از زبان مسعود: وقتی مدیر شدم، مونا جای همسرم را در قلبم گرفت؛ در دادگاه خانواده با دستهگل به دیدن دریا رفتم
یک سرنوشت واقعی / به قلم مهدی ابراهیمی
من مسعودم مردی عاشق که دچار یک اشتباه بزرگ شدم .
دریا زن ایدهآل من بود سالها بود که مادر و خواهرم این در و آن در زده بودند تا دختر نجیب گیر بیاورند و سرسفره عقد با من بنشانند.
بالاخره موفق شدند، دریا در کلاس قرآن با خواهرم آشنا شد، او بسیا مومنه بود و این کافی بود که پدر و مادرم آستین بالا بزنند و برای من به خواستگاری بروند.
اما از خودم بگویم، پسری بودم که فقط سرم در درس و کتاب بود، باور میکنید تا آن موقع هیچ توجهی به دختران هم دانشگاهیام نداشتم و فقط میخواستم شاگرد ممتاز بشوم و موفق هم شده بودم.
با نمره عالی از دانشگاه فارغالتحصیل شدم و اگر مادر و خواهرم نبودند اصلاً به فکر زن گرفتن نبودم، همه ریش و قیچی را به دست آن دو داده بودم و تسلیم تصمیم آنان بودم.
میدانستم که هیچ اشتباهی نخواهند کرد، بالاخره با دریا روبهرو شدم دختری با حجاب کامل و صورتی که از خجالت سرخ شده بود، حق داشت من به قول مادرم عین لبو شده بودم و لکنت داشتم.
روز نخست آشنایی به جای اینکه از زندگی صحبت کنم شروع کردم استاد بازی درآوردن و از رشته تخصصیام در دانشگاه و آینده آن حرف زدم بعد با زور پوست یک سیب را با دستان لرزانم کندم و با چهار پنج بار پریدن سیب به گلویم آن را خوردم.
قرار و مدارهای ازدواج گذاشته شد و روز عروسی رسید باور نمیکنید خوشحالی که آن روز داشتم قابل مقایسه با فارغالتحصیلیام نبود، چندباری که با دریا، حرف زدهبودم روحیه گرفته بودم و تازه فهمیده بودم که چقدر از دنیا عقب هستم.
عشق من شده بود نگاه های زیر پلکی دریا، خندههایش به من احساس آرامش میداد من و او یکسال نامزد عقدی بودیم مادرم میگفت که پسرم را شوهر دادهایم چون همیشه خانه پدر دریا یا با او گردش بودم.
اینکه دریا زن خوبی بود من را دلگرم میکرد تا اینکه خانه یکی شدیم و در یک آپارتمان کوچک زندگی شاعرانهای را آغاز کردیم، هر چه واژه احساسی و عاطفی بود و در کتابهای مختلف خوانده بودم برای او میگفتم و احساس میکردم لذت میبرد.
یک سالی گذشت که نگار کوچولو به دنیا آمد زندگیمان شیرینتر شد. هر چه خستگی در محیط کار و مطالعه داشتم با خندههای دریا و نگار، از بین میرفت و آرزو میکردم ساعت از کار بیفتد و آن لحظات از بین نرفته و هدر نشود.
در محیط کارم با تلاشهای دریا، که سعی میکرد آسایش من در زندگی را تامین کند پیشرفت کردم تا اینکه مدیرعامل یک شرکت بسیار معتبر شدم.
برو بیاهایم بیشتر شد،کارمندان هر لحظه از من وقت میگرفتند تا مشکلاتشان را بازگو کنند، در یکی از این ملاقاتها وقتی یکی از کارمندان خود را معرفی کرد صدایش مهربان به نظر رسید و اسمش خیلی آشنا بود.
سرم را که بلند کردم مونا را دیدم چهرهاش من را به یاد دانشگاه انداخت که این دختر بارها سعی کرده بود به من نزدیک شود اما من بی توجهی کرده بودم،مونا میخندید و میدانستم به چه میخندد!
خودش را معرفی کرد بعد از اینکه من مدیرعامل شرکت شدهام ابراز خوشحالی کرد، من هم از اینکه کارمندم هم دانشگاهیام بود خودم را راضی نشان دادم و از او خواستم اگرمشکلی در محیط کار دارد حتماً من را در جریان بگذارد و مطمئن باشد کوتاهی نخواهم کرد.
از آن روز به بعد من و مونا، برخوردهای کاری زیادی داشتیم، او به هر بهانهای نزدم می آمد و چون به منشی دخترم گفته بودم مونا نیازی به هماهنگی ندارد ساعتها نزد من بود از خاطرات دوران دانشگاه و اینکه من چقدر سربهزیر بودم تعریف میکرد و حرفهایی که دخترها پشت سرم میزدند، می گفت یک نوع تفریح بود تا اینکه به مونا عادت کردم و هر وقت تنها بودم به یاد او میافتادم و خلاصه در دل من جا باز کرد.
یکبار مونا، من را به شام دعوت کرد، تا آن لحظه تصور نمیکردم که روزی بتوانم به این نوع دعوتها پاسخ مثبت بدهم، سریع به خانه زنگ زدم و به دریا گفتم که با رییس شرکت رقیب جلسه داریم و تا نیمه شب به خانه نخواهم آمد.
از آن به بعد تأخیرهایم یا خاموش شدن گاه و بیگاه موبایلم شروع شد دو ماهی نگذشته بود که من و مونا، به یکدیگر ابراز علاقه کردیم و قرار مدارهای عجیب و غریبی برای آیندهمان گذاشتیم.
من به هیچ قیمتی نمی خواستم زندگیم را از دست بدهم اما مونا، چنین شخصیتی نداشت چون پی برده بود به نوعی من تابع حرفهایش هستم به من تلقین میکرد که بیشتر از دریا و نگار بایستی به فکر او باشم.
تسلط کاملی نسبت به من پیدا کرده بود به نوعی که در زندگی خصوصیام تأثیر گذار شده بود و من اراده بر خورد با برخی از تندرویهایش نداشتم. این دختر تا جایی پیش رفت که با خانه من تماس گرفت خود را کامل معرفی کرد و گفت که میخواهد با من ازدواج کند.
زندگیام به تلاطم افتاد، دریا حق داشت قهر کند و به خانه مادرش برود، این چیزی بود که مونا میخواست نگار کوچولو نزد مادرش بود و من بین دو راهی گرفتار شده بودم.
یکماه از این ماجرا نگذشته بود که ابلاغیهای از دادگاه خانواده به دستم رسید دریا درخواست طلاق داده بود، آن روز برای مونا یک جشن بزرگ بود و با شادی من را دعوت کرد که شب به رستوران برویم و خوش باشیم.
وقتی از مونا جدا شدم و به خانهمان رفتم خیلی در فکر بودم هنوز چند لحظه ای از ورودم به خانه نگذشته بود که بیهوا دستم به تابلوی عکس نگار و دریا خورد که آن روی زمین افتاد و شیشهاش شکست.
آن شب گریه کردم، از خودم بدم آمده بود، روز محاکمه که رسید هیچ کس نمیدانست که مونا دیگر جایی در قلبم ندارد و او را از خود راندهام، پیغام داده بودم دریا برگردد اما او نیامده بود.
شیکترین لباسم را پوشیدم یک دسته گل بسیار زیبا خریدم با یک سرویس طلا و یک عروسک خوشگل و به دادگاه خانواده رفتم، در آنجا دریا و نگار کوچولو را دیدم که گونههای دریا خیس بود به گریه افتادم دسته گل را به او دادم عذرخواهی کردم و خواستم من را مرد زندگیاش بداند.
8 سالی از این ماجرا میگذرد،خوشبختانه مونا عاقبت به خیر شد و من خوشحالم که راه درست را انتخاب کردهام.
-
فیلم/ صدای جاودانه استاد ایرج در «اومدم از هند اومدم»؛ اجرایی که باید دید