داستان شب/ کفشدوزکی که نقطه هایش را جا گذاشت /قصه درمانی / مناسب گروه سنی ۴ تا ۷ سال
رکنا: وقتی دانه، کفشدوزک کوچک باغچه، نقطه هایش را گم می کند، دوستانش کمک می کنند تا هم دنبال آنها بگردد و هم از بازی و دوستی ناامید نشود.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، کودکان خردسال ممکن است وقتی چیزی را از دست می دهند یا ظاهرشان تغییر می کند، ناراحت شوند. والدین می توانند با خواندن این قصه به کودک فرصت دهند احساس دانه را نام ببرد و درباره چیزهایی حرف بزند که حتی در زمان ناراحتی، او را خوشحال یا آرام می کنند.
----------------------------------------------------------------------------
کفشدوزکی که نقطههایش را جا گذاشت
صبح بهاری قشنگی بود. شبنم روی برگها نشسته بود و خورشید آرام از پشت تپه بالا میآمد. در باغچه کوچکی کنار خانه، کفشدوزکی به نام «دانه» از خواب بیدار شد. بالهای سرخش را باز کرد، یک بار کش و قوس آمد و بعد به پشتش نگاه کرد.
همان لحظه، بالهایش از حرکت ایستادند.
دانه با صدایی لرزان گفت:
- وای! نقطه هایم کجا هستند؟
پشت گرد و سرخش کاملا خالی بود. نه خبری از نقطه های سیاه بود، نه نشانی از حتی یک نقطه کوچک. دانه سرش را چرخاند و از یک طرف پشتش را نگاه کرد. بعد روی برگ خم شد تا طرف دیگرش را هم ببیند. هرچه بیشتر نگاه می کرد، بیشتر مطمئن می شد که نقطه هایش ناپدید شده اند.
او همیشه هفت نقطه سیاه داشت. دو نقطه روی بال چپ، دو نقطه روی بال راست و سه نقطه کوچک نزدیک دمش. مامان کفشدوزک می گفت نقطه ها نشانه زیبایی او هستند. دانه هم همیشه با آنها به خودش افتخار میکرد. حالا پشتش خالی بود و نمی دانست باید چه کار کند.
دانه آهسته از برگ پایین آمد و روی ساقه گل نشست. صدای خش خش برگ ها را شنید. گنجشکی روی حصار باغچه پرید و گفت:
- سلام، دانه! چرا اینقدر ناراحتی؟
دانه گفت:
- نقطه هایم گم شده اند. صبح که بیدار شدم، دیگر روی پشتم نبودند.
گنجشک سرش را کج کرد.
- شاید دیشب از روی شاخه پریده اند.
دانه نگران شد.
- نقطه ها که نمی توانند بپرند!
گنجشک گفت:
- درست می گویی اما شاید جایی افتاده باشند. من از بالا نگاه می کنم. تو هم باغچه را بگرد.
دانه از گنجشک تشکر کرد و شروع به جست و جو کرد. اول زیر برگ بزرگی را نگاه کرد. برگ را آرام بالا زد. یک مورچه، دو دانه ریز و یک تکه پوست خشک آنجا بود، اما نقطه ای پیدا نشد.
بعد اطراف گلدان را گشت. پشت گلدان یک حلزون خوابیده بود. دانه پرسید:
- حلزون جان، نقطه های سیاه مرا ندیده ای؟
حلزون شاخک هایش را بیرون آورد و گفت:
- من امروز فقط دنبال برگ های تازه بودم. اما اگر بخواهی می توانم همراهت بیایم. شاید با هم پیدایشان کنیم.
دانه گفت:
- ممنون، اما تو خیلی آرام راه می روی. من باید زود پیدای شان کنم.
حلزون لبخند زد.
- گاهی آرام گشتن کمک می کند چیزهایی را ببینی که از کنارش تند رد می شوی.
دانه کمی فکر کرد. بعد گفت:
- باشد. با هم می گردیم.
آن دو آرام در باغچه راه افتادند. گنجشک هم از بالا پرواز می کرد و زمین را نگاه می کرد. دانه و حلزون به کنار حوضچه رسیدند. آب حوضچه آرام بود و تصویر آسمان در آن دیده می شد. دانه خم شد تا داخل آب را نگاه کند. تصویرش روی آب افتاد؛ یک کفشدوزک کوچک با بال های سرخ و پشت بدون نقطه.
دانه آهی کشید.
حلزون پرسید:
- اگر نقطه ها پیدا نشوند، چه می شود؟
دانه جواب داد:
- دیگر مثل قبل زیبا نیستم.
حلزون گفت:
- من روی پوستم خط های رنگی ندارم، اما فکر می کنم همین طور که هستم، برای خودم خوبم.
دانه گفت:
- ولی تو حلزونی و من کفشدوزکم. ما باید شبیه خودمان باشیم.
حلزون سرش را تکان داد.
- بله، هر کداممان شکل خودمان را داریم. اما شاید زیبایی فقط به یک چیز روی پوستمان نباشد.
دانه هنوز دلش می خواست نقطه هایش را پیدا کند. او کنار حوضچه را گشت و زیر سنگ های کوچک را نگاه کرد. چیزی جز دو برگ خیس پیدا نکرد.
وقتی به آخر باغچه رسیدند، صدای گریه باریکی شنیدند. صدا از زیر بوته گل رز می آمد. دانه و حلزون نزدیک شدند. یک پروانه کوچک میان شاخه ها گیر کرده بود. یکی از بال هایش به خار نازکی چسبیده بود.
پروانه گریه می کرد و میگفت:
- نمی توانم خودم را آزاد کنم. هرچه بیشتر تکان می خورم، بیشتر گیر می کنم.
دانه نگران شد.
- نترس. ما کمکت می کنیم.
حلزون گفت:
- باید خیلی آرام باشیم. اگر شاخه را محکم تکان دهیم، بال پروانه آسیب می بیند.
دانه با احتیاط روی شاخه رفت. پاهای کوچکش را روی برگ گذاشت تا شاخه نلرزد. حلزون از پایین ساقه را نگه داشت. گنجشک هم از بالا نگاه می کرد و می گفت کدام طرف شاخه را کمی کنار ببرند.
بعد از چند دقیقه، پروانه آزاد شد. او بال هایش را آهسته باز و بسته کرد و گفت:
- ممنونم. اگر کمک نمی کردید، نمی دانم چقدر آنجا می ماندم.
دانه خوشحال شد. برای اولین بار از وقتی بیدار شده بود، فراموش کرد به پشتش نگاه کند.
پروانه پرسید:
- دانه، چرا نقطه نداری؟
دانه دوباره یادش افتاد و سرش را پایین انداخت.
- نمی دانم. صبح که بیدار شدم، نقطه هایم نبودند.
پروانه گفت:
- شاید شب هنگام خواب، رنگشان پاک شده باشد.
دانه گفت:
- اگر دیگر برنگردند چه؟
پروانه کمی فکر کرد و گفت:
- وقتی من از پیله بیرون آمدم، بال هایم هنوز خیس و چروکیده بود. فکر می کردم هیچ وقت نمی توانم پرواز کنم. کمی صبر کردم، نور خورشید به بال هایم رسید و آرام آرام خشک شدند. بعضی چیزها برای برگشتن به زمان نیاز دارند.
دانه از پروانه تشکر کرد. بعد همگی به جست و جو ادامه دادند.
آنها به سمت باغچه سبزی رفتند. کنار کاهوها، سوسکی مشغول جابجا کردن یک خرده نان بود. خرده نان از خود سوسک خیلی بزرگ تر بود. دانه پرسید:
- نقطه های سیاه مرا ندیدهای؟
سوسک گفت:
- نه، اما می توانم کمک کنم بگردیم. اگر نقطه ها ریز باشند، من از نزدیک بهتر می بینم.
او خرده نان را کنار گذاشت و با دقت زیر برگ های کاهو را گشت. دانه هم لای ساقه ها را نگاه کرد. حلزون اطراف را آرام می پیمود و گنجشک روی دیوار مراقب بود.
ناگهان سوسک گفت:
- اینجا چیزی سیاه می بینم!
دانه تند به طرف او رفت.
روی برگ، دانه کوچک سیاهی نشسته بود. دانه با هیجان پرسید:
- یکی از نقطه های من است؟
سوسک آن را بو کرد و گفت:
- نه، این فقط دانه خشکی از بوته است.
دانه سرخورده شد. حلزون گفت:
- اشکالی ندارد. هنوز جاهای زیادی مانده.
اما دانه احساس کرد خسته شده است. او زیر سایه برگ نشست. گنجشک پایین آمد و کنارش نشست.
- هنوز پیدایشان نکردیم، اما امروز چند کار خوب انجام دادیم.
دانه پرسید:
- مثل چه کاری؟
گنجشک گفت:
- به پروانه کمک کردیم. سوسک را هم از کارش جدا نکردیم؛ خودش خواست کمک کند. با هم جست و جو کردیم. اینها کارهای خوبی هستند.
دانه گفت:
- اما من هنوز نقطه ندارم.
گنجشک جواب داد:
- می دانم. ناراحتیات هم مهم است. لازم نیست وانمود کنی ناراحت نیستی. فقط وقتی ناراحتی، یادت باشد که هنوز چیزهای خوب دیگری هم کنار تو هستند.
دانه کمی آرام شد. از زیر برگ بیرون آمد و تصمیم گرفت بقیه باغچه را هم بگردد.
آنها به کنار دیوار رسیدند. آنجا گل های زردی روییده بود. در میان گل ها، زنبوری به نام زری مشغول جمع کردن گرده بود. دانه ماجرای نقطه هایش را برای او تعریف کرد.
زری گفت:
- دیشب باد زیادی می وزید. من کنار گل ها بودم و چند برگ خشک دیدم که از این طرف به آن طرف می رفتند. شاید نقطه هایت هم با باد جابجا شده باشند.
دانه گفت:
- نقطه ها که برگ نیستند. به پشت من چسبیده بودند.
زری با مهربانی جواب داد:
- نمی دانم چه اتفاقی افتاده. فقط گفتم شاید باد چیزی را جابجا کرده باشد. بیا سمت حصار را هم بگردیم.
آنها کنار حصار رفتند. زیر چوب ها تار عنکبوتی کشیده شده بود. عنکبوت کوچکی وسط تار نشسته بود و چیزی را می دوخت.
دانه پرسید:
- سلام. نقطه های سیاه مرا ندیده ای؟
عنکبوت گفت:
- من چیزی پیدا نکرده ام، اما می توانم از بالای تار بهتر نگاه کنم. فقط مراقب باشی وارد تار نشوی.
دانه از پایین حصار را نگاه کرد. هیچ نقطه ای نبود. گنجشک بالای حصار پرواز کرد و پشت چوب ها را گشت. حلزون هم همه برگ های نزدیک را یکی یکی بررسی کرد.
مدتی گذشت. خورشید بالاتر آمده بود و باغچه گرم تر میشد. دانه خسته شد، اما این بار دیگر گریه نمیکرد. با خودش گفت شاید نقطه ها پیدا نشوند، اما دوستانش برای پیدا کردن شان آمدهاند. این فکر، دلش را کمی گرم کرد.
آنها برگشتند سمت گل های رز. پروانه کوچک هنوز همانجا بود، اما حالا می توانست پرواز کند. او چند بار دور باغچه چرخید و سپس کنار دانه نشست.
- هنوز خبری از نقطه ها نیست؟
دانه گفت:
- نه. شاید جایی افتاده باشند که پیدا کردنشان سخت باشد.
پروانه گفت:
- تو به ما کمک کردی وقتی من گیر کرده بودم. حالا ما هم تا جایی که بتوانیم کمکت می کنیم.
همه دوباره جست و جو کردند. زیر گلدان، پشت سنگ، میان برگ های خیس، کنار حوضچه و لای علف ها را نگاه کردند. اما از نقطه ها خبری نبود.
در همین وقت، باد ملایمی وزید. برگ خشک بزرگی از بالای باغچه پایین افتاد و روی سر دانه نشست. دانه آن را کنار زد و به آسمان نگاه کرد. یک ابر سفید شبیه گوسفند از بالای خانه می گذشت.
دانه گفت:
- شاید نقطه ها را هیچ وقت پیدا نکنم.
حلزون پاسخ داد:
- شاید هم پیدا کنی. نمیدانیم. اما تا وقتی دنبالشان می گردیم، با هم هستیم.
دانه لبخند کم رنگی زد.
در همان لحظه، صدای بچه ای از پشت پنجره آمد. پسربچه ای به نام آراد در حیاط خانه بود و یک کاغذ رنگی در دست داشت. او روی کاغذ، تصویر یک کفشدوزک کشیده بود. پشت کفشدوزک پر از نقطه های سیاه بود.
آراد کاغذ را به مادرش نشان داد و گفت:
- مامان، امروز توی باغچه یک کفشدوزک دیدم که نقطه نداشت. می خواهم برایش نقطه بکشم تا خوشحال شود.
دانه صدای او را شنید. اول جا خورد. بعد گفت:
- یعنی نقطه هایم را آراد برداشته؟
گنجشک گفت:
- شاید نه. او می گوید یک کفشدوزک بی نقطه دیده. شاید دارد برای تو نقاشی می کشد.
دانه به پشتش نگاه کرد. «من که نقطه نداشتم. شاید واقعا همان کفشدوزک من بودم.»
آراد مداد سیاهش را برداشت و روی کاغذ چند نقطه کشید. بعد کاغذ را کنار پنجره گذاشت تا خشک شود. در همین هنگام باد دیگری وزید و کاغذ از پنجره افتاد. کاغذ چرخید و روی زمین باغچه فرود آمد، درست نزدیک جایی که دانه نشسته بود.
دانه به کاغذ نزدیک شد. روی آن کفشدوزکی بود با هفت نقطه سیاه. تصویر خیلی قشنگ بود، اما دانه فهمید که نقطه هایش هنوز روی پشت خودش نیستند.
آراد از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:
- کفشدوزک کوچولو، این نقاشی را برای تو کشیدم. میدانم که نمی توانم نقطه هایت را پیدا کنم، ولی خواستم چیزی داشته باشی که یادت بیندازد هنوز دوست داشتنی هستی.
دانه نمی دانست آراد حرفش را می شنود یا نه. او روی برگ رفت و یک بار بال هایش را باز کرد. آراد با خوشحالی دست تکان داد.
دانه آهسته گفت:
- شاید نقطه هایم گم شده اند، اما من هنوز می توانم پرواز کنم.
گنجشک گفت:
- درست است.
دانه بال های سرخش را باز کرد و آرام از زمین بلند شد. اول پروازش کمی لرزان بود، اما بعد در هوا صاف و محکم شد. او دور گل ها چرخید و کنار پروانه رفت. حلزون از پایین سرش را بالا گرفت و گنجشک هم در هوا دنبالش کرد.
دانه برای نخستین بار فهمید که بدون نقطه هم می تواند همان کفشدوزک شجاع باشد؛ کفشدوزکی که به یک پروانه کمک کرده بود، با دوستانش دنبال نقطه هایش گشته بود و توانسته بود دوباره پرواز کند.
ظهر، مامان کفشدوزک از روی برگ بزرگی پایین آمد. او دانه را دید و با نگرانی پرسید:
- صبح که بیدار شدی، گفتی نقطه هایت نیستند. هنوز پیدایشان نکرده ای؟
دانه سرش را تکان داد.
- نه. اما دیگر آن قدر نمی ترسم.
مامان کفشدوزک گفت:
- چرا؟
دانه ماجرای جست و جو، پروانه، سوسک، گنجشک، حلزون و نقاشی آراد را تعریف کرد. مامان با مهربانی گوش داد و بعد او را در آغوش گرفت.
- نقطه هایت را دوست دارم، اما تو فقط نقطه هایت نیستی. تو همان دانه ای هستی که با دقت به دیگران کمک می کند و وقتی چیزی را گم می کند، از دوست هایش کمک می گیرد.
دانه به پشت خالی اش نگاه کرد.
- دلم می خواهد نقطه ها برگردند.
مامان گفت:
- می فهمم. امیدوارم پیدایشان کنیم. اما تا آن موقع هم می توانی بازی کنی، غذا بخوری، پرواز کنی و دوست پیدا کنی.
دانه گفت:
- من دوست های خوبی دارم.
همان روز، آراد نقاشی را از روی زمین برداشت و کنار گلدان گذاشت. او فکر می کرد کفشدوزک حتما آن را دیده است. دانه از کنار نقاشی پرواز کرد، روی لبه گلدان نشست و کمی بال هایش را تکان داد.
آراد از پشت پنجره او را دید و خندید.
چند روز گذشت. دانه هنوز نقطه هایش را پیدا نکرده بود، اما دیگر هر صبح با ترس از خواب بیدار نمی شد. او با دوستانش بازی می کرد، به پروانه سر می زد و گاهی روی گل های آفتابگردان می نشست. هر وقت دلش برای نقطه هایش تنگ میشد، به نقاشی آراد نگاه می کرد.
یک صبح، وقتی شبنم روی برگ ها برق میزد، دانه از خواب بیدار شد و خواست بال هایش را باز کند. چیزی پشتش قلقلک می داد. او سرش را چرخاند و نگاه کرد.
یک نقطه سیاه کوچک روی بال راستش دیده می شد.
دانه از خوشحالی فریاد زد:
- یکی از نقطه هایم برگشته!
گنجشک از بالای حصار پایین آمد. حلزون از زیر برگ بیرون خزید. پروانه دور دانه چرخید. همه جمع شدند تا نقطه را ببینند.
دانه گفت:
- شاید نقطه های دیگر هم کم کم برگردند.
حلزون گفت:
- شاید. اما امروز لازم نیست منتظر بمانیم تا همه چیز کامل شود. این نقطه کوچک را جشن می گیریم.
گنجشک گفت:
- من برای جشن آهنگ می خوانم!
پروانه گفت:
- من هم دور گلها می رقصم!
سوسک خرده نان کوچکی آورد و آن را با دوستانش تقسیم کرد. همه در باغچه دور هم جمع شدند. دانه در میان دوستانش ایستاد و احساس کرد دلش به اندازه تمام گل های باغچه روشن شده است.
روزها گذشتند. گاهی روی پشت دانه نقطه تازه ای پیدا میشد و گاهی چند روز چیزی تغییر نمی کرد. دانه فهمیده بود که لازم نیست هر روز نتیجه تازه ای ببیند. او می توانست صبر کند و در همان زمان، از بازی و دوستی و چیزهای خوب دیگر لذت ببرد.
وقتی همه هفت نقطه دوباره روی پشتش پیدا شدند، دانه آنقدر خوشحال شد که دور باغچه پرواز کرد و کنار پنجره نشست. آراد نقاشی خودش را هنوز نگه داشته بود. دانه به نقاشی نگاه کرد؛ در آن، کفشدوزکی با هفت نقطه سیاه کشیده شده بود.
دانه به خودش گفت:
- نقطه هایم برگشتند، اما من در روزهایی که نبودند هم همان دانه بودم.
از آن روز به بعد، هر وقت کفشدوزک تازه ای در باغچه نگران چیزی می شد، دانه کنارش می نشست و می گفت:
- می فهمم که دلت می خواهد آن چیز برگردد. بیا با هم دنبالش بگردیم. اما یادت باشد، تا وقتی پیدایش کنیم، هنوز کارهای زیادی هست که می توانیم با هم انجام دهیم.
و باغچه کوچک کنار خانه، پر شد از دوستی هایی که هیچ وقت از روی بال ها نمی افتادند.
-
دریاچه قارچ دره کومرات پاکستان
ارسال نظر