رمان صندلی شماره ۱۴ / مردی که منتظر بود! / قسمت دوم پاورقی روانشناسی
رکنا: گاهی برای فرار از یک زندگی، مجبور میشویم به گذشتهای برگردیم که سالها از آن فرار کردهایم. سحر تصور میکرد با ترک تهران و رسیدن به شیراز، میتواند برای چند روز از زندگی مشترکش فاصله بگیرد؛ از علی، از خانهای که دیگر در آن احساس آرامش نمیکرد و از سالهایی که به نظرش چیزی جز تکرار نبودند. اما یک دیدار اتفاقی در ترمینال، همه چیز را تغییر میدهد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا،مردی که ادعا میکند مادر سحر را میشناخته، حرفی میزند که تمام تصویر او از آغاز زندگی مشترکش را به هم میریزد:
«میدونم چرا علی تصمیم گرفت با تو ازدواج کنه.» اما اگر این جمله حقیقت داشته باشد، سحر باید با سؤالهایی روبهرو شود که سالها از خودش نپرسیده است؛ آیا ازدواج او با علی واقعا انتخاب خودش بوده؟ چه چیزی در گذشته خانوادگیاش پنهان مانده؟ و چرا مادرش سالها پیش جملهای گفته بود که حالا معنای دیگری پیدا کرده است؟ در قسمت دوم «صندلی شماره ۱۴»، سحر برای نخستین بار مجبور میشود به گذشتهای نگاه کند که شاید ریشه بسیاری از رفتنهای امروز او در همانجا پنهان شده باشد.
سحر چند ثانیه به مرد خیره ماند. ترمینال شلوغ بود. آدم ها با عجله از کنارشان رد می شدند؛ یکی دنبال تاکسی بود، یکی چمدانش را می کشید و زنی دست کودکش را گرفته بود و مدام می گفت:
- مواظب باش.
اما سحر به آنها توجهی نداشت. فقط جمله مرد را در ذهنش تکرار می کرد: می دانم چرا علی تصمیم گرفت با تو ازدواج کند.
دسته چمدان را محکم تر گرفت.
- شما کی هستید؟
- فرهاد.
- فرهاد چی؟
- فرهاد رستگار.
اسم برای سحر آشنا بود، اما نمی دانست کجا شنیده است. چند لحظه به صورتش نگاه کرد؛ موهای سفید، چین های کنار چشم و پیراهن آبی که یقه اش کمی کج شده بود.
- من شما رو می شناسم؟
فرهاد مکث کرد.
- سال ها پیش منو دیدی. شاید یادت نباشه.
- علی رو از کجا می شناسید؟
- از شیراز. از وقتی خیلی جوان بود.
- و مادرم رو؟
- از قبل از اینکه تو به دنیا بیای.
سحر نگاهش را از او نگرفت.
- از کجا می دونستید امروز می رسم؟
فرهاد به سمت نیمکت کنار خروجی اشاره کرد.
- خاله ات خبر داد. گفت میای خونه اش و خواست مطمئن بشم کلید به دستت می رسه.
سحر گوشی را از کیفش بیرون آورد. پیامی از خاله اش داشت که در شلوغی رسیدن ندیده بود:
- سحر جان، به آقای رستگار گفتم اگر تونست بیاد ترمینال. دوست قدیمی خانواده است. کلید همچنان دست همسایه است. رسیدی خبر بده.
سحر پیام را دوباره خواند. حضور مرد دیگر بی توضیح نبود، اما حرفش درباره علی هنوز بود.
- خاله ام به شما گفته من از خونه اومدم بیرون؟
- فقط گفت چند روز میای شیراز.
- پس چرا درباره ازدواج من حرف زدید؟
فرهاد نگاهش را پایین انداخت.
- شاید نباید از اونجا شروع می کردم.
- ولی شروع کردید.
- می دونم.
سحر گوشی را داخل کیف گذاشت.
- حالا هم نمی تونید طوری رفتار کنید که انگار چیزی نگفتید.
فرهاد به نیمکت اشاره کرد.
- می تونیم همین جا حرف بزنیم.
سحر ننشست.
- اول بگید چه نسبتی با مادرم داشتید.
- دوستش بودم.
- فقط دوست؟
فرهاد چند لحظه سکوت کرد.
- سال های زیادی می شناختمش.
سحر از این جواب خوشش نیامد. خواست دوباره بپرسد، اما چیزی در ذهنش گذشت؛ تصویر کوتاهی از مادر کنار پنجره، مردی جوان با یک کیف چرمی و صدایی که می گفت:
- فرهاد، دیگه اینجا نیا.
سحر پلک زد. تصویر محو شد. نمی دانست خاطره بود یا چیزی که همین حالا، با شنیدن اسم مرد، در ذهنش ساخته شده بود.
- شما به خونه ما می اومدید؟
- گاهی.
- مادرم ازتون خواسته بود دیگه نیاید؟
فرهاد سرش را بلند کرد.
- اینو یادت هست؟
- نمی دونم.
مرد چیزی نگفت. سحر برای اولین بار احساس کرد سکوت او فقط از پنهان کاری نیست. انگار خودش هم دنبال کلمه ای می گشت که گفتنش آسان نبود.
- چرا مادرم هیچ وقت درباره شما حرف نمی زد؟
- باید از خودش می پرسیدی.
- مادرم بیست ساله مرده.
فرهاد چشم هایش را بست و دوباره باز کرد.
- می دونم، سحر. منظورم این نبود که از جواب فرار کنم. فقط نمی تونم به جای او بگم چرا سکوت کرده.
سحر روی نیمکت نشست. چمدان را نزدیک پایش کشید.
- درباره علی چی می دونید؟
فرهاد با فاصله نشست.
- می دونم قبل از ازدواج، با مادرت درباره تو حرف زده بود.
- خب، خیلی ها قبل از ازدواج با خانواده هم حرف می زنن.
- درباره چیزهایی از کودکی تو که خودت از همه جزئیاتش خبر نداشتی.
سحر به او نگاه کرد.
- چه چیزهایی؟
فرهاد دستش را داخل کیف کوچکش برد و پاکتی قهوه ای بیرون آورد.
- مادرت اینو پیش من گذاشت.
سحر پاکت را نگرفت.
- برای من؟
- بله.
- چرا تا حالا ندادید؟
- ازم خواسته بود تا وقتی خودش چیزی نگفته، تحویلش ندم. بعد از مرگش هم هر بار فکر کردم باید باهات تماس بگیرم، عقب انداختم.
- بیست سال؟
فرهاد جوابی نداشت. سحر به پاکت نگاه کرد.
- این دیگه خواسته مادرم نبوده. تصمیم شما بوده.
مرد آرام گفت:
- بله.
همین جواب کوتاه، برای سحر از تمام توضیح های قبلی روشن تر بود.
پاکت را گرفت. روی آن با خط مادرش نوشته شده بود:
- برای سحر.
انگشتش را روی اسمش کشید.
- داخلش چیه؟
- یک نوار و یک یادداشت. بهتره اول خودت بشنوی.
- شما شنیدید؟
- نه. مادرت جلوی خودم پاکتش کرد.
سحر لبه چسب خورده پاکت را نگاه کرد. کاغذ از کنار تاها نازک شده بود.
فرهاد کارت کوچکی کنارش گذاشت.
- شماره و آدرسمه. اگر خواستی حرف بزنیم، می تونی تماس بگیری.
سحر کارت را برداشت.
- حرفی که درباره علی زدید، نظر شما بود یا چیزی که خودش گفته؟
فرهاد مکث کرد.
- بخشی رو از خودش شنیدم. بخشی رو هم از مادرت. باید از اول همین رو روشن می کردم.
سحر بلند شد.
- فعلا می خوام برم خونه خاله ام.
فرهاد هم ایستاد.
- تاکسی های ترمینال اون طرفن.
این بار پیشنهاد نکرد همراهش برود. سحر چمدان را برداشت و راه افتاد. پیش از رسیدن به در، برگشت. مرد هنوز کنار نیمکت ایستاده بود.
برای لحظه ای دلش خواست پاکت را پس بدهد.
بعد آن را عمیق تر داخل کیف گذاشت و از سالن بیرون رفت.
آن شب، سحر در خانه قدیمی خاله اش نشست؛ خانه ای در یکی از کوچه های نزدیک مرکز شهر که چند سال بود بیشتر روزهایش را خالی می گذراند. خاله در آلمان زندگی می کرد و کلید را به همسایه سپرده بود. همسایه پیش از رسیدن سحر پنجره ها را باز کرده، ملحفه تمیز روی تخت انداخته و یک بطری آب داخل یخچال گذاشته بود.
سحر چمدان را کنار کمد گذاشت. به دخترش پیام داد که به خانه رسیده و جای ماندن دارد. دخترش تقریبا بلافاصله جواب داد:
- می تونم زنگ بزنم؟
سحر چند لحظه به صفحه نگاه کرد. بعد خودش تماس گرفت.
- مامان؟
- جانم.
- چی شده؟
سحر روی تخت نشست.
- با بابات اختلاف داریم. احتیاج داشتم چند روز از خونه دور باشم.
- برمی گردی؟
سحر به چمدان بسته نگاه کرد.
- هنوز نمی دونم چه تصمیمی می گیرم. ولی بهت خبر می دم. نمی خوام بی خبر بمونی.
آن طرف خط ساکت شد.
- از دست من که ناراحت نیستی؟
سحر چشم هایش را بست.
- نه عزیزم. این موضوع بین من و باباته. تو کاری نکردی.
بعد از تماس، مدتی گوشی را در دست نگه داشت. تا آن لحظه فکر نکرده بود رفتنش ممکن است در ذهن دخترش به چه سؤال هایی تبدیل شود.
پاکت قهوه ای را از کیف بیرون آورد. چند دقیقه فقط نگاهش کرد. بعد لبه آن را آرام باز کرد.
داخلش یک نوار کاست بود و یک کاغذ کوچک. روی کاغذ نوشته شده بود:
- سحر جان، بعضی حرف ها را نتوانستم رو به رویت بگویم. می دانم این نوار جای آن گفتگو را نمی گیرد، اما می خواهم دست کم یک بار حرفم را تا آخر بشنوی.
سحر نوار را برداشت. دست هایش می لرزید. روی قفسه اتاق یک ضبط قدیمی بود؛ همان دستگاهی که خاله اش سال ها با آن موسیقی گوش می داد. سیمش پشت قفسه افتاده بود. دوشاخه را به برق زد. چراغ کوچک دستگاه روشن شد.
نوار را داخل گذاشت و دکمه پخش را فشار داد.
صدای خش خش آمد. چند ثانیه سکوت. بعد صدای زنی.
سحر همان لحظه شناخت.
صدای مادرش بود؛ صدایی که بیست سال بود نشنیده بود.
- سحر جان...
دست سحر روی دهانش رفت. صدای مادر ادامه پیدا کرد:
- نمی دونم کی این نوار به دستت می رسه. شاید خودم هنوز فرصت کنم باهات حرف بزنم. شاید هم باز بترسم و عقب بندازم.
صدای نفس کشیدن مادر شنیده شد.
- من همیشه می گفتم وقتی بزرگ تر شدی، بعضی چیزها رو می گم. بعد تو بزرگ شدی و من باز گفتم وقتش نیست. حالا می فهمم خیلی وقت ها مسئله سن تو نبود. من آماده گفتن نبودم.
سحر به دستگاه خیره ماند. مادر در نوار سرفه کوتاهی کرد و دوباره ادامه داد:
- شاید تو فکر کنی علی تو رو از بعضی چیزها نجات داد. من هم یک زمانی همین فکر رو می کردم. اما سحر، هیچ آدمی نمی تونه به جای ما تمام گذشته مون رو درست کنه.
سحر دستش را به سمت دکمه برد، اما فشارش نداد.
- من نمی دونم تو چرا عاشق علی شدی. اینو فقط خودت می تونی بفهمی. ولی می دونم قبل از اینکه وارد زندگی ات بشه، از رفتن آدم ها می ترسیدی. بیشتر از چیزی که به زبون می آوردی.
سحر دستگاه را خاموش کرد.
اتاق ساکت شد. از کوچه صدای بسته شدن دری آمد. چند لحظه به پنجره نگاه کرد. بعد دوباره دکمه را فشار داد.
- گاهی وقتی از کسی دلخور می شدی، زودتر از اون فاصله می گرفتی. من به جای اینکه بپرسم چی ترسونده ات، می گفتم لجبازی نکن. حالا فکر می کنم خیلی چیزها رو ندیدم.
سحر لبش را گاز گرفت.
- و چیزهایی هم بود که دیدم و نگفتم. شاید فکر کنی برای محافظت از تو بود. بعضی وقت ها بود. بعضی وقت ها هم فقط نمی خواستم مجبور بشم جواب سؤال هات رو بدم.
سحر زیر لب گفت:
- کدوم سؤال ها؟
صدای مادر ادامه داشت:
- درباره پدرت...
این بار سحر دکمه توقف را محکم فشار داد.
نمی توانست بیشتر بشنود. نوار را از دستگاه بیرون نیاورد. فقط روی زمین، کنار تخت نشست و دستش را روی صورتش گذاشت.
از میان همه جمله ها، یکی در ذهنش مانده بود:
- من آماده گفتن نبودم.
سحر نمی دانست از شنیدن این اعتراف آرام شده یا عصبانی تر. فقط می دانست مادرش دیگر آنجا نیست که از او بپرسد چرا باید این همه سال منتظر می مانده است.
آن شب خوابش نبرد. حدود سه صبح از تخت بلند شد، به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب خورد. بعد جلوی آینه ایستاد. چهره اش خسته بود. چشم هایش قرمز و موهایش از زیر شال بیرون آمده بود.
چند ثانیه به خودش نگاه کرد و آهسته گفت:
- من از چی می ترسیدم؟
جوابی نیامد. اما صحنه ای قدیمی به یادش آمد؛ شبی بارانی، وقتی حدود هفت سال داشت. سی و نه سال از آن شب گذشته بود و هنوز صدای کوبیده شدن در را به یاد می آورد، هرچند جمله ها در ذهنش کامل نبودند.
مادرش نزدیک در ورودی ایستاده بود. مردی بیرون خانه حرف می زد.
- سحر کجاست؟
- خوابیده.
- باید ببینمش.
- الان نه.
سحر پشت در اتاق خودش ایستاده بود. پای برهنه اش روی زمین سرد بود. نمی دانست چرا مادر گفته خوابیده، وقتی چند دقیقه قبل با او حرف زده بود.
صدای مرد بلندتر شده بود.
- نمی تونی همیشه نذاری ببینمش.
بعد چیزی گفته بود که سحر درست به یاد نمی آورد. فقط کلمه ای مانده بود: حقیقت.
مادرش در را بسته بود. سحر از صدای آن ترسیده و زیر تخت رفته بود. مدتی بعد مادر پیدایش کرده بود، کنارش نشسته بود و گفته بود:
- چیزی نیست. بیا بیرون.
اما چیزی بود. اگر چیزی نبود، چرا دست مادرش موقع گرفتن دست او می لرزید؟
سحر از آینه فاصله گرفت. نمی خواست با چند تکه خاطره برای تمام گذشته اش جواب بسازد. کارت فرهاد را از کیف بیرون آورد و روی میز گذاشت. تصمیم گرفت صبح، به جای حدس زدن، سؤال کند.
صبح روز بعد، پیش از رفتن با فرهاد تماس گرفت. مرد جواب داد.
- می تونم بیام باهاتون حرف بزنم؟
- بله. آدرس روی کارته.
خانه در خیابانی آرام بود. فرهاد در را باز کرد و کنار رفت. سحر وارد شد. خانه بوی چوب قدیمی و چای می داد.
- نوار رو شنیدی؟
- تا یه جایی.
- می خوای درباره اش حرف بزنی؟
سحر کیفش را روی صندلی گذاشت.
- می خوام بدونم چرا درباره پدرم حرف نمی زدید.
فرهاد به صندلی اشاره کرد.
- بشین.
سحر نشست، اما نگاهش به عکس های روی دیوار افتاد. یک عکس عروسی. چند عکس خانوادگی. و بعد عکسی که مادرش در آن بود.
بلند شد و نزدیک رفت. مادر خیلی جوان بود. کنارش فرهاد ایستاده بود و مرد دیگری که سحر چهره اش را به خاطر نمی آورد.
- این عکس مال چه وقتیه؟
فرهاد نزدیک شد.
- بهار پنجاه و نه. کمی قبل از تولدت.
- این مرد کیه؟
فرهاد چند لحظه به عکس نگاه کرد.
- یونس.
سحر نام را آرام تکرار کرد.
- یونس...
اسم چیزی در ذهنش روشن نکرد.
- چه نسبتی با مادرم داشت؟
- همسرش بود.
سحر به صورت مرد خیره ماند.
- یعنی پدر من؟
فرهاد نفس آرامی کشید.
- مادرت او را پدر تو معرفی می کرد. من هم آن زمان همین را می دانستم.
سحر برگشت.
- چرا می گید آن زمان؟
- چون بعدها فهمیدم درباره بعضی اتفاق های آن دوره، همه چیز را به من نگفته.
- چه اتفاق هایی؟
- درباره رفتنش، درباره اینکه چرا نمی خواست یونس پیداتون کنه. نمی خوام چیزی رو که ازش مطمئن نیستم، به عنوان حقیقت بهت بگم.
سحر دوباره به عکس نگاه کرد. سال ها فقط یک عکس دور و کم کیفیت از مردی دیده بود که مادرش می گفت پدر اوست. تصویر آن قدر واضح نبود که حالا بتواند با اطمینان مقایسه کند.
- می تونم عکس رو بردارم؟
فرهاد سر تکان داد.
- بله.
سحر قاب را باز کرد. پشت عکس تاریخ نوشته شده بود: اسفند ۱۳۵۸. زیر آن با خط مادرش آمده بود:
- سه ماه مانده به تولد بچه.
سحر تاریخ را به فرهاد نشان داد.
- گفتید بهار.
مرد عینکش را جابه جا کرد.
- اشتباه یادم بود. نوشته عکس دقیق تره.
سحر عکس را روی میز گذاشت. همین اشتباه کوچک به او یادآوری کرد آدم های این ماجرا، هر قدر مطمئن حرف بزنند، ممکن است همه چیز را درست به خاطر نیاورند.
- مادرم همیشه می گفت پدرم آدم خوبی نبوده.
فرهاد نشست.
- می دونم.
- شما هم همینو می گید؟
- می گم رابطه شون پر از ترس و اختلاف بود. اما این با اینکه من بخوام تمام شخصیت یک نفر رو در یک جمله خلاصه کنم فرق داره.
سحر روبه رویش نشست.
- من دیگه بچه نیستم. می تونم چیزهای سخت رو بشنوم.
- حق داری.
- پس لطفا هر بار نگید برای محافظت از من چیزی نگفتید.
فرهاد نگاهش را پایین انداخت.
- باشه.
سحر کارت فرهاد را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
- دیروز گفتید می دونید چرا علی با من ازدواج کرده. هنوز جواب اون سؤال رو ندادید.
فرهاد مدتی ساکت ماند.
- علی قبل از ازدواج، یک بار از من درباره کودکی تو پرسید.
- چی پرسید؟
- می خواست بدونه وقتی کوچک بودی چه اتفاق هایی افتاده و چرا مادرت نمی خواد درباره شون حرف بزنه.
سحر احساس کرد چیزی در سینه اش جمع شد.
- از کجا می دونست اتفاقی افتاده؟
- این قسمت رو باید خودش توضیح بده. من فقط می تونم بگم در گفتگوی ما چه گذشت.
- و شما چی گفتید؟
- چیزهایی که دیده بودم. اینکه مدتی از بعضی صداها می ترسیدی. اینکه مادرت مرتب نگران بود کسی سراغتون بیاد.
- درباره من حرف می زدید، بدون اینکه خودم بدونم؟
فرهاد آرام گفت:
- بله.
سحر به پنجره نگاه کرد. در کوچه، مردی کیسه نان در دست داشت و با تلفن حرف می زد. همه چیز بیرون اتاق معمولی بود.
- علی چی گفت؟
- گفت نمی خواد اگر یک روز گذشته ات رو فهمیدی، تنها بمونی.
سحر دوباره به فرهاد نگاه کرد.
- این که دلیل ازدواج نمی شه.
فرهاد سر تکان داد.
- نه. نمی شه. دیروز بیشتر از چیزی که می دونستم، با اطمینان حرف زدم. من از نگرانی و احساس مسئولیتش خبر داشتم. اینکه چقدر عاشقت بوده یا چرا تصمیم به ازدواج گرفته، چیزی نیست که من بتونم به جای او جواب بدم.
سحر برای مدتی حرف نزد. دلش می خواست از این توضیح آسوده شود، اما مسئله فقط دلیل ازدواج نبود. علی درباره او چیزهایی شنیده بود که خودش نمی دانست.
- چرا هیچ وقت بهم نگفت؟
- نمی دونم.
سحر نگاهش کرد. این بار مرد جمله ای به جوابش اضافه نکرد. نگفت هنوز وقتش نیست. نگفت تحملش را نداری.
فرهاد بلند شد و به طرف میز رفت. کشو را باز کرد و پاکت دیگری بیرون آورد.
- این هم همراه نوار بود. باید دیشب هر دو رو بهت می دادم.
سحر پاکت را گرفت.
- چرا ندادید؟
- فکر کردم شنیدن همه اش با هم سخت می شه.
سحر خسته گفت:
- باز هم شما تصمیم گرفتید.
فرهاد دستش را از روی میز برداشت.
- درست می گی.
روی پاکت با خط مادرش نوشته شده بود:
- شب قبل عروسی.
سحر مدتی به نوشته نگاه کرد. بعد پرسید:
- چیز دیگه ای هم از مادرم برای من دارید؟
- نه. همین دو پاکت بود.
- مطمئنید؟
- بله.
سحر عکس را از روی میز برداشت، داخل کیف گذاشت و پاکت را کنار آن جا داد. موقع رفتن، دستش روی دستگیره ماند.
- من هنوز نمی دونم حرف کدومتون رو باید باور کنم.
فرهاد جواب داد:
- لازم نیست همین امروز تصمیم بگیری.
سحر در را باز کرد.
این بار جمله را پذیرفت؛ نه چون نمی توانست حقیقت را تحمل کند، بلکه چون دیگر نمی خواست عجله کسی، ترس کسی یا اطمینان کسی جای تصمیم خودش را بگیرد.
در کوچه، پاکت را دوباره بیرون آورد. شب قبل عروسی. شبی که فکر می کرد همه جزئیاتش را به یاد دارد؛ لباس آماده کنار کمد، صدای رفت و آمد در خانه و مادرش که چند بار پرسیده بود چیزی کم ندارد؟
تا آن روز، هیچ وقت به این فکر نکرده بود که شاید در همان خانه، گفتگویی جریان داشته که او از آن بی خبر بوده است.
پاکت را محکم در دست گرفت و راه افتاد.
فردا ساعت 22:30 شب قسمت سوم را بخوانید...
-
افشاگری آقای وزیر درباره توافق با آمریکا در دوران دولت شهید رئیسی! / موضوع پولهای بلوکهشده و پیگیری رهبر شهید + فیلم
ارسال نظر