دفاعیات پدر فاطمه سلطانی در خصوص قتل دخترش / پشیمانم می خواهم زود بمیرم + فیلم آخرین گفتگوی رکنا با مادر خانواده
تبلیغات

به گزارش رکنا، پرونده این مرد که در زمان ارتکاب جرم نیز بسیار توجه افکار عمومی را جلب کرده بود یک سال پیش وقتی تشکیل شد که او دختر ۱۷ساله‌اش به نام فاطمه را در اسلامشهر به قتل رساند.

یک سال بعد از وقوع حادثه پرونده برای رسیدگی به شعبه ۱۳ دادگاه کیفری استان تهران فرستاده شد و متهم صبح امروز پای میز محاکمه رفت. در ابتدای جلسه مادر فاطمه برای متهم درخواست قصاص کرد. این زن گفت: شوهرم می‌دانست در صورتی که او را بکشد قصاص نخواهد شد. او این موضوع را از وکیل پرسیده بود و خودش به این مساله اقرار کرده است.

این زن گفت: من با پدر فاطمه ۲۷ سال زندگی مشترک داشتم. از همان ابتدا که زندگی مشترک را شروع کردیم، کار کردم. هشت سال خیاطی کردم و ۱۵ سال آرایشگر بودم. هر کاری کردم که زندگی‌ام سروسامان بگیرد. دو بچه مودب و خوب و سالم تربیت کردم اما شوهرم بسیار بدبین بود و خیلی مرا اذیت می‌کرد. یک‌ بار طوری کتکم زد که دندانم شکست و یک بار هم بینی‌ام را شکست. ما چند پرونده داریم که من علیه شوهرم شکایت کرده‌ام.

این زن ادامه داد: شوهر‌م اولین بار قصد جان پسرم را داشت و می‌خواست او را با ماشین زیر بگیرد. بعد هم دخترم فاطمه را کشت. من وقتی فهمیدم قصد جان بچه‌هایم را کرده است تصمیم گرفتم از او جدا شوم. ما از دست او فرار کردیم اما چند روز بعد هم دخترم را کشت. او یک بار هم شیشه‌های مغازه برادرم را شکسته بود.

او سپس توضیح داد: شوهرم از وقتی با دخترم بد شد که دخترم به من نشان داد پدرش خیانت می‌کند. دخترم چت‌های پدرش با زنی دیگر را دیده بود و آن را به من نشان داد. برای همین بدرفتاری‌هایش با دخترم شروع شد و آن‌قدر دخترم را اذیت کرد که یک بار دخترم گفت دلم نمی‌خواهم دیگر زندگی کنم چون بابا خیلی مرا اذیت می‌کند. این مرد چندین بار چاقو زیر گلوی خود من گذاشت و مرا تهدید به مرگ کرد. دلیل اصلی جدایی ما هم همین بود، دیگر نه خودم و نه بچه‌هایم امنیت جانی نداشتیم.  همسرم خیلی آدم بدبینی بود و به همه شک داشت. دختر من بسیار دختر پاک و نجیبی بود اما همین آقا به دختر پاک خودش تهمت زد. او حتی نسبت به پسرمان هم احساس خوبی نداشت. وقتی پسرم کوچک بود و من او را بغل می‌کردم شوهرم اعتراض می کرد. حالا هم می‌گوید دخترمان فاسد بود. در حالی که دختر من از ۱۵سالگی کار می‌کرد. او ناخن‌کار بود و برای خودش درآمد داشت و زحمت زیادی می‌کشید.

بعد از او متهم در جایگاه قرار گرفت و گفت: من برای زندگی‌مان خیلی تلاش می‌کردم. دو شیفت کار می‌کردم و خیلی وقت‌ها شب‌کار بودم. بعد از کار هم در پارک بادبادک می‌فروختم. بعد از سال‌ها خانه‌ای خریدم که وکالتی بود و سند نداشت. به همین دلیل آن را به نام همسرم کردم تا بتوانیم کارهایش را انجام دهیم و سند بگیریم. البته قبول دارم که زنم کار می‌کرد و زحمت می‌کشید اما از نوع پوشش زنم خوشم نمی‌آمد و او هم به حرف من گوش نمی‌داد. به همین خاطر کتک‌کاری می‌کردیم. حتی به برادرش گفتم که گفت به خودتان مربوط است.

او ادامه داد: سال ۱۴۰۱  بود که زنم یک آرایشگاه زد و دخترم هم تصمیم گرفت با مادرش کار کند. او علاوه بر آرایشگر، دعانویس هم بود. تا اینکه دخترم به من گفت مادرم دعانویسی کرد تا تو راضی شوی اجازه بدهی آرایشگاه بزند. همان سال من با کار زنم مخالفت کردم و سر این موضوع درگیر شدیم. پسرم از پشت لباسم را کشید و لباسم پاره شد و زنم هم با گوشت‌کوب به سر من کوبید. سال بعد زنم گفت تو بی‌عرضه هستی بیا طلاق بگیریم، من نمی‌خواهم با تو زندگی کنم. برای اینکه او را راضی کنم، چند بار وام گرفتم، یک بار دماغش را عمل کرد و یک بار یخچال خریدیم و بار دیگر فرش خریدیم اما دیگر نمی‌خواستم وام بگیرم. زنم دوباره گفت بیا حق طلاق بده. من هم قبول کردم و حق طلاق به زنم دادم تا راضی شود بماند. اما دوباره صحبت بزرگ کردن سالن آرایش را پیش کشید. من گفتم ۲۰۰ میلیون تومان وام گرفتم که دیسک گردنم را عمل کنم و نمی‌توانم پولی به تو بدهم. زنم که این موضوع را فهمید به من گفت حالا شب عید است بیا طلا بخریم، بعد از عید می‌فروشیم و گردنت را عمل کن. بعد از عید که شد یک گوشی آیفون ۱۳ خرید و مرا مجبور کرد قسط آن را بدهم. به زنم گفتم طلاها را بفروش تا من گردنم را عمل کنم اما توجهی نمی‌کرد. مهمان‌های غریبه به خانه می‌آورد و وقتی سوال می‌کردم جواب سربالا می‌داد.

متهم گفت: بعد از اصرارهای من، زنم یک جفت گوشواره فروخت و گفت بقیه طلاها را فردا می‌فروشد. فردای آن روز سوییچ ماشین را از من گرفت و گفت می‌خواهد با بچه‌ها بیرون برود اما بعد از چند ساعت پیام داد که ما برای همیشه از زندگی تو بیرون رفتیم و تو دیگر نمی‌توانی کاری بکنی! به خانه رفتم و دیدم قفل در را عوض کرده و لباس‌های من هم در حیاط است. چند ساعتی در حیاط خوابیدم بعد قفل در را بریدم و داخل شدم و دیدم اموال باارزش و مدارک را با خودش برده است. کاتر برداشتم و رگ دستم را زدم. بعد پشیمان شدم، از دوستانم کمک خواستم و زنده ماندم.

مرد اضافه کرد: مدتی دنبال‌شان گشتم و پیدایشان نکردم تا اینکه مقابل آرایشگاه رفتم. به خانمی گفتم فاطمه را صدا کن، دخترم که بیرون آمد به من گفت برای چه آمده‌ای؟ چرا آبروی ما را می‌بری؟ من یک هفته بود نخوابیده بودم و اصلاً کارهایم دست خودم نبود. گفتم مادرت را برگردان سر زندگی اما قبول نکرد. گفتم بیا برویم با هم رستوران. باز قبول نکرد. من خیلی عصبانی شدم و یکدفعه با صدای زنی به خودم آمدم. او جیغ می‌کشید و کمک می‌خواست، آنجا بود که متوجه شدم دخترم را با چاقو زده‌ام.

متهم گفت: زنم مسبب همه‌چیز است. اگر می‌خواست از زندگی من برود چرا خانه‌ام را پس نداد و چرا این‌همه وام را که من گرفته بودم پس نداد.

در این هنگام وکیل مادر فاطمه گفت: این مرد محل زندگی و کار همسر و دخترش را می‌دانست و درآمدش را به خانه نمی‌آورد. او در ملاء عام دخترش را کشت. دختر قصد فرار داشته اما این مرد ۱۳ ضربه چاقو زد و بعد برای اطمینان از مرگ دختر سر او را برید.

مادر دختر هم گفت: خانه از ابتدا به نام من بود. چون من کار می‌کردم و ارث پدری‌ام را برای آن گذاشته بودم. شوهرم خرجی نمی‌داد و من هرچه داشتم در خانه خرج می‌کردم.

متهم نیز در آخرین دفاع گفت: من حال روحی بدی دارم. زندگی‌ام از هم پاشیده است. قرص‌های قلبم را نمی‌خورم که بمیرم. چند بانک از من به خاطر اینکه نمی‌توانم قسط بدهم شکایت کرده‌اند و خودم در زندان هستم. من آرزوی مرگ دارم.

وکیل متهم نیز گفت: با توجه به شرایط روحی و روانی متهم درخواست دارم قتل از عمد به شبه‌عمد تبدیل شود چون متهم در حالت عادی نیست.

در پایان قضات برای تصمیم گیری وارد شور شدند.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1230624

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات