جنایت برج هرمزان / خانواده کشی چگونه شکل میگیرد؟ + تحلیل روانشناسی
رکنا: خانواده کشی را نمی توان همیشه پیش بینی کرد اما تهدید را نباید با عشق، کنترل گری را با غیرت و خشونت را با یک لحظه عصبانیت اشتباه گرفت.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، خانواده کشی همیشه از یک دعوای ناگهانی شروع نمی شود؛ گاهی پشت یک جنایت مرگبار، الگویی طولانی از کنترل گری، تهدید، تحقیر و ناتوانی در پذیرش استقلال دیگران پنهان است. در بعضی پرونده ها، فردی که خانواده را بخشی از هویت و قلمرو خود می داند، هنگام مواجهه با جدایی، شکست یا از دست دادن کنترل، به جای پذیرش واقعیت، به سمت رفتارهای خشونت آمیز می رود. اما چگونه یک بحران خانوادگی به خشونتی جبران ناپذیر تبدیل می شود؟ آیا پیش از فاجعه نشانه هایی وجود دارد که اطرافیان از کنار آن ها عبور می کنند؟
وقتی خبر قتل اعضای یک خانواده منتشر می شود، نخستین پرسش معمولا این است: «چه اتفاقی افتاده بود که او دست به چنین کاری زد؟» این پرسش قابل درک است، اما گاهی ما را به سمت جست وجوی یک علت فوری می برد؛ یک مشاجره، مشکل مالی، اختلاف زناشویی یا تصمیم به جدایی.
در حالی که یک بحران، به تنهایی، توضیح دهنده خشونت مرگبار نیست. بسیاری از انسان ها با ورشکستگی، شکست عاطفی، طلاق، تحقیر یا اختلاف خانوادگی روبرو می شوند، اما به قتل روی نمی آورند. بنابراین، پرسش روانشناختی مهمتر این است که فرد چگونه بحران را تفسیر می کند و برای مواجهه با آن چه راهی را انتخاب می کند.
در برخی الگوهای خشونت خانوادگی، مسئله فقط خشم نیست؛ بلکه نوعی باور به حق کنترل بر دیگران است. فرد ممکن است به تدریج استقلال همسر، مخالفت فرزند یا تصمیم به جدایی را نه به عنوان بخشی از حقوق طرف مقابل، بلکه به منزله نافرمانی، توهین یا تهدیدی علیه جایگاه خود تجربه کند.
در چنین شرایطی، رابطه از یک پیوند انسانی به رابطه ای مبتنی بر قدرت تبدیل می شود: «تا زمانی که مطابق خواسته من رفتار می کنی، پذیرفته شده ای؛ اما اگر برخلاف خواسته من تصمیم بگیری، باید تاوان بدهی.»
این الگو در همه پرونده های خانواده کشی وجود ندارد و نمی توان آن را بدون شواهد به پرونده ای مشخص نسبت داد. با این حال، بررسی رفتارهای کنترل گرانه یکی از مسیرهای مهم برای فهم برخی قتل های خانوادگی است.
یکی از خطاهای رایج در روابط آسیب زا، اشتباه گرفتن دوست داشتن با مالک بودن است. در رابطه سالم، نزدیکی عاطفی با پذیرش استقلال طرف مقابل همراه است؛ اما در رابطه کنترل گرانه، فرد ممکن است محبت را با اطاعت، وفاداری را با محدودیت و صمیمیت را با حق تصمیم گیری درباره زندگی دیگری یکی بداند.
این تفاوت در ابتدا ممکن است به شکل رفتارهایی ظاهر شود که حتی از سوی اطرافیان با عنوان غیرت، حساسیت یا علاقه شدید توجیه می شوند: پرس وجوی مداوم درباره رفت وآمد، کنترل ارتباطات، محدود کردن روابط دوستانه، تحقیر در جمع، مطالبه رمز تلفن همراه یا اصرار بر اینکه طرف مقابل باید برای تصمیم های معمول زندگی اجازه بگیرد.
هیچ یک از این رفتارها به تنهایی پیش بینی کننده قطعی قتل نیست. اهمیت موضوع زمانی بیشتر می شود که کنترل گری به الگویی پایدار تبدیل شود، با تهدید و ترساندن همراه باشد یا با تلاش برای قطع ارتباط فرد با خانواده و دوستانش شدت بگیرد.
در این وضعیت، مسئله فقط یک رابطه ناسالم نیست؛ ممکن است آزادی و امنیت روانی یکی از اعضای خانواده به تدریج محدود شود. فرد کنترل گر نیز ممکن است به جای دیدن طرف مقابل به عنوان انسانی مستقل، او را بخشی از قلمرو شخصی خود تلقی کند.
نکته مهم این است که چنین رفتاری را نباید با برچسب هایی مانند «عشق افراطی» رمانتیک کرد. کنترل گری، تهدید و سلب اختیار، نشانه عشق عمیق نیستند؛ رفتارهایی هستند که باید بر اساس شدت، تداوم و پیامدهایشان جدی گرفته شوند.
جدایی به خودی خود عامل خشونت نیست. با این حال، در برخی روابطی که سابقه کنترل گری یا خشونت دارند، اعلام جدایی یا تلاش برای مستقل شدن می تواند دوره ای حساس و پرخطر باشد.
برای فردی که ارزشمندی خود را به حفظ اقتدار و کنترل دیگران گره زده است، پایان رابطه ممکن است فقط به معنای از دست دادن یک پیوند عاطفی نباشد. او ممکن است آن را شکست، طرد شدن، تحقیر یا از دست دادن جایگاه خود تعبیر کند.
در اینجا باید میان دو تجربه روانی تفاوت گذاشت: یک نفر ممکن است از جدایی عمیقا اندوهگین شود، اما حق انتخاب طرف مقابل را به رسمیت بشناسد؛ فرد دیگری ممکن است همان جدایی را غیرقابل تحمل بداند و بکوشد با تهدید، تعقیب یا اجبار، تصمیم طرف مقابل را تغییر دهد.
خطر زمانی جدی تر می شود که سابقه خشونت وجود داشته باشد و هم زمان رفتارهایی مانند تهدید به قتل، تهدید به خودکشی برای وادار کردن طرف مقابل به بازگشت، تعقیب مداوم یا دسترسی تهدیدآمیز به سلاح دیده شود.
از این رو، عبارت «او بعد از جدایی کنترلش را از دست داد» می تواند گمراه کننده باشد. در بعضی پرونده ها، مسئله فقط فوران ناگهانی هیجان نیست؛ بلکه مجموعه ای از رفتارهای تهدیدآمیز و تلاش برای تحمیل اراده است. البته تشخیص اینکه در یک پرونده خاص چه اتفاقی افتاده، به شواهد و تحقیقات مستقل نیاز دارد.
پس از جنایت های خانوادگی، عبارت هایی مانند ناگهان دیوانه شد، کنترلش را از دست داد یا عقلش را از دست داده بود، زیاد شنیده می شوند. این عبارت ها شاید برای توضیح واقعه ساده به نظر برسند، اما می توانند تفاوت میان بحران هیجانی، الگوی خشونت و اختلال روان پزشکی را از بین ببرند.
خشم شدید، افسردگی، ناامیدی، حسادت یا بحران روانی ممکن است در برخی پرونده ها مطرح باشند؛ اما هیچ کدام به تنهایی ثابت نمی کنند که فرد مرتکب قتل خواهد شد. همچنین از روی خود جنایت نمی توان با اطمینان نتیجه گرفت که مرتکب دچار اختلال روانی خاصی بوده است.
باید میان سه پرسش تمایز گذاشت: فرد پیش از حادثه چه الگوی رفتاری داشته است؟ در زمان وقوع حادثه چه شرایط روانی و موقعیتی وجود داشته است؟ آیا شواهد کافی برای تشخیص بالینی یا نتیجه گیری حقوقی وجود دارد؟
این پرسش ها پاسخ یکسانی ندارند. تشخیص روان پزشکی به ارزیابی تخصصی نیاز دارد و مسئولیت کیفری نیز مسئله ای حقوقی است. هیچ کدام را نمی توان تنها از روی شدت یا هولناکی جنایت تعیین کرد.
از سوی دیگر، توضیح دادن زمینه های روانشناختی خشونت به معنای توجیه آن نیست. حتی اگر فرد با بحران شدید، تحقیر یا شکست روبه رو بوده باشد، این شرایط به خودی خود خشونت علیه دیگران را موجه نمی کند.
پیش از فاجعه چه نشانه هایی ممکن است وجود داشته باشند؟
یکی از مهم ترین پرسش ها پس از هر قتل خانوادگی این است که آیا می شد خطر را زودتر تشخیص داد؟ پاسخ محتاطانه این است: گاهی نشانه هایی وجود دارند، اما هیچ فهرستی نمی تواند وقوع قتل را با قطعیت پیش بینی کند. آنچه اهمیت دارد، شناسایی مجموعه رفتارها، شدت گرفتن تهدیدها و تغییر مسیر خشونت است.
نشانه اول: تهدیدهایی که به ابزار فشار تبدیل می شوند
جملاتی مانند اگر از من جدا شوی، نمی گذارم زنده بمانی، اگر مال من نباشی، مال هیچکس نیستی یا تهدید به آسیب رساندن به فرزندان، نباید صرفا به حساب عصبانیت گذاشته شوند. به ویژه اگر این تهدیدها تکرار شوند، با سابقه خشونت همراه باشند یا فرد برای اجرای آن ها اقدامی انجام دهد، ضرورت ارزیابی فوری خطر بیشتر می شود.
البته هر تهدیدی به وقوع قتل منجر نمی شود؛ اما تهدید مشخص و باورپذیر را نمی توان با این فرض که فرد فقط حرف زده است، بی اهمیت تلقی کرد.
نشانه دوم: تشدید کنترل و تعقیب
پیگیری مداوم رفت وآمد، حضور ناخواسته در محل کار یا خانه، تماس های مکرر پس از درخواست قطع ارتباط، نظارت بر تلفن همراه و تلاش برای منزوی کردن فرد از نزدیکان، وقتی به الگویی پایدار تبدیل می شوند، می توانند نشان دهنده تشدید رفتارهای کنترل گرانه باشند.
نکته تعیین کننده، صرف حسادت یا اختلاف نیست؛ بلکه نقض مکرر مرزهای شخصی، ایجاد ترس و تلاش برای تحمیل اراده است.
نشانه سوم: سابقه خشونت و عبور از مرزهای قبلی
خشونت فیزیکی، خفه کردن، تهدید با سلاح، تخریب وسایل برای ترساندن دیگران یا افزایش شدت حملات از جمله مواردی هستند که در ارزیابی خطر باید جدی گرفته شوند. به خصوص زمانی که فرد تهدید می کند رفتار خود را شدیدتر خواهد کرد.
در این شرایط، تکیه بر قول هایی مانند «دیگر تکرار نمی کنم» بدون بررسی امنیت، سابقه رفتار و اقدامات واقعی، می تواند خطرناک باشد.
نشانه چهارم: تهدید به خودکشی در پی از دست دادن کنترل
تهدید به خودکشی همیشه یک معنا ندارد و نباید همه موارد را دستکاری عاطفی دانست. فرد ممکن است واقعا در بحران روانی باشد و به کمک فوری نیاز داشته باشد اما اگر تهدید به خودکشی به صورت مشخص با تهدید علیه همسر، فرزندان یا دیگر اعضای خانواده همراه شود، باید احتمال خطر برای خود فرد و دیگران را جدی گرفت. جمله هایی مانند «همه را با خودم می برم» نباید صرفا یک حرف احساسی تلقی شوند.
نشانه پنجم: ترکیب تهدید با دسترسی به ابزار مرگبار
وجود سلاح به تنهایی به معنای قصد ارتکاب قتل نیست؛ اما وقتی دسترسی به سلاح با تهدید مشخص، سابقه خشونت یا تشدید تعقیب و کنترل همراه می شود، نگرانی درباره پیامدهای احتمالی افزایش می یابد.
در ارزیابی خطر، یک نشانه منفرد اهمیت کمتری از ترکیب چند عامل، روند تشدید رفتار و شواهد مربوط به قصد آسیب رساندن دارد.
نکته اساسی این است که این نشانه ها ابزار تشخیص قطعی قاتل نیستند؛ آن ها هشدارهایی برای جدی گرفتن امنیت و درخواست کمک تخصصی اند.
چرا اطرافیان گاهی خطر را دیر تشخیص می دهند؟
در بسیاری از روابط آسیب زا، اطرافیان ممکن است از بخشی از اختلاف ها باخبر باشند، اما عمق خطر را درک نکنند. این اتفاق لزوما به معنای بی تفاوتی نیست؛ گاهی رفتار خشونت آمیز به تدریج عادی می شود.
وقتی تهدیدها بارها تکرار می شوند و هر بار بدون پیامد آشکار پایان می یابند، اطرافیان ممکن است به این تصور برسند که فرد فقط عصبانی است و قصد اجرای تهدیدهایش را ندارد. گاهی نیز قربانی برای حفظ آبرو، محافظت از فرزندان یا ترس از تشدید خشونت، درباره آنچه در خانه می گذرد سکوت می کند.
در برخی خانواده ها، باورهای فرهنگی مانند اختلاف زن و شوهر به دیگران مربوط نیست یا باید به خاطر بچه ها تحمل کرد باعث می شوند رفتارهای خطرناک به عنوان مسئله ای خصوصی تلقی شوند اما خصوصی بودن یک رابطه، خطر خشونت را از بین نمی برد. وقتی تهدید، تعقیب یا خشونت جدی مطرح است، مسئله دیگر صرفا اختلاف خانوادگی نیست؛ موضوع به امنیت و حق زندگی افراد مربوط می شود.
در عین حال، نباید مسئولیت پیشگیری را بر دوش قربانی گذاشت. فردی که در رابطه ای خشونت آمیز گرفتار شده، ممکن است برای خروج از آن با خطرهای واقعی مواجه باشد. توصیه ساده به ترک فوری خانه، بدون توجه به شرایط امنیتی، منابع مالی، حمایت اجتماعی و احتمال انتقام جویی، همیشه توصیه ای ایمن نیست.
آیا می توان از خانواده کشی پیشگیری کرد؟
پیشگیری از خشونت مرگبار فقط با توصیه به آرامش، کنترل خشم یا مراجعه به روان شناس امکان پذیر نیست. در موارد پرخطر، باید امنیت قربانیان، سابقه تهدید و خشونت، دسترسی به سلاح و احتمال تشدید رفتار به صورت جدی بررسی شود.
اگر تهدید مشخص و فوری وجود دارد، اولویت با دور شدن از موقعیت خطر، تماس با پلیس یا خدمات اضطراری و کمک گرفتن از افراد و نهادهای قابل اعتماد است. در ایران، در وضعیت اضطراری می توان با پلیس ۱۱۰ تماس گرفت. در شرایطی که احتمال آسیب فوری وجود دارد، نباید برای اثبات جدی بودن تهدید یا گرفتن اعتراف از فرد، خود را در معرض خطر قرار داد.
برای متخصصان نیز یک اصل اهمیت ویژه دارد: ارزیابی خطر باید بر رفتارهای مشاهده شده، سابقه خشونت، تهدیدهای مشخص و شرایط کنونی استوار باشد؛ نه صرفا بر تشخیص روانپزشکی، جنسیت، ظاهر آرام فرد یا برداشت های شخصی از شخصیت او.
هیچ آزمون روانشناختی ساده ای وجود ندارد که بتواند با قطعیت مشخص کند چه کسی خانواده خود را خواهد کشت. پیشگیری موثر به شناسایی خطرهای واقعی، همکاری نهادهای مسئول، حمایت از قربانیان و مداخله متناسب با شرایط بستگی دارد.
پرونده هرمزان؛ چه چیزی را هنوز نمی دانیم؟
در بررسی حادثه برج هرمزان تهران، باید میان اطلاعات تأییدشده درباره واقعه و فرضیه های روان شناختی تفاوت گذاشت. تا زمانی که جزئیات معتبر درباره روابط خانوادگی، سابقه خشونت، تهدیدهای احتمالی و یافته های تحقیقات رسمی منتشر نشده باشد، نمی توان ادعا کرد که این جنایت نتیجه کنترل گری، بحران مردانگی، اختلال روانی یا انگیزه مشخص دیگری بوده است.
تحلیل روان شناختی قرار نیست جای تحقیقات قضایی را بگیرد. کار آن، طرح پرسش های دقیق تر و روشن کردن الگوهایی است که ممکن است در برخی پرونده های مشابه نقش داشته باشند.
برای فهم این پرونده باید پرسید: آیا پیش از حادثه تهدیدی گزارش شده بود؟ آیا سابقه خشونت وجود داشت؟ آیا کسی درباره خطر هشدار داده بود؟ آیا شواهدی از برنامه ریزی یا تشدید رفتار در دست است؟ پاسخ به این پرسش ها باید از اسناد، اظهارات معتبر و تحقیقات رسمی به دست آید، نه از حدس درباره شخصیت فرد.
فاجعه را نباید با یک برچسب توضیح داد
خانواده کشی را نمی توان صرفا با خشم، حسادت، مشکلات اقتصادی یا یک تشخیص روان پزشکی توضیح داد. در برخی پرونده ها، ترکیبی از کنترل گری، باورهای مالکانه، سابقه خشونت، تهدید و شرایط تشدید کننده ممکن است در شکل گیری خطر نقش داشته باشد؛ اما مسیر هر پرونده باید جداگانه بررسی شود.
به جای پرسیدن چه چیزی او را عصبانی کرد؟ بپرسیم: آیا پیش از حادثه، الگویی از تهدید، ترساندن، سلب اختیار یا تلاش برای تحمیل اراده وجود داشت؟
این تغییر پرسش مهم است؛ زیرا خشم یک احساس انسانی است، اما خشونت مرگبار یک انتخاب و رفتار آسیب زننده است که باید زمینه های آن را دقیق بررسی کرد، بدون آنکه مسئولیت مرتکب از میان برود.
خانواده کشی را نمی توان همیشه پیش بینی کرد اما تهدید را نباید با عشق، کنترل گری را با غیرت و خشونت را با یک لحظه عصبانیت اشتباه گرفت.
-
فیلم/ پشت پرده ازدواج السا فیروز آذر و دانیال مقدم / ازدواج بود یا تبلیغ؟
ارسال نظر