فیلم / روایت یک پسر کوچک از دل بهزیستی؛ مادرم سم خورد، بعدش دیگه خانواده نداشتم / مادرمو خیلی دوسش داشتم الان آوردنم اینجا !

به گزارش رکنا، یک پسر کوچک در گفت‌وگویی ساده اما تلخ گفته است: «مادرم سم خورد... سمی که به درختا می‌زنیم. خیلی دوستش داشتم مادرمو... خیلی دوستش داشتم مادرمو. بعدش دیگه خانواده نداشتم و اومدم اینجا (بهزیستی). درس یادگرفتم، زندگی کردم، غذا می‌خورم، بازی می‌کنیم.»

با این حال، چیزی که در این مراکز هر روز دیده می‌شود، فقط غم نیست. بچه‌ها کنار هم غذا می‌خورند، درس می‌خوانند، بازی می‌کنند، می‌خندند و کم‌کم یاد می‌گیرند دوباره به زندگی اعتماد کنند.

اما نگرانی‌ها همچنان باقی است؛ نگران فردای این بچه‌ها، آرامششان، درسشان، سلامتی‌شان و اینکه هیچ‌وقت دوباره احساس تنهایی نکنند.

اگر دوست دارید سهمی در ساختن آینده این بچه‌ها داشته باشید، می‌توانید حامی یکی از آن‌ها شوید؛ فرقی هم نمی‌کند داخل ایران باشید یا خارج از ایران، محبت و حمایت شما از هر جای دنیا به دست این بچه‌ها می‌رسد.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1231540

اخبار تاپ حوادث