داستان شب/ کفش های کوچولو و راه ناشناخته /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، کفش های کوچولو هر روز صبح از خانه بیرون می رفتند و از کوچه آشنایی به سوی باغ می دویدند. کنار دیوار کوتاه می پیچیدند، از کنار درخت توت می گذشتند و روی پل باریکی که از جوی آب عبور می کرد، قدم می گذاشتند. آن ها راه را از حفظ بودند.

اما یک شب باران شدیدی بارید. صبح که کفش ها از خانه بیرون آمدند، دیدند جوی آب بالا آمده و پل کوچک زیر آب پنهان شده است. راه همیشگی دیگر امن نبود. آن ها باید راه دیگری پیدا می کردند.

کفش های کوچولو از ناآشنا بودن مسیر می ترسیدند. با این حال، کم کم یاد گرفتند که برای رفتن به مقصد لازم نیست همه راه را از قبل بدانند. کافی است اول قدم را با دقت بردارند، به نشانه ها نگاه کنند و وقتی لازم است، از کسی کمک بخواهند.

راه همیشگی

کفش های کوچولو یک جفت کفش قرمز بودند که بندهایشان همیشه مرتب بسته می شد. هر صبح، وقتی صاحبشان، آراد، از خواب بیدار می شد و آماده رفتن به باغ می شد، آن ها کنار در منتظر می ماندند.

آراد هر روز از راهی یکسان می رفت. اول از کنار دیوار سفید خانه می گذشت. بعد به درخت توتی می رسید که شاخه هایش روی کوچه سایه می انداخت. کمی جلوتر، راه باریکی بود که به یک پل چوبی کوچک می رسید. آن طرف پل، باغ پدربزرگ قرار داشت.

کفش های کوچولو همه نشانه های مسیر را می شناختند. می دانستند کنار کدام سنگ باید از چاله آب بپرند و کجا باید آهسته شوند تا روی برگ های خشک لیز نخورند. حتی می دانستند اگر بوی نان تازه به مشامشان برسد، نانوایی سر کوچه باز است.

یک روز کفش راست به کفش چپ گفت:

— این راه را آن قدر رفته ایم که حتی اگر چشم هایمان را ببندیم، می توانیم تا باغ برسیم.

کفش چپ جواب داد:

— بهتر است چشم هایمان را نبندیم. ممکن است یک سنگ تازه وسط راه افتاده باشد.

کفش راست خندید. او مطمئن بود راه همیشه همان طور می ماند.

باران راه را عوض می کند

آن شب باران از عصر تا نیمه شب بارید. قطره ها روی شیشه پنجره می زدند و آب از ناودان روی زمین می ریخت. صبح، هوا بوی خاک نم خورده می داد. آراد لباس پوشید و کفش های کوچولو را کنار در گذاشت.

وقتی از خانه بیرون رفتند، کوچه با روزهای دیگر فرق داشت. برگ ها به زمین چسبیده بودند و آب در گودی های راه جمع شده بود. کفش ها با احتیاط از کنار یک چاله بزرگ گذشتند.

اما وقتی به پل رسیدند، ایستادند. جوی کوچک دیروز حالا رودخانه ای پرسر و صدا شده بود. آب با شتاب از زیر پل می گذشت و چند تکه شاخه را با خود می برد. یک تخته پل هم از جایش کنده شده بود.

کفش چپ آرام گفت:

— از اینجا نمی توانیم رد شویم.

کفش راست به پل نگاه کرد. راه همیشگی درست روبه رویشان بود، اما دیگر امن نبود. او دلش می خواست همان راه را ادامه دهد. مسیر تازه، حتی وقتی نزدیک بود، برایش ترسناک به نظر می رسید.

آراد هم کنار پل ایستاد. پدربزرگ را از آن سوی جوی دید که از دور دست تکان می داد. آراد می دانست باید برگردد و از بزرگ ترها کمک بگیرد تا راه امنی پیدا کنند.

کفش راست آهی کشید:

— اگر امروز به باغ نرسیم چه؟

کفش چپ گفت:

— اول باید راه امنی پیدا کنیم. رسیدن مهم است، اما سالم رسیدن مهم تر است.

4

نخستین تصمیم

آراد به خانه برگشت و ماجرا را برای مادرش گفت. مادر پنجره را باز کرد و به جوی نگاه انداخت. بعد نقشه کوچکی از محله آورد که پدربزرگ چند وقت پیش برایش کشیده بود. روی نقشه، یک مسیر دیگر هم دیده می شد؛ راهی که از کنار زمین بازی می گذشت و به خیابان سنگفرش می رسید.

آراد با مادرش تصمیم گرفت از آن مسیر برود. مادر همراهش می آمد تا سر خیابان اصلی، بعد پدربزرگ از سمت دیگر به استقبالشان می آمد.

کفش های کوچولو نقشه را نمی توانستند بخوانند، اما آراد برایشان توضیح داد:

— از خانه تا زمین بازی می رویم، بعد کنار نرده سبز می پیچیم و به خیابان سنگفرش می رسیم. آنجا پدربزرگ منتظرمان است.

کفش راست پرسید:

— اگر راه را اشتباه برویم چه؟

آراد انگار حرف او را شنید. گفت:

— اگر مطمئن نبودیم، از مامان می پرسیم یا برمی گردیم به آخرین جایی که می شناختیم.

کفش های کوچولو کمی آرام شدند. آن ها لازم نبود همه مسیر را یک دفعه به خاطر بسپارند. می توانستند نشانه بعدی را پیدا کنند.

کوچه ای که تا به حال ندیده بودند

آراد و مادر از کوچه دیگری راه افتادند. کفش ها روی سنگفرش خیس قدم می گذاشتند و هر قدم صدای خفیفی می داد. خانه ها در این کوچه برایشان ناآشنا بود. بعضی پنجره ها پر از گلدان بود و بعضی درها رنگ های روشن داشتند.

کفش راست آهسته گفت:

— اینجا را بلد نیستم.

کفش چپ جواب داد:

— من هم بلد نیستم. اما می توانیم نشانه ها را نگاه کنیم.

آن ها به دنبال نشانه های مسیر گشتند. اول یک صندوق پستی آبی دیدند. بعد از کنار دیواری گذشتند که روی آن تصویر یک ماهی رنگی کشیده بودند. کمی جلوتر، صدای توپ بچه ها آمد و زمین بازی پیدا شد.

آراد همان جا مکث کرد. مادرش نقشه را نگاه کرد و گفت:

— مسیر درست است. حالا باید کنار نرده سبز برویم.

کفش ها نرده بلندی را دیدند که تا انتهای زمین بازی کشیده شده بود. نرده سبز بود و چند قطره باران روی آن برق می زد. آن ها آرام کنارش قدم برداشتند.

صدای ناآشنا

وقتی به انتهای نرده رسیدند، صدای تق تقی شنیدند. صدای آرامی بود که از زیر بوته ها می آمد. آراد ایستاد و به اطراف نگاه کرد.

کفش ها هم ایستادند. آن ها نمی دانستند صدا از کجا می آید. کفش راست کمی عقب رفت.

مادر گفت:

— همین جا بمان. من نگاه می کنم.

از زیر بوته، یک لاک پشت کوچک بیرون آمد. لاک پشت روی زمین خیس سر می خورد و نمی توانست از لبه کوتاه جوی کناری بالا بیاید. وقتی آدم ها را دید، سرش را داخل لاکش برد.

آراد خم شد، اما مادرش دستش را گرفت و گفت:

— آرام باش. نباید او را بترسانیم.

کفش چپ نزدیک تر رفت، اما نه آن قدر که لاک پشت را لمس کند. کفش راست هم دیگر عقب نرفت. آن ها می دانستند که گاهی در مسیر تازه، چیزهای تازه ای می بینند که نیاز به توجه دارند.

مادر به باغبان نزدیک زمین بازی اشاره کرد. باغبان با دستکش آمد و لاک پشت را با احتیاط از جوی دور کرد و کنار بوته ای امن گذاشت. لاک پشت سرش را بیرون آورد و آرام به سمت برگ ها رفت.

آراد گفت:

— خوب شد ایستادیم و نگاه کردیم.

کفش چپ با خودش فکر کرد که مسیر ناآشنا همیشه فقط سختی ندارد. گاهی چیزی در آن هست که اگر عجله می کردند، نمی دیدند.

پیدا کردن نشانه بعدی

آن ها به راهشان ادامه دادند. خیابان سنگفرش کمی شیب داشت و آب باران در میان سنگ ها جاری بود. کفش ها آهسته قدم برمی داشتند تا سر نخورند. کنار خیابان، درختی با تنه دوشاخه ای ایستاده بود. آراد آن را روی نقشه دیده بود.

— این درخت را می شناسم. باید از اینجا به سمت راست برویم.

کفش راست گفت:

— فکر می کردم راه جدید یعنی اینکه هیچ چیز را نشناسیم.

کفش چپ جواب داد:

— شاید همه چیز تازه نباشد. هر بار که نشانه ای پیدا می کنیم، مسیر کمی آشناتر می شود.

کمی جلوتر به مغازه ای رسیدند که جلوی آن دوچرخه ای زرد تکیه داده شده بود. آراد یادش آمد پدربزرگ گفته بود نزدیک خیابان سنگفرش، مغازه دوچرخه فروشی هست. آن ها از کنار مغازه گذشتند و به یک پیچ رسیدند.

در آنجا دو راه بود. یکی باریک و خلوت بود و دیگری پهن تر و پررفت و آمدتر. آراد نقشه را نگاه کرد، اما باران چند قطره روی آن انداخته بود و یک گوشه اش خیس شده بود. خط ها کمی پخش شده بودند.

کفش راست نگران شد.

— حالا کدام طرف برویم؟

مادر به تابلو سر کوچه نگاه کرد. اسم خیابان با نوشته روی نقشه یکی بود. پس راه پهن تر را انتخاب کردند.

کفش ها فهمیدند که وقتی مطمئن نیستند، لازم نیست حدس بزنند. می توانند نشانه دیگری پیدا کنند یا از کسی بپرسند.

کمک خواستن از نانوای مهربان

کمی بعد، مادر از یک نانوایی پرسید که خیابان سنگفرش از کدام سمت ادامه دارد. نانوا با دست به کوچه روبه رو اشاره کرد.

— همین مسیر را مستقیم بروید تا به میدان کوچک برسید. آنجا پدربزرگتان را می بینید.

بوی نان تازه در کوچه پیچیده بود. کفش راست که از صبح راه رفته بود، احساس خستگی می کرد. کفش چپ هم سنگریزه کوچکی زیر کفی اش حس می کرد، اما چیزی نگفت تا آراد در جای امنی بایستد.

مادر یک نان کوچک خرید و آراد کنار دیوار نشست تا استراحت کند. کفش ها هم چند دقیقه آرام ماندند. آراد بندهایشان را بررسی کرد و سنگریزه را از زیر کفش چپ بیرون آورد.

کفش چپ با آسودگی گفت:

— حالا بهتر شد.

کفش راست گفت:

— اگر نگه می داشتیم و چیزی نمی گفتیم، شاید تا آخر راه اذیت می شدیم.

کفش چپ جواب داد:

— وقتی چیزی ناراحتمان می کند، خوب است خبر بدهیم. آن وقت دیگران می توانند کمک کنند.

آراد بلند شد و دوباره راه افتادند.

میدان کوچک و دیدار پدربزرگ

بعد از چند دقیقه، آن ها به میدان کوچکی رسیدند. وسط میدان یک درخت نارنج بود و دور آن نیمکتی سبز قرار داشت. پدربزرگ کنار نیمکت ایستاده بود و برای آراد دست تکان می داد.

آراد با خوشحالی به سوی او دوید. کفش ها هم تندتر قدم برداشتند، اما این بار حواسشان به سنگفرش خیس بود. وقتی به پدربزرگ رسیدند، او پرسید:

— راه را پیدا کردید؟

آراد گفت:

— بله. از کنار زمین بازی آمدیم، به نرده سبز رسیدیم، یک لاک پشت را دیدیم و بعد از نانوا مسیر را پرسیدیم.

پدربزرگ لبخند زد.

— پس امروز فقط به باغ نیامدید. یک مسیر تازه هم یاد گرفتید.

کفش راست به کفش چپ گفت:

— حالا اگر دوباره پل زیر آب باشد، این راه را می شناسیم.

کفش چپ گفت:

— البته باز هم باید اول نگاه کنیم که امن باشد.

پدربزرگ دست آراد را گرفت و همه با هم راه افتادند. باغ آن سوی میدان بود. مسیر از میان درخت ها می گذشت و به دروازه سبزی می رسید. کفش های کوچولو تا آن روز از آن راه نرفته بودند، اما حالا دیگر هر قدم برایشان کمی آشناتر بود.

راه تازه، بخشی از نقشه

در باغ، آراد با پدربزرگ چند دانه گل کاشت. کفش ها کنار باغچه استراحت کردند و به صدای پرنده ها گوش دادند. وقتی ظهر شد، باران بند آمده بود و ابرها کم کم کنار می رفتند.

برای برگشتن، پدربزرگ گفت که می توانند از همان مسیر تازه بروند. آراد هم موافقت کرد. این بار کفش های کوچولو دیگر آن قدر نگران نبودند. آن ها می دانستند از کنار نرده سبز باید بگذرند، بعد درخت دوشاخه را پیدا کنند و از میدان کوچک رد شوند.

با این حال، کفش راست می دانست که نباید بی دقت شوند. شاید روی راه شاخه ای افتاده باشد یا آب جایی جمع شده باشد. پس آن ها همچنان جلو را نگاه می کردند و هرجا لازم بود آهسته تر می رفتند.

وقتی به خانه رسیدند، کفش ها خسته بودند، اما از خودشان راضی بودند. راه تازه آسان نبود، اما توانسته بودند از آن عبور کنند. آن ها نه تنها مسیر دیگری را یاد گرفته بودند، بلکه فهمیده بودند برای پیدا کردن راه لازم نیست از همان اول همه جواب ها را بدانند.

آن شب، کفش های کوچولو کنار در قرار گرفتند. کفش راست گفت:

— فکر می کردم راه ناشناخته یعنی راهی که هیچ نشانه ای ندارد.

کفش چپ جواب داد:

— شاید نشانه ها آنجا هستند، اما باید آرام نگاهشان کنیم.

کفش راست خمیازه ای کشید.

— و اگر چیزی را نفهمیدیم، می توانیم بپرسیم.

کفش چپ گفت:

— یا کمی استراحت کنیم و بعد ادامه بدهیم.

آن ها کنار هم خوابیدند. حالا دیگر می دانستند اگر پل همیشگی بسته باشد، همیشه راه دیگری هست؛ راهی که باید قدم به قدم شناخت.

پیام داستان

در موقعیت های تازه، طبیعی است که کمی بترسیم یا ندانیم چه کار کنیم. لازم نیست همه مسیر را از همان ابتدا بلد باشیم. می توانیم دنبال نشانه ها بگردیم، آهسته حرکت کنیم، از یک بزرگ تر کمک بخواهیم و اگر راه امن نبود، مسیرمان را عوض کنیم.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1262627
  • جاده پاییزی هزار رنگ خلخال به اسالم