۴، پاورقی روان شناسی درباره ترس از ترک شدن، رازهای خانوادگی و زنی است که می خواهد بفهمد چرا هر بار رفتن را انتخاب می کند امشب قسمت اول را میخوانید.
ساعت پنج و بیست دقیقه صبح بود. تهران هنوز کاملا بیدار نشده بود. چراغ های زرد ترمینال روی آسفالت خیس کش آمده بودند و بخار ضعیفی از دریچه های کنار ساختمان بالا می آمد. چند راننده آن طرف تر، کنار دکه ای کوچک ایستاده بودند و چای می خوردند.
سحر تنها روی صندلی شماره ۱۴ نشسته بود. پالتوی طوسی بلندی پوشیده بود که آستین هایش کمی برایش بلند بود. شال مشکی اش را دور گردنش پیچیده بود و هر چند دقیقه یک بار، بدون اینکه متوجه باشد، گوشه آن را میان انگشت هایش فشار می داد.
کنارش یک چمدان کوچک بود. نه آن قدر بزرگ که برای سفری طولانی باشد و نه آن قدر کوچک که خیال خودش را راحت کند که فقط چند روز می رود. چمدان را سه بار بسته بود. بار اول، لباس های زیادی داخلش گذاشته بود. بار دوم، نصفشان را بیرون آورده بود. بار سوم، فقط چیزهایی را گذاشته بود که واقعا فکر می کرد به آنها احتیاج دارد؛ یک مانتوی مشکی، دو شلوار، سه پیراهن، یک جفت کفش، مسواک، داروهایش و یک قاب عکس کوچک که خودش هم نمی دانست چرا برداشته بود.
قاب عکس را از کیفش بیرون آورد. عکس قدیمی بود. خودش و علی کنار دختر هفت ساله شان ایستاده بودند. دخترک وسط آن دو می خندید و جای دندان جلویش خالی بود. سحر انگشتش را روی صورت دختر کشید. بعد عکس را برگرداند و روی پاهایش گذاشت. فعلا نمی خواست نگاهش کند.
گوشی اش لرزید. برای چند ثانیه فقط به نام روی صفحه خیره شد: علی.
تماس را جواب نداد. گوشی دوباره لرزید. باز هم علی. بار سوم، انگشتش را روی صفحه گذاشت.
- الو؟
صدای علی خواب آلود بود.
- کجایی؟
سحر چیزی نگفت.
- سحر، کجایی؟
- بیرونم.
- ساعت پنج صبح؟
- آره.
- کجایی؟
سحر به رو به رو نگاه کرد. اتوبوسی آرام وارد محوطه شد و کنار سکوی پیاده شدن مسافران ایستاد.
- دارم می رم.
چند ثانیه سکوت شد. بعد علی خنده کوتاهی کرد.
- باز شروع کردی؟
سحر چشم هایش را بست.
- چی رو؟
- همین کارا رو. قهر می کنی، وسایلتو جمع می کنی، می ری یه جایی، بعد دو روز دیگه برمی گردی.
سحر لبش را گاز گرفت.
- این بار فرق داره.
- چه فرقی؟
جواب نداد.
- سحر؟
- خداحافظ علی.
- صبر کن! ...
تماس را قطع کرد. گوشی را خاموش کرد و برای اولین بار در تمام آن شب، نفس عمیقی کشید. اما هنوز آرام نشده بود. یک بخش از حرف علی را نمی توانست انکار کند: قبلا هم رفته بود و برگشته بود.
بار اول، سه سال بعد از ازدواج. بار دوم، حدود هشت سال بعد. بار سوم، زمانی که دخترشان به دانشگاه رفت. هر بار با یک چمدان و هر بار با همان جمله:
- دیگه نمی تونم.
و هر بار، چند روز بعد، دوباره کلید را در قفل خانه انداخته بود. گاهی بعد از تماس علی. گاهی بعد از حرف زدن با دخترش. یک بار هم بی آنکه به کسی خبر بدهد، برگشته بود و تا عصر منتظر مانده بود علی از سر کار برسد.
این بار بلیت برگشت نگرفته بود. البته دفعات قبل هم نگرفته بود.
دستش را داخل جیب پالتو برد. کلید خانه هنوز آنجا بود. آرام لمسش کرد. سرد بود. پیش از بیرون آمدن، چند لحظه آن را روی جاکفشی گذاشته بود، اما موقع بستن در دوباره برداشته بود. حالا نمی دانست از روی عادت بوده یا برای چیزی که هنوز حاضر نبود اسمش را بیاورد.
بیست و سه سال بود کلید آن خانه را با خودش حمل می کرد. خانه ای که اولین شب ازدواجشان واردش شده بودند، هنوز همان خانه بود؛ آشپزخانه کوچک، پنجره ای رو به کوچه، مبل های قدیمی و دیوار اتاقی که روی آن با مداد خط کشیده بودند تا قد دخترشان را اندازه بگیرند. خط ها را هنگام آخرین نقاشی خانه نپوشانده بودند. دخترشان اصرار کرده بود بمانند.
و اتاق خواب شان؛ همان اتاقی که دیشب ساعت ها در تاریکی اش بیدار مانده بود.
ساعت دو و ده دقیقه از تخت بلند شده بود. علی خواب بود. مثل همیشه به سمت راست چرخیده بود. سحر مدت زیادی به پشت سر او نگاه کرده بود. بعد آرام در کمد را باز کرده و چند لباس بیرون آورده بود. یک لحظه ایستاده بود و با خودش گفته بود:
- اگر الان برگردم بخوابم، فردا همه چیز مثل قبل می شه.
این جمله را خیلی آرام گفته بود؛ آن قدر آرام که حتی خودش هم مطمئن نبود آن را به زبان آورده یا فقط در ذهنش شنیده. لباس ها را دوباره داخل کمد گذاشته و روی تخت نشسته بود. علی تکان خورده بود.
- سحر؟
- جانم؟
- چیزی شده؟
سحر به تاریکی اتاق نگاه کرده بود. حرف داشت، اما نمی دانست از کدام شروع کند.
- نه.
علی دوباره خوابیده بود و سحر به سقف نگاه کرده بود. ساعت چهار و ده دقیقه بلند شده بود. این بار دیگر لباس هایش را به کمد برنگردانده بود.
صدای بلند راننده او را از فکر بیرون کشید.
- شیراز! مسافرهای شیراز!
سحر قاب عکس را داخل کیف گذاشت، بلند شد و چمدان را برداشت. چند قدم رفت. بعد ایستاد و به صندلی شماره ۱۴ نگاه کرد. روی نشیمن فلزی، جای کیفش هنوز از رطوبت اطراف خشک تر بود.
نمی دانست چرا به آن نگاه می کند. شاید می خواست لحظه رفتنش چیزی داشته باشد که بعدا به یاد بیاورد. یک صندلی. یک چراغ زرد. لکه آبی زیر پایش.
دوباره راه افتاد. بلیتش را به راننده نشان داد. چمدان را به شاگرد راننده سپرد و سوار شد. جای خودش را کنار پنجره پیدا کرد، کیفش را روی پاهایش گذاشت و نشست. قاب عکس هنوز داخل کیف بود. گوشی را روشن نکرد.
اتوبوس حرکت کرد. ساختمان ها، چراغ ها و خیابان هایی که بیست و سه سال در آنها زندگی کرده بود، آرام آرام پشت سر ماندند.
سحر سرش را به شیشه تکیه داد و چشم هایش را بست. اما قبل از اینکه خوابش ببرد، صدای زنگ گوشی مسافر کناری بلند شد. زن جوان تماس را جواب داد.
- مامان؟
سحر چشم هایش را باز کرد. زن جوان خندید.
- آره مامان، راه افتادیم.
سحر صورتش را به سمت پنجره برگرداند. دیگر به حرف های زن توجهی نداشت. فقط همان کلمه در ذهنش مانده بود: مامان.
دستش را داخل کیف برد و لبه قاب عکس را لمس کرد. دخترش هنوز خبر نداشت. آخرین بار، عصر روز قبل درباره موضوعی معمولی حرف زده بودند؛ چیزی درباره دانشگاه و غذایی که دخترش برای شام درست کرده بود. سحر حتی به یاد نمی آورد موقع خداحافظی چه گفته بود.
چشم هایش پر شد. صورتش را بیشتر به پنجره نزدیک کرد. نه صدایی از گلویش بیرون آمد و نه شانه هایش تکان خورد. فقط چند قطره اشک آرام پایین آمد و روی شالش افتاد.
حدود دو ساعت بعد، گوشی اش را روشن کرد. هفده تماس از دست رفته و یازده پیام داشت. همه از علی نبود. دو پیام از دخترش بود:
- مامان کجایی؟ بابا میگه تو رفتی.
سحر پیام ها را خواند. جواب نداد. هنوز صفحه باز بود که پیام دیگری آمد:
- مامان، خواهش می کنم فقط بگو سالمی.
انگشتش روی صفحه ماند. نوشت:
- خوبم.
پاک کرد. نوشت:
- نگران نباش.
چند لحظه به جمله نگاه کرد. خودش اگر جای دخترش بود، با این دو کلمه نگران نمی ماند؟
دوباره پاک کرد و نوشت:
- سالمم عزیزم. توی اتوبوسم، دارم می رم شیراز. وقتی رسیدم بهت خبر می دم.
پیام را فرستاد. بعد جمله دیگری نوشت:
- من فقط چند روز می رم.
این یکی را نفرستاد. پاکش کرد، صدای گوشی را بست و آن را داخل کیف گذاشت. سرش را به صندلی تکیه داد و زیر لب گفت:
- چند روز...
نمی دانست چند روز. نمی دانست بعد از رسیدن چه خواهد کرد. حتی نمی دانست اگر علی همین حالا تماس بگیرد و به جای پرسیدن کجایی بگوید برگرد، چه جوابی خواهد داد.
فعلا فقط می دانست نمی خواهد به این سؤال فکر کند.
وقتی اتوبوس به شیراز نزدیک شد، هوا رو به تاریکی می رفت. سحر از پنجره بیرون را نگاه می کرد. سال ها بود به این شهر نیامده بود. آخرین سفرش به پیش از ازدواج برمی گشت؛ زمانی که مادرش هنوز در همان خانه قدیمی زندگی می کرد. بعدها مادر به تهران آمده بود و سال های آخر عمرش را آنجا گذرانده بود. بعد از مرگ او، سحر دیگر دلیلی برای برگشتن به شیراز پیدا نکرده بود اما حالا داشت برمی گشت.
خاله اش از آلمان پیام داده بود که می تواند در خانه خالی او بماند. کلید دست همسایه بود. سحر شب گذشته فقط همین را پرسیده بود: اگر چند روز بیایم، می توانم آنجا بمانم؟ خاله دلیلش را نپرسیده بود. شاید به همین خاطر انتخابش آسان شده بود.
سحر به خانه مادر فکر کرد. به آخرین باری که مادر برایش چای ریخته بود. آن روز هم حرف رفتن بود. می خواست به تهران برود. مادرش پرسیده بود:
- کجا؟
گفته بود:
- تهران.
- چرا؟
سحر جواب روشنی نداده بود. از کار گفته بود، از آینده، از اینکه می خواهد زندگی خودش را داشته باشد. مادر مدتی به فنجانش نگاه کرده و بعد گفته بود:
- آدم هر جا بره، خودش رو هم با خودش می بره.
آن زمان از این جمله عصبانی شده بود. فکر کرده بود مادرش نمی فهمد چقدر به رفتن احتیاج دارد. حالا، بیست و سه سال بعد، وسط اتوبوسی که به سمت شیراز می رفت، همان جمله را به یاد آورد.
چشم هایش را بست. برای اولین بار از خودش پرسید:
- من واقعا فقط از علی دور شدم؟
چند ثانیه بعد، سؤال دیگری آمد:
- یا دارم دوباره همون کاری رو می کنم که همیشه کردم؟
جواب را نمی دانست. هنوز نمی دانست. فقط متوجه شده بود حتی در این فاصله، هنوز گفتگوی صبح را در سرش ادامه می دهد؛ حرف هایی که به علی نگفته بود، جواب هایی که دلش می خواست از او بشنود و جمله هایی که از شنیدنشان می ترسید.
اتوبوس وارد ترمینال شد.
سحر صبر کرد مسافران جلویی پیاده شوند. بعد از پله های اتوبوس پایین آمد، چمدانش را گرفت و کنار سکو ایستاد. گوشی را بیرون آورد و برای دخترش نوشت:
- رسیدم عزیزم. سالمم.
پیام را که فرستاد، سرش را بلند کرد.
مردی نزدیک در خروجی ایستاده بود؛ حدود شصت ساله، با موهای سفید و پیراهن آبی. به او نگاه می کرد. سحر نگاهش را برگرداند، اما وقتی دوباره سر بلند کرد، مرد هنوز همان جا بود.
مرد دستش را کمی بالا آورد.
سحر پشت سرش را نگاه کرد. کسی نبود که آن اشاره برای او باشد.
مرد جلو آمد.
- سحر؟
دست سحر روی دسته چمدان محکم شد.
- بله؟
مرد چند لحظه صورتش را نگاه کرد و گفت:
- بالاخره برگشتی.
سحر او را نشناخت، اما لحنش غریبه نبود؛ نه آن قدر آشنا که خاطره ای بیاورد، فقط آن قدر که وادارش کند دوباره به صورت مرد نگاه کند.
- ببخشید، شما؟
مرد نگاهش را به چمدان انداخت.
- راهت طولانی بوده.
- شما از کجا منو می شناسید؟
مرد به جای جواب، آرام پرسید:
- علی می دونه اومدی شیراز؟
سحر احساس کرد دستش سرد شده است.
- شما علی رو از کجا می شناسید؟
مرد جواب نداد. نگاهش روی لبه قاب عکسی ماند که از کیف سحر بیرون زده بود. بعد دوباره به صورت او نگاه کرد.
- بعضی حرف ها رو بهتره اینجا نزنیم.
سحر یک قدم عقب رفت.
- من با کسی که نمی شناسم جایی نمی رم.
مرد ایستاد. دیگر نزدیک نشد.
- حق داری.
سحر منتظر ماند. صدای راننده ها، چرخ چمدان ها و بلندگوی سالن در اطرافشان می پیچید.
- پس بگید کی هستید.
مرد نفس آرامی کشید.
- کسی که مادرت رو می شناخت.
سحر چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
- و می دونه قبل از ازدواج تو و علی چه اتفاقی افتاد.
دسته چمدان در دست سحر جابه جا شد.
- چه اتفاقی؟
مرد لحظه ای مکث کرد.
- می دونم چرا علی تصمیم گرفت با تو ازدواج کنه.
سحر به او خیره ماند. تا چند لحظه قبل، فکر می کرد سخت ترین سؤال این سفر این است که آیا به خانه برمی گردد یا نه.
حالا برای اولین بار، به شروع آن زندگی شک کرده بود.
ادامه این پاورقی روانشناسی را فردا ساعت 22:15 دقیقه در رکنا دنبال کنید
-
ببینید / اولین فیلم از زیرسطحی هوشمند آمریکا که در تنگه هرمز شکار شد
ارسال نظر