اسکیزوفرنی واقعاً چیست؟
او دیوانه نیست؛ جهانش با تو فرق دارد!
رکنا: اگر کسی در خیابان با خودش حرف بزند، چیزی را ببیند که ما نمی بینیم یا با اطمینان درباره اتفاقی حرف بزند که از نظر دیگران اصلا وجود ندارد، خیلی ها سریع یک کلمه آماده دارند: دیوانه ؛ اما شاید خطرناک ترین قسمت ماجرا همین کلمه باشد.
به گزارش رکنا، چون فرد مبتلا به اسکیزوفرنی ممکن است در لحظه ای که ما فکر می کنیم غیرمنطقی ترین حرف دنیا را می زند، از نگاه خودش کاملا منطقی رفتار کند. چیزی را می شنود که برای او واقعا شنیده شده است. ممکن است صدایی را بشنود که ما نمی شنویم، تصویری را ببیند که ما نمی بینیم یا به باوری برسد که برای اطرافیان عجیب و غیرقابل قبول است، اما برای خودش آن تجربه می تواند آن قدر واقعی باشد که انکار کردنش با یک جمله ساده غیرممکن شود. و اینجاست که باید یک باور قدیمی را از همین ابتدا کنار بگذاریم: اسکیزوفرنی یعنی چند شخصیت؟ اسکیزوفرنی و اختلال تجزیه هویت دو اختلال متفاوت هستند. نام اسکیزوفرنی از نظر تاریخی باعث سوءتفاهم زیادی شده و در فرهنگ عمومی گاهی به اشتباه با دو شخصیتی بودن یا چند شخصیتی بودن یکی گرفته می شود، در حالی که مسئله اصلی اسکیزوفرنی می تواند شامل علائم روانپریشی مانند توهم، هذیان و اختلال در سازماندهی فکر و رفتار باشد.
فرد ممکن است صدایی بشنود که دیگران نمی شنوند، احساس کند کسی او را تعقیب می کند یا باور داشته باشد دیگران علیه او نقشه کشیده اند. ممکن است گفتارش نامنظم شود، انگیزه اش کاهش پیدا کند، از دیگران فاصله بگیرد یا در انجام فعالیت های روزمره با مشکل روبه رو شود اما هیچکدام از اینها به معنی داشتن چند شخصیت نیست.
چرا توهم برای فرد مبتلا کاملا واقعی به نظر می رسد؟
فرض کنید در اتاق نشسته ای و ناگهان صدای کسی را می شنوی که اسمت را صدا می زند. اول به اطراف نگاه می کنی. هیچکسی نیست. اگر دوباره صدای او را بشنوی، احتمالا تلاش می کنی بفهمی صدا از کجا آمده است. اگر صدا ادامه پیدا کند، طبیعی است که مغزت دنبال یک توضیح بگردد. برای فردی که دچار توهم شنیداری است، تجربه شنیدن صدا یک تجربه خیالی به معنای ساده کلمه نیست. او واقعا تجربه شنیدن را دارد، حتی اگر منبع بیرونی برای آن وجود نداشته باشد. این تفاوت بسیار مهم است.
وقتی به فرد می گوییم صدایی که می شنوی وجود ندارد، ممکن است تصور کنیم داریم او را به واقعیت برمی گردانیم اما از نگاه او، تجربه صدا اتفاق افتاده است بنابراین اگر با عصبانیت بگوییم بس کن، اینها همه توهم است، ممکن است احساس کند کسی که باید او را بفهمد، حتی تجربه واقعی او را هم انکار می کند. به همین دلیل برخورد حرفه ای با فرد مبتلا معمولا با مسخره کردن، بحث کردن یا تحقیر کردن شروع نمی شود. می توان گفت می فهمم که این تجربه برای تو واقعی و ترسناک است، اما من آن صدا را نمی شنوم. این جمله نه تایید توهم است و نه انکار تجربه فرد. مرز میان همدلی و تایید باور نادرست همین جاست.

وقتی مغز برای یک تجربه توضیح می سازد
در روانپریشی فقط مسئله دیدن یا شنیدن چیزهایی نیست که دیگران تجربه نمی کنند. گاهی فرد به یک باور بسیار محکم می رسد که با شواهد موجود سازگار نیست و با استدلال معمول هم به راحتی تغییر نمی کند مثلا ممکن است باور داشته باشد سازمان خاصی او را زیر نظر دارد، تلفن او شنود می شود یا دیگران می خواهند به او آسیب بزنند. برای ما ممکن است این باور عجیب باشد اما اگر فرد واقعا چنین خطری را احساس کند، ترس و رفتار او قابل فهم تر می شود. اگر باور داشته باشی کسی دنبال کشتن توست، طبیعی است که در را قفل کنی، از خانه بیرون نروی یا به آدم هایی که به تو نزدیک می شوند اعتماد نکنی. پس گاهی چیزی که خانواده آن را لجبازی، بدبینی یا رفتار عجیب می بیند، از درون فرد می تواند واکنشی به یک تهدید کاملا واقعی تجربه شده باشد. همین جاست که خانواده باید یاد بگیرد بین تایید کردن یک باور نادرست و فهمیدن رنج فرد تفاوت بگذارد.
خانواده کجا اشتباه می کند؟
یکی از سخت ترین قسمت های اسکیزوفرنی فقط خود اختلال نیست؛ واکنش اطرافیان هم می تواند وضعیت را پیچیده تر کند. گاهی خانواده از ترس، خشم یا خستگی وارد جنگ با فرد می شود. توهم داری. اینها همه خیالات توست. چرا این مزخرفات را باور می کنی؟ خودت را کنترل کن. گاهی خانواده حتی برای اثبات اشتباه فرد، ساعت ها با او بحث می کند اما وقتی فرد درگیر روانپریشی است، بحث منطقی طولانی همیشه نتیجه مطلوب نمی دهد. ممکن است فقط اضطراب و بی اعتمادی را بیشتر کند. اشتباه دیگر، تایید کامل باور هذیانی است. اگر فرد می گوید همسایه ها می خواهند مرا بکشند، خانواده ممکن است برای آرام کردن او شروع کند به بررسی کردن اینکه چه کسی دشمن اوست. این کار شاید در لحظه آرامش ایجاد کند، اما می تواند ناخواسته باور روان پریشانه را تقویت کند. راه دشوارتر، اما سالم تر، این است که احساس فرد را جدی بگیریم بدون اینکه باور نادرست را تایید کنیم.
می توان گفت می دانم واقعا ترسیده ای. من این ترس را می بینم. اما من شواهدی ندارم که آن چیزی که فکر می کنی در حال رخ دادن است. بیا با هم کمک بگیریم. این یعنی همدل بودن بدون اینکه وارد دنیای هذیانی فرد شویم.

یک اشتباه دیگر: تبدیل کردن بیمار به خود بیماری
وقتی خانواده مدام درباره فرد می گوید اسکیزوفرن است، ممکن است کم کم خود فرد پشت تشخیص گم شود. او دیگر پسر خانواده نیست. دیگر دختر خانواده نیست. دیگر همسر، پدر، مادر، دانشجو یا دوست نیست. تبدیل می شود به بیمار. این اتفاق می تواند رابطه را تغییر دهد. خانواده به جای دیدن انسان، فقط علائم را ببیند و فرد هم کم کم احساس کند هر رفتار او از قبل با برچسب بیماری تفسیر می شود. باید بیماری را جدی گرفت، اما نباید انسان را به بیماری تقلیل داد. فرد مبتلا به اسکیزوفرنی فقط تشخیص بیماری اش نیست. مجموعه ای از توانایی ها، علاقه ها، خاطرات، روابط، آرزوها و بخش های سالم شخصیت خودش را هم دارد.
چرا کلمه دیوانه می تواند درمان را سخت تر کند؟
شاید برای بعضی ها دیوانه فقط یک کلمه باشد اما برای کسی که سال ها با ترس از قضاوت دیگران زندگی کرده، این کلمه می تواند به معنای طرد شدن، بی اعتباری و از دست دادن هویت اجتماعی باشد. وقتی فرد از ترس اینکه دیگران او را دیوانه بدانند، علائمش را پنهان می کند، ممکن است دیرتر برای درمان مراجعه کند. وقتی خانواده بیماری را مایه شرم بداند، ممکن است فرد از پذیرفتن درمان مقاومت بیشتری نشان دهد. وقتی جامعه فرد را خطرناک یا غیرقابل اعتماد فرض کند، فرصت های اجتماعی و شغلی او هم می تواند محدودتر شود و اینجاست که یک برچسب اجتماعی می تواند به مشکلی اضافه بر خود بیماری تبدیل شود.
درمان فقط دارو یا مراجعه به روانپزشک و روانشناس نیست؛ محیطی که فرد در آن زندگی می کند هم مهم است. احترام، کاهش انگ، حمایت خانوادگی و دسترسی به مراقبت مناسب می توانند بخشی از مسیر بهبود و زندگی با کیفیت تر باشند.

اما اسکیزوفرنی با اختلال تجزیه هویت چه فرقی دارد؟
این دو اختلال در فرهنگ عمومی بارها با هم اشتباه گرفته می شوند، اما اساسا یکی نیستند. در اسکیزوفرنی، علائم روان پریشی می توانند شامل توهم، هذیان و اختلال در تفکر و سازماندهی رفتار باشند. در اختلال تجزیه هویت، مسئله اصلی وجود گسست در هویت و تجربه خود است؛ فرد ممکن است حالت های هویتی متمایزی را تجربه کند و در کنار آن، شکاف هایی در حافظه زندگی روزمره داشته باشد بنابراین شنیدن صدا به خودی خود به معنی چند شخصیتی بودن نیست. داشتن چند حالت رفتاری هم به خودی خود به معنی اسکیزوفرنی نیست و مهمتر از همه، هیچکدام از این اختلال ها را نباید فقط از روی یک رفتار یا یک علامت تشخیص داد. تشخیص روانپزشکی و روانشناختی نیاز به بررسی دقیق سابقه، علائم، زمان شروع، شدت، عملکرد فرد و عوامل دیگری دارد که ممکن است علائم مشابه ایجاد کنند.
آیا فرد مبتلا به اسکیزوفرنی همیشه از واقعیت جداست؟
این هم یکی از تصورهای غلط رایج است. علائم می توانند شدت متفاوتی داشته باشند و در طول زمان تغییر کنند. بعضی افراد دوره هایی از علائم شدید را تجربه می کنند و در دوره های دیگر عملکرد بسیار بهتری دارند. با درمان مناسب، بسیاری از افراد می توانند علائم خود را مدیریت کنند و در مسیر زندگی، روابط و فعالیت های روزمره پیش بروند. برای همین بهتر است به جای اینکه از فرد بپرسیم تو بالاخره عاقل شدی یا نه، بپرسیم حال این روزهایت چطور است؟ داروهایت را منظم مصرف می کنی؟ چیزی اذیتت می کند؟ برای چه کاری به کمک نیاز داری؟ زبان ما فقط احساس فرد را تغییر نمی دهد؛ گاهی روی رابطه او با درمان هم اثر می گذارد.

بزرگ ترین اشتباه مسخره کردن تجربه بیمار است
اگر کسی چیزی را می بیند که تو نمی بینی، خندیدن به او ساده است. اگر چیزی را می شنود که تو نمی شنوی، گفتن دیوانه است ساده است.
اگر با اطمینان درباره چیزی حرف می زند که برای تو هیچ معنایی ندارد، رد کردنش ساده است اما پشت این رفتارها ممکن است انسانی قرار داشته باشد که جهان برایش ناگهان جای ترسناکی شده است. فردی که صدایی می شنود و نمی داند چرا فردی که احساس می کند کسی او را تعقیب می کند و نمی تواند از این ترس فرار کند. فردی که از خانواده اش فاصله می گیرد، نه لزوما به این دلیل که آنها را دوست ندارد، بلکه شاید چون در ذهنش دیگر نمی تواند به آنها اعتماد کند. در چنین شرایطی، تحقیر فقط یک جمله نیست. ممکن است دیوار میان فرد و خانواده، فرد و جامعه و حتی فرد و درمان را بلندتر کند.
تلنگر روانشناسی اینجاست:
گاهی آدمی که تو به او می گویی دیوانه، از نظر خودش در حال جنگیدن با جهانی است که تو اصلا نمی بینی.
او ممکن است صدایی بشنود که تو نمی شنوی، خطری را احساس کند که تو نمی بینی و از چیزی بترسد که برای تو وجود خارجی ندارد.
تو لازم نیست توهم او را باور کنی اما لازم است رنج او را باور کنی. این دو با هم فرق دارند. یکی از انسانی ترین کارهایی که می توان با فرد مبتلا به روانپریشی انجام داد این است که به جای جنگیدن با تجربه اش، کنارش بایستیم و بگوییم: من آن چیزی را که تو تجربه می کنی نمی بینم، اما می بینم که چقدر برایت واقعی و ترسناک است. کنار تو هستم تا با آن تنها نمانی.
چون گاهی اولین قدم درمان، این نیست که ثابت کنیم یکفرد اشتباه می کند. اولین قدم این است که کاری کنیم احساس نکند در ترسناک ترین تجربه زندگی اش، تنها مانده است.
-
فیلم/ تشکر عجیب دونده برزیلی از اسپانسرها در میان مسابقه
ارسال نظر