مینا عاشق فرهاد بود اما پدرش اجازه ازدواج نمی داد ! / دختر تهرانی چگونه از دادگاه مجوز گرفت؟ + نظر حقوقی
حوادث رکنا؛ مخالفت پدر با ازدواج دختر، همیشه به معنای پایان راه نیست. بر اساس قانون مدنی، اگر پدر یا جد پدری بدون دلیل موجه از صدور اجازه ازدواج خودداری کند، دختر میتواند با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست صدور مجوز ازدواج بدهد. در ادامه، ضمن روایت زندگی «مینا» و مخالفتهای پدرش، شرایط قانونی صدور اجازه ازدواج از سوی دادگاه را بررسی میکنیم.
به گزارش رکنا؛ مینا از دست پدر خسته شده بود چرا همیشه بهانه میگرفت. چرا به محض اینک سایه مردی میخواست در زندگی او پیدا شود، او بیتاب میشد و بهانهجویی میکرد.
مینا به سراغ گوشی تلفن رفت. درست ششماه بود که فرهاد مونس او شده بود. درست وقتی که از بهانهجوییهای پدر خسته شده بود و میخواست خودکشی کند، با فرهاد آشنا شده بود. فرهاد پسر خوبی بود. شغل خوبی داشت، نجیب بود و میتوانست بعد از این همه سرخوردگی و سختی، او را خوشبخت کند. حتماً خدا فرهاد را جلوی راه او گذاشته بود. حتماً خدا میخواست مینا سختیهایش تمام شود.
مینا به یاد روز آشناییاش افتاد. خسته بود. پدر جلوی پسر آقامراد که برای خواستگاریاش آمده بودند بدجوری با او رفتار کرده بود.
- این دختر من خیلی دست و پا چلفتی و بیخوده. عرضه هیچکاری رو نداره. اصلاً شعور نداره. این دختره دایم یا خوابه یا داره میخوره. آقا مراد اگه از جون پسرت، پسر یکی یدونهات گذشتی خب دست براش بالا کن و مینا رو ببر.
من دلم نمیخواد که پسر مردم رو بدبخت کنم. من دلم نمیخواهد که مردم پشت سرم فحش نثار کنن.
مینا سرش را زیرانداخت. لبخند روی لبهای مراد و پسرش نشسته بود. هیچ تمایلی به ازدواج با پسر یکی یدونه آقا مراد نداشت، خوب میدانست که پدرش از مراد و پسرش چقدر متنفر است ولی چرا پدرش برای جواب منفی به خواستگاری آنان او را تحقیر میکرد، چرا اسم او را به عنوان یک دختر بیفایده در دست و دهانها میانداخت.
روز بعد از خواستگاری برای خرید بیرون رفت. مراد و پدرش در تمام همسایهها و مغازه دارهای محل حرفهای پدر مینا را پر کرده بودند. هر کسی نگاهش به او میافتاد، لبخند میزد. مینا خوب معنی این لبخندها را میفهمید. خوب میدانست که پدرش چه حرفی زده و چه چیزهایی در انتظارش است.
بیاختیار به طرف داروخانه رفت. باید خودش را خلاص میکرد. درست مراد خواستگار سیام او بود که پدرش این حرفها را زده بود. دیگر خسته بود. دلش نمیخواست خواستگار به خانهشان بیاید.
چند پاکت قرص خرید و راه افتاد. خب این قرصها حتماً او را نجات میدادند، لااقل بعد از مرگ روحش آرام بود. لااقل شاید آن وقت پدر میفهمید که چه به سر دخترش آورده است. کنار یک شیر آب در خیابان ایستاد. شروع کرد به باز کردن قرصها. تند تند قرصها را قورت داد. حتماً اینطوری تأثیرش بهتر بود. تا خانه که میرسید، دیگر راحت میشد دیگر کسی نمیتوانست نجاتش بدهد.
راه افتاد، کم کم احساس کرد سرش گیج میرود. دستش را به شیشه مغازه گرفت، پسر جوانی کنارش آمد.
- چی شده خانم؟
نگاه سردش را به پسرجوان انداخت.
- دیگه چه فرقی میکنه؟
- خانم چرا رنگتون اینقدر پریده؟
بغض گلویش را فشرد.
- وقتی آدم به آخر خط برسه، دیگر رفتنی بشه...، آقا خیلی خستهام.
- خونتون کجا است؟
- من نمیخواهم خونه برم.
چند ساعت بعد وقتی چشمانش را باز کرد، چند پرستار دورش را گرفته بودند. پسر جوان با اضطراب نگاهش میکرد.
- چرا خودکشی کرده بودی؟
اشک از گوشه چشمانش جاری شد. سکوت در اتاق حاکم شده بود. پسرجوان کمکش کرده بود. خرج بیمارستان را پرداخته بود و او را تا خانه رسانده بود.
از روز بعد پسر جوان هر روز تلفنی حالش را پرسیده بود.
هر روز او را از تنهایی درآورده بود.
فرهاد چقدر او را به زندگی امیدوار کرده بود. چقدر به او فهمانده بود که زندگی چیز با ارزشی است.
به یاد شاخه گلهایی افتاد که هر روز فرهاد به او هدیه داده بود. چقدر گلفروشی فرهاد زیبا بود.
مینا دلش میخواست در کنار فرهاد باشد، با او زندگی کند و در کارهای گلفروشی کمکش کند.
پدر مثل همیشه با دیدن فرهاد دگرگون شد.
- آقا این دختر من به هیچ دردی نمیخوره.
- ببخشید من درد ندارم که به دنبال درمان باشم.
- من دختر به تو نمیدم.
- چرا؟
جوابش معلوم نبود. چرا نداشت. مینا باید با اجازه پدرشوهر میکرد. پدر باید میخواست که دخترش شوهر کند یا نکند؟
مینا هر طور بود باید جلوی پدر ایستادگی میکرد. هر طور بود باید پدر را محصور میکرد. هر طور بود باید خوشبختیاش را به دست میآورد.
تنها دادگاه بود که میتوانست حقش را بدهد. به طرف دادگاه راه افتاد.
پاسخ کارشناسی
ازدواج دختر باکره اگرچه به سن بلوغ رسیده باشد، موقوف به اجازه پدر یا جد پدری او است.
هر گاه پدر و یا جد پدری بدون علت موجه از دادن اجازه ازدواج به دختر خود امتناع کرد، دختر میتواند با مراجعه به دادگاه خانواده ، دادخواستی را به عنوان تقاضای صدور اجازه ازدواج به قاضی دادگاه تسلیم کند.
همچنین نامبرده شکایتی علیه پدر و یا جد پدری مبنی بر اینکه آنان اجازه ازدواج نمیدهند، به دادگاه ارایه دهد تا رسیدگی شود.
وی گفت: دختر باید جوان مورد علاقه خود را که قصد ازدواج با او دارد، با تمام خصوصیات و شرایطی که جوان خواستگار دارا است، به دادگاه معرفی کند. در این هنگام قاضی پرونده پدر یا ولی قهری (جد پدری دختر) را برای ادای توضیحات به دادگاه احضار میکند و در تحقیقات اولیه اگر مشخص شد اظهارات و ادله پدر و یا ولی قهری درباره جوان خواستگار درست است، مثلاً مشخص شود که نامبرده، اعتیاد و سابقه کیفری در زمینههای مختلف از جمله سرقت، کلاهبرداری و جنایت دارد و همچنین نامبرده همسر دارد، در نتیجه دادگاه به دختر اجازه ازدواج نخواهد داد و اظهارات پدر دختر را تأیید خواهد کرد. ولی اگر دادگاه به این نتیجه رسید که اظهارات پدر دختر تنها یک بهانهجویی است. به طور مثال اگر بگوید من از تیپ و قیافه داماد خوشم نمیآید، چون این دلیل منطقی نیست در نتیجه اظهارات پدر رد خواهد شد و دادگاه به دختر اجازه ازدواج خواهد داد.
وقتی دختر دلایل خود را برای ازدواج با جوان مورد نظر به دادگاه ارایه داد، قاضی پرونده درباره خصوصیات جوان خواستگار که توسط دختر به دادگاه اعلام شده است، تحقیق میکند و اگر جوان خواستگار شرایط خاصی را برای ازدواج با این دختر داشته باشد، یعنی معتاد به مواد مخدر و سابقه کیفری نداشته باشد همچنین وی همسر اختیار نکرده باشد، در آن صورت دادگاه مجوز ازدواج دختر را صادر خواهد کرد.
وی گفت: براساس ماده 1043 قانون مدنی ازدواج دختر باکره و رشید باید با اجازه پدر یا جد پدری خود باشد و اگر باکره نباشد، یعنی یکبار ازدواج کرده باشد، نیازی به اجازه پدر یا جد پدری نیست.
-
فیلم خلاصه بازی انگلیس 1 - آرژانتین 2