داستان شب/ پرونده بستنی آب شده/قصه درمانی  /  مناسب گروه سنی ۶ تا ۹ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، پیگیری نشانه‌ها و پرسیدن سؤال پیش از متهم کردن دیگران، محور این قصه است. والدین می‌توانند از کودک بپرسند کدام مدرک به حل پرونده کمک کرد و چرا نیما در پایان فهمید باید پیش از نتیجه‌گیری، همه احتمال‌ها را بررسی کند.

-----------------------------------------------------------------------------------------

پرونده بستنی آب شده

در خانه نیما، روزهای تابستان با یک قانون مهم شروع می شد: هر کس برای خوردن بستنی وقت دارد، باید زودتر سراغش برود؛ چون بستنی در هوای گرم خیلی زود آب می شود.

اما آن روز، بستنی نیما اصلا فرصت آب شدن پیدا نکرده بود. وقتی از حیاط به آشپزخانه برگشت، بستنی وانیلی که روی میز گذاشته بود ناپدید شده بود.

نیما به کاسه خالی نگاه کرد. دور کاسه حلقه ای از آب جمع شده بود و روی میز هم چند قطره سفید دیده می شد.

او فریاد زد:

- بستنی من غیبش زده!

خواهرش، یلدا، از اتاق بیرون آمد. کتابی در دست داشت و چیزی نمی خورد.

- شاید آب شده.

نیما با ناراحتی گفت:

- بستنی این قدر زود آب نمی شود. تازه، کاسه اش خالی است.

مادر از کنار اجاق نگاه کرد.

- من بستنی را نخوردم. داشتم سوپ را هم می زدم.

پدر هم که روزنامه می خواند، گفت:

- من هم چیزی از بستنی نمی دانم.

نیما به یلدا نگاه کرد.

- تو خوردی؟

یلدا کتابش را بست.

- نه. خودت دیدی که داشتم کتاب می خواندم.

نیما به کاسه خالی نزدیک شد و انگشتش را به قطره سفید زد. بعد آن را بو کرد.

- وانیلی است. بستنی من وانیلی بود.

یلدا گفت:

- این که چیزی را ثابت نمی کند.

نیما دست به کمر زد.

- من کارآگاه می شوم و پرونده بستنی آب شده را حل می کنم.

او به اتاقش رفت و دفتر نقاشی اش را آورد. روی صفحه اول نوشت: پرونده بستنی آب شده. بعد زیرش چند خط کشید تا جای نشانه ها را بنویسد.

یلدا گفت:

- اگر کارآگاه هستی، باید مدرک جمع کنی. فقط حدس زدن که کافی نیست.

نیما خودکار قرمزی برداشت و گفت:

- درست است. اول صحنه را بررسی می کنم.

او دور میز رفت. کاسه را برداشت و کف آن را دید. ته کاسه یک لکه چسبناک مانده بود. روی میز، کنار حلقه آب، یک رد باریک سفید دیده می شد که تا لبه میز ادامه داشت. نیما خم شد و رد را نگاه کرد. رد روی زمین می رفت و درست کنار پایه صندلی تمام می شد.

نیما گفت:

- کسی بستنی را برده و روی زمین چکه کرده.

مادر گفت:

- یا بستنی از کاسه سر خورده.

نیما با مداد در دفترش نوشت: نشانه اول: رد سفید از میز تا پایین.

بعد زیر میز را نگاه کرد. آنجا فقط یک جوراب گم شده و تکه ای کاغذ بود.

نیما گفت:

- جوراب هم شاید به پرونده ربط داشته باشد.

یلدا پرسید:

- چطور؟

- هنوز نمی دانم. ولی ممکن است صاحب جوراب بستنی را خورده باشد.

یلدا خندید.

- پس باید اول بفهمی این جوراب مال کیست.

مادر گفت:

- جوراب مال باباست. دیشب زیر مبل افتاده بود.

نیما خطی روی یادداشتش کشید و نوشت: جوراب از پرونده خارج شد.

پدر روزنامه را پایین آورد.

- کارآگاه خوبی شدی. هیچ کس را فقط به خاطر جوراب متهم نکردی.

نیما یک کاغذ دیگر برداشت و روی آن نوشت: مظنون ها. بعد اسم خودش، یلدا، پدر و مادر را نوشت.

یلدا گفت:

- چرا اسم خودت را هم نوشتی؟

نیما گفت:

- چون کارآگاه باید همه را بررسی کند. شاید من بستنی را خورده باشم و یادم نباشد.

مادر خندید.

- برای فراموش کردن یک کاسه بستنی باید خیلی حواست پرت باشد.

نیما از خواهرش پرسید:

- تو آخرین بار کی کاسه را دیدی؟

یلدا گفت:

- وقتی تو آن را روی میز گذاشتی. بعد من رفتم اتاقم کتاب بخوانم.

نیما پرسید:

- کدام کتاب را می خواندی؟

یلدا کتاب را نشان داد. کتاب درباره یک خرگوش بود که در جنگل دنبال هویج گمشده می گشت.

نیما گفت:

- پس تو هم پرونده حل می کنی.

- پرونده من خیالی است. بستنی تو واقعی بود.

نیما سر تکان داد و سراغ پدر رفت.

- بابا، وقتی بستنی را روی میز گذاشتم، تو کجا بودی؟

- من در اتاق نشیمن بودم و روزنامه می خواندم.

- از کجا می دانیم؟

پدر روزنامه را نشان داد. رویش چند خط خوانده شده بود و یک گوشه اش تا خورده بود.

نیما با دقت نگاه کرد.

- شاید روزنامه را برای پنهان کردن بستنی استفاده کردی.

پدر خندید.

- اگر می خواستم بستنی را پنهان کنم، روزنامه را روی کاسه نمی گذاشتم. بستنی از زیر کاغذ بیرون می آمد.

نیما حرف او را در دفترش نوشت: پدر می گوید بستنی را نخورده. مدرک قطعی نداریم.

یلدا گفت:

- این که مدرک نیست. فقط حرف اوست.

نیما گفت:

- درست است. باید دنبال نشانه های بیشتر بگردم.

او به آشپزخانه برگشت و یخچال را بررسی کرد. در یخچال را باز کرد. یک ظرف ماست، چند تخم مرغ، یک کاسه توت فرنگی و شیشه مربا آنجا بود. فریزر را باز کرد. جعبه بستنی هنوز داخلش بود.

نیما گفت:

- پس کسی برای برداشتن بستنی از یخچال، در فریزر را باز کرده.

یلدا گفت:

- خودت بستنی را از فریزر بیرون آوردی.

نیما مکث کرد.

- درست است. پس لازم نیست دنبال کسی بگردیم که فریزر را باز کرده. فقط باید بفهمیم بعدش چه شده.

مادر گفت:

- بهتر است قبل از اینکه همه را متهم کنی، به خودت هم فکر کنی. وقتی بستنی را روی میز گذاشتی، بعدش چه کار کردی؟

نیما چشم هایش را بست و به یاد آورد. او کاسه را روی میز گذاشته بود، قاشق را کنار آن گذاشته بود و به حیاط رفته بود تا توپش را بیاورد. توپش زیر نیمکت گیر کرده بود. وقتی برگشته بود، یلدا در اتاقش بود و مادر سوپ هم می زد.

نیما گفت:

- من حدود ده دقیقه بیرون بودم.

یلدا پرسید:

- هوا گرم بود؟

نیما گفت:

- بله. خیلی گرم بود.

یلدا به حلقه آب روی میز اشاره کرد.

- شاید بستنی آب شده باشد و کسی آبش را از کاسه خالی کرده باشد.

نیما گفت:

- اگر آب شده بود، باید کاسه پر از مایع می بود.

مادر گفت:

- شاید مایع از لبه کاسه سرریز کرده و روی میز ریخته باشد.

نیما به اطراف کاسه نگاه کرد. حلقه آب فقط یک طرفش پررنگ تر بود. شاید کاسه کمی کج شده بود.

او صندلی را جلو کشید و روی آن ایستاد تا قفسه های بالایی را ببیند. آنجا یک دستمال آشپزخانه و یک سینی کوچک قرار داشت. کنار سینی، لکه سفیدی دیده می شد.

- این لکه تازه است.

یلدا گفت:

- از همان بستنی است؟

نیما بو کرد.

- بوی وانیل می دهد.

پدر از اتاق گفت:

- روی قفسه بالا چرا باید لکه بستنی باشد؟

نیما گفت:

- کسی شاید کاسه را بالا گذاشته باشد.

مادر گفت:

- اما کاسه روی میز بود. یادت هست خودت آن را همان جا گذاشتی.

نیما دوباره به صحنه نگاه کرد. روی میز حلقه آب بود، اما نه در همه جای زیر کاسه. یک طرف لکه به سمت لبه کشیده شده بود. او کاسه را برداشت و آن را کمی کج کرد. ته کاسه خیس بود. اگر کاسه روی سطح شیب داری قرار می گرفت، مایع از یک طرف بیرون می رفت.

نیما گفت:

- شاید میز کمی شیب دارد.

پدر به میز نزدیک شد و با انگشت سطحش را لمس کرد.

- این میز صاف است.

نیما یک توپ کوچک از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت. توپ تکان نخورد.

- پس میز شیب ندارد.

او دفترش را ورق زد و نشانه ها را دوباره خواند: رد سفید از میز تا پایین، لکه روی قفسه بالا، حلقه آب کنار کاسه و جوراب گمشده که مال پدر بود.

نیما گفت:

- جوراب را از پرونده خارج کردم، ولی شاید آن را باید دوباره بررسی کنم.

یلدا گفت:

- چرا؟ خودت فهمیدی مال باباست.

- بله، اما شاید بابا با جوراب به آشپزخانه آمده باشد و چیزی را جابه جا کرده باشد.

پدر روزنامه را کنار گذاشت.

- من جوراب نپوشیده بودم. پایم برهنه است.

نیما به پای پدر نگاه کرد.

- درست است. پس جوراب دوباره از پرونده خارج شد.

همه خندیدند. نیما هم خندید، اما خودش را زود جمع کرد. کارآگاه باید جدی می بود.

او یک چراغ قوه کوچک از کشوی میز آورد و زیر قفسه ها را روشن کرد. چیزی برق زد. نیما دستش را دراز کرد و تکه کوچکی از بستنی را برداشت. بستنی از قفسه چکیده و روی سطح چسبناک شده بود.

- اینجا یک تکه بستنی هست. پس بستنی به قفسه بالا رسیده.

یلدا گفت:

- اما چطور؟

نیما نگاهی به کاسه و سینی انداخت. بعد به سقف نگاه کرد. روی قفسه بالایی، سینی کوچک قرار داشت و زیر آن یک پارچه تا شده بود. شاید کاسه روی پارچه گذاشته شده بود و بعد کسی سینی را برداشته بود. اما چرا؟

او از مادر پرسید:

- مامان، امروز چیزی را روی قفسه بالا گذاشتی؟

مادر گفت:

- نه. من فقط سوپ را هم می زدم.

پدر گفت:

- من هم به آشپزخانه نیامدم.

یلدا گفت:

- من فقط یک بار برای آب خوردن آمدم. اما قبلش بستنی روی میز بود.

نیما با دقت به یلدا نگاه کرد.

- تو برای آب خوردن آمدی؟

- بله. لیوان را از کابینت برداشتم.

- کدام کابینت؟

یلدا کابینت بالای قفسه را نشان داد.

نیما نگاهش را دنبال کرد. وقتی یلدا برای برداشتن لیوان دستش را بالا می برد، آرنجش به قفسه می خورد. شاید سینی را هل داده بود. شاید هم پارچه را از زیر سینی کشیده بود.

یلدا گفت:

- من حواسم نبود. اما بستنی را نخوردم.

نیما گفت:

- من هم نگفتم خوردی. فقط می پرسم وقتی آب می خوردی، کاسه را دیدی؟

یلدا فکر کرد.

- یادم هست یک کاسه روی میز بود. اما من فقط آب برداشتم و برگشتم اتاقم.

نیما گفت:

- وقتی برگشتی، کاسه هنوز همان جا بود؟

یلدا گفت:

- نمی دانم. داشتم به کتابم فکر می کردم.

نیما دوباره به لکه روی قفسه نگاه کرد. اگر سینی از روی قفسه افتاده بود، باید صدای بلندی شنیده می شد. اما هیچ کس چیزی نشنیده بود.

او روی صندلی رفت و سینی را برداشت. زیرش چند قطره آب بود. بعد پارچه را بلند کرد و دید پارچه از وسط تا شده و گوشه اش از قفسه آویزان است. اگر چیزی سنگین روی پارچه می لغزید، شاید از این گوشه به پایین سر می خورد.

نیما به کاسه نگاه کرد. همان کاسه کوچک روی میز بود، اما حالا خالی شده بود. چطور بستنی از کاسه به قفسه رسیده بود؟ این کار بدون دست کسی ممکن نبود.

مادر گفت:

- نیما، شاید بخشی از جواب را می دانی، اما نمی خواهی بپذیری.

نیما گفت:

- چه چیزی را؟

- وقتی بستنی را روی میز گذاشتی، قاشق را هم کنار آن گذاشتی؟

نیما جواب داد:

- بله.

- بعد توپت را آوردی؟

- بله.

- وقتی برگشتی، قاشق کجا بود؟

نیما به میز نگاه کرد. قاشق کنار کاسه نبود. آن را روی میز نمی دید. در دفترش نوشت: قاشق ناپدید شده.

پدر گفت:

- بجای ناپدید شده بنویس: هنوز پیدا نشده.

نیما اصلاح کرد.

آنها زیر میز را دوباره نگاه کردند. قاشق نبود. کنار یخچال را هم گشتند. نیما در کشوها را باز کرد. قاشق های بزرگ سر جایشان بودند، اما قاشق کوچکش پیدا نشد.

یلدا گفت:

- اگر کسی قاشق را برداشته باشد، پس می تواند بستنی را هم خورده باشد.

نیما گفت:

- اما هیچ کس نگفته قاشق را برداشته.

پدر پیشنهاد کرد محل بازی نیما را هم بررسی کنند. شاید قاشق به حیاط افتاده بود. همه به حیاط رفتند. زیر نیمکت، کنار گلدان و نزدیک توپ نیما را گشتند. قاشق آنجا نبود.

نیما ناگهان به یاد آورد وقتی از حیاط برگشته بود، یک صدای تق شنیده بود. فکر کرده بود صدای افتادن چیزی در آشپزخانه است. اما آن موقع به بستنی نگاه کرده و دیده بود کاسه هنوز روی میز است. شاید قاشق همان لحظه افتاده بود.

او به خانه برگشت و یک بار دیگر مسیر بین میز و قفسه را نگاه کرد. یک ردیف قطره سفید از لبه میز تا پایه کابینت دیده می شد. وسط مسیر، لکه کوچکی به اندازه انگشت بود. نیما زانو زد و زیر کابینت را نگاه کرد. قاشق کوچک همان جا گیر کرده بود؛ کنار یک چرخ پلاستیکی.

نیما گفت:

- قاشق پیدا شد!

قاشق را بیرون کشید و به چرخ نگاه کرد. چرخ به یک ماشین اسباب بازی کوچک وصل بود. ماشین زیر کابینت مانده بود. روی بدنه اش لکه بستنی دیده می شد.

نیما ماشین را برداشت.

- این ماشین من است. دیروز زیر کابینت رفته بود و هنوز برش نداشته بودم.

پدر پرسید:

- ماشین چه ربطی به بستنی دارد؟

نیما ماشین را روی زمین گذاشت و قاشق را کنارش قرار داد. یکی از چرخ های ماشین گیر می کرد. وقتی نیما آن را هل داد، ماشین به یک طرف می کشید. بعد متوجه شد یک تکه خمیر خشک به چرخ چسبیده و مانع حرکتش شده است.

او خمیر را جدا کرد. چرخ آزاد شد و ماشین مستقیم حرکت کرد. نیما ماشین را روی زمین آشپزخانه هل داد. ماشین از زیر میز بیرون آمد، دور پایه صندلی پیچید و به دیوار خورد.

نیما با هیجان گفت:

- فکر کنم فهمیدم!

یلدا گفت:

- چه چیزی را؟

نیما ماشین را روی میز گذاشت و انگشتش را در جای چرخ ها کشید.

- وقتی من توپم را آوردم، شاید ماشین را از زیر کابینت بیرون کشیده باشم. کاسه بستنی هم نزدیک میز بود. شاید ماشین به کاسه خورد و کاسه کج شد.

مادر گفت:

- اما ماشین چطور به قفسه بالا رسید؟

نیما به قاشق نگاه کرد. قاشق دسته بلندی داشت و شاید مثل رمپ روی صندلی افتاده بود. او صندلی را کنار میز گذاشت و قاشق را به شکل شیب روی آن قرار داد. ماشین را روی صندلی گذاشت و آرام هل داد. ماشین از روی قاشق به سمت میز حرکت کرد، اما به لبه خورد و ایستاد.

نیما گفت:

- هنوز چیزی کم است.

یلدا به پارچه روی قفسه نگاه کرد.

- شاید ماشین اول به قاشق خورده، قاشق به کاسه، کاسه به پارچه، و بستنی از کاسه بیرون پاشیده؟

نیما چشم هایش را گرد کرد.

- شاید! اگر من کاسه را روی لبه میز گذاشته باشم و ماشین زیر میز را هل داده باشم، کاسه ممکن است تکان خورده باشد. بعد بستنی به سمت قفسه پاشیده باشد.

پدر گفت:

- این احتمال وجود دارد، اما هنوز ثابت نشده.

نیما دوباره همه چیز را مرتب کرد. کاسه را روی میز گذاشت و درونش کمی آب ریخت. ماشین را زیر میز قرار داد. قاشق را جایی گذاشت که ممکن بود افتاده باشد. بعد ماشین را آرام به سمت پایه میز هل داد.

ماشین به پایه خورد. میز لرزید. کاسه کمی تکان خورد، اما نیفتاد. نیما دوباره امتحان کرد. این بار ماشین با سرعت بیشتری به پایه خورد. کاسه لغزید و آب کمی به سمت لبه رفت، اما باز هم به قفسه نرسید.

یلدا گفت:

- شاید آن روز کاسه لبریز از بستنی بوده و چون نرم بوده، با تکان بیرون پریده.

نیما گفت:

-  ممکن است. اما آن وقت باید روی زمین هم بستنی باشد.

آن ها دوباره زمین را گشتند. کنار پایه میز، زیر سایه صندلی، لکه بزرگی از بستنی خشک شده بود که قبلا دیده نمی شد. لکه به سمت قفسه و کابینت کشیده شده بود. نیما دست زد و بعد انگشتش را بو کرد.

- وانیلی است.

مادر گفت:

- حالا می فهمیم بستنی از کجا رفته. وقتی ماشین به میز خورد، کاسه تکان خورد و بستنی از آن بیرون ریخت. بعد مایع از روی میز چکید و روی زمین پخش شد. بخشی از آن هم به قفسه پاشیده.

نیما گفت:

- اما چرا کاسه خالی است؟ بستنی آب شده، پس باید مایع داخلش می ماند.

پدر گفت:

- شاید کسی کاسه را برداشته و مایع را خالی کرده.

همه دوباره به یکدیگر نگاه کردند.

نیما دفترش را باز کرد و همه نشانه ها را خواند: رد سفید، قاشق پیدا شده، ماشین زیر کابینت، لکه روی قفسه، آب روی میز، کاسه خالی. او هنوز نمی دانست چه کسی کاسه را خالی کرده است.

مادر گفت:

- حالا مهمترین سؤال این است: آیا بستنی را کسی خورده؟

نیما به لکه های روی زمین نگاه کرد. شاید بستنی آب شده بود، اما کسی بخشی از آن را خورده بود. او رو به همه کرد.

-  اگر کسی بستنی را خورد، بهتر است بگوید. من عصبانی نمی شوم. فقط می خواهم حقیقت را بدانم.

هیچ کس چیزی نگفت.

همان موقع، صدای کوچکی از پشت در آشپزخانه آمد. گربه خانه، پشمک، آرام وارد شد. سبیلش سفید شده بود و روی پنجه اش لکه ای از بستنی دیده می شد.

همه به او نگاه کردند.

پشمک میو کرد و نشست.

نیما گفت:

- پس مظنون اصلی پشمک است!

یلدا خندید.

- او نمی تواند کاسه را روی قفسه بگذارد.

مادر گفت:

-  شاید ماشین را هل داده و بعد بستنی را لیسیده.

نیما ماشین را نگاه کرد. روی چرخش جای پنجه گربه دیده می شد. پشمک احتمالا با پنجه به ماشین زده و آن را به پایه میز هل داده بود. کاسه تکان خورده، بخشی از بستنی بیرون ریخته بود و گربه هم بخشی از بستنی را لیس زده بود. بعد کاسه از روی میز برداشته شده بود؛ اما چه کسی آن را برداشته بود؟

نیما به مادر نگاه کرد.

مادر کمی فکر کرد.

-  من وقتی سوپ را هم می زدم، صدای افتادن چیزی را شنیدم. فکر کردم قاشق افتاده. بعد کاسه را دیدم که به لبه میز نزدیک شده بود. آن را برداشتم و روی قفسه گذاشتم که نیفتد. نمی دانستم داخلش بستنی آب شده است. بعد سوپم سر رفت و یادم رفت کاسه آنجاست.

نیما به مادر نگاه کرد.

- پس شما بستنی را نخوردید. فقط کاسه را نجات دادید.

مادر خندید.

- بله. اما وقتی دیدم کاسه خالی شده، فکر کردم خودت آن را خورده ای.

نیما به پشمک نگاه کرد. گربه دوباره میو کرد و پنجه سفیدش را لیس زد.

نیما در دفترش نوشت: نتیجه پرونده: ماشین به میز خورد. کاسه تکان خورد. بستنی روی میز و زمین ریخت. پشمک کمی از آن را خورد. مادر کاسه را از افتادن نجات داد. هیچ کس بستنی را دزدکی برنداشت.

یلدا گفت:

-  پرونده حل شد. حالا می توانی یک بستنی تازه بخوری.

نیما گفت:

- اول باید یک چیز را درست کنم.

او کاسه را شست، ماشین اسباب بازی را پاک کرد و برای پشمک یک کاسه آب تازه گذاشت. بعد از فریزر یک بستنی دیگر بیرون آورد. این بار آن را روی میز نگذاشت. کنار پنجره نشست و بستنی را همان جا خورد.

پدر پرسید:

- چرا این بار بستنی را روی میز نگذاشتی؟

نیما گفت:

- چون پرونده بستنی آب شده به من یاد داد که گرما، ماشین های زیر کابینت و گربه های کنجکاو را دست کم نگیرم.

همه خندیدند. پشمک هم میو کرد؛ انگار او هم از حل شدن پرونده خوشحال شده بود.

نیما پرونده را در دفترش بست، اما زیر عنوانش یک یادداشت دیگر نوشت:

کارآگاه خوب قبل از متهم کردن دیگران، همه نشانه ها را بررسی می کند. گاهی چیزی که شبیه دزدی است، فقط یک تصادف است؛ و گاهی مظنون اصلی، گربه ای است که بستنی وانیلی دوست دارد.

بعد دفتر را بست و روی قفسه گذاشت. درست همان موقع، ماشین اسباب بازی از لبه میز سر خورد و روی زمین افتاد.

نیما گفت:

- این بار مطمئنم کسی به ماشین دست نزده!

پشمک از پشت صندلی سرک کشید.

نیما به او نگاه کرد و گفت:

- پرونده بعدی را فردا بررسی می کنیم. امروز وقت بستنی است.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1258777
  • تفسیر فال حافظ امروز 8 آبان