داستان شب/ گربه‌ ای که بلد نبود میو کند /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، پیشی گربه کوچکی بود با پنجه های سفید، دم راه راه و چشم هایی که وقت دیدن چیزهای تازه گرد می شدند. او در حیاطی پر از گل و گلدان زندگی می کرد. گربه های دیگر هر روز برای هم میو می کردند: وقتی گرسنه بودند، وقتی می خواستند بازی کنند و وقتی از دیدن هم خوشحال می شدند.

پیشی هم دوست داشت با آن ها حرف بزند، اما صدایش مثل صدای بقیه نبود. هر بار که دهانش را باز می کرد، صدایی آرام و لرزان بیرون می آمد. او فکر می کرد اگر دیگران صدایش را بشنوند، به او می خندند. پس ترجیح می داد ساکت بماند.

اما یک روز پیشی فهمید که صدای متفاوتش می تواند راهی برای نزدیک شدن به دیگران باشد. او لازم نبود درست شبیه بقیه حرف بزند تا دوست پیدا کند.

صدایی که بیرون نمی آمد

پیشی از وقتی به یاد داشت که می خواست میو کند، صدایش درست بیرون نمی آمد.

وقتی مادرش برایش کاسه شیر می گذاشت، گربه های دیگر با صدای بلند میو می کردند. پیشی دهانش را باز می کرد و می گفت:

— مِ... مِ...

اما صدایش آن قدر آرام بود که گاهی خودش هم نمی شنید.

وقتی بچه گربه های همسایه از او دعوت می کردند دنبال توپ پارچه ای بدود، پیشی می خواست جواب بدهد. باز هم دهانش را باز می کرد، اما فقط صدای نازکی بیرون می آمد که شبیه خش خش برگ بود.

او اول فکر کرد باید بیشتر تمرین کند. جلوی آینه ایستاد و بارها دهانش را باز و بسته کرد. گاهی زبانش را بیرون می آورد، گاهی گلویش را صاف می کرد و گاهی آن قدر بلند تلاش می کرد که سرفه اش می گرفت.

اما صدایش همچنان همان بود.

یک روز، وقتی گربه های دیگر از روی دیوار می پریدند، یکی از آن ها از پیشی پرسید:

— چرا هیچ وقت چیزی نمی گویی؟

پیشی سرش را پایین انداخت. دلش می خواست بگوید که می خواهد حرف بزند، اما نمی تواند. به جای آن، پنجه اش را روی خاک کشید و خطی باریک درست کرد.

آن شب پیشی کنار مادرش نشست و آرام پرسید:

— اگر گربه ای نتواند میو کند، هنوز گربه است؟

مادرش سرش را به سر پیشی مالید و گفت:

— البته که هست. صدای تو هرچه باشد، تو همان پیشی دوست داشتنی ما هستی.

پیشی کمی آرام شد، اما هنوز نگران بود. او می خواست گربه های دیگر هم این را بفهمند.

3

قرار بازی کنار گلدان ها

صبح روز بعد، گربه های حیاط قرار گذاشتند کنار گلدان های بزرگ قایم باشک بازی کنند. بازی آن ها قانون ساده ای داشت: یکی چشم هایش را می بست و تا ده می شمرد، بقیه هم پشت گلدان ها یا کنار درخت پنهان می شدند.

پیشی دوست داشت بازی کند. دور حیاط چرخید و جای خوبی پیدا کرد؛ پشت گلدان بزرگی که برگ های شمعدانی از آن بیرون زده بود. آنجا نشست و صبر کرد.

گربه ای که دنبال بقیه می گشت، تا ده شمرد و شروع کرد به جست و جو. اول پشت دیوار را نگاه کرد، بعد کنار آبخوری رفت و بعد هم پشت درخت را گشت. وقتی به گلدان پیشی رسید، دم سفید او از زیر برگ ها بیرون زده بود. گربه خندید و گفت:

— پیدایت کردم!

پیشی هم خندید. برای یک لحظه یادش رفت که نگران صدایش است. اما وقتی همه برای دور بعدی بازی جمع شدند، یکی از گربه ها گفت:

— پیشی نمی تواند میو کند. چطور می خواهی وسط بازی خبرمان کنی؟

پیشی جا خورد. او می خواست بگوید راه دیگری پیدا می کند. اما دهانش باز شد و همان صدای لرزان بیرون آمد. چند گربه به هم نگاه کردند. یکی خندید، نه از روی بدجنسی، بلکه از تعجب. با این حال پیشی ناراحت شد و از جمع فاصله گرفت.

او به سایه درخت رفت و روی زمین نشست. فکر کرد شاید بهتر است دیگر بازی نکند. وقتی نمی تواند مثل بقیه صدا بزند، شاید بودنش هم به درد بازی نخورد.

جوجه گنجشک پشت بوته

پیشی کنار بوته یاس نشسته بود که صدای خش خشی شنید. اول خیال کرد برگ ها با باد تکان خورده اند. کمی جلوتر رفت و چشمش به جوجه گنجشکی افتاد که روی زمین نشسته بود.

جوجه کوچک بود و پرهای نرمش هنوز کامل نشده بودند. می خواست به لانه ای روی شاخه برگردد، اما نمی توانست آن قدر بالا بپرد. مادر گنجشک هم بالای درخت پرواز می کرد و از دور صدایش می زد.

پیشی آرام به جوجه نزدیک شد. جوجه خودش را جمع کرد و لرزید. پیشی فهمید باید مادر گنجشک را خبر کند، اما گنجشک مادر آن قدر دور بود که صدای آرام پیشی را نمی شنید.

پیشی سعی کرد میو کند. صدای همیشگی اش بیرون آمد:

— مِ...

گنجشک مادر سرش را برنگرداند.

پیشی به اطراف نگاه کرد. گربه های دیگر نزدیک دیوار بازی می کردند. اگر می توانست آن ها را صدا بزند، شاید کمک می کردند. اما باز هم صدایش شنیده نمی شد.

او این بار به صدایش فکر نکرد. نزدیک بوته رفت و آرام ترین صدایی را که می توانست بیرون داد. بعد دوباره تکرار کرد. جوجه گنجشک صدای او را شنید و کمی آرام گرفت.

پیشی کنار جوجه نشست، اما دست به او نزد. می دانست باید مراقب باشد که او را نترساند. بعد با پنجه اش به خاک کوبید و صدا ساخت. تق، تق، تق.

گربه ها بازی را متوقف کردند. یکی از آن ها سرش را به سوی بوته چرخاند.

صدایی کوچک که شنیده شد

گربه ها نزدیک شدند. یکی از آن ها جوجه گنجشک را دید و گفت:

— باید مادرش را پیدا کنیم.

گربه دیگری به بالای درخت نگاه کرد. مادر گنجشک همان جا بود و بی قرار پرواز می کرد. گربه ها شروع کردند به صدا زدن. صدای آن ها بلند بود، اما مادر گنجشک از ترس پایین نمی آمد. شاید فکر می کرد گربه ها می خواهند به جوجه اش نزدیک شوند.

پیشی فهمید مادر گنجشک می ترسد. او آرام کنار جوجه نشست. بعد سرش را بالا گرفت و همان صدای نازکش را بیرون داد. صدای او بلند نبود، اما نرم بود و جوجه را نمی ترساند.

مادر گنجشک از شاخه پایین تر آمد. پیشی تکان نخورد. گربه ها هم کمی عقب رفتند و راه را باز کردند. مادر گنجشک نزدیک جوجه شد و او را با نوکش آرام به سوی شاخه کوتاهی هدایت کرد. بعد هر دو با کمک یک شاخه خم شده، کم کم به سمت لانه رفتند.

وقتی جوجه به لانه رسید، مادرش صدای شادی کوتاهی درآورد. گربه ها از خوشحالی دم هایشان را تکان دادند.

یکی از آن ها رو به پیشی گفت:

— صدای تو را شنیدیم. خیلی آرام بود، اما کمک کرد جوجه نترسد.

پیشی نمی دانست چه بگوید. لبخندی زد و پنجه اش را تکان داد.

گربه ای که کمی پیش درباره میو کردن پرسیده بود، آرام گفت:

— ببخش که خندیدم. فکر کردم صدای تو یعنی نمی خواهی با ما بازی کنی.

پیشی سرش را تکان داد. او هنوز نمی توانست با صدای بلند جواب بدهد، اما این بار از صدایش خجالت نکشید.

راه های دیگر حرف زدن

بعد از آن روز، گربه ها تصمیم گرفتند برای بازی راه های گوناگونی پیدا کنند. اگر کسی نمی توانست بلند صدا بزند، می توانست پنجه اش را بالا ببرد. اگر کسی می خواست نوبتش را اعلام کند، دمش را تکان می داد. آن ها حتی چند علامت ساده ساختند.

یک بار وقتی گربه های کوچک پشت گلدان ها پنهان شدند، پیشی با پنجه روی زمین سه ضربه زد تا بقیه بفهمند آماده است. یک بار دیگر، برای خبر کردن دوستانش، دمش را سه بار بالا و پایین برد.

گربه ها هم یاد گرفتند به هم نگاه کنند و فقط منتظر شنیدن صدا نمانند. آن ها فهمیدند که بعضی ها با حرکت، بعضی ها با نگاه و بعضی ها با صداهای آرام حرف می زنند.

پیشی هنوز گاهی میو می کرد. صدایش بلندتر نشد و شبیه صدای گربه های دیگر هم نشد. اما کم کم فهمید لازم نیست صدایش را عوض کند تا در بازی جا داشته باشد.

تمرین برای اجرای مدرسه

چند روز بعد، گربه های حیاط خواستند برای جشن کوچک مدرسه نمایشی آماده کنند. قرار بود هر کدام نقشی بگیرند. یکی از گربه ها می خواست نقش پادشاه را بازی کند، یکی نقش روباه را و دیگری نقش پرنده را.

پیشی دوست داشت در نمایش باشد، اما از خودش پرسید:

— اگر لازم باشد بلند حرف بزنم چه؟

دوستش گفت:

— می توانی نقشی بگیری که در آن از صدایت استفاده کنی، اما لازم نیست صدایت مثل صدای ما باشد.

پیشی فکر کرد و تصمیم گرفت نقش گربه ای را بازی کند که با صدای آرامش، جوجه ای را از ترس بیرون می آورد. گربه ها قصه نمایش را ساختند. در آن، جوجه ای از لانه دور افتاده بود و نمی توانست مادرش را پیدا کند. گربه های پر سر و صدا هر کدام چیزی می گفتند، اما جوجه بیشتر می ترسید. بعد پیشی آرام نزدیک می شد و با صدای ملایمش به او اطمینان می داد.

روز اجرا، حیاط پر از بچه ها شد. پیشی کمی دلشوره داشت. وقتی نوبتش رسید، به تماشاگرها نگاه کرد و برای لحظه ای صدایش در گلویش گیر کرد.

بعد یاد جوجه گنجشک افتاد. یادش آمد که آن روز هم اول ترسیده بود، اما صدای آرامش توانسته بود کمک کند. پیشی دهانش را باز کرد و صدای مخصوص خودش را بیرون داد.

تماشاگرها ساکت شدند تا بهتر بشنوند. پیشی جمله کوتاهش را گفت. صدایش بلند نبود، اما همه به او توجه کردند. وقتی نمایش تمام شد، بچه ها دست زدند. پیشی خندید و دمش را بالا گرفت.

صدای مخصوص پیشی

از آن روز به بعد، پیشی دیگر تلاش نکرد صدایش را به صدای گربه های دیگر تبدیل کند. او هنوز تمرین می کرد؛ گاهی با مادرش، گاهی با دوستانش و گاهی وقتی تنها کنار پنجره می نشست.

اما هدفش دیگر این نبود که حتماً بلندترین میو را داشته باشد. او می خواست بتواند هر طور که می تواند حرف بزند، بازی کند و دوست پیدا کند.

گربه های حیاط هم یاد گرفتند که شنیدن فقط با گوش انجام نمی شود. گاهی باید به چشم ها نگاه کرد، به حرکت پنجه ها دقت کرد و به سکوت یک دوست هم توجه داشت.

پیشی حالا صدای خودش را دوست داشت. هر وقت صدای آرامش از دهانش بیرون می آمد، یاد جوجه گنجشک می افتاد و می دانست که همین صدا هم می تواند به کسی دلگرمی بدهد.

پیام داستان

آدم ها و حیوان ها ممکن است با صداها و روش های متفاوتی ارتباط برقرار کنند. متفاوت بودن، کسی را از جمع بیرون نمی گذارد. گاهی لازم است کمی بیشتر دقت کنیم تا صدای آرام دیگران را هم بشنویم.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1262628
  • رهبر شهید به جومونگ ، یوسف پیامبر و مختارنامه علاقه داشت