از مهمانی مختلط تا لبه پرتگاه بدبختی روایت تلخ یک دختر

به گزارش رکنا، برای اولین بار مرا به مهمانی مختلطی برد که ته استکانی مشروب هم خوردم. تا قبل از آن اهل این حرف ها نبودم.  بعدازظهرها این طرف و آن طرف  می رفتیم و دیگر سیگار کشیدن برایم عادی شده بود. 

قرار به ازدواج نبود، پدرش گفت آدم بشوی و زن بگیری تکلیف ارثیه ات را روشن می کنم. خواستگاری آمد. خانواده ام راضی نبودند. جلوی شان ایستادم و گفتم به هیچ کس مربوط نیست و اگر مخالفت کنید ...  

خانواده ام که فهمیده بودند سیگاری شده ام و گیج می زنم موافقت کردند. می گفتند بروی که دیگر ریخت تو را نبینیم. عقد کردیم.دوران نامزدی خیلی به هم وابسته شدیم. در صورتی که می دانستم به مواد مخدر اعتیاد دارد. نمی دانم چه دارویی مصرف می کرد که حالش پریشان می‌شد و توهم می زد. می خواست به زور مرا هم معتاد کند. 

خانواده اش می گفتند مشکل هیچ ارتباطی به آنها ندارد و فقط آرزوی مرگش را می کنند.  در وضعیت قاراش میشی قرار گرفته بودم. 

تازه می خواستم با مادرم درباره آینده ام  صحبت کنم که شک کردم باردار شده ام. داشتم می مردم. فکرهای ناجوری سرم‌می زد .  چند بار تصمیم گرفتم به زندگی پایان بدهم.

مادرم نگران بود. رفتیم آزمایش ، گفتند احتمالا اثر ترکیباتی که در سیگار دود می کنی حالت را بد می کند و ... . گریه می کردم و فقط شکر خدا می گفتم باردار نیستم. 

شکایت کردم. فهمیده بود می خواهم طلاق بگیرم. زنگ زد و خداحافظی کرد .می گفت تا دقایقی دیگر بلایی سر خودش می آورد. 

نفهمیدم چه طور خودم را خانه شان رساندم. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. مادرش در را بازکرد با عجله سراغش رفتم. توی اتاق خوابیده بود. جواب سربالا می داد و  دوباره دعوا راه انداخت.

با حمایت های پدرم و بعد از کلی بدبختی و بدو بدو ، مهریه ام را بخشیدم و جانم را آزاد کردم.  او خودش را نمی خواست بکشد ، چند بار در این مدت مرا از نظر روحی و جسمی کشته است.

در مدت کوتاهی که خانه شان رفت و آمد داشتم فهمیدم سال ها قبل پدر و مادر شوهر سر موضوع خیانت مدتی از هم دور بوده اند و مشکلات روحی امروز شوهرم بی ربط با کودکی اش نیست. 

حالا می فهمم باید دست پدر زحمتکش و گوشه ی چادر مادر پاک و نازنینم را ببوسم چرا که هیچ کس مثل آنها پشت سرم نبود. 

حرف آخرم با دخترهای خوشگلی که غرق آرایش ، موهای بلوند کرده و حتی مصنوعی و لباس های زننده و پاره پوره بیرون می روید و فکر می کنید یک سیگار لای انگشت بگیرید و جلف بازی در بیاورید خیلی متفاوت و خاص می شوید این است:  سخت در اشتباه هستید، سخت در اشتباه هستید ، سخت در اشتباه هستید.

من تا نیمه راه و لبه پرتگاه بدبختی رفتم. الان هم بخاطر ترکیبات سیگارهای لعنتی که کشیدم و باز یافتن آرامش روحی ام باید تحت نظر درمانگر باشم.

دخترها ، خواهش می کنم وقار و غرور و شخصیت و زیبایی تان را تاراج ندهید ، خواهش می کنم قدرخودتان را بدانید . از خوشبختی تا بدبختی در جایی که هستید یک پله فاصله است.

با پدر و مادرتان دوست ، شفاف و رفیق باشید.

​غلامرضا تدینی راد

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1237281
  • فیلم تلخ / این پسر ایرانی 23 سال است در قل و زنجیر است / ببینید مادرش چه می گوید ؟!

اخبار تاپ حوادث